خاطرات جالب و طنز رزمندگان


- 381 بازدید

سلام به همه ی  دوستان فرهیخته ی با حوصله که به پستهای من سر میزنن و تا آخرش میخونن.
یه بخش دیگه هم به پستهای من اضافه شده.
میخوام خاطرات جالب و طنز رزمندگان  که بازماندگانشون نقل کردند، رو در بین سایر موضوعات بگنجونم.
جبهه علاوه بر لحظات نورانی، درد ناک و وحشت آور، پر بود از لحظات شاد و شوخی. رزمندگان همیشه دنبال فرصتی بودند که فضای جبهه رو عوض کنند.
حالا میریم تا با هم اولین خاطره ی این بزرگواران رو بخونیم. اما قبلش چند اصطلاح از اونها رو براتون مینویسم .

اصطلاح های جنگی    :
اللهم الرزقنا ترکشا قلیلا و مرخصی کثیرا.
چه برداشتی از جبهه دارید؟ به خدا فقط یک جفت پوتین برداشتم.
کلوا و اشربوا حتی اذابلغت الحلقوم
دنیا دو روز است سه روز هم تو راهی میشه پنج روز.
مادرم گفته همه چیز بخور جز تیر و ترکش (جواب پرخورها به دیگران)
آرپی جی نزن تو خاکریز ما (وسط حرف ما نیا)
چهره ترکش پسند(صورت نورانی)
موقعیت ننه(سنگر تدارکات که مثل خانه پدری به آدم می رسند)
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند(در حال رد شدن از میان همسنگران ، که دست و پای آنان را لگد می کند.)
***
دندونای مصنوعی حاج مسلم
شلمچه بودیم. از بس که آتش سنگین شد، دیگه نمی تونستیم خاکریز بزنیم. حاجی گفت: «بلدوزرها رو خاموش کنید بزارید داخل سنگرها تا بریم مقّر».
هوا داغ بود و ترکش کُلمَن آب رو سوراخ کرده بود. تشنه و خسته و کوفته، سوار آمبولانس شدیم و رفتیم.
به مقر که رسیدیم ساعت دو نصفه شب بود. از آمبولانس پیاده شدیم و دویدیم طرف یخچال. یخچال نبود. گلوله‌ی خمپاره صاف روش خورده بود و برده بودش تو هوا. دویدیم داخل سنگر. سنگر تاریک بود، فقط یه فانوس کم نور آخر سنگر می‌سوخت.
دنبال آب می‌گشتیم که پیر مردی داد زد: «پیدا کردم!» و بعد پارچ آبی رو برداشت و تکون داد.
انگار یخی داخلش باشه صدای تَلق تَلق کرد. گفت: آخ جون و بعد آب رو سرازیر گلوش کرد. می‌خورد که حاج مسلم- پیر مرد مقر- از زیر پتو چیزی گفت: کسی به حرفش گوش نداد. مرتضی پارچ رو کشید و چند قُلُپ خورد. به ردیف همه چند قُلُپ خوردیم. خلیلیان آخری بود. تَهِ آب رو سر کشید. پارچ آب رو تکون داد و گفت: این که یخ نیست. این چیه؟!
حاج مسلم آشپز، سرشو از زیر پتو بیرون کرد و گفت: من که گفتم اینا دندونای مصنوعی منه! یخ نیست، اما کسی گوش نکرد، منم گفتم گناه دارن بزار بخورن!» هنوز حرفش تموم نشده بود که همه با هم داد زدیم: وای!.
از سنگر دویدیم بیرون. هر کسی یه گوشه‌ای سرشو پایین گرفته بود تا …!
که احمد داد زد: مگه چیه! چیز بدی نبود! آب دندونه! اونم از نوعِ حاج مسلمش! مثل آب‌نبات.
اصلاً فکر کنید آب انجیر خوردید.

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به خاطرات جالب و طنز رزمندگان

  1. جابر جعفری جابر جعفری می‌گوید:

    سلام بیدل جان با حال بود فقط خودت هم به کامنت خونه سری بزنی ببینیمت بد نیستا اسمت مستعار خودت هم گمنام در کامنت ها هر سوال و هر نظر جواب لازم دارد رفیق نظر بده نظر بدن نظر ندی نظر نمیدن حتما برات مهم هست ببینی دیگران چه می گویند برای ما هم مهم هست نظر تو

  2. بیدل می‌گوید:

    سلام به دوستان گل. بازم از حضورتون کمال تشکر رو دارم. درمورد صحبت جناب جعفری. همونطور که قبلا گفتم بعد از امتحاناتم حتما در خدمت شما خواهم بود و به تک تک کامنتها جواب میدم. الآن فقط در حد یه پست گذاشتن میام و میرم. یا حق.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green