یک انسان عقلانی باید…


- 1,052 بازدید

انتخاب وزیر

 

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند…

چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.

آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: “در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید”…

پادشاه بیرون رفت و در را بست…

سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.

نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!

آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!

و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: “کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم”.

آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: “چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟”

مرد گفت: “مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟

نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛

هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است”.

پادشاه گفت: “آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد”.

 

 

——————————————————————————–

 

سیلی به صورت مدیرکل

 

استاد سیدالماسی، از اساتید بزرگواری هستند که هرزمان فرصتی بوده و خدمتشان بوده‌ام، خاطرات بسیار شیرین و آموزنده ای از ایشان شنیده ام.

وی که مدیر عاملی چندین بانک بزرگ را در قبل از انقلاب و نخستین مدیرعامل بانک ملی پس از انقلاب را در کارنامه خود دارند، گنجینه ی زنده صنعت بانکداری ایران هستند.

یک خاطره کوتاه از ایشان را به عنوان هدیه ای برای دوستان خودم، اینجا نقل کنم:

 

“سال ۱۳۵۸ بود و من در بانک ملی، مسئول بودم که یکی از مدیرکل ها، ناراحت و دلگیر، وارد اتاقم شد و گفت: الان یکی از مراجعین که معلم هم بود، در یک گفتگو عصبانی شد و به صورت من سیلی زد. آمدم به شما بگویم تا حمایتم کنید.

چه باید میکردم؟ مدیر من، ناراحت و دلگیر بود و از من انتظار حمایت داشت و از سوی دیگر، تحت هیچ شرایطی نمیخواستم با مشتری بانک، به هر دلیل و با هر انگیزه، برخورد بدی انجام شود. چند دقیقه ای سکوت کردم. فکر کردم. آرام آن مدیر را در آغوش گرفتم و گونه اش را بوسیدم، سپس به او گفتم: من ایستاده ام. می توانی محکم به گوش من سیلی بزنی

آن فرد، در سکوت و تعجب من را نگاه میکرد. به او گفتم: کسی که به گوش تو سیلی زده، از تو دلگیر نبوده و با تو مشکلی نداشته، او از بانک ملی دلگیر بوده و مدیر بانک منم. مطمئن باش که میخواسته سیلی در گوش من بزند و چون دسترسی به من نداشته، تو به عنوان نماینده ی من قربانی شده ای. آن سیلی که خوردی، مربوط به من است و من منتظرم تا جبران کنی.

آن فرد، لحظاتی سکوت کرد، مرا در آغوش گرفت و آرام، به سراغ کار خود رفت…”

 

 

——————————————————————————–

 

سه تفنگدار

خسرو حکیم رابط کتابی دارد از روزنوشته‌ها و خاطرات خود به نام “من با کدام ابر”. در آن داستانی دارد به نام “سه تفنگدار” که مضمون آن به شرح زیر است:

روز سه‌شنبه در کلاس پنجم دبستان، به دانش‌آموران گفتم که شنبه امتحان تاریخ و جغرافیا دارید: شفاهی

روز پنجشنبه گفتم: امتحان تاریخ و جغرافیا داریم. همین امروز: کتبی.

همه اعتراض کردند که امتحان قرار نبود امروز باشد و قرار بود شنبه باشد.

همینطور قرار نبود کتبی باشد و قرار بود شفاهی باشد.

گفتم: همین است که هست. امروز است و کتبی است.

هر کس نمی‌خواهد بیاید جلوی کلاس بایستد.

از کلاس شصت نفری، سه نفر آمدند و جلوی کلاس ایستادند. سوالات را روی تخته نوشتم و بچه‌ها پاسخ‌ها را روی کاغذ نوشتند.

وقتی امتحان تمام شد. گفتم: از هر کدام از شما، ده نمره کم می‌کنم از تاریخ و ده نمره از جغرافیا.

و به این سه نفر بیست نمره می‌دهم در تاریخ و بیست نمره در جغرافیا.

تا بیاموزید که زیر بار ظلم نروید. درس امروز ما ظلم ستیزی است

 

——————————————————————————–

 

 

یک انسان عقلانی باید…

نوشته: دکتر محمود سریع‌القلم

 

 

۱. در روز حداقل یک بار بگوید “من نمی‌دانم‌”.

 

۲. کمتر از کسی تقاضایی داشته باشد و عمدتا به همت، فکر، برنامه‌ریزی و زحمات خود اتکا کند.

 

۳. در موضوعاتی که اطلاعات کلی دارد، اظهار‌نظر نکند.

 

۴. دغدغه کانونی زندگی او، بهترین عملکرد در حرفه‌اش باشد.

 

۵. به استقبال کسی برود که با او تفاوت یا حتی تضاد فکری دارد.

 

۶. بدون اجازه قبلی از کسی، سخن او را به شخص دیگری بازگو نکند.

 

۷. زباله را به خیابان و از اتومبیل به بیرون پرت نکند.

 

۸. با رعایت حروف اضافه و با ‌‌‌نهایت دقت، “نقل قول” کند.

 

۹. دائما در حال تغییر و بهتر شدن باشد، به طوری که اطرافیان تغییر را حس کنند.

 

۱۰. از اینکه دیگران را به خود و افکار خود دعوت کند، چه مستقیم چه غیرمستقیم‌ پرهیز کند.

 

۱۱. برای محیط جنگل که به مه، نم نم باران و رنگ‌های زنده طبیعت آمیخته شده، وقت بگذارد.

 

۱۲. این ظرفیت را در خود ایجاد کند که واکنش به دیگران را حتی تا پنج سال به تأخیر اندازد.

 

۱۳. حدود ۱۰ درصد از وقت، انرژی و تخصص خود را ‌‌رایگان‌ صرف جامعه کند.

 

۱۴. در حرفه‌ای که تخصص ندارد، مسئولیت نپذیرد.

 

۱۵. خوشبختی را با راحتی و مصرف‌گرایی مساوی نداند.

 

۱۶. هر دو سال یک بار، با ارزیابی کار‌ها و رفتارهای خود‌ به اشتباهات گذشته پی برده و خود را اصلاح کند.

 

۱۷. با عبارت “من اشتباه کردم” به صلح دائمی برسد.

 

۱۸. حریم شهروندان را رعایت کند: در نظم صفوف، خود‌پرداز بانک، پارک کردن، نزاکت عمومی، عابر پیاده، صحبت آرام.

 

۱۹. آنقدر بر قوای فکری و روحی خود وقت گذاشته باشدتا نیاز به تایید و تمجید دیگران در خود را، در یک دوره پنج ساله به صفر برساند.

 

۲۰. از رفتن به تئا‌تر به عنوان منبعی برای رشد و شکوفایی خود استفاده کند، چون تئا‌تر قدرت مند‌ترین نمایش توانایی‌های انسان‌هاست.

 

۲۱. در هر نوع تصمیم‌گیری از خرید دمپایی تا مسائل جدی حرفه‌ای، راه‌های مختلف را مکتوب کند، مطالعه کند، مشورت کند و با دقت ۹۰ درصدی به نتیجه برسد.

 

۲۲. با عمل خود به دیگران نشان دهد، تفاوت میان هشت و هشت و یک دقیقه را می‌داند.

 

۲۳. در روز حداقل از پنج نفر قدردانی کند: به خاطر نزاکت، اخلاق، دانش و خلاقیت آن‌ها.

 

۲۴. قبل از قضاوت کردن در مورد فردی، حداقل ده ساعت با او تعامل فکری رودررو برقرار کند تا با جهان او آشنا شود.

 

۲۵. “ناراحت شدن” از توانایی‌ها، ظرفیت‌ها و برتری‌های دیگران را در خود به تعطیلی بکشاند.

۲۶. اجازه دهد افراد، سخن خود را تمام کنند.

 

۲۷. به موسیقی به عنوان یک منبع تمرکز، آرامش و خوداکتشافی نگاه کند.

 

۲۸. حداقل ۲۰ درصد وقت خود را صرف توسعه فردی، فکری، اخلاقی و مدنی نماید.

 

۲۹. در صحبت کردن، یک سوم سؤال کند و دو سوم قضاوت. بعد از پنج سال، پنج ششم سؤال و یک ششم قضاوت.

 

۳۰. حداقل یک ساعت در روز‌ مطالعه کند.

 

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly, PDF & Email



  • سعید پناهی

    درباره سعید پناهی

    با سلام. بنده سعید پناهی هستم. متولد 9 اسفند سال 1375. از علایقم میتونم بگم به اینترنت, مبایل, موزیک, بازیهای نابینایی,گوش کردن به رادیو و نمایش رادیویی و و و خعععععیلی چیزهای دیگه اشاره کنم. کلا با همه چی حال میکنم. رفیق بازم, و رفیقهای ثمیمی را بیشتر از داداشهای نداشتم, دوست دارم. زاده ی استان زنجانم و از 1 سالگی در کرج یا همون استان البرز زندگی میکنم. در حال تحصیل در مقتع کارشناسی علوم تربیتی هستم. عاشق مطالعه صفحات اینترنتی هستم. پیگیر اخبار علم و فناوری هستم. به علاوه که در اسکایپ هستم, تو واتساپ و تلگرام و اینستا هم هستم. خخخ. کلا مسنجر بازم. فکر کنم هدفم کلا از اندروید خریدن همین بوده. اردیبهشت 92 با ی n73 وارد دنیای نت شدم. و اون وقتها 3g و این حرفا نبود با gprs آهنگ دانلود میکردم. بعد توسط معرفی یکی از دوستانم با سایتهای نابینایی آشنا شدم. بعد مهر ماه بود که دیگه ماهور خریدم, باورتون نمیشه من تا مهر 92 هنوز صفحهخان فارسی نداشتم. با این که از سال 83 پای کامپیوتر بودم. میدونین چرا؟ چون اون وقتها نت نمیرفتم. بعد از مهر ماهم اسکایپ نصب کردم و کم کم همه را add کردم و با همه آشنا شدم. عاشق گفت و گو تو اسکایپ بصورت صوتی هستم. کمو بیش چت هم دوست دارم. بعد اوایل آذر ماه بود که تصمیم گرفتم ی سایت بزنم, اول چنتا بلاگ تست کردم, خوشم نیومد. بعد کم کم بسرم زد, برم رو وردپرس. بعد به کمک آقای سعید درفشیان اینجارو بنا کردیم. روز 17 آذر 1392 بود که اینجارو بنا کردیم. اون وقتها زیاد اینجا کسی نمیومد. بعد دوستان کم کم با اینجا آشنا شدن. و الان هم که دیگه ی خانواده ی بزرگ شدیم به نام, شب روشن. اینجا ی سریها بهم مدیر ارشد هم میگن. اما خودم قبول ندارم. ی نو گرداننده میشه اسممو گذاشت. بیخودی هندونه تو پاچمون میکنن ههه. من تقریبن 10 درصد بینایی دارم. و از خط بریل استفاده میکنم. فقط 5 سال ابتدایی را در مدرسه ی پویا مخصوص نابیناها و کم بیناها درس خوندم. بعدش دیگه بصورت تلفیقی در مدرسه ی عادی مشغول به تحصیل شدم. راستی یادم داشت میرفت, جهت تماس با من میتونین از راه های زیر استفاده کنین. ایمیل: saeedpanahi2200@gmail.com اسکایپ: saeed-panahi تلگرام: https://telegram.me/sp1000 اینستاگرام: https://www.instagram.com/saeed10055/ خوشباشید.
    این نوشته در آموزش, پزشکی و سلامت, حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده, روان شناسی, زندگینامه, علمی, گفت و گو ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green