دو بلند همتی در یک صفحه ی تاریخ


- 356 بازدید

زمانى که محمد زید علوى

(۱)

بر ولایت طبرستان استیلا یافت . هر سال موقع قسمت خزینه را بررسى مى کرد آنچه موجودى بود اول به کسانى که نسبت به قریش داشتند قسمت مى نمود و سلسله مراتب ایشان

را نیز هر یک به جاى خود محفوظ مى داشت پس از آن سهم انصار و فقهاء و دیگر طبقات را مى داد.

در تمام این دسته ها حقوق و تسویه را مراعات مى نمود. سالى بنا به عادت همیشه مشغول تقسیم کردن خزینه بود، از قریش آل عبد مناف را مقدم مى داشت ، اول بنى هاشم

را مى داد؛ مردى از جا حرکت کرده گفت اى سادات مرا هم از این مال سهمى تعیین فرمائید. گفتند تو از کدام قبیله هستى . جواب داد از بنى عبد مناف .

پرسیدند از کدام طایفه آنها هستى . از جواب این سوال خوددارى کرده خاموش ماند. با خود گفتند شاید از اولاد یزید باشد، سوال کردند. گفت آرى .

به او پرخاش نمودند که عجب مرد نادانى هستى با چنین نسبى از آل ابوطالب سهم خود را مى خواهى و خویشتن را جزء ایشان به حساب مى آورى ! چند نفر از نادانان خواستند

او را برنجانند و شمشیر به رویش ‍ بکشند. محمد زید آنها را جلوگیرى کرده گفت از کشتن یک نفر خون حسین بن على (علیه السلام ) گرفته نخواهد شد، او را به واسطه

اینکه اولاد یزید است گناهى نیست ، شما را به خدا سوگند مى دهم که از آزارش ‍ دست بردارید و حکایتى از من بشنوید تا باعث رفع این کدورت و رنجش گردد.

پدرم از پدر خود نقل مى کرد: در سالى که منصور دوانیقى به حج رفته بود گوهرى به او عرضه نمودند که در حسن و ارزش آن متحیر ماند. گفت هرگز مانند این گوهر کسى

ندارد. یکى از سخن چینان گفت محمد بن هشام گوهرى بهتر از این دارد. منصور، ربیع حاجب (وزیر دربار) را خواست گفت فردا صبح که مردم در مسجدالحرام نماز خواندند،

تمام درهاى مسجد را ببند فقط یک در باز باشد.

چند نفر از اشخاصى که مورد اعتماد هستند بگمارد تا با اطلاع آنها هر که خواست خارج شود. اگر محمد بن هشام را دیدند او را گرفته پیش من بیاورند.

فردا صبح ربیع درها را بست . محمد بن هشام فهمید منظور از این تجسس ‍ پیدا کردن اوست . حیرت و وحشت بر او استیلا یافت ، براى نجات خود هیچ چاره اى به خاطرش

نمى رسید.

محمد بن زید در کنار او نشسته بود ولى پسر هشام او را نمى شناخت همین که اضطراب و تحیرش را دید گفت شیخ بسیار در وحشت و ترسى ، اگر از جهتى بیمناکى بگو تا تدبیرى

بیاندیشم . گفت من محمد بن هشامم تقاضا دارم از روى فضل و مرحمت شما نیز خود را معرفى کنید. جواب داد من محمد بن زیدم . همین که نام او را شنید ترس و وحشتش

بیشتر شد زیرا زید پدر محمد را پدر این مرد که اکنون پیش او حضور داشت کشته بود ترسید به انتقام خون پدر هم که باشد او را بکشد یا رسوا نماید. محمد بن زید این

حال او را مشاهده کرد سکوت را شکسته گفت ترس ‍ نداشته باش من تو را از این گرفتارى نجات مى دهم اما اگر در این راه بى احترامى نسبت به تو شد اکنون عذرخواهى

مى کنم . محمد از او تشکر زیاد کرده دعا درباره اش نمود حتى دست وى را نیز بوسید.

محمد بن زید رداى خود را در گردن او انداخت و با خوارى تمام به طرف مسجد شروع به کشیدن کرد؛ به طورى که چشم ربیع به او افتاد در این موقع دست خود را بر سر و

صورت محمد بن هشام گذاشت تا شناخته نشود. به ربیع گفت یا اباالفضل این مرد شتربانى از اهل کوفه است به من چند شتر کرایه داد ولى خیانت نمود. شترهاى خود را برد

و مرا پیاده گذاشت ، مقدارى پول از من گرفته ، شهودى دارم در خانه هستند حراسان را بگو اجازه دهند این شخص خارج شود تا او را به خانه ببرم و پولم را دریافت

نمایم .

ربیع دو سرهنگ را ماءمور کرد تا به همراهى محمد بن زید بروند و پول را از شتربان بگیرند.

همین که از مسجد خارج شدند و از محیط خطرناک دور گردیدند محمد بن زید به محمد بن هشام گفت خبیث پول مرا بده او هم در پاسخ جواب داد مى دهم از سرهنگان عذرخواهى

نموده گفت این مرد اعتراف به پولم کرد اکنون شما ناراحت نشوید برگردید حق مرا خواهد داد. آنها برگشتند. وقتى سرهنگان دور شدند گفت حالا با خوشى و سلامت برو.

محمد بن هشام دست و پاى او را بوسیده گفت کرم و فتوت و جوانمردى در خانواده پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) است . گوهرى که داشت بیرون آورده گفت چون جان

مرا امروز تو خریدى تمنا دارم این گوهر را از من بپذیرى . محمد گفت ما از خانواده پیغمبریم هرگز در مقابل چنین کارى مزد نمى گیریم .

سید داعى این حکایت را نقل کرد، گفت اگر ما پیروى از پدران خود بنمائیم نیکوتر است آن مرد یزیدى را سهمى از خزانه داد به چند نفر از غلامان نیز دستور داد که

او را به ولایت رى برسانند.

 

توضیح:

۱- محمد بن زید بن اسماعیل برادر سید حسن داعى کبیر است که پس از داعى در سال ۲۷۱ جانشین او گردید و در سال ۲۸۷ با محمد ابن هارون سردار اسماعیل سامانى جنگ کرده

کشته شد.

 

برگرفته از:

یا مجیر

۳ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, مذهبی ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به دو بلند همتی در یک صفحه ی تاریخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green