چقد دلم برای خودم تنگ شده!


- 334 بازدید

سلام دوستان. امروز با سه تا خاطره ی خوندنی از شهدا خدمت تون رسیدم.
هر سه تاشون خیلی زیباست. امیدوارم که لذت ببرین.
یه خواهشی هم دارم: اگه یه فاتحه برای شادی این عزیزان بخونین خیلی عالی میشه.
حالا میریم سراغ این سه تا خاطره:

چقدر دلمان برای خودمان تنگ شده
جای آینه در جبهه و خط مقدم خالی بود! خصوصاً بعضی وقت‌ها مثل صبح‌ها. بچه‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شدند و سر و صورتشان را صفا می‌دادند، مرتب راه می‌رفتند داخل سنگر به خودشان می‌گفتند: «چه‌قدر دلمان برای خودمون تنگ شده.» واقعاً به در می‌گفتند تا دیوار بشنود. به کسانی که یک عمر از دیدن خودشان سیر نمی‌شوند و بیش از همه خودشان را تماشا می‌کنند.همه برن سجده..!!!

همه برین سجده:
شب سیزده رجب بود. حدود ۲۰۰۰ بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند.
بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که محمد حسین این ذکر را بگوید و بقیه تکرار کند. هر چه صبر کردیم خبری نشد. کم کم بعضی از افراد سرشان را بلند کردند و در کمال ناباوری دیدند که پشت تریبون خالی است و او یک جمعیت ۲۰۰۰نفری را سر کار گذاشته است.
بچه ها منفجر شدند از خنده و مسئولان به خاطر شاد کردن بچه ها به محمد حسین یک رادیو هدیه کردند!

ملائکه دارند قلقلکش می‌دهند :
الله اکبر، سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند. به محض این که قامت می‌بستی، دستت از دنیا! کوتاه می‌شد و نه راه پس داشتی نه راه پیش، پچ پچ کردن‌ها شروع می‌شد. مثلاً می‌خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!
اما مگر می‌شد با آن تکه‌ها که می‌آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد؟ مثلاً یکی می‌گفت: واقعاً این که می‌گویند نماز معراج مؤمن است این نمازها را می‌گویند نه نماز من و تو را. دیگری پی حرفش را می‌گرفت که : من حاضرم هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم؛ و سومی: مگر می‌دهد پسر؟ و از این قماش حرف‌ها؛ و اگر تبسمی گوشه لبمان می‌نشست بنا می‌کردند به تفسیر کردن: ببین! ببین! الان ملائکه دارند غلغلکش می‌دهند؛ و این جا بود که دیگر نمی‌توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می‌شد، خصوصاً آن جا که می‌گفتند: مگرملائکه نا محرم نیستند؟ و خودشان جواب می‌دادند: خوب با دستکش غلغلک می‌دهند.

راوی : آقای گلزار
بخش فرهنگ پایداری تبیان

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به چقد دلم برای خودم تنگ شده!

  1. شهاب می‌گوید:

    سلام بر شما ممنون خیلی زیبا بودن تشکر .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green