قوض بالای قوض شده!


- 2,214 بازدید

سلام و درودی دیگر خدمت دوستان گلم در سایت محبوبم شب روشن
یک سلام گرم و ویژه هم عرض میکنم خدمت آقای وردپرس که با مهربانی ما رو میپذیرن و مطالبمان را در ساک دستیشان گذاشته و به مسؤولین سایت برای انتشار میدهند.
آقای وردپرس که خیلی مهربان و شریف هستی و من خیلی خیلی دوستت دارم ازت سؤالی دارم که میخواهم جواب سؤالم را به آقا سعید و آقا بهنام یا امیر عزیز بگویی تا بهم بگویند.
آقای وردپرس: آیا من درست مطالبم را به شما میسپارم؟ اگه نقصی در نحوه کار کردنم میبینی خوشحال میشم بهم بگی.

دوستان این بار یک داستانی را شنیدم که امروزه به صورت یک ضربالمثل درآمده برایم خیلی جالب بود.
البته شاید هم برخی از دوستان این حکایت را شنیده باشند اما به خواندن دوباره اش میارزد.
حتماً بارها و بارها از اطرافیانتان این ضربالمثل را شنیدید که « قوض بالای قوض شده » یا شاید هم خودتان این ضربالمثل رو به کار بردید.
مثلاً امیر جان عزیز داشته سر امتحانی تقل مقل میزده ناگهان در اواخر وقت امتحان مراقبین متوجه اش میشوند و برگه ی امتحانش را به رحمت ایزدی میفرستند. امیر هم بعد از درگیری ای خونین با مراقبین وقتی میبیند نمیتواند مانعشان شود تا او را مردود نکنند. به حالت ناراحت نزد سعید و بهنام میآید سعید و بهنام تا ناراحتیش را میبینند به او میگن: چی شده دمغی؟ امیر هم در حالی که پریشان است آهسته میگوید: هیچی بابا « قوض بالا قوض شده »
اصولاً این ضربالمثل را هنگامی به کار میبرند که یک مشکلی پیش میآید مانند در مثال شیرین بالا که امیر جان امتحانش را یا بلد نبود یا از بس درگیر کار بود نتوانست خوب و دقیق بخواند. حال وقتی فرد در صدد برآمدن این مشکلش است از قضا مشکلی دیگر که بدتر از این مشکل فعلیست پیش میآید. مانند وقتی که امیر داشت تقل میزد تا این دفعه برای اولین و آخرین بار از مخمصه بیرون برود اما مراقبین دیدند و باقی ماجرا.
من خودم شخصاً در مسائل کامپیوتری این ماجراها یا این ضربالمثل زیاد برایم پیش میآید. میآیی جاز را درست کنی ناگهان ویندوزت میپرد. یا ….
این ضربالمَثَل یک داستان جالبی دارد که الآن برایتان تعریف میکنم.
.
.
.
.
میگن در زمانهای قدیم دو برادری بودند که از قضا هردو برادر پشتشان قوض داشت و این قوض برایشان دردسر ساز بود چرا که اهل محل هرجا آنها را میدیدند با انگشت آنها را به یکدیگر نشان داده و مسخره شان میکردند.
این را هم بگویم که این دو برادر از لحاظ خلق و خو متفاوت از یکدیگر بودند یکی خوشاخلاق بود و دیگری بداخلاق.
روزی برادر خوشاخلاق، در صبح یکی از روزها هنگامی که سپیده ی صبح ندمیده بود وسایل حمامش را برمیدارد تا به حمام برود. زمانی به حمام میرسد که میبیند حمام خلوت است و همه حمامشان را کردند و به خانه هایشان رفتند.
خوشحال میشود با خود میگوید: چه خوب کسی نیست تا قوضم را ببیند و مرا دست بیاندازد.
با این افکار وارد حمام میشود. همین که به خزانه ی حمام میرود صدایی توجهش را جلب میکند. به اطرافش نگاه میکند تا ببیند صدا از کجاست. در کمال تعجب میبیند عده ای از جنیان مشغول شادی و رقص هستند. متعجبانه به این صحنه نگاه میکند و با خود میگوید: خوب است من هم به میانشان بروم و با آنها همصدا شوم.
با این فکر به میان اجنه میرود و همراه با آنها به کف زدن و سوت و رقص و هوراااااا کشیدن میپردازد.
بعد از آنکه این شادی و ولوله شان تمام میشود رئیس جنیان پیش این برادر خوشاخلاق میآید و به او مرحبا و آفرین میگوید و از او تشکر میکند که به جشنشان رونق داده است.
بعد از تشکر به او میگوید: ما امروز عروسی داشتیم و عروسی یکی از ما بود.
من میخواهم به پاس این عمل خوبی که انجام دادی برایت کاری انجام دهم و میخواهم مشکلی از مشکلاتت را حل کنم و تصمیم دارم این قوضی که در پشتت داری را بردارم.
برادر خوشاخلاق خیلی خوشحال میشود و از رئیس تشکر میکند و بعد از برداشتن قوض حمام را ترک کرده برای صرف صبحانه به خانه میآید.
برادر بداخلاق که سر سفره نشسته بود متوجه تغییر برادرش میشود به او میگوید قوض پشتت چی شد؟ چرا قوض نداری؟ برادر بداخلاق میگوید داشتم الآن دیگر ندارم. برادر بداخلاق متعجبتر میشود میگوید: یعنی چی؟ صبح که داشتی حمام میرفتی داشتی چرا الآن نداری چی شده؟
برادر خوشاخلاق وقتی اصرار برادرش را میبیند تمام ماجرای جن و عروسی و شادیش و نهایتاً برداشتن قوضش توسط رئیس جنیان رو به او میگوید.
برادر بداخلاق که حسودیش شده بود با خودش گفت: مگر من از برادرم چی کم دارم؟ تازه من ازش بهترم. من هم مانند او به حمام میرم و کارهایی که اون انجام داد منم انجام میدم حتماً رئیس اجنه مشکل من رو حل میکند.
آنها قوض مرا هم برمیدارند.
با این افکار فردا صبح با همان کیفیتی که برادرش به حمام رفت او نیز به حمام رفت.
اماااااااا
.
.
از قضا آن شب جنیان یکی از عزیزانشان را از دست داده بودند و امروز صبح عزادارش بودند.
او در حمام دید جنیان آرام و ساکت نشسته اند و گویا شادی ای نمیکنند. با خود گفت: حتماً هنوز داماد نیامده یا منتظر کسی هستند تا شادشان کند. با همین فکر به میانشان رفت و مشغول رقص و دست و سوت و هورااااا شد.
ناگهان رئیس اجنه با عصبانیت به او گفت: بس کن دیگه! بس کن دیگه! ول کن! اما برادر بد اخلاق دستبردار نبود با خود میگفت: باید اینقدر شادی کنم تا شرمنده بشن و بهم کمک کنند. با این فکر به طرب خود ادامه میداد و اصلاً هرچه رئیس اجنه به او خطاب میکرد که: بس کن دیگه! بس کن دیگه! ول کن! توجهی نمیکرد آنقدر شادی کرد تا اینکه سرانجام خودش خسته شد و به گوشه ای افتاد.
وقتی از شادی افتاد رئیس جنیان پیش او آمد و با عصبانیت گفت: چرا بس نکردی هرچه بهت میگفتم چرا توجه به حرفام نکردی؟ مگه کری؟
برادر بداخلاق گفت: خوب دیدم شما ساکت نشستید و منتظر شادی هستید خواستم شادتان کنم و جشنتان را رونق دهم. الآن هم از بس رقصیدم خسته شدم. منتظرم بودید مگه نه؟ راستی چرا شادی نمیکنید؟
رئیس جنیان با شنیدن این حرفها عصبانیتر شد و گفت: تو داری ما رو دست میاندازی! ای نادان. ما امروز یکی از عزیزانمان را از دست دادیم و عزاداریم.
برادر بداخلاق تا این رو شنید خجالت زده شد با لکنت میگفت: ممممم مممم من ننن ننن نن نمیدونستم. مم مم مم ممو بب بب ب ب ب ببخشید.
آنگاه رئیس جنیان ادامه داد: حالا بهت نشون میدم که نتیجه حماقتت چیه؟ آنگاه به سربازانش خطاب کرد: آهای، آهای، اون قوض رو بیارید، برادر بداخلاق ترسید و هرچه عذرخواهی میکرد فایده ای نداشت. آنگاه رئیس ادامه داد: حالا این قوض رو بالای اون قوضت میذارم تا بفهمی که چیکار کردی.
برادر بداخلاق هرچه گریه میکرد و میگفت: من غلط کردم قوض رو بردارید اصلاً فایده ای نداشت.
به ناچار برادر بداخلاق حمام را برای رفتن به خانه ترک کرد.
در راه وقتی اهالی محل او را میدیدند که دو قوض در پشت دارد با انگشت او را اشاره میکردند و میگفتند: « قوض بالا قوض »
خلاصه برادر بداخلاق به خانه آمد از خجالت اینکه مبادا کسی او را ببیند فوراً به اتاقش رفت و تا صبح در اتاقش ماند.
او فردا صبحش باز به حمام رفت با تصور اینکه شاید جنیان را ببیند و بتواند با التماس از رئیسشان بخواهد تا قوضش را بردارد.
خوب دوستان این هم از حکایت « قوض بالای قوض » امیدوارم خوشتان آمده باشد.
تا بعد.

۵ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • مهدی عزیززاده

    درباره مهدی عزیززاده

    بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. شاد باشید و سرفراز. راههای ارتباط با من: ایمیل m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, سرگرمی, شاد, طنز ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    21 پاسخ به قوض بالای قوض شده!

    1. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام مهدی جان
      حکایتت عالی بود
      از اونجایی که وظیفم تحویل ساکدستی از وردپر و خالی کردن و نشون دادن سوغاتیها به شماهاست، وردپرس سؤالو به من گفت.
      حالا جواب
      داداش کار تو هیچ نقصی نداره
      یعنی من فقط پست رو میخونم و دکمه انتشار رو میزنم.
      اما از تو چه پنهون، بعضی از پستا، نیازه که دوستان قبل انتشار یه دور پیشنمایش بزنن ببینن چی در اومده، بعد بفرستند برا بازبینی.
      البته من چاکر همه تونم هستما
      گلایه نیست
      اما اگه همکاری کنید، خوب یه کمکی هم به من میشه.
      در آینده ای نزدیک، بعضی از اشکالات پستهای بچه ها رو تو یه پست میگم تا انشا الله حل بشه.
      بازم میگم
      نوکر همه تونم
      دربست

      • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

        سلام داداش بهنام.
        البته من همیشه پیشنمایش رو میزنم.
        اما اگه متوجه شده باشی دیگه از دکمه ذخیره یا ذخیره در پیش نویس استفاده نمیکنم تا مثل پست مرتضی احمدی نشه که ۷ تا پست مشابه اومد.
        به هر حال خوبه که این اشکالات رو بگی تا اولاً به جناب آقای وردپرس عزیز فشار مضاعف نیاد ثانیاً قوض بالا قوض نشه. مرررسی.

    2. سلام مهدیجان چه قوز بالا قوزی شد هان
      مرسی عالی بود

    3. حسین آذری می‌گوید:

      سلام آقا مهدی
      خخخ قسمت اول جالب بود. داستان رو شنیده بودم اما مثالی که زدی قشنگ بود. و آفرین.

    4. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سلام
      جالبه!, راستش همه پاین که من تقل میزنم!
      وگرنه من یه جوری میزنم که کسی نفهمه و مشکل دو برابر بشه!
      ولی یه بار یه اتفاق خفن برام افتاد که دو برابرش کرد:
      هیچی ما تقل زدیم ریاضیو پارسال سر حوزه که تژدید نیاریم, بدتر تژدید شدیم تک ماده زدیم.

      • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

        سلام
        امیر جان خیلی از شخصیتت خوشم میاد.
        هم محتاطانه عمل میکنی و از همه مهمتر به کار برنامه نویسی هم واردی که که منم به نوعی عاشق کامپیوترم اما افسوس کسی نیست بهم برخی فنونی رو که دوست دارم یاد بده. چون اولاً شاید یاد دادنشون نیاز به زمان و فرصتی مناسب داشته باشه. ثانیاً شاید انتقال اطلاعات مربوطه به من مشکل باشه البته برای مدرس.

    5. عطا می‌گوید:

      درود بر شما مهدی مهربان.
      خیلی جالب بود و قبل از باز کردن پست شما خیلی به عنوان خندیدم خدا خیرت دهد.
      تشکر از پست.
      موفق باشید.

    6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام.
      چه حکایت عجیبی.
      ماشا الله ی پا نویسنده هستیاااا.
      درود بر تو.
      زیبا بود.

    7. یلدام می‌گوید:

      یعنی میخندما یعنی . یعنی امیر الان قوز داره یعنی . الان حمام از کجا پیدا کنه که جن داشته باشه یعنی . یعنی امیر درس چرا نمیخونی یعنی . شایدم خودت قوز در آوردی چسبوندی به امیر یعنی . امیر درس خونه ها بگم یعنی . خیلی ماجراش باخال بودا یعنی . شاد روانم شد ها یعنی .

    8. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      درود بر سعید جان و یلدا خانم. مرسی.

    9. محمدعلی می‌گوید:

      سلام مهدی جان. چه حکایتی! ایول دمت گرم.

    10. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام ممل جان.
      کم پیدایی کم میبینیمت.
      مرررسی دمت گرررررم
      آقا همین تازه یه کار مناسبتی واسه هفته وحدت منتشر کردم حتماً ببین نظر بده. بازم مررررسی.

    11. وحید خورشیدی می‌گوید:

      سلام آقا مهدی حکایت بسیار زیبایی بود ممنون که در مورد این ضربالمثل صحبت کردی
      اما من هنوز این برام معماست یه عده میگن اجنه از دید انسانها پوشیده هستند و کاری با ما ندارن
      ولی یه عده ی دیگه میگن جنها سراغ افراد خاص میرن و خودشون رو نشون میدن من نمیدونم فکر کدوم دسته رو باور کنم و نمیدونم این داستانهایی که روایت میشه واقعیت داره یا نه

      • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

        سلام
        وحید جان نگذار از اجنه صحبت کنم که میترسم بهنام یا سعید هنگ کنند و سایتشون بره رو هوا.
        اما اجنه هم مثل انسانها کافر و مسلمان دارند.
        قدیمها یا شایدم الآنها اجنه بیشتر در جاهای تاریک و خلوت هستند. آره به بعضی از افراد خودشونو نشون میدن یا برخی از افراد حتی میتونن اونا رو ببینن.
        البته میشه با دستوراتی اجنه را احضار کرد که من داشتم دنبال این قضایا میرفتم که استاد فقه ما منو از این کار به شدت نهی کرد. و گفت: اگر به فرض آنها رو احضار کنی به صورت گروهی میآیند و ازت سؤال میکنند که چه کاری داشتی که ما رو فرا خوندی؟ اونجا هست که اگه بیجهت احضارشون بکنی دمار از روزگارت درمیارن البته برای اینکه آنها بروند نیز باید دستوراتی را انجام داد که اگه بلد نباشی وای به حالت! چون اونا تا زمانی که نروند در دستت اسیرند.
        وای سعید اومد.

    12. شهاب می‌گوید:

      سلام به آقای عزیز زاده مرسی
      خیلی جالب بود
      ممنون

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green