اتفاق خنده داری که برایم رخ داد. حتما بخوانید

سلاااااااااااااااااااام بر دوستان عزیز شب روشن! حالتون چطوره؟ خوبید؟ خب خدا رو شکر.
راستش دیروز اتفاق جالب و خنده داری برام رخ داد که بد ندیدم برای شما تعریف کنم تا شاید با خوندن این پست و این اتفاق لبخندی بر لبانتون بنشینه.

قبل از این که برم سر اصل مطلب این رو میگم که من تو تئاتر منطقه جنوب کشور که تو بوشهر برگزار شد بازیگر اول مرد شدم.
تعریف از خود نباشه اتفاقی که برای من رخ داد به این موضوع مربوط میشه.
چرا میزنید؟ الآن میگم.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جونم براتون بگه: دیروز من و امیرجون داشتی با هم تلفنی صحبت میکردیم. یه دفعه موبایلم زنگ خورد.
.
.
بله بفرمایید! سلام من خانم قشقایی هستم مسئول همآهنگی جشنواره تئاتر معلولین از بوشهر مزاحم میشم. در خدمتم بفرمایید.
شما باید آقای مرتضوی باشید. بله من سید مجتبی مرتضوی هستم که رو صحنه اسم منو اشتباهی سید مرتضی مرتضوی خواندید. رو تقدیر نامه همینجور، و تو سایتها و خبرگزاریها هم اسم منو سید مرتضی مرتضوی نوشته اند.
اتفاقا راجع به همین موضوع تماس گرفتم. خب در خدمتم بفرمایید.
راستش جایزه ای که به شما دادند اشتباه شده. چطور؟ راستش شما مقام دوم رو کسب کردید و رو صحنه اسم شما به اشتباه مقام اول خوانده شده و تا فردا فرصت دارید جایزه اهدایی رو پس بفرستید.
اما من مبلغ جایزه رو خرج کردم. تازه مراسم اختتامیه چهارشنبه تموم شد رفت. بعد از سه روز حالا زنگ زدید؟
من نمیدونم به هر حال تا فردا فرصت دارید جایزه رو پس بفرستید.
خلاصه تلفن رو قطع کردم در حالی که امیر پشت خط ثابتم داشت میشنید: به کارگردان زنگ زدم و ماجرا رو شرح دادم.
کارگردانمون عصبانی شد و گفت بیخود کردند اصلا جواب نده تا پیگیری کنم.
خلاصه من و امیر با ناراحتی و عصبانیت داشتیم با هم حرف میزدیم و بابام که موضوع رو فهمیده بود داشت شکایتنامه تنظیم میکرد بفرسته برای بازرسی کشور.
ن خلاصه نیم ساعتی گذشت و من و امیر مشغول صحبت بودیم که دوباره همون شماره بهمون زنگ زد. فکر میکنید چی شد؟ چندتا جهت پایین بزنید تا بفهمید چی شد.‎ ‎
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
باز هم برید پایین.
.
.
.
.
.
.
.
.
گوشی رو برداشتم دیدم صدای یه مرده. خوب گوش دادم فهمیدم تا صدای حامد از بچه های معلوله که تو تئاتر نقش پدر نامزدم رو بازی میکنه. آخه این بشر به قدری تو صدای دختر در آوردن مهارت داره که دیگه نمیدونم چی بگم.
حالا شانس بجا بود که زود فهمیدم وگرنه خدا میدونست چی میشد.
بعد از این ماجرا منو امیر اونقدر پشت تلفن خندیدیم که دوتایی پشت تلفن از حال رفتیم. امیدوارم با خوندن این پست لبخند رو لبانتان نشسته باشه.
به قول داش بهنام: دلتون سفید

۹ نفر این پست رو پسندیدن!

درباره سید مجتبی مرتضوی

سلام! من سید مجتبی مرتضوی متولد 22 بهمن 1361 از یاسوج در زمینه تئاتر فعالیت میکنم. در زمینه گوشیهای سیمبین هم دستی بر آتش دارم. اگه کسی داره با تلفن با من صحبت میکنه اگه شماره ای بگیره میفهمم چند میگیره. با تشکر
این نوشته در خاطرات, شاد, طنز ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

30 دیدگاه دربارهٔ «اتفاق خنده داری که برایم رخ داد. حتما بخوانید»

  1. عطا می‌گوید:

    درود آقا سید به خدا نمیدونی من چه قدر خندیدم پسر عالی بود از این بهتر امکان نداشت آقا شماره این دوستت چند اصلا آیدی اسکایپشو بده آقا خیلی حال داد راستی این امیری که گفتی همین امیر خودمون امیر رضاست یا کسی دیگر است خیلی حال داد تشکر

  2. سعید پناهی می‌گوید:

    سلااااام سید خدا.
    خخخ.
    خوب سرکارت گذاشته هاا.
    باید بشینم ی نقشه بکشم ببینم چجوری میتونم سرکارت بزارم.
    hehehehehehehehehehehehehehehh.

  3. ثنا می‌گوید:

    سلام و فراوان تبریک عجب آدم خیالش راحت میشه اینطور وقتا ولی چه هنرمندی بودا اگه کار به جاهای باریک میکشید فیلمی میشد

  4. عطا می‌گوید:

    سلم مجدد ببین سید فکر میکنی من چند برا این پست تو رو خوندم هنوز دارم میخندم داداش جا داره منم ی خاطره واقعه ای برات تعریف کنم آره.
    چند تا از بچههای نابینا که یکی از اونها از دهات بود برای اولین بار رفته بودن تو یک ساختمانی که آسانسور داشت بگو خب.
    این دوست ما وقتی از آسانسور بیرون اومدن با کشیدن پاهایش رو زمین دنبال کفشش میگشت و مدام میپرسید که کفش من کجاست من که همین جا در آوردمش
    آره سید این رفیق ما به وقت داخل شدن به آسانسور کفشهایش را از پاهایش درآورده بود.
    کلی خندیده بودن
    تشکر مجدد خوب کردی اینو اینجا نوشتی ما هم بخندیم.

  5. سلام سید.
    بگم خدا چی کارت نکنه. به خدا دلدرد گرفتم انقدر خندیدم.
    حال میده مجی رو سر کار بزاریم.
    خخههههخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخخهههههههههعععخخخخخخخخخخخخخ

  6. گلبرگ می‌گوید:

    سلام آقا سید اول تبریک بعدش هم بامزه بود ولی نمی دونم چرا این نقطه ها رو مخه

  7. میلاد نصرتی می‌گوید:

    وای پسر چقد باحال

  8. امیر مهدی می‌گوید:

    وای خیلی خیلی خیلی خیلی باحال بود.****************************************************************************************************************************************************************************************************************************************************

  9. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    با اینکه دیروز داشتم از خنده میخوردم تو در و دیوار, ولی بازم خوندم و خندیدم

  10. شهاب می‌گوید:

    سلام بر سید جان خودمون
    خخخخخ خیلی جالب بود خداییش زود بهت گفت باید یه چند روزی صبر میکرد اون وقت خنده دارتر میشد ههههه

  11. سلام داداش! من خودم اینکاره ام. یکی رو بهش وعده دادم باور کرده بود رفته بود سر قرار. اما این چنان گولم زد که بعدش که فهمیدم کیه با امیر کلی خندیدیم

  12. آرتیمان می‌گوید:

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    ..
    .
    .
    .
    .
    .

    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .

  13. مهدی صفیلو می‌گوید:

    سلام سید پست جالبی بود
    شکلک در حال روده بر شدن از خنده

  14. آرتیمان می‌گوید:

    سلام منظور شما از اون نقطهگذاریها چی بود هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها تا شما باشی با نقطه هات رو مخ نری شکلک شوخی به قوول خودتون

  15. امیر مهدی می‌گوید:

    سلام آقا مجتبی آخرش تکلیف جایزه چی شد؟ ازتون گرفتنش/؟

  16. مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام مجتبی جان. واقعغاً اتفاق جالبی بود. خیلی متشکر. دستت درست. نگفتی جایزه چقدر بود؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *