قسمت هفتم کتاب کیمیاگر پس چرا انقدر دییییییییییییییییر؟

سلام بچه ها!
حالتون چطوره؟
میدونم که از دستم خیلیناراحتین.
خوب, یه لحظه وایستین توضیح بدم.
من می خواستم پنجشنبه قسمت بعدیرو بذارم.
من از اینترنت ایرانسل استفاده می کنم, به وسیله وصل کردن کابل گوشی به لپتاپ.
صبح بود که احساس کردم که, اینترنت گوشیم درست وصل نمیشه.
و تصمیم گرفتم که کامپیوتررو ریستارت کنم, اما ….
ریستارت کردن همون و بالا نیومدن ویندوزم همون
لپتاپ من کلا یه مشکلی داره نمیدونم دقیقا چیه ولی گاهی وقتها فنش که بیش از حد گرم میشه ویندوز بالا نمیاد.
اینطور وقتها بعد از چند ساعت که خاموش باشه,خودش درست میشه.
منم تصور کردم همین وضعیت پیش اومده.
بعد از چند بار امتحان و عدم موفقیت, زنگ زدم به بابام که بیاد ببینه لپتاپم چشه.
آخه توی خونه ما هیچ بینایی نیست که, نوشته های روی صفحرو برام بخونه.
بابام اومد و با تعجب پرسید: مطمینی که لپتاپت روشنه؟

بعد از این که اعصابم حسابی از این سوال خورد شد, آخه خیلی زور داره مدتها با کامپیوتر کار کنید, و بعد یه نفر ازتون بپرسه مطمینی لپتاپت روشنه؟ اونم زمانی که اعصابت حسابی خورده.
خلاصه مشخص شد که اصلا چیزی روی صفحه نیست.
وقتی از یکی از دوستام مشکلرو پرسیدم بهم گفت: ویندوزت پریده.
انقدر اعصابم خورد شد که یه لحظه دوستمرو مدیر مایکروسافت تصور کردم با ناراحتی خیلی زیاد و با اعتراض گفتم آخه چرااااااااا؟
و تنها وقتی که دوستم گفت که نمیدونه به خودم اومدم.
بعد از لعنت فرستادن به مایکروسافت و بیلدگیدز و مدیر جدید مایکروسافت و کل سیستم عاملهای موجود در جهان و آرزوی این که کاشکی که یه لپتاپ بهتر داشتم که می تونست ویندوزرو مدت بیشتری نگه داره یا کاش کیی ویندوزم نمی پرید و خلاصه بعد ازاین که دیدم هیچ کدوم از این فکرها فایده ای نداره, مثل یه دختر خوب بی خیال شدم و نشستم تا شنبه بشه.
ویندوزمو عوض کردم ولی مشکل این بود که برنامه هاییرو که می خواستم برام نصب نکرده بودن.
اگر اینترنت داشتم اوضاع حل بود و خودم دانلود می کردم, ولی بدبختی من اینجا بود که نوکیا پی سی سوییترو نداشتم.
خلاصه که براتون بگم که با کلی بدبختی این نرم افزاررو پیدا کردم دوباره.
باورتون نمیشه که این ویندوز جدید هم اصلا درست و حسابی کار نمی کنه.
لا اقل با ان وی دی ای که درست کار نمی کنه, چه برسه به جاز.
این حرفارو اینجا نوشتم. چون اولا شما باید می دونستین چرا دیر کردم و بعدشم این که خودم باید یه جایی غر می زدم.
خوب بگذریم بریم سر کتاب:

جوانک اندیشید: آفریقا چه قدر شگفت انگیز است!
در قهوه خانه ای نشسته بود, همانند تمام قهوه خانه هایی که در خیابان های تنگ شهر دیده بود.
چندین نفر, چپق غولآسایی می کشیدند, و آن را دست به دست می گرداندند.
در آن چند ساعت کوتاه مردانی را دست در دست هم, زنانی را با چهره پوشیده, و روحانیانی را دیده بود, که به بالای برجهای بلند می رفتند, و شروع به خواندن می کردند.
و در این هنگام همه به نوبه خود زانو می زدند, و سر بر خاک می گذاشتند.
نزد خود گفت: از رسوم کافران است.
وقتی کوچک بود, همواره در کلیسای دهکدشان تمثال یعقوب قدیس مورکش را سوار بر اسب سفید و با شمشیر برهنه ای در دست دیده بود, که افرادی شبیه به اینها به دست و پایش افتاده بودند.
جوانک بدحال بود, و به شدت احساس تنهایی می کرد.
این کافران نگاه بد خواهانه ای داشتند.
فراتر از آن, در شتابش برای سفر, نکته ای را از یاد برده بود, تنها یک نکته.
چیزی راکه میتوانست او را برای مدتها از گنجش محروم بدارد.
در آن سرزمین, همه عربی صحبت می کردند.
قهوه چی نزدیک شد, و پسرک با اشاره نشان داد, که همان نوشیدنی را می خواهد که در میز دیگری هم سرو میشود, که چیزی نبود جز چای تلخ.
جوانک ترجیح میداد, باده بنوشد, اما اکنون نباید خودش را نگران چنین چیز هایی می کرد.
می بایست فقط به گنجش و به چگونگی دست یافتن به آن, می اندیشید.
با فروش گوسفندها پول زیادی به جیب زده بود و می دانست که, پول جادو می کند.
آدم ها با داشتن پول, هرگز تنها نمی مانند.
تا اندکی بعد شاید در عرض چند روز به احرام می رسید.
دلیل نداشت, که آن پیرمرد با آن همه طلا در سینه اش به خاطر تصاحب شش گوسفند, دروغ بگوید.
پیرمرد درباره نشانه ها با او صحبت کرده بود, هنگامی که از دریا عبور می کند, به نشانه ها اندیشیده بود.
بله! منظور پیرمرد را می فهمید.
در مدتی که در دشتهای اندلس بود درک کرده بود, علایم مصیری را که میبایست می پیمود در زمین و آسمان بخواند.
آموخته بود, که دیدن پرنده ای ویژه, نشانه حضور افعی در آن نزدیکیست.
و یک بوته خاص نشانه وجود آب در چند کیلومتری آنجاست.
گوسفندها, این چیزها را به او آموخته بودند.
اندیشید: اگر خدا گوسفندها را آنقدر خوب هدایت می کند, آدمها را هم راهنمایی می کند.
و آرام تر شد.
به نظرش رسید, که تلخی چای کمتر شده است.
صدایی را شنید که به اسپانیایی می گفت: تو کیستی؟
جوانک احساس راحتی شگرفی کرد.
درست هنگامی که به نشانه ها می اندیشید, یک نفر ظاهر شده بود.
پرسید: تو از کجا اسپانیایی می دانی؟
تازه وارد جوانی بود که به شیوه جوانان غربی لباس پوشیده بود, اما رنگ پوستش نشان میداد, که اهل همان شهر است.
کم و بیش, هم سن و سال, و هم قد خودش بود.
-من اسپانیایی بلدم, فقط دو ساعت با اسپانیا فاصله داریم.
-به حساب من چیزی سفارش بده! برای من باده بگیر از این چای متنفرم!
تازه وارد گفت: در این سرزمین باده نداریم, در مذهب ما حرام است.
سپس جوانک گفت, که باید خودش را به احرام برساند
نزدیک بود که از گنج هم صحبت بکند, اما تصمیم گرفت که, ساکت بماند. وگرنه کاملا محتمل بود, که این عرب هم بخشی از گنج را بخواهد, تا او را به آنجا ببرد.
به یاد صحبت پیرمرد, درباره پیشنهادها می افتاد.
-میخواهم اگر می توانی مرا به آنجا ببری.
می توانم به عنوان راهنما به تو پول بدهم.
-هیچ تصوری داری, که چطور باید تا آنجا رفت؟
جوانک متوجه شد, که قهوه چی دارد نزدیک می شود, و با دقت به این مکالمه گوش می دهد.
از حضور او احساس ناراحتی کرد.
اما یک راهنما پیدا کرده بود, و نمی خواست این فرصت را از دست بدهد.
تازه وارد ادامه داد: باید از سراسر صحرا بگذری! برای اینکار به پول احتیاج داری باید به اندازه کافی پول داشته باشی.
جوانک آن پرسش را عجیب یافت, اما به پیرمرد اعتماد داشت. و پیرمرد به او گفته بود, که وقتی چیزی را بخواهد, سراسر کیهان به نفع او همدست می شوند.
پول را از کیسه اش بیرون آورد, و به تازه وارد نشان داد.
قهوه چی نیز, نزدیک شد و نگاه کرد.
چند کلمه به عربی با هم صحبت کردند.
قهوه چی خشمگین می نمود.
تازه وارد گفت: حالا برویم. نمی خواهد اینجا بمانیم.
خیال جوانک راحت شد.
بر خواست تا صورت حسابش را بپردازد, اما قهوه چی او را گرفت و بی وقفه شروع به صحبت کرد.
جوانک نیرومند بود, اما در سرزمینی بیگانه بود.
دوست جدیدش بود, که صاحب قهوه خانه را به کناری راند و جوانک را به سوی در کشید.
گفت: پول هایت را می خواست.
تنجه مثل سایر قسمتهای آفریقا نیست.
ما در یک بندر هستیم, و بندرها همیشه پر از دزد هستند.
می توانست, به دوست جدیدش اعتماد کند, در وضعیتی بحرانی به او کمک کرده بود.
کیسه پول را بیرون آورد, و پولهایش را شمرد.
دیگری پولها را گرفت و گفت: می توانیم فردا به احرام برسیم, اما باید دو شتر بخرم.
در خیابانهای تنگ تنجه به راه افتادند.
در هر گوشه ای دستفروشها مشغول فروش کالا بودند.
سر انجام به وسط میدان بزرگی رسیدند, که بازار در آن به راه بود.
هزاران نفر در آنجا حرف می زدند, می فروختند, می خریدند.
سبزیها با خنجرها فرشها با انواع چپق آمیخته بودند.
اما جوان از دوست جدیدش چشم بر نمی داشت.
هر چه بود, تمام پولش در دست او بود.
فکر کرد, آن ها را از او پس بگیرد, اما گمان کرد, بی ادبیست.
آداب و رسوم سرزمین غریبی را که, در آن قدم گذاشته بود, نمی دانست.
به خود گفت: کافیست, او را زیر نظر داشته باشم.
از او خیلی نیرومندتر بود.
ناگهان در میان آن شلوغی چشمش به زیباترین شمشیری افتاد, که در آن زمان دیده بود.
نیامش از نقره بود. دسته اش سیاه, و پوشیده از جواهرات بود.
جوانک به خود قول داد, که پس از بازگشتن از مصر آن شمشیر را بخرد.
از دوستش پرسید: از مغازه دار بپرس, قیمتش چه قدر است؟
اما متوجه شد, هنگام تماشای شمشیر, برای لحظه ای حواسش پرت شده.
قلبش فشرده شد.
گویی قفسه سینه اش ناگهان تنگ شده بود.
می ترسید, به پیرامونش بنگرد. چون می دانست با چه رو به رو می شود.
چشمانش تا چند لحظه, همچنان به شمشیر زیبا خیره بود.
تا این که سر انجام جریت کرد و برگشت.
مردم در گوشه و کنار بازار رفت و آمد می کردند, فریاد می زدند, می خریدند, فرشها آمیخته با فندقها, کاهوها در کنار سینیهای مسی, مردان دست در دست هم در خیابان, زنهای چهره پوشیده, بوی غذاهای غله ای, و در هیچ جا, در هیچ کجا, چهره دوستش را نمی دید.
هنوز سعی داشت فکر کند, به طور تصادفی او را گم کرده.
تصمیم گرفت, همانجا منتظر برگشتنش بماند.
اندکی بعد, یک نفر به بالای یکی از آن برجها رفت, و آغاز به خواندن کرد.
تمامی مردم روی زمین زانو زدند, و سر بر خاک ساییدند.
و آنها نیز شروع به خواندن کردند.
سپس همچون گروهی از مورچگان کارگر, بساط خود را برچیدند و رفتند.
خورشید نیز, آغاز به رفتن کرده بود.
جوانک زمان درازی به خورشید نگریست. تا این که, او نیز در پشت خانه های سفید گرداگرد آن نا پدید شد.
به یاد آورد, که همان روز صبح, وقتی خورشید طلوع می کرد, او در قاره دیگری بود.
یک چوپان بود, شصت گوسفند داشت, و می خواست با بازرگانی ملاقات کند که, دختری داشت.
آن روز صبح, هر آن چه که قرار بود آن روز رخ دهد, می دانست.
اما اکنون که خورشید در افق فرو می رفت, در کشوری دیگر بود, بیگانه ای در سرزمینی بی گانه, که حتی نمی توانست زبانشان را بفهمد.
دیگر یک چوپان نبود, و دیگر هیچ چیز در زندگی نداشت, حتی پولی برای بازگشت, و آغاز دوباره همه چیز.
فکر کرد: همه این حوادث بین طلوع و غروب همین خورشید! و دلش به حال خودش سوخت.
چون گاهی در زمانی به کوتاهی یک فریاد ساده, همه چیز در زندگی زیر و رو می شود. پیش از آن که آدم بتواند خود را به آن عادت دهد.
از گریستن شرم داشت, هرگز جلوی گوسفندهایش نگریسته بود.
با این حال, بازار خالی بود, و او دور از سرزمین مادریش.
گریست.
گریست, چون خدا عادل نبود. و به کسانی که به رویاهای خود باور داشتند, چنین پاداش می داد.
-در کنار گوسفندانم شاد بودم, و همواره, شادیم را می پراکندم.
مردم آمدن من را می دیدند, و به گرمی مرا می پذیرفتند.
اما اکنون, اندوهگین و ناشادم. چه بکنم؟
بعد از این, تلخ هستم. و دیگر به هیچکس اعتماد نمی کنم, چون یک نفر به من, خیانت کرده.
از آنهایی که گنج نهفته را می یابند, بیزار می شوم, چون گنج خود را نیافتم.
و همواره می کوشم اندک مالی را که دارم, حفظ کنم, چون برای در آغوش کشیدن جهان, بسیار کوچکم.
خرجینش را گشود, تا ببیند در آن چه دارد.
شاید از ساندویچش در کشتی چیزی بر جای مانده بود.
اما تنها با کتاب حجیم, خرقه, و دو سنگی رو به رو شد, که پیرمرد داده بود.
با دیدن سنگها, آرامش عجیبی به او دست داد.
شش گوسفند را با دو سنگ قیمتی مبادله کرده بود که, درون یک سینه پوش طلا بودند.
می توانست, سنگها را بفروشد, و بلیط بازگشت بخرد.
فکر کرد: حالا دیگر باید زرنگتر باشم.
سنگهارا از خرجین بیرون آورد, تا در جیبش پنهان کند.
آنجا یک بندر بود, و این تنها حقیقتی بود که آن مرد به او گفته بود.
یک بندر همیشه پر از دزد است.
اکنون, سرخوردگی صاحب قهوه خانه را نیز, می فهمید.
میخواست به او بگوید, که به آن مرد اعتماد نکند.
-من هم مثل همه آدمها هستم.
دنیا را به همان صورتی میبینم که, دوست دارم باشد, و نه به آن صورتی که هست.
به سنگها خیره ماند.
با احتیاط هر یک را لمث کرد.
گرما و لیزی سطحشان را احساس کرد.
آنها گنجش بودند.
همین لمث کردن آن سنگها, به او آرامش می بخشید.
پیرمرد را به یادش می آورد.
پیرمرد گفته بود: هنگامی که چیزی را می خواهی, سراسر کیهان همدست میشود, تا بتوانی به آن دست یابی.
میخواست ببیند, چنین چیزی چگونه میتواند راست باشد.
آنجا در بازار خلوت بود.
بدون یک پشیزدر جیب, و بدون گوسفندهایی که آن شب از آنها پاسداری کند.
اما سنگها گواهی بر این بودند, که با یک پادشاه ملاقات کرده.
پادشاهی که سرگذشت او را می دانست.
ماجرای اسلحه پدرش و نخستین تجربه جنسی او را می دانست.
-سنگها برای تفال به کار می روند.
نام آنها اریوم و تمیوم است.
جوان دوباره سنگها را درکیسه گذاشت, و تصمیم گرفت, آنها را بیازماید.
پیرمرد گفته بود: پرسشهای عملی مطرح کن!
چون سنگها تنها به کسی خدمت میکنند, که می داند, چه می خواهد.
سپس پرسید که: آیا دعای خیر پیرمرد هنوز همراهش هست؟
یکی از سنگها را بیرون کشید, پاسخ بلی بود.
پرسید: آیا گنجم را می یابم؟
دستش را داخل خورجین کرد, تا یکی از سنگها را بیرون بیاورد.
در همین هنگام, هر دو از سوراخ پارچه بیرون افتادند.
جوان هرگز متوجه نشده بود که, خرجینش سوراخ شده.
خم شد تا اریوم و تمیوم را بردارد, و دوباره داخل کیسه اش بیندازد.
روی زمین افتاده بودند, اما جمله دیگری به ذهنش آمد.
پادشاه گفته بود: احترام گذاشتن به نشانه ها و پیروی از آنها را بیاموز!
یک نشانه!
خندید, و سپس سنگها را دوباره در خرجینش گذاشت.
قصد نداشت, سوراخ را بدوزد. سنگها می توانستند, هر وقت که میخواستند از آنجا بگریزند.
فهمیده بود, آدم نباید برخی چیزها را مورد پرسش قرار دهد.
چون نباید از سرنوشت خویش گریخت.
به خود گفت: قول میدهم خودم تصمیمم را بگیرم.
اما سنگها گفته بودند که, پیرمرد هنوز با او هست.
و این به او اعتماد به نفس می بخشید.
بار دیگر به بازار خالی نگریست, و نومیدی قبل را در خود احساس نکرد.
جهان بیگانه ای نبود, جهان تازه ای بود.
خوب در نهایت همین را می خواست.
شناختن دنیاهای تازه!
حتی اگر هرگز به احرام نمیرسید, همین حالا هم از تمام چوپانهایی که می شناخت فرا تر رفته بود.
آه! اگر می دانستند, در مسافت یک متر از دو ساعت, حرکت با کشتی این همه چیزهای متفاوت است!
جهان تازه به شکل یک بازار خالی در نظرش ظاهر شد, اما اینک آن بازار را سرشار از زندگی می دید, و هرگز آن را از یاد نمی برد.
به یاد شمشیرش افتاد.
تماشای آن برایش بسیار گران تمام شده بود.
اما پیش از آن, هیچ چیز دیگری را مشابه آن ندیده بود.
ناگهان احساس کرد, که می تواند همچون یک قربانی نگونبخت دزدان به دنیا بنگرد, یا همچون ماجراجویی در جست و جوی گنج.
پیش از آن که, از شدت خستگی به خواب رود, اندیشید: من ماجراجویی در جست و جوی گنج هستم.
کسی تکانش داد, و بیدار شد.
در وسط بازار خوابیده بود, و زندگی دوباره داشت در آن بازار ظاهر می شد.
در جست و جوی گوسفندانش, به اطراف نگریست, و فهمید در جهان دیگریست.
به جای آن که احساس اندوه کند, خوشحال شد.
دیگر ناچار نبود, به جست و جوی آب و غذا برود, می توانست در جست و جوی گنجش برود.
یک پشیز هم در جیب نداشت, اما به زندگی ایمان داشت.
از آن گذشته, تصمیم گرفته بود, که ماجرا جو باشد, مانند قهرمانهای کتابهایی که اغلب می خواند.
بی عجله به گردش در میدان پرداخت.
دستفروشها بساطشان را می گستردند.
به مرد شیرینی فروشی در پهن کردن بساطش کمک کرد.
مرد شیرینی فروش لبخندی متفاوت بر چهره داشت, شاد بود, و برای زیستن از خواب برخواسته بود.
آماده برای آغاز کردن یک روز کاری خوب.
لبخند یکه به گونه ای, یاد آور لبخند پیرمرد بود.
همان پیرمرد, و پادشاه مرموزی کهبا آن آشنا شده بود.
فکر کرد: این شیرینی فروش به خاطر شوقش به سفر, یا ازدواج با دختر یک بازرگان شیرینی نمی پزد.
شیرینی می پزد چون, این کار را دوست دارد.
و متوجه شد, که می تواند همان کاری را بکند که, پیرمرد می کرد.
می توانست بفهمد, کسی به افسانه شخصیش نزدیک است, یا دور. و تنها با نگریستن به او, این را می فهمید.
-آسان است. و هرگز متوجهش نشده بودم.
وقتی چیدن بساط تمام شد, شیرینی فروش نخستین شیرینی را که پخته بود, به او داد.
جوان با لذت آن را خورد, سپاسگزاری کرد, و به راه خود رفت.
وقتی کمی دور شد, به یاد آورد که, این بساط, به همکاری یک عرب زبان و یک اسپانیایی زبان بر پا شد.
و با این وجود, به خوبی یکدیگر را درک کرده بودند.
اندیشید: زبانی وجود دارد که, از واژه ها فرا تر است.
پیش تر این زبان را با گوسفندها تجربه کرده بودم, و اکنون با انسان ها تجربه اش می کنم.
داشت, چیزهای گوناگون و تازه ای می آموخت.
چیزهای کهنه ای را که پیش از آن تجربشان کرده بود, و با این وجود, تازگی داشتند.
چون بی آن که متوجهشان شود, برایش رخ داده بودند. و متوجهشان نشده بود, چون به آنها عادت کرده بود.
-اگر کشف رمز این زبان بی کلام را می آموختم, می توانستم جهان را کشف رمز کنم.
پیرمرد گفته بود: همه چیز تنها یک چیز است.
تصمیم گرفت, بی عجله و بدون اضطراب در خیابانهای تنگ تنجه قدم بزند.
تنها بدین شیوه می توانست, نشانه ها را درک کند.
این کار نیازمند بردباری بسیاری بود.
اما این نخستین فضیلتی است که, یک چوپان می آموزد.
باری دیگر احساس کرد که, در همان جهان بیگانه, دارد از همان چیزهایی استفاده می کند, که از گوسفندهایش آموخته بود.
پیرمرد گفته بود: همه چیز یگانه است.

امیدوارم که این قسمترو هم دوست داشته باشین.
براتون بهترین هارو آرزو می کنم, و مخصوصا آرزو می کنم که روزی برسه که, دیگه هیچ سیستم عاملی از کار کردن انصراف نده.

خدا نگهدار!

۳ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email
Avatar

درباره مینا

من مینا ملکی هستم بیست سالمه و در رشته علوم تربیتی در دانشگاه علامه طباطبایی مشغول به تحصیل هستم امیدوارم بتونم مفید باشم
این نوشته در حرفای خودمونی, خاطرات, داستان, درد دل, کتاب, گفت و گو ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 Responses to قسمت هفتم کتاب کیمیاگر پس چرا انقدر دییییییییییییییییر؟

  1. سلام خانم ملکی خیلی بده آدم ویندوز کامپیوترش بپره من که کلا با گوشی نوکیا n78 پست و کامنت میدم بدون اتصال به کامپیوتر چون کامپیوتر بلد نیستم
    در ضمن مرسی از گذاشتن قسمت هفتم

  2. Avatar مینا می‌گوید:

    سلام کاملا با حرفتون موافقم. ممنون.

  3. سلام.
    اتفاقا منم با ایرانسل میام اینترنت.
    کامپیوتر منم داغونه.
    ویندوز ۷ که نمیتونم نصب کنم.
    اکسپی هم که دارم تا بینهایت سرعتش کمه.
    ایرانسل هم با ۳g هستم همش قطع و وصل میشه.
    سرعت هم نداره.
    ممنون بابت پست.

  4. Avatar امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    ویندوز به خاطر اینکه سنگینه یه کمی ازیت میکنه, ولی خیالی نیست, من یه جورایی باهاش میسازم

  5. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

    سلام خانم ملکی
    ممنون که ادامه دادید
    پریدن ویندوز هم معزلیه واسه خودش

  6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

    سلام مینا خانوم.
    واقعا این داستان روز به روز جذابیتش بیشتر میشه.
    وای وای پریدن ویندوز,,, خدا نصیب کافرشم نکنه.

  7. Avatar حسین آذری می‌گوید:

    سلام درد دلم تازه شد لپتاپ من هم الآن کاری نکرده ویندوزش بالا نمیآد
    حس بدی داره واقعا.
    انشا الله که دیگه به این مشکل بر نخورید.

  8. Avatar شهاب می‌گوید:

    سلام خانوم مینا بله واقعا سخته چون هممون یه جورایی از این مشکلات زیاد داشتیم خخخ
    مرسی از ادامه ی این داستان

  9. Avatar مینا می‌گوید:

    سلام دوستان میخواستم از همه شمایی که کامنت گذاشتین تشکر کنم.
    حضور شما اینجا واقعا باعث انرژی گرفتن من میشه
    ممنونم.

  10. Avatar فرشته می‌گوید:

    سلام مینا جون؟
    واقعا دستت درد نکنه بابت این کتاب بسیار زیبا!
    من کتاب صوتیشو دارم! آقای ابراهیم کربلایی خیلی خیلی زیبا خوندنش!
    اگر کسی بخواد میتونم در اختیارش بذارم!
    ممنون!

پاسخ دادن به شهاب لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green