چند خاطره ی طنز از روزهای اسارت


- 411 بازدید

منصور علی‌پور یکی از اسیران آزاد شده شیرازی در کتاب «بیست و پنج خاطره از آزادگان شیراز» می‌گوید: «یک روز یک سرباز عراقی از یکی از بچه‌ها پرسید: چرا می‌خندی؟ او جواب داد: من نخندیدم، سرباز عراقی از من پرسید: او نخندید، من هم گفتم: نه نخندید. او واقعاً نخندیده بود. دوباره پرسید: او خندید یا نه؟ من هم قسم خوردم که او نخندید. سرباز عراقی اول آن بنده خدا را با کابل زد و بعد هم من تا چند دقیقه زیر ضربات کابل بودم.»
این‌گونه برخوردها به ما سرنخ ‌هایی می‌دهد. هدف نگهبانان عراقی غلبه بر روح اسیر ایرانی بود، یعنی تبدیل یک انسان به یک کالبد تا بتوانند بر آن تسلط داشته باشند. در اینجا خندیدن یعنی زنده بودن، یعنی گفتن به سرباز عراقی که من هنوز یک کالبد نشده‌ام. در چنین شرایطی حتی اسیر ایرانی اراده می‌کند که بخندد و این یک تقابل جدی با عراقی‌ها است. جنگی که در آن بیشتر روح و روان درگیر است تا جسم، و به همین دلیل اسیر ایرانی برای خندیدن هم برنامه‌ریزی می‌کند. به نمونه‌ هایی از این نوع خندیدن اراده‌ای اشاره می‌کنم:

شنبه تا دوشنبه
بیدار شدن قبل از ساعت چهار صبح ممنوع بود، اما بعضی از برادران زود بلند می‌شدند و نماز شب می‌خواندند. نگهبانان عراقی نیز در صورت مشاهده، اسامی آن‌ها را می‌نوشتند تا صبح که شد تنبیهشان کنند. یک شب نگهبان عراقی آسایشگاه به یکی از برادران که زود بلند شده بود، اشاره کرد و گفت: اسمت چیست؟ آن برادر گفت: شنبه. -اسم پدرت؟ -یکشنبه. -اسم پدر بزرگت؟ -دوشنبه. نگهبان عراقی پس از یادداشت کردن اسم او بیرون رفت و فردا صبح مجدداً سر و کله‌اش پیدا شد. گفتنی است که عرب‌ها اسم فامیل را نمی‌نویسند و برای خواندن مشخصات فرد، اسم پدر و پدربزرگ را به دنبال اسم شخص می‌آورند. لذا فردا صبح وقتی که نگهبان عراقی برای تنبیه برادرمان اسمش را خواند و بلند گفت: «شنبه یکشنبه دوشنبه را بیاورید» بچه‌ها زدند زیر خنده. او دوباره اسم را خواند اما هیچ‌کس نیامد و تنها خنده بچه‌ها شدت گرفت. سرباز عراقی که دلیل خنده بچه‌ها را نمی‌دانست، از خجالت سرش را پایین انداخت و بیرون رفت. بعداً که از یکی از جاسوس‌ها دلیل خنده بچه‌ها را پرسیده بود، او گفته بود این‌ها اسم روزهای هفته است.

ریش فیدل کاسترو
در مقابل بازجویی مزدوران گروهک کومله سکوت کردم. بازجوی زندان پرسید: پاسدار هستی؟ گفتم: نه.
ناباورانه با چشمانی از حدقه درآمده نگاهم کرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نیستی، پس چرا ریش داری؟ لبخندی زدم و گفتم: اگر ریش داشتن دلیل پاسدار بودن است پس فیدل کاسترو هم باید پاسدار باشد! او که از این حاضرجوابی من به خشم آمده بود، دستور داد کتکم بزنند. بعد از کتک زدن پرسید: چند سال داری! گفتم: بیست و یک سال. ابلهانه خندید و گفت: پس معلوم می‌شود بچه مایه‌دار هم هستی. خوب می‌خورید و می‌خوابید، به جبهه هم می‌آیید!! بعد از چند روز انجام این قبیل بازجویی‌های مسخره و آزاردهنده، سرانجام مرا به زندان مرکزی کومله منتقل کردند.

کپسول خبری
“خبر”، یکی از واژه‌های دلپذیر و در عین حال حساس و خطرناک دوران اسارت قلمداد می‌شد و البته خود خبر نیز چند بخش و مجموعه را دربر می‌گرفت. خبر از کشورمان، خبر از کشور غاصب، خبر از سایر اسرا و دوستانی که با هم و یا در کنار یکدیگر بودیم. برای انتقال اخبار نیز اگر کسب می‌شد راه‌ها و روش‌هایی وجود داشت، از جمله انتقال از طریق کپسول. بدین شکل که بچه‌ها به دلایل مختلف و البته اکثراً واهی به پزشک عراقی اردوگاه مراجعه می‌کردند و پس از این‌که موفق می‌شدند از این کپسول‌ها بگیرند، محتویات درون آن‌ها را خالی می‌کردند و خبرهای نوشته شده روی برگه کاغذ سیگار را در آن می‌گذاشتند و انتقال می‌دادند. یک بار یکی از برادران برای فراهم کردن این وسیله ارتباطی، به پزشک عراقی اردوگاه مراجعه کرد و لحظاتی بعد با حالی نزار و رنگی‌پریده لنگ‌لنگان آمد. ماوقع را پرسیدیم و او گفت: این بار هم مثل سایر دفعات و به همان شیوه به پزشک مراجعه کردیم و انتظار داشتم کپسول‌های چرک‌خشک‌کن را کما فی‌السابق تجویز کند، ولی متأسفانه و یا از جهتی خوشبختانه برای بیماران حقیقی آمپولش را آورده بودند و او هم آمپول تجویز کرد و یک سرباز عراقی چنان ناشیانه این آمپول را زد که مرا به این روز انداخت.

شکنجه ی مرغی
در زمان اسارت، چهارشنبه‌ها در اردوگاه بعضی اوقات شام به ما مرغ می‌دادند. یکی از برادران آزاده اصولاً مرغ نمی‌خورد و به تدریج شایع شد که او از مرغ بدش می‌آید. به همین خاطر اسم او را «حاجی مرغی» گذاشتند. یک روز یک درجه‌دار عراقی به نام عبدالرحمن برای شکنجه روحی، دستور داد یک مرغ بزرگ سرخ کرده آوردند و حاجی مرغی را وادار کرد تا آن را بخورد. حاجی مرغی هم جبراً و با اشتهای تمام مرغ را خورد! عبدالرحمن که تعجّب کرده بود، پرسید: مگر تو از مرغ بدت نمی‌آید؟! حاجی مرغی هم گفت: لا سیدی (نه آقا)، من از مرغِ کم بدم می‌آید نه از زیاد آن! مگر می‌شود آدم با شکم گرسنه از مرغ بدش بیاید؟!

برگرفته از بخش فرهنگی تبیان

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به چند خاطره ی طنز از روزهای اسارت

  1. سلام بیدل! مرسی جالب بود. اما خودمونیم دوران اسارت هم دورانی بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green