داستان کوتاه و آموزنده ی درد تحمل (عشق)


- 869 بازدید

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید
که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است.
شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد…
شاگرد لب به سخن گشود و از بیوفایی یار صحبت کرد
و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده
و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است !
شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خودحفظ کرده بود
و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند
باید برای همیشه باعشقش خداحافظی کند.
شیوانا با تبسم گفت :
اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟
شاگرد با حیرت گفت:
ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟
شیوانا با لبخند گفت:
چه کسی چنین گفته است؟! تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی
و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است.
این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود
تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی.
بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست.
مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .
معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد!
دخترک اگررفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر!
بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان
فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • سعید پناهی

    درباره سعید پناهی

    با سلام. بنده سعید پناهی هستم. متولد 9 اسفند سال 1375. از علایقم میتونم بگم به اینترنت, مبایل, موزیک, بازیهای نابینایی,گوش کردن به رادیو و نمایش رادیویی و و و خعععععیلی چیزهای دیگه اشاره کنم. کلا با همه چی حال میکنم. رفیق بازم, و رفیقهای ثمیمی را بیشتر از داداشهای نداشتم, دوست دارم. زاده ی استان زنجانم و از 1 سالگی در کرج یا همون استان البرز زندگی میکنم. در حال تحصیل در مقتع کارشناسی علوم تربیتی هستم. عاشق مطالعه صفحات اینترنتی هستم. پیگیر اخبار علم و فناوری هستم. به علاوه که در اسکایپ هستم, تو واتساپ و تلگرام و اینستا هم هستم. خخخ. کلا مسنجر بازم. فکر کنم هدفم کلا از اندروید خریدن همین بوده. اردیبهشت 92 با ی n73 وارد دنیای نت شدم. و اون وقتها 3g و این حرفا نبود با gprs آهنگ دانلود میکردم. بعد توسط معرفی یکی از دوستانم با سایتهای نابینایی آشنا شدم. بعد مهر ماه بود که دیگه ماهور خریدم, باورتون نمیشه من تا مهر 92 هنوز صفحهخان فارسی نداشتم. با این که از سال 83 پای کامپیوتر بودم. میدونین چرا؟ چون اون وقتها نت نمیرفتم. بعد از مهر ماهم اسکایپ نصب کردم و کم کم همه را add کردم و با همه آشنا شدم. عاشق گفت و گو تو اسکایپ بصورت صوتی هستم. کمو بیش چت هم دوست دارم. بعد اوایل آذر ماه بود که تصمیم گرفتم ی سایت بزنم, اول چنتا بلاگ تست کردم, خوشم نیومد. بعد کم کم بسرم زد, برم رو وردپرس. بعد به کمک آقای سعید درفشیان اینجارو بنا کردیم. روز 17 آذر 1392 بود که اینجارو بنا کردیم. اون وقتها زیاد اینجا کسی نمیومد. بعد دوستان کم کم با اینجا آشنا شدن. و الان هم که دیگه ی خانواده ی بزرگ شدیم به نام, شب روشن. اینجا ی سریها بهم مدیر ارشد هم میگن. اما خودم قبول ندارم. ی نو گرداننده میشه اسممو گذاشت. بیخودی هندونه تو پاچمون میکنن ههه. من تقریبن 10 درصد بینایی دارم. و از خط بریل استفاده میکنم. فقط 5 سال ابتدایی را در مدرسه ی پویا مخصوص نابیناها و کم بیناها درس خوندم. بعدش دیگه بصورت تلفیقی در مدرسه ی عادی مشغول به تحصیل شدم. راستی یادم داشت میرفت, جهت تماس با من میتونین از راه های زیر استفاده کنین. ایمیل: saeedpanahi2200@gmail.com اسکایپ: saeed-panahi تلگرام: https://telegram.me/sp1000 اینستاگرام: https://www.instagram.com/saeed10055/ خوشباشید.
    این نوشته در داستان ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    13 پاسخ به داستان کوتاه و آموزنده ی درد تحمل (عشق)

    1. ثنا می‌گوید:

      خیییلی عالی بود از اون داستانهاست که شاید مخالف زیاد داشته باشه ولی من که قبولش دارم مرسی ایول به پیران و بزرگان معرفت البته منظورش این نیست که در قلبهای ما میتونه به روی هر کسی باز باشه بلکه باید نور عشق الهی به انسانها و همدم حقیقی در درون آدم روشن باشه و بتابه به قلب اون لایقی که خدا میفرسته که البته شاید همیشه هم جنس مخالف نباشه.جملات آخرش مثل همیشه زیبا و حقیقی بود

    2. سلام سعید داستان جالبی بود من تا به حال عاشق هیچ دختری نشدم

    3. عطا می‌گوید:

      سلام عزیزان.
      وای مگر میتوان چنین کرد آقا سعید.
      اکنون مدیر ارشد را مجازات کرده تا به غایَت پی به نهایت نصیحت برده تا عبرت سایرین گردد.

      به مجنون نیز خبر رسید که لیلی همسر کرده.
      واکنشش را میبینیمه.

      آقا سعید مجازات شما این است که این شعر نظامی را حفظ کنید.

      آن دوست که دل بدو سپردی.
      بر دشمنیش گمان نبردی.
      شد دشمن تو ز بی وفائی.
      خود باز برید از آشنائی.
      چون خرمن خود به باد دادت.
      بد عهد شد و نکرد یادت.
      دادند به شوهری جوانش.
      کردند عروس در زمانش.
      و او خدمت شوی را بسیچید.
      پیچید در اوی و سر نه پیچید.
      باشد همه روزه گوش در گوش.
      با شوهر خویشتن هم آغوش.
      کارش همه بوسه و کنار است.
      تو در غم کارش این چه کار است.
      چون او ز تو دور شد به فرسنگ.
      تو نیز بزن قرابه بر سنگ.
      چون ناوردت به سالها یاد.
      زو یاد مکن چه کارت افتاد.
      زن گر نه یکی هزار باشد.
      در عهد کم استوار باشد.
      چون نقش وفا و عهد بستند.
      بر نام زنان قلم شکستند.
      زن دوست بود ولی زمانی.
      تا جز تو نیافت مهربانی.
      چون در بر دیگری نشیند.
      خواهد که دگر ترا نه بیند.
      زن میل ز مرد بیش دارد.
      لیکن سوی کام خویش دارد.
      زن راست نبازد آنچه بازد.
      جز زرق نسازد آنچه سازد.
      بسیار جفای زن کشیدند.
      وز هیچ زنی وفا ندیدند.
      مردی که کند زن آزمائی.
      زن بهتر از او به بی وفائی.
      زن چیست نشانه گاه نیرنگ.
      در ظاهر صلح و در نهان جنگ.
      در دشمنی آفت جهانست.
      چون دوست شود هلاک جانست.
      گوئی که بکن نمی نیوشد.
      گوئی که مکن دو مرده کوشد.
      چون غم خوری او نشاط گیرد.
      چون شاد شوی ز غم بمیرد.
      این کار زنان راست باز است.
      افسوس زنان بد دراز است.
      مجنون ز گزاف آن سیه کوش.
      برزد ز دل آتشی جگر جوش.
      از درد دلش که در برافتاد.
      از پای چو مرغ در سر افتاد.
      چندان سر خود بکوفت بر سنگ.
      کز خون همه کوه گشت گلرنگ.
      افتاد میان سنگ خاره.
      جان پاره و جامه پاره پاره.
      آن دیو که آن فسون بر او خواند.
      از گفته خویشتن خجل ماند.
      چندان نگذشت از آن بلندی.
      کان دل شده یافت هوشمندی.
      آمد به هزار عذر در پیش.
      کای من خجل از حکایت خویش.
      گفتم سخنی دروغ و بد رفت.
      عفوم کن کانچه رفت خود رفت.
      گر با تو یکی مزاح کردم.
      بر عذر تو جان مباح کردم.
      آن پرده نشین روی بسته.
      هست از قبل تو دلشکسته.
      شویش که ورا حریف و جفتست.
      سر با سر او شبی نخفت ست.
      گرچه دگری نکاح بستش.
      ار عهد تو دور نیست دستش.
      جز نام تو بر زبان نیارد.
      غیر تو کس از جهان ندارد.
      یکدم نبود که آن پریزاد.
      صد بار نیاورد ترا یاد.
      سالیست که شد عروس و بیشست.
      با مهر تو و به مهر خویشست.
      گر بی تو هزار سال باشد.
      بر خوردن از او محال باشد.
      مجنون که در آن دروغگوئی.
      دید آینه ای بدان دوروئی.
      اندک تر از آنچه بود غم خورد.
      کم مایه از آنچه کرد کم کرد.
      می بود چو مراغ پر شکسته.
      زان ضربه که خورد سرشکسته.
      از جزع پر آب لعل می سفت.
      بر عهد شکسته بیت می گفت.
      سامان و سری نداشت کارش.
      کز وی خبری نداشت یارش.
      مشاطه این عروس نو عهد.
      در جلوه چنان کشیدش از مهد.
      کان مهدنشین عروس جماش.
      رشگ قلم هزار نقاش.
      چون گشت به شوی پای بسته.
      بود از پی دوست دل شکسته.
      غمخواره او غمی دگر یافت.
      کز کردن شوی او خبر یافت.
      گشته خرد فرشته فامش.
      مجنون تر از آنکه بود نامش.
      افتاده چو مرغ پر فشانده.
      بیش از نفسی در او نمانده.
      در جستن آب زندگانی.
      برجست به حالتی که دانی.
      شد سوی دیار آن پریروی.
      باریک شده ز مویه چون موی.
      با او به زبان باد می گفت.
      کی جفت نشاط گشته با جفت.
      کو آن دو به دو بهم نشستن.
      عهدی به هزار عهده بستن.
      کو آن به وصال امید دادن.
      سر بر خط خاضعی نهادن.
      دعوی کردن به دوستاری.
      دادن به وفا امیدواری.
      و امروز به ترک عهد گفتن.
      رخ بی گنهی ز من نهفتن.
      گیرم دلت از سر وفا شد.
      آن دعوی دوستی کجا شد.
      من با تو به کار جان فروشی.
      کار تو همه زبان فروشی.
      من مهر ترا به جان خریده.
      تو مهر کسی دگر گزیده.
      کس عهد کسی چنین گذارد.؟
      کو را نفسی به یاد نارد.؟
      با یار نو آنچنان شدی شاد.
      کز یار قدیم ناوری یاد.
      گر با دگری شدی هم آغوش.
      ما را به زبان مکن فراموش.
      شد در سر باغ تو جوانیم.
      آوخ همه رنج باغبانیم.
      این فاخته رنج برد در باغ.
      چون میوه رسید می خورد زاغ.
      خرمای تو گرچه سازگار است.
      با هر که به جز منست خار است.
      با آه چو من سموم داغی.
      کس بر نخورد ز چون تو باغی.
      چون سرو روانی ای سمنبر.
      از سرو نخورده هیچکس بر.
      برداشتی اولم به یاری.
      بگذاشتی آخرم به خواری.
      آن روز که دل به تو سپردم.
      هرگز به تو این گمان نبردم.
      بفریفتیم به عهد و سوگند.
      کان تو شوم به مهر و پیوند.
      سوگند نگر چه راست خوردی!.
      پیوند نگر چه راست کردی!.
      کردی دل خود به دیگری گرم.
      وز دیده من نیامدت شرم.
      تنها نه من و توئیم در دور.
      کازرم یکی کنیم با جور.
      دیگر متعرفان بکارند.
      کایشان بد و نیکها شمارند.
      بینند که تا غم تو خوردم.
      با من تو و با تو من چه کردم.
      گیرم که مرا دو دیده بستند.
      آخر دگران نظاره هستند.
      چون عهده عهد باز جویند.
      جز عهد شکن ترا چه گویند.
      فرخ نبود شکستن عهد.
      اندیشه کن از شکستن مهد.
      گل تا نشکست عهد گلزار.
      نشکست زمانه در دلش خار.
      می تا نشکست روی اوباش.
      در نام شکستگی نشد فاش.
      شب تا نشکست ماه را جام.
      با روی سیه نشد سرانجام.
      در تو به چه دل امید بندم.
      وز تو به چه روی باز خندم.
      کان وعده که پی در او فشردی.
      عمرم شد و هم به سر نبردی.
      تو آن نکنی که من شوم شاد.
      وانکس نه منم که نارمت یاد.
      با اینهمه رنج کز تو سنجم.
      رنجیده شوم گر از تو رنجم.
      غم در دل من چنان نشاندی.
      کازرم در آن میان نماندی.
      آن روی نه کاشنات خوانم.
      وان دل نه که بی وفات دانم.
      عاجز شده ام ز خوی خامت.
      تا خود چه توان نهاد نامت.
      با اینهمه جورها که رانی.
      هم قوت جسم و قوت جانی.
      بیداد تو گر چه عمر کاهست.
      زیبائی چهره عذر خواهست.
      آنرا که چنان جمال باشد.
      خون همه کس حلال باشد.
      روزی تو و من چراغ دل ریش.
      به زان نبود که می رمت پیش.
      مه گر شکرین بود تو ماهی.
      شه گر به دو رخ بود تو شاهی.
      گل در قصبی و لاله در خز.
      شیرین ورزین چو شیره رز.
      گر آتش بیندت بدان نور.
      آبش به دهان درآید از دور.
      باغ ارچه گل و گلاله دارست.
      از عکس رخت نواله خوارست.
      اطلس که قبای لعل شاهیست.
      با قرمزی رخ تو کاهیست.
      ز ابروی تو هر خمی خیالیست.
      هر یک شب عید را هلالیست.
      گر عود نه صندل سپید است.
      با سرخ گل تو سرخ بید است.
      سلطان رخت به چتر مشگین.
      هم ملک حبش گرفت و هم چین.
      از خوبی چهره چنین یار.
      دشوار توان برید دشوار.
      تدبیر دگر جز این ندانم.
      کین جان به سر تو برفشانم.
      آزرم وفای تو گزینم.
      در جور و جفای تو نبینم.
      هم با تو شکیب را دهم ساز.
      تا عمر کجا عنان کشد باز.

    4. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سعید زده به سرت بچه؟
      چرا چرت میگی!
      بزار عاشق بشی اون وقت میگم بهت!

    5. عطا می‌گوید:

      سلام.
      نه خیر سعید آقا اشتباه نشود.
      ما که شاعر نشده ایم.
      همان طور که عرض شد, این شعر از جناب نظامی که در اثر لیلی و مجنون آورده شده است.
      بیان کننده وحدت معشوق است.
      ان شا الله که شما نیز معشوقتان را پیدا کنید.
      سپاس.

    6. زهرا دلیر می‌گوید:

      سلام
      قشنگ بود ممنون. کامنت ثنا خانم هم لاااااااااااایک داره…
      مررسی ثنا خانم******

    7. ثنا می‌گوید:

      مرسییی عزیزم نظر لطفته

    8. شهاب می‌گوید:

      سلام مدیر جون
      خیلی قشنگ بود بازم اگه از این جور مطالب داشتی بزار داداش مرسی

    9. میلاد نصرتی میلاد نصرتی می‌گوید:

      نظر به ای که امیر ‏۸۵‏ تا ازدواج ناموفق داشته پس به حرفش گوش کن

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green