یک لیوان شیر


- 1,008 بازدید

دورود به دوستان شب روشنی خودمون.
اینم یک داستان دیگریست که امیدوارم خوشتون بیآد.
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید
بتواند پولی بدست آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور
اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت:
«چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما
سپاسگذاری می کنم»

سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ،
متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله
بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش
طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای
زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب
کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . .

۶ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره حسین آذری

    سلام من حسین آذری هستم متولد مهر ماه سال 1368, از 8 سالگی چشمانم شروع به ضعیف شدن شد تا الان نابینا محسوب میشم. ابتدایی رو عادی خوندم و راهنمایی و دوره ی متوسطه را در مدارس استثنایی }خزائلی و محبی{ تحصیل کرده و الان هم کارشناسی دبیری زبان انگلیسی می باشم.
    این نوشته در داستان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    24 پاسخ به یک لیوان شیر

    1. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام حسین
      ببین
      اگه این دکتره ایرانی بود، دو برابر میگرفت. به این دلیل که دختره براش پیتزا نیاورد.
      ولی خارج از شوخی فوقالعاده بود

    2. حسین آذری می‌گوید:

      سلام بهنام حق با شماست تو ایران همچین اتفاقی می افتاد.
      مرسی که اومدی و نظر دادی.

    3. امیر مهدی می‌گوید:

      آلی بود من هم نظر آقا بهنام رو لایک میکنم.

    4. شهاب می‌گوید:

      سلام به حسین آذری گل
      مرسی حسین من عاشق داستانهای آموزندت هستم مرسی زیاد

    5. سلام حسینجان بسیار عالی بود واقعا لیوان شیر چطور جون اون زن رو نجات داد چه پزشک خیری بوده که قدر محبت رو میدونسته اما تو کشور ما
      چی بگم
      مرسی از بابت داستان آموزنده ات دستت طلا

    6. سلام آقای آذری.
      دستتون درد نکنه داستان قشنگ و آموزنده ای بود.

    7. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام حسین جون.
      دستت درست.
      آره دیگه تو ایران بابا همچی فرق میکنه.
      زیبا بود.
      مرسی.

    8. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سلام حسین
      داستان آموزنده ای بود
      آقایون و خانومایی که محبت هالیشون نمیشه یاد بگیرن, فردا روز یا کار خودتون به بیمارستان کشیده میشه, یا به حد عقلش یه لیوان آب محتاج میشینا!, از من گفتن بود

    9. یلدا می‌گوید:

      یعنی خخخ شدما یعنی . حسین یعنی خداییش عجب کلیدی بود ها . یعنی چیزه . کلید اسرار . میگما خوب شد دختره یه لیوان شیر داد حالا . مادرم گفته نیکی کن . بچه نیکی بلد بودی یه املت میزدی میدادی دستش بخوره . خخخخی . حالا شوخیو چیز کنیم . یعنی فراموش کنیم . الان یه لیوان شیر بدی دست یکی . میزنه لهمون میکنه میگه . گاگاهوش کو . شکلک مرموز خندیدن . میسی حسین میسی از پست . روانم اصنش شاد شدا .

    10. عباس کاظمی می‌گوید:

      سلااام حسین
      خیلی داستانت قشنگ بود و اینکه آموزنده
      دمت گرم

    11. مهدی صفیلو می‌گوید:

      سلام حسین داستان زیبا و آموزنده ای بود
      ممنون از پستت

    12. وحید خورشیدی می‌گوید:

      سلام داش حسین داستان عبرت آموزی بود مرسی نتیجه میگیریم که خوبی کردن هیچ وقت بدون پاسخ نمیمونه
      البته بدی کردن هم همین طوره از هر دستی بدی از همون دست میگیری دیگه

    13. lucky girl می‌گوید:

      درود
      قشنگ بود مرسی
      به خصوص همون چند کلمه که رو صورت حساب نوشته بود
      جواب خیلی خیلی قشنگی بود!
      ممنون

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green