اولین پست من و یک داستان عاشقانه


- 389 بازدید

سلام دوستان من امروز براتون یک داستان عاشقانه آماده کردم امیدوارم خوشتون بیاد

روزی که حمید از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسیمگی آن راپذیرفتم. یافتن همسری مانند حمید با شرایط او شانسی بود که همیشه به سراغمن نمی آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک ونجیبی مانند حمید را پیدا کنم.”حمید مرد زندگی است و میتواند در سخت ترینشرایط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!” این عین جمله‌ایبود که پدرم بعد از چند روز تحقیق در مورد حمید به من و مادرمگفت.بالاخره با توافق جمعی و با رعایت تمام آداب و رسوم سنتی من و حمیدبه عقد یکدیگر در آمدیم و زندگی مشترک خود را شروع کردیم.حمید با منبسیار محبت آمیز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب “نازنین”، “جانم” ، “عزیزم” و “عشقم” و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را بهکار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد.همانماههای اول ازدواج نیمه شب یکی از روزهای تعطیل از او شیرینی تازه خواستمو حمید تمام شهر را زیر و رو کرد و حتی یکی از دوستان قنادش را از خواببیدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترین شیرینی قابل تصور را فراهم ساخت.حمید به راستی عاشق و شیفته من بود و من از اینکه توانسته بودم به راحتیو بدون هیچ زحمتی چنین شیفته شوریده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم درپوست خود نمی گنجیدم. هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکهمطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم.یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشوید و روز دیگر از اومی خواستم که مرا به گرانترین رستوران شهر ببرد. روز دیگر از او تقاضا میکردم که کار خود را نیمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگیرد و خودش را بهمهمانی یکی از دوستان من برساند و روز دیگر خودم را به مریضی میزدم وازاو می خواستم در منزل بماند و مواظب من باشد.حمید همه این کارها را بدون هیچ اعتراضی انجام می داد. او آنقدر مطیع ورام بود که کم کم یادم رفت حمید به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشیو بی رحم هم باشد. حتی یک روز در یک جمع فامیلی نتوانستم فکر درونم راپنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که”حمید خر خودم است و هر چه بگویمگوش می کند.”صورت سرخ و چشمان شرمنده حمید نشان داد که او از این جمله من ناراحت شدهاست اما با همه اینها هیچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسیر صحبت را عوضکرد.شب که منزل خود برگشتیم حمید در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شبدرست و حسابی معنایش را نفهمیدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتناینکه یک شوخی ساده بود قضیه را به فراموشی سپردم. آن شب حمید گفت: “عشقموجود حساسی است و از اینکه کسی به او شک کند و مهمتر از اینکه کسی او راامتحان کند، بدش می آید.”کم کم این فکر به مخیله ام افتاد که حمید در عشق و مهمتر از همه در زندگیq ‎موجودی بی عرضه و بی خاصیت است و من موجودی بسیار برتر و والاتر از اوهستم. حتی گاهی اوقات به این فکر می افتادم که شاید اگر کمی دندان رویجگر می گذاشتم و به حمید “بله ” نمی گفتم حتما مرد بهتری نصیبم می شد وزندگی باشکوهتری داشتم. احساس قربانی بودن و حیف بودن به تدریج بر منkokxقالب شد و کار به جایی رسید که هر چه حمید بیشتر نازم را می کشید و بیشتربرای برآوردن آرزوهایم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقیرتر می شد. کاربه جایی رسید که دیگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بیدار نمی شدم و شبهابرایش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد.حمید همه این بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز همقربان صدقه ام می رفت. بخصوص در کنار فامیل مرا در کنارم می نشاند و بهظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد. همه زنها و دختر های فامیل بهاین عشق شور انگیز حمید غبطه می خوردند و من مغرورتر از همیشه او را ازخود می راندم و با لحنی ناخوش آیند در مقابل جمع با او سخن می گفتم.بالاخره من باردار شدم و یک دختر و پسر دوقلو به دنیا آوردم.دخترک شباهت عجیبی به حمید و پسرک شباهت غریبی به من داشت. دوران بارداری و دو سال بعد از آن هیکل و اندام مرا به کلی تغییر داد و چهار چوببدن من دیگر آن ظرافت و جذابیت زمان دختری را از دست داده بود و من فقطحمید را مسبب این اتفاقات میدانستم. به هر حال اگر حمید به خواستگاریمنمی آمد من می توانستم مدت بیشتری زیبایی و جذابیت زمان جوانی را حفظکنم.ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی دیگری داد. حمید هر دو فرزندش را بهشدت دوست داشت ولی بی اختیار برای دخترک نگران تر بود. روزی دلیل ایننگرانی را از حمید پرسیدم و او بالبخند تلخی گفت: “تربیت دختر مهمتر ازپسر است و دختران آسیب پذیرتر از پسران هستند.”اما من این توضیح را قبول نکردم و گفتم که دلیل این محبت بیش از اندازهشباهت بیش از اندازه دخترک به اوست. بعد برایش گفتم که فکر نمی کرد که ازبطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبیه خودش شود. حمید مدتهابه این جمله من خندید ولی با این همه ذره ای از حالت تسلیم و عشق بی قیدو شرطش نسبت به من کم نشده بود. هرچه شوریدگی و شور و عشق حمید نسبت بهمن و بچه هایش بیشتر می شد جسارت و زیاده روی من در امتحان گرفتن از عشقحمید بیشتر می شد.دیگر مطمئن بودم که حمید به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد.شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هایم را نسبت به عشق و شوریدگی اش بیشترکردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد وکوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بیشترتقویت می شد.اما همه این تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آنشب به جنبه ای از شخصیت حمید روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودشباشد…پسر عموِیم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فامیل به مناسبتبازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند. من به اصرار ازحمید خواستم تا هدیه ای گرانقیمت تهیه کند و بعد در حالی که هر دو بچه رادر آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و ماننددختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آینده اشدر کشور صحبت کند.در حال صحبتها ودر حالی که حمید در اتاق برای آرام کردن بچه ها راهمی‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به منگفت که :”اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی باشکوهی را با او شروع می‌کردم.”بدون توجه به این که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشدبلافاصله پاسخ دادم:”افسوس که دیر شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حمید شدم . چه کنم کهدوتا بچه دارم.”جمله ی من آن قدر بی‌شرمانه و توهین آمیز بود که سکوتی سهمگین بر مجلسحاکم شد و همه نگاهها به سوی حمید برگشت. حمید مردی که همیشه برای منسمبول بی‌عرضگی و تسلیم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هایش به سمتعقب رفت سر اش را بلند کرد و با نگاهی که دیگر آن نگاه حمید عاشق وشوریده نبودخطاب به من گفت:”هنوز دیر نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهیبکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون دیگر آنها متعلق به تو نیستند!”حمید این را گفت و بچه ها را در آغوش گرفت و رفت. پسر عمویم از سویی بهخاطر گفتن این جمله سرزنشم کرد و از سوی دیگر از اینکه همسرم اینقدر کمظرفیت است مرا تحقیرنمود. او گفت اینجور گفتگو ها در فرهنگ خارجی هابسیار مرسوم و جا افتاده است و همسر یک زن باشخصیت وجاافتاده ای مثل مننباید فردی چنین کم ظرفیت باشد. اما من همانجا فهمیده بودم که برای آخرینبار عشق زندگیم را امتحان کرده ام. اینبار در این امتحان شکست خوردهبودم.بلافاصله به منزل برگشتم ولی اثری از حمید ندیدم. روز بعد به شرکت حمیدرفتم ولی گفتند که تلفنی به مدت یک ماه در خواست مرخصی اضطراری کرده و بهمسافرت رفته است. به بانک رفتم و فهمیدم که تمام پولهای پس اندازش را ازبانک بیرون کشیده و حسابش را بسته است.وقتی آخر روز به منزل آمدم فهمیدم که حمید در غیاب من به منزل آمده ووسایل خود و بچه ها را جمع و جور کرده و رفته است به هر جا سر زدم دیگراثری از حمید پیدا نکردم. او با بچه ها آب شده بود و به زمین رفته بود.هیچ کس از او سراغی نداشت و این برای من شوک روحی بزرگ بود. فکر کردم کهحمید شوخی می کند و چند روز بعد به خانه برمی گردد. اما بعد از گذشت یکماه و از فهمیدن اینکه دیگر حمید به شرکت مراجعه نموده و به صورت رسمی ازشرکت استعفا داده و برای همیشه کار قبلی خود را رهاکرده تمام امید هایممبدل به یاس شد و فهمیدم که اینبار بزرگترین خطای زندگیم را مرتکب شدهام.دو ماه بعد وکیل حمید نامه ای به من داد. به خط حمید در آن نوشته شده بودکه اگر طالب طلاق هستم او حرفی ندارد و وکیل او در این امر اختیار کاملرا داراست و اگر هم می خواهم همسر او باقی بمانم به اختیار خودم است و درآنصورت می توانم حقوق و نفقه را ماهانه تا آخر عمر از وکیلش دریافت کنم.حمید نوشته بود:”وقتی انسان آنقدر جسارت پیدا می کند که به عشقش توهین کند و آنرا موردآزمون قرار دهد باید در مقابل جرات و تحمل امتحان متقابلی از سوی عشق راداشته باشد. او که هنوز دوستت دارد ! حمید!”وکیل حمید را به دادگاه کشاندم و از او خواستم آدرس محل سکونت حمید و یالااقل بچه ها را در اختیارم قرار دهد و او با مدرک ثابت کرد که حمید قبلاز ترک کشور به صورت رسمی تمام اختیارات قانونیش را به او سپرده و بهصورت یکطرفه با تلفن با او تماس می گیرد.سه ماه از ماجرای مهمانی پسر عمو گذشته بود و هنوز هیچ اثری از حمید پیدانکرده بودم.شبها بی اختیار خواب حمید و بچه ها را می دیدم و بعضی اوقات با خود میگفتم او با دو بچه کوچک تنها چه می کند و بعد به یادحرفهای او می افتادمکه می گفت:”انسان باید آنقدر قوی و مستقل باشد که بتواند همیشه از نقطه صفر و ازبدترین شرایط شروع کند و امیدوار و مصمم در کمترین زمان ممکن خود را بهسطح متوسط زندگی برساند. فقط بعد از اثبات این لیاقت است که انسان حقدارد خود را یک انسان بالغ و مستقل اعلام کند.”شش ماه در تنهایی گذشت.من درخواست جدایی از حمید را قبول نکردم و به وکیلش گفتم که تا آخر عمرخود را همسر او می دانم. هر چند دیگر لیاقت عنوان همسری اش را ندارم.حمید نیز در مقابل آخر هر ماه مبلغ زیادی را به عنوان نفقه به حساب بانکیام می ریخت. تعجب می کردم که او اینقدر زیاد برای من پول بفرستد. در دلملیاقت و جسارت و توانایی همسرم را تحسین می کردم که ای کاش می توانستم بااو دوباره زندگی مشترک داشته باشم.پسر عموی خارج رفته ام دوباره هوس دیار فرنگ کرد در شب مهمانی بدرقهدوباره خاطره مهمانی ورود او زنده شد و پسر عمو اینبار با احترام و بزرگیاز او یاد می کرد. پسر عمو هنوز برای تامین مخارجش در خارج از کشوروابسته به عمو جان بود و اینکه حمید توانسته بود با دو بچه کوچک در آنجابلافاصله کار پیدا کند حتی پول به ایران بفرستد باعث شده بود که همه پسرعمو را به عنوان موجودی وابسته و حقیر نگاه کنند. پسر عمو برای اینکهقدری از محبوبیت حمید در جمع بکاهد خطاب به من گفت: “دختر عمو اگر الاندرخواست طلاق کنی باز هم نمی توانم تو را به همسری خود بپذیرم. اینکهتوانستی چند سال با این مرد وحشی و سنگدل سر کنی خود نشاندهنده این استکه شایسته زندگی بامن نیستی!”و من مغرور و مسمم در مقابل جمع سرم را بلند کردم و گفتم: “حمید هنوزهمسر من است و من به داشتن چنین مرد با اراده و استوار افتخار می‌کنم. اودارد مرا امتحان می‌کند و به محض اینکه بفهمد دیگر طاقت امتحان را ندارمسر و کله اش پیدا می‌شود. اگر یک بار دیگر مرد مرا وحشی و سنگدل بخوانیمطمئن باش تو را به آتش می کشم و دودمانت را به باد می دهم!”پسر عمو دیگر با من حرف نزد. عمو جان و فامیل هم مرا طرد کردند و افسردهتر و غمگین تر از گذشته اما راحت و آسوده به منزل خودم باز گشتم. منزلیکه دیگر اثری از گرمای وجود حمید و بچه ها نبود. اما با همه اینها احساسخوبی داشتم. اولین بار بود که در مقابل جمع فامیل از حمید دفاع می کردم واو را برتر و بالاتر از خودم می شمردم واین باعث شده بود تا احساس اشتیاقعجیبی نسبت به او در دلم زنده شود. برای اولین بار احساس کردم که در حقحمید و عشق پاکش کوتاهی کرده ام و هرگز نتوانستم ذره ای از شوریدگی او رادرک کنم. ساعتها در تنهایی گریستم و در خلوت تنهایی ار خدا خواستم تا اورا به من از گرداند.دیگر اشتهایم را به غذا ازدست داده بودم و دچار بیماری روحی و عصبی شدهبودم. از همه بدم می‌آمد و می‌خواستم تنها باشم. سرانجام دیگر طاقتم طاقشد و تصمیم به اعتصاب غذا گرفتم. نامه‌ای به حمید نوشتم و از او به خاطربی‌وفایی و بی‌مهری‌هایم تقاضای عفو نمودم. از او خواستم تا یک فرصت دیگردر اختیارم قرار دهد تا محبت‌های او را جبران کنم و برایش نوشتم که لحظهنوشتن این نامه تا دیدن اش دیگر لب به غذا نخواهم زد و منتظر خواهم ماندتا با او غذا بخورم. نامه را به آدرس وکیل حمید پست کردم. سپس به منزلبازگشتم و عکس مشترک حمید و بچه‌ها را روی قلبم گذاشتم و در بسترخوابیدم.ده روز از اعتصاب غذایم گذشت. ضعف شدیدی بر وجودم غالب شد اما با اینوجود فقط به نوشیدن آب اکتفا کردم وچشم انظار به ورورد حمید و بچه‌ها چشمبه در دوختم.بیست روز بعد پدر و مادرم به سراغ من آمدند و به زور مرا به دکتر بردند ودر بیمارستان بستری کردند. اما از بیمارستان فرار کردم و به منزل آمدموخود را در اتاق زندانی کردم و اعتصاب غذای خود را ادامه دادم. به توصیهپزشک مرا به حال خود رها کردند. منتظر ماندند تا خودم سر عقل بیایم. دکترگفته بود تا اگر این فرصت را از من بگیرند به احتمال زیاد روش خطرناک‌تریرا برای خود کشی انتخاب خواهم کرد و همین توصیه باعث شده بود تا همه خودرا از صحنه خارج کنند.روز سی ام اعتصاب غذا وکیل حمید از سوی او نامه ای آورد به این مضمون که:”از من جدا شو و زندگی ایده آل و آرمانی ات را دوباره شروع کن. من باخارج کردن خودم وبچه‌ها از زندگی ات این فرصت را در اختیارت گذاشتم. بیجهت باز عشق مرا امتحان نکن و خودت را آزار نده. مطمئن باش که در اینامتحان شکست خواهی خورد و این بار جان خود را روی این خواهی گذاشت.”ولی من کوتاه نیامدم وبه اعتصاب غذایم ادامه دادم. به شدت ضعیف و ناتوانشده بودم و تمام بدنم بوی بد و متعفنی می داد. چهره زیبایم متعفن ووحشتناک شده بود و اندامم مانند اسکلت لاغر و استخوانی شده بود. مرگ رابه وضوح در مقابل خود می دیدم و با این وجود دست از اعتصاب بر نمی داشتم.بله حمید حق داشت و من باز داشتم عشق او را امتحان می کردم. اما با اینتفاوت که اینبار با آزمودن عشق او از عشق خودم هم امتحان می گرفتم.چهل روز اعتصاب غذایم گذشت. شب چهلم خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم حمید وبچه‌ها در یک سانحه رانندگی کشته شده اند و من برای همیشه فرصت جبراناشتباهات گذشته را از داده ام. صبح روز بعد دلم نمی‌خواست چشمان ام راباز کنم واز خواب بیدار شوم ولی دستان خشن و زبری که روی پیشانی ام کشیدهمی شد و موهایم را نوازش می داد بی اختیار وادارم کرد تا چشم باز کنم.خدای من! حمید کنار تخت من نشسته بود و با دستمال خیس در دهانم آب میریخت. نگاهم را به اطراف دوختم وفرزندانم را دیدم که کنارم روی تخت درازکشیده اند و خوابیده اند. اشک در چشمان ام حلقه بست. حمید لبخندی زد وگفت:”اینبار هم در امتحان عشق تو شکست خوردم. نه!؟

۵ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره ابو الفضل بهرامی

من ابو الفضل بهرامی متولد ۱۸‏ تیر ۱۳۷۶‏ از تهران عسالتمبر میگرده به استان زنجان من به موسیقی علاقه ی زیادی دارم اما هنوز موفق به آموختنش
این نوشته در داستان, دسته‌بندی نشده, عاشقانه ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به اولین پست من و یک داستان عاشقانه

  1. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    جالب بود
    عجب قوی بوده که هی شکستش میداده!
    جالب و آموزنده بود

  2. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان
    ورودتو به سایت خودت تبریک میگم
    داستانت هم خیلی زیبا بود
    ضمنا، یه هم اسم اینجا داری که بینهایت باحاله
    پیداش کن تا خودت بدونی چقدر باحاله
    دوستتان دارم ابوالفضل ها

  3. امین می‌گوید:

    سلام پسر‏!‏
    واقعا داستان خیلی باحالی بود.
    خیلی خوشم اومد.
    حیف که با گوشی نمیشه لایک زد.
    خخ.
    خب نمیشه دیگه.
    مرررررسی.

  4. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

    درود آقا ابوالفضل.
    ورودتونو به جمع صمیمی شب روشنیا تبریک میگم.
    داستان خوبی بود.
    باید ازش درس گرفت.

  5. سلام امیر رضا ‏

    درسته قوی بود ولی یه بار شکست خورد خوش حالم که خوشت آومد

  6. سلام میدونم من قبلا به قول ساید ‏
    چراق خاموش ‏
    توی ین سایت بودم و پست های یشون رو میدیدمواقا اقای سعیدی فرد قوقایی کرد مخصوصا عید

  7. سلام امین ‏

    خوش حالم که از ین داستان خوشت آومد

  8. سلام خانم یاسمین
    خوش حالم که ین داستان رو پسندید ید ‏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green