داستانهای ناب/بخش دوازدهم


- 727 بازدید

سلام

شب روشنیهای

عزیز.

 

امیدوارم حالتون خوب باشه و عزاداریهاتون هم قبول.
با داستانهای ناب بخش دوازدهم که خیلی هم آموزنده است اومدم.
شرمنده دیر شد.
پس بریم ببینیم داستان چیه.
پس رفتیم.
*
*
*
*
*
*
نشد. چند تا دیگه بیا پایین.
*
*
*

*
*
ی کم دیگه؟
*
*
*
*
*
خب رسیدی. بخون.
*
*
*.
پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت.پدرش جعبه ای میخ به اوداد و گفت هر بار
عصبانی میشود باید یک میخ به دیوار بکوبد.روز اول پسر بچه ۳۷ میخ به دیوار
کوبید.طی چند هفته ی بعد همانطور که یاد میگرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند
تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر میشد.او فهمید که مهار کردن عصبانیتش
آسانتر از کوبیدن میخها به دیواراست. او این نکته را به پدرش گفت و پدر پیشنهاد کرد
که از این به بعد هر روز که میتواند عصبانیتش را کنترل کند یکی از میخ ها را از دیوار
بیرون آورد.روزها گذشت و پسر بچه سر انجام توانست به پدرش بگویدکه تمام میخها
را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و
گفت:”پسرم تو کار خوبی کردی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن.دیوار دیگر هرگز مثل
گذشته اش نمیشود.وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهای بدی میزنی آن حرفها هم
چنین آثاری به جای مگذارد.تو هم میتوانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را
بیرون آوری اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد آن زخم سرجایش است.زخم
زبان هم به اندازه ی چاقو دردناک و برّنده است.

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره ابوالفضل سعيديفر

    ِی کریمی که بخشنده ی عطایی، و ِی حکیمی که پوشنده ی خطایی، و ِی صمدی که از ادراکِ خلق جدایی، و ِی احَدی که در ذاتُ صفات، بی همتایی، و ِی خالقی که راهنمایی، و ِی قادری که خدایی را سزایی؛ جانِ ما را خود دِه، و دلِ ما را هوای خود دِه، و چشمِ ما را ضیای خود دِه، و ما را آن دِه که آن بِه، و مَگُذار ما را به کِهُ مِه. به نامه خدا. ابوالفضله سعیدیفر، متولده ساله 1380 هستم. در شهرستانه ساوه، واقع شده در استانه مرکزی زندگی میکنم. هم اکنون، مشغول به تحصیل در پایه ی دهم هستم. علایقه من، خدمت به همنوعان، آموختنه زبانه انگلیسی، خواندنه اشعاره زیبا، رمان و فیلمهای جذاب، یادگیریه بیشتره کامپیوتر و موبایل و تا حدودی بازیهای کامپیوتری هستند. از اینکه در کناره شما هستم، خرسندم و آرزوی پیروزی، موفقیت، شادکامی، سربلندی، سر افرازی و عاقبت بخیری برایه همه ی شما، دوستانه محترم دارم. راههای ارتباطی، تنها در صورته نیاز: ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com اسکایپ: abolfaz122l . خدانگهدار.
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    13 پاسخ به داستانهای ناب/بخش دوازدهم

    1. طه می‌گوید:

      سلام ابوالفضل جان.
      هم اسمت قشنگ هست و هم داستانهات.
      زیرا تو کنیه آقا عباس علیه سلام را به عنوان اسم داری و هم به یک نکته اساسی در داستانت اشاره کردی که بسیار آموزنده است.
      امام علی علیه سلام نیز بر همین مبنا میفرماید که گناه نکردن خیلی بهتر از توبه کردن میباشد.
      موفق باشی عزیزم.
      و تا همیشه شبت روشن.

    2. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام ابوالفضل جان
      مثل همیشه زیبا بود
      احسنت

    3. ثنا می‌گوید:

      سلام به توان بینهایت لایک یک گونی حرف توی این داستانه ولی بهتره بگم هیچی ندارم بگم فقط دلم میخواد همه ما این دو سه جمله آخرش رو توی قلبمون حک کنیم که کاش و ای کاش
      مرحبا به این پسر و شما

    4. ثنا می‌گوید:

      آها پدر منظورم بود
      الحق که داستان هاتون نابند
      فقط اگه این قد استار بذارید دیگه قهر میکنم و نمیخونم
      شوخی کردم میخواستم بگم چقد این حرف ساده و ظاهرً بی منظور و بی اهمیت من بد هست و نشونه بی احترامیه
      چقد زبان احتیاط داره به خدا

    5. سلام ابوالفضل جان داستان قشنگی بود مرسی

    6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلااااااااام.
      وای خیلی آموزنده بود.
      اما من اینو ی جا دیگه هم شنیده بودم.
      اما یادم نمیاد.

    7. شهاب می‌گوید:

      سلام ابوالفضل جان
      مرسی بازم مثل همیشه عالی بود

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green