وفای به عهد تا سر حد مرگ


- 362 بازدید

روزى نعمان بن منذر که از پادشاهان عرب در زمان ساسانیان محسوب مى شد به شکار رفته بود. در پى گورى اسب تاخت از لشکر خود جدا ماند. روز بیگاه شد در میان بیابان یک سیاهى به چشمش رسید. به آنطرف روانه گردید، خیمه اى پلاسین مشاهده کرد که صاحب آن مردى از قبیله بنى طى بنام حنظله بود. همین که نعمان به آنجا رسید گفت هیچ جایگاهى هست که شب را بیاسایم . حنظله پیش آمد. گفت جان من فداى مهمان باد بفرمائید. نعمان پیاده شد، حنظله او را نشاند و اسبش را بست ، قدرى کاه پیش اسب ریخت .
این خانواده بادیه نشین در ملک خود بیش از میشى نداشتند که با شیر آن روزگار بسر مى بردند. حنظله به زن خود گفت این مرد شخص بزرگى به نظر مى رسد، چگونه او را پذیرائى کنیم ؟ زن گفت تو گوسفند را بکش من قدرى آرد براى روز درماندگى ذخیره کرده بودم همان را نان مى سازم . حنظله گوسفند را ابتداءا دوشید و بعد کشت . از شیرش قدحى پر کرده خدمت نعمان آورد. از گوشت آن غذائى تهیه کردند با هزاران تشویق پیش نعمان بردند.
آن شب نعمان را بسیار خدمت کردند. چون روز روشن شد جامه پوشید و بر اسب سوار گردید. گفت اى حنظله تو در مهماندارى و خدمتگزارى کوتاهى نکردى بدان من پادشاه عرب نعمان بن منذرم باید که به خدمت ما بیائى تا حق تو بجا آوریم . حنظله تشکر و سپاسگزارى کرد. مدتى از این جریان گذشت ، پیوسته بر خاطر نعمان مى گذشت که کاش آن طائى بیاید تا حق مهمان نوازى او بجا آورم . اتفاقا زمانى در بادیه قحطى سختى روى داد.
حنظله تنگدست شد و لازم گردید بادیه را ترک گوید و به طرفى رود. زنش گفت تو در خدمت ملک حقى دارى ، پیش او برو تا از فیض انعام و لطف او بهره مند گردى . حنظله به جانب نعمان حرکت کرد.
نعمان در هر سال دو روز با شرایط خاصى براى خود تعیین کرده بود یکى را بؤ س مى نامید یعنى سختى . مکانى بنا کرده بود که بنام غریین اشتهار یافت . مشهور است که دو ندیم داشت در یک روز وفا کردند؛ روز فوت آنها را بر خود شوم گرفته بود و آن همان روز بؤ س بود که همه ساله در آن روز با تمام لشگر به صحرا مى رفت . در جلو غریین مى ایستاد، به اولین کسى که چشمش مى افتاد دستور کشتنش را مى داد. این قاعده مستمر شده بود. از نوادر اتفاقات روزى که حنظله خدمت نعمان رسید همان روز بؤ س بود. نعمان هم با لشگر خود در صحرا ایستاده نگاه مى کرد. ناگاه از دور پیاده اى را دید که مى آید. چون نزدیک شد چشمش به او افتاد حنظله را شناخت . بسیار رنجیده خاطر گشت که چرا باید در چنین روزى بیاید تا نتواند حق مهمان نوازیش را بدهد. گفت تو همان طائى نیستى که در بادیه مرا مهمانى کردى ؟ جواب داد آرى . نعمان گفت چرا در این روز آمده اى که روز بؤ س من است ؟ عرض کرد پادشاه را بقا باد نمى دانستم امیر را روزى است که نظر او در آن روز بر هر کس افتد او را مى کشد.
نعمان گفت به خدا که امروز اگر چشم من به قابوس جگر گوشه ام بیفتد او را مى کشم . اینک حاجت خود را بخواه . آنچه میل دارى ولکن تو را زنده نخواهم گذاشت . حنظله گفت نعمتهاى دنیا فداى جان من ، اگر ملک تمام خزائن خود را به من دهد چون مرا مى کشد از آن چه فایده خواهم برد. نعمان گفت چاره اى نیست باید تو را بکشم . گفت چون بناچار باید مرا بکشى چندان مهلت ده که بروم اهل و عیال خود را ببینم و کار معیشت و زندگى آنان را آماده سازم . آنگاه به خدمت شما برگردم ، خواهى مرا بکش ‍ و خواهى ببخش .
نعمان گفت ضامنى بده که اگر باز نیائى من او را به جاى تو بکشم . طائى بیچاره متحیر شد. به هر کس نگاه مى کرد تا شاید ضامن او شود. مردى از قبیله بنى کلب که او قراد بن اجدع مى گفتند چون فروماندگى او را دید گفت پادشاها من ظامنش مى شوم که اگر تا سر یک سال در همین روز نیامد، هر حکم در حق من خواهى انجام ده .
نعمان حنظله را پانصد شتر بخشید و بازگشت . همین که مدت یک سال بسر آمد، یک روز باقیمانده بود تا مدت قرار تمام شود. نعمان به قراد گفت تو را از جمله هلاک شدگان مى بینم قراد جواب داد.
فان یک صدر هذا الیوم ولی
فان غدا لناظره قریب (۱)صبحگاه نعمان با لشگر خود سوار گردید و بنا به عادت همیشه به طرف غریین رفت ، قراد را نیز با خود همراه برد. دستور داد او را براى سیاست آماده کنند. عده اى از نزدیکان نعمان گفتند امیر در کشتن او نباید عجله نماید تا تمام روز پایان پذیرد و آخرین اشعه خورشید ناپدید گردد، آنگاه حکم امیر بر وى نافذ است .
نعمان مى خواست او را بکشد تا مرد طائى جان به سلامت برد چون از وزراء این سخن را شنید در کشتنش توقف کرد تا هنگامى که آفتاب فرو رفت و نزدیک بود آخرین اشعه آن ناپدید شود. دژخیم در بالاى سر قراد ایستاده بود و شمشیرى برهنه در دست داشت . تمام همراهان نعمان منتظر پایان این پیش آمد بودند. قراد بر روى زمین نشسته و با چشم حسرت بار به اطراف خود نگاه مى کرد. شاید یک دقیقه دیگر بیش نمانده بود که با ناپدید شدن آخرین شعاع خورشید عمر قراد هم بسر آید، ناگه از دور سیاهى سوار پیدا گردید. نعمان به دژخیم گفت منتظر چیستى ؟ وزراء گفتند صبر باید کرد تا آن شخص برسد. چیزى نگذشت که مردى را دیدند با عجله تمام مى آید. همین که نعمان او را دید چون از آمدنش ‍ رضایتى نداشت گفت اى احمق چه چیز تو را بر آن داشت بعد از آنکه از چنگ مرگ خلاص گشتى بازآمدى ؟ گفت وفادارى به پیمان مرا وادار به آمدن کرد. نعمان پرسید داعیه تو بر وفادارى و حق شناسى چه بود؟ حنظله جواب داد دین من .
نعمان گفت چه دین دارى . پاسخ داد دین عیسى (علیه السلام ). نعمان تقاضا کرد که آن را بر من عرضه بدار. حنظله قدرى از مزایاى دین خود را شرح داد. نعمان گفت این دین حق بوده و ما از آن غافل بوده ایم در حال ایمان آورد و ترک بت پرستى کرد. دستور داد غریین را خراب کردند.
گفت به خدا سوگند نمى دانم از شما دو نفر کدام وفادارتر هستید تو که بى سابقه شناسائى ضامن او شدى یا او که از چنگال مرگ خلاصى یافته بود بار دیگر خود را در غروقاب فنا انداخت . براى من روا نبود شما را بکشم هر دو را بنواخت و جایزه اى داد. به برکت جوانمردى قراد و وفادارى حنظله آن سنت و رویه ناپسند از بین رفت .
دست وفا در کمر عهد کن

تا نشوى عهدشکن جهد کن

نیست بر مردم صاحب نظر

خصلتى از عهد پسندیده تر

تخم ادب چیست وفا کاشتن
حق وفا چیست نگهداشتن
جهد در آنکن که وفا را شوى
خود نپرستى و خدا را شوى
خاکدلى شو که وفائى دروست
وز گل انصاف گیاهى دروست
هر هنرى کن ز دل آموختند
پرده منسوخ وفا دوختند
میل کسى که وفایت کند
جان هدف تیر بلایت کند(۲)

توضیحات و منابع:
۱- اگر اول امروز گشت فردا براى کسى که انتظار آن را دارد نزدیک است .
۲- نظامى گنجوى .

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, مذهبی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به وفای به عهد تا سر حد مرگ

  1. سلام بیدل جان.
    مرسی بابت پست.
    خیلی آموزنده بود.
    تشکر.

  2. مصطفی می‌گوید:

    سلام و خدا قوت خدمت شما!داستان بسیار عالی بود!البته همینجا بگم که ما از مطالب و پستهای دیگر شما هم واقعا استفاده میکنیم.با اجازه تان این داستان رو در سایت خودم قرارش میدم!التماس دعا یاحق

  3. علی علی می‌گوید:

    درود.
    واقعا زیبا بود.
    متشکرم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green