مهمان بودن چند روز است؟


- 478 بازدید

از کسانى که در زمان حکومت هارون الرشید فرارى شد و خود را پنهان نمود. قاسم ابن موسى ابن جعفر (علیه السلام ) است که از ترس جان خویش به طرف شرق متوارى گشت
. روزى در کنار فرات راه مى رفت چشمش به دو دختر کوچک افتاد که با یکدیگر بازى مى کردند. یکى از آنها براى اثبات ادعاى خود مى گفت نه اینطور نیست (به حق امیر
صاحب بیعت در روز غدیر.) قاسم جلو رفت ، پرسید از این امیر که گفتى منظورت کیست ؟ دختر گفت مرادم ابوالحسن پدر امام حسن و امام حسین (علیهم السلام ) است . خشنود
شد که به محل دوستان اجداد خود رسیده . گفت آیا مرا بسوى رئیس این قبیله راهنمائى مى کنى . دختر جواب داد آرى پدرم رئیس این قبیله است او جلو رفت و قاسم هم
از عقبش ‍ حرکت نمود. پدر خود را به قاسم معرفى کرد. سه روز با کمال احترام و پذیرائى شایسته در آنجا ماند.
روز چهارم پیش شیخ و رئیس قبیله رفت . گفت من شنیده ام از کسى که او از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) نقل مى کرد. آنجناب فرمود مهمان بودن سه روز است
. بعد از آن هر چه بخورد از باب صدقه و انفاق خواهد بود. به این جهت دوست ندارم از صدقه استفاده کرده باشم . تقاضا دارم مرا به کارى وادارى ، مشغول آن شوم تا
آنچه مى خورم صدقه نباشد. شیخ گفت کارى برایت تهیه مى کنم ، ولى قاسم درخواست کرد آب دادن مجلس خود را به او واگذار کند. شیخ پذیرفت . مدتى قاسم در آنجا به
همین کار اشتغال داشت . تا اینکه نیمه شبى پیرمرد از اطاق بیرون شد. قاسم را دید در دل شب به پیشگاه پروردگار دست نیاز دراز کرده و با یک توجه مخصوصى چنان غرق
دریاى مناجات است که هیچ چیز او را به خود مشغول نمى کند. از دیدن حال قاسم محبتى از او در دلش جاى گرفت . صبحگاه که شد بستگان خود را جمع نمود.
گفت مى خواهم دخترم را به این مرد صالح و پرهیزگار تزویج نمایم همه قبول کردند. دختر خود را به ازدواج او در آورد. خداوند از آن زن به قاسم دخترى لطف کرد. آن
بچه دوران کودکى را تا سه سالگى گذراند در این موقع قاسم مریض شد و بیماریش شدید گردید.
روزى شیخ بالاى سر قاسم نشسته بود از خانواده و فامیل او سوال مى کرد. جوابهائى داد که شیخ را وادار به جستجوى بیشترى کرد و توجه به یک قسمت از جوابهاى قاسم
نمود، ناگاه گفت فرزندم شاید تو هاشمى هستى . گفت بلى من قاسم ابن موسى ابن جعفر (علیه السلام ) بدون واسطه فرزند امام هفتم مى باشم . پیرمرد بر سر و صورت زد.
گفت چه شرمنده گشتم پیش پدرت موسى ابن جعفر (علیه السلام ). قاسم پوزش ‍ خواست و گفت تو مرا گرامى داشتى و پذیرائى کردى با ما در بهشت خواهى بود ولى من به شما
سفارشى دارم . بعد از آنکه از دنیا رفتم و مرا غسل و کفن نموده دفن کردید موسم حج که رسید شما و زوجه ام با همین دخترک کوچک که یادگار من است براى زیارت خانه
خدا حرکت کنید. پس از انجام مراسم حج در مراجعت راه مدینه را پیش مى گیرید. وقتى که به مدینه رسیدید دخترم را از اول شهر پیاده نمائید او خودش به هر طرف خواست
برود مانع نشوید. شما هم از پشت سر او بروید تا اینکه بر در منزل بزرگى مى رسد. همانجا خانه ما است داخل مى شوید در آن خانه فقط زنهائى بى سرپرست که در میان
آنها مادر من نیز هست بسر مى برند.
قاسم از دنیا رفت تمام سفارش و وصیتهاى او را انجام دادند. این خانواده با اندوه به جانب مکه حرکت کردند. مراسم حج را بجاى آورده به مدینه بازگشتند. پیرمرد
دختر را بر زمین گذاشت ، او هم شرع به راه رفتن کرد تا رسید به در خانه بزرگى . داخل شد. شیخ با دخترش بر در منزل ایستاد. همین که زنان چشمشان به این دختر کوچک
افتاد هر یک از این گل نوشکفته سوالى مى کردند. ولى آن یتیم اشک مى ریخت و به صورت آنها با دقت نگاه مى کرد. مادر قاسم آمد، چشمش به این دختر افتاد شروع به
گریه کرد، او را در آغوش گرفت و همى بوسه داد. گفت به خدا قسم این فرزند زاده من ، بازمانده پسرم قاسم است . زنها در شگفت شده پرسیدند از کجا مى دانى . گفت
زیرا شباهت زیادى به پسرم دارد. آنگاه دخترک گفت مادر و پدربزرگم بر در منزلند.
مى گویند بعد از خبر یافتن مادر قاسم از حال فرزندش بیمار شد و سه روز بیشتر زندگانى نکرد.
(۱)
مدفن قاسم ابن الکاظم (علیه السلام ) در شش فرسخى حله معروف است .

منبع:
۱-
شجره طوبى ، ص ۲۱۰٫

برگرفته از:
یا مجیر

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به مهمان بودن چند روز است؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green