صد قدم  به راست، پنجاه تا به چپ


- 391 بازدید

ما یک عده بودیم که عازم جبهه شدیم. اول جنگ بود و همه جا به هم ریخته بود. نه سازماندهی درستی داشتیم و نه سلاح و توپ و خمپاره و… رسیدیم به اهواز. رفتیم
پیش برادران ارتشی و از آنها خواستیم تا از وجود نازنین ما هم استفاده کنند! فرمانده ارتشی پرسید: خُب، حالا در چه رسته ای آموزش دیده اید؟

همه به هم و بعد با تعجب به او نگاه کردیم. هیچ کس نمیدانست رسته چیست؟! فرمانده که فهمید ما از دَم، صفر کیلومتر و آکبند تشریف داریم، گفت: آموزش سلاح و تیراندازی
دیدید؟ با خوشحالی اعلام کردیم که این یک قلم را واردیم.
ـ پس این قبضه خمپاره در اختیار شماست. بروید ببینم چه میکنید. دیده بان گزارش میدهد و شما شلیک کنید. بروید به سلامت!
هیچ کدام به روی مبارک خود نیاوردیم که از خمپاره هیچ سررشته ای نداریم. رحیم گفت: انشااللّه به مرور زمان به فوت و فن همه سلاحهای جنگی وارد خواهیم شد. «یاعلی»
گفتیم و به همراه قبضه خمپاره و گلولههایش عازم منطقه جنگی شدیم.
کمی دورتر از خط مقدم خمپاره را در زمین کاشتیم و چشم به بیسیمچی دوختیم تا از دیده بان فرمان بگیرد. بیسیمچی پس از قربان صدقه با دیده بان رو به ما فرمان «آتش»
داد. ما هم یک گلوله خمپاره در دهان گل و گشاد لوله خمپاره رها کردیم. خمپاره زوزه کشان راهی منطقه دشمن شد. لحظه ای بعد بیسیمچی گفت: دیده بان میگه صد تا به راست
بزنید!

همه به هم نگاه کردیم. من پرسیدم: یعنی چی صد تا به راست بریم؟
رحیم که فرمانده بود کم نیاورد و گفت: حتماً منظورش این است که قبضه را صد متر به سمت راست ببریم.
با مکافات قبضه خمپاره را از دل خاک بیرون کشیدیم و بدنه سنگینش را صد متر به راست بردیم. بیسیمچی گفت: دیده بان میگه چرا طول میدین؟
رحیم گفت: بگو دندان روی جگر بگذاره. مداد نیست که زودی ببریمش!
دوباره خمپاره را در زمین کاشتیم. بیسیمچی از دیده بان کسب تکلیف کرد و بعد اعلام آتش کرد. ما هم آتش کردیم! بیسیمچی گفت: دیده بان میگه خوب بود، حالا پنجاه تا
به چپ برید! با مکافات قبضه خمپاره را در آوردیم و پنجاه متر به سمت چپ بردیم و دوباره کاشتیم و آتش! چند دقیقه بعد بیسیمچی گفت: میگه حالا دویست تا به راست!
دیگر داشت گریهمان میگرفت. تا غروب ما قبضه سنگین خمپاره را خرکش به این طرف و آن طرف میکشاندیم و جناب دیده بان غُر میزد که چرا کار را طول میدهیم و جَلد و
چابک نیستیم. سرانجام یکی از بچهها قاطی کرد و فریاد زد: به آن دیده بان بگو نفسات از جای گرم در میآدها. کنار گود نشسته میگه لنگش کن! بگو اگر راست میگه بیاد
اینجا و خودش صد تا به راست و دویست تا به چپ بره!
بیسیمچی پیام گهربار دوستمان را به دیده بان رساند و دیده بان‌که معلوم بود حسابی از فاصله افتادن بین شلیکها عصبانی شده، گفت که داره میآد.
نیم ساعت بعد دیده بان سوار بر موتور از راه رسید. ما که از خستگی همگی روی زمین ولو شده بودیم، با خشم نگاهش کردیم. دیده بان که یک ستوان تپل مپل بود، پرسید:
خُب مشکل شما چیه؟ شما چرا اینجایین. از جایی که صبح بودید خیلی دور شدین!
رحیم گفت: برادر من، آخر هی میگی برو به راست. صد تا برو به چپ. خُب معلوم که از جایی که اوّل بودیم دور میشیم دیگه.
ستوان اول چند لحظه با حیرت بروبر نگاهمان کرد. بعد با صدای رگه دار پرسید: بگید ببینم وقتی میگفتم صد تا به راست، شما چه میکردین؟
خُب معلومه، قبضه خمپاره‌رو در میآوردیم و با مکافات صد متر به راست میبردیم!
ستوان مجسمه شد. بعد پقی زد زیر خنده. آن‌قدر خندید که ما هم به خنده افتادیم. ستوان خنده‌خنده گفت: وای خدا! چه قدر بامزه، خدا خیرتان بده چند وقت بود که حسابی
نخندیده بودم. وای خدا دلم درد گرفت. شما واقعاً این جنازه را هی به راست و چپ میبردین؟
ما که نمیدانستیم علّت خنده ستوان چیه، گفتیم: خُب آره. چطور؟
ستوان یک شکم دیگر خندید. بعد خیسی چشمانش را گرفت و گفت: قربان شکل ماهتان برم، وقتی میگفتم صد تا به راست، یعنی این‌که با این دستگیره سر خمپاره را صد درجه
به راست بچرخانید، نه اینکه کلهاش را بردارید و صد متر به سمت راست ببریدش! و دوباره خندید. فهمیدیم چه گافی دادیم. ما هم خندیدیم. دست و بالمان از خستگی خشک
شده بود، اما چنان میخندیدیم که دلمان درد گرفته بود.  

راوی: داوود امیریان
بخش هنرمردان خدا – سیفی
برگرفته از:
پایگاه فرهنگی تبیان

۳ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به صد قدم  به راست، پنجاه تا به چپ

  1. سلام بیدل جان! مرسی داداش. انصافا خاطرات جبهه خیلی جالبه. مخصوصا خاطرات طنزش

  2. سیتا می‌گوید:

    خخخخخ خدایا من آدم خنده ام. خخخخخ پس هر جا میرم خنده هم میاد خخخخ
    سلام آقای بیدل منم پا به پای این برادران جنگی خندیدم
    ممنون خوب بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green