داستانی از امام هادی علیه السلام


- 344 بازدید

بسیارى از بزرگان همانند مرحوم کلینى ، راوندى ، طبرسى ، ابن شهرآشوب و … رضوان اللّه علیهم آورده اند:
روزى متوکّل عبّاسى سخت مریض شد و پزشکان از درمان وى عاجز شدند و او در بستر مرگ قرار گرفت ، مادرش نذر کرد که چنانچه متوکّل شفا یابد، هدیه قابل توجّهى براى
حضرت ابوالحسن ، امام هادى علیه السلام إ رسال دارد.
در همین اثناء فتح بن خاقان نزد متوکّل آمد و اظهار داشت : اکنون که تمام اطبّاء از درمان ، عاجز مانده اند، آیا اجازه مى دهى که با ابوالحسن هادى علیه السلام
نسبت به مداوا و درمان مرض و ناراحتى شما، مشورتى کنیم ؟
متوکّل پیشنهاد فتح بن خاقان را پذیرفت .
پس از آن ، شخصى را خدمت حضرت فرستادند، تا موضوع را با وى مطرح نموده و دستورالعملى را جهت درمان متوکّل ، از آن حضرت دریافت دارد.
هنگامى که ماءمور نزد امام علیه السلام آمد و موضوع را بیان کرد، حضرت فرمود: مقدارى سرگین گوسفند تهیّه و آن را با آب گلاب بجوشانند و سپس تفاله آن را روى
زخم چرکین بگذارند، ان شاءاللّه سودمند خواهد بود.
همین که پزشکانِ معالج ، چنین دستورالعملى را شنیدند، مسخره و استهزاء کردند.
فتح بن خاقان گفت : آیا ضرر هم دارد؟
گفتند: خیر، بلکه احتمال بهبودى هم در آن هست .
پس دستورالعمل حضرت را اجراء کردند و چون مقدارى از آن را روى زخم دُمل قرار دادند، پس از گذشت لحظاتى کوتاه سر باز کرد و مقدار زیادى خون و چرک از آن خارج
شد و متوکّل آرام گرفت و با استفاده از طبابت امام هادى علیه السلام ، سالم گشت .
وقتى که خبر سلامتى متوکّل به مادرش رسید، بسیار خوشحال شد و مبلغ ده هزار دینار به همراه یک انگشتر نفیس براى آن حضرت ارسال داشت .
ادى علیه السلام بسیار حسادت مى ورزید، نزد متوکّل رفت و نسبت به حضرت بدگوئى و سخن چینى کرد و نیز نسبت هائى را به آن حضرت داد، به طورى که متوکّل تحت تأ ثیر
قرار گرفت و معتقد شد بر این که امام هادى علیه السلام براى یک شورش و کودتا مشغول جمع اسلحه و امکانات است .
به همین جهت ، متوکّل به سعید حاجب دستور داد تا شبانه به منزل حضرت هجوم آورند و هر آنچه در منزل او یافتند، جمع آورى کرده و نزد متوکّل بیاورند.
سعید حاجب گوید: شبانه از دیوار منزل امام علیه السلام بالا رفتم و در آن تاریکى ندانستم چگونه فرود آیم ، ناگهان متوجّه شدم که حضرت مرا با اسم صدا کرد و فرمود:
صبر کن تا برایت چراغ بیاورم ، سپس شمعى را روشن نمود و برایم آورد.
و من به راحتى از دیوار پائین آمدم ؛ و چون وارد بر حضرت شدم ، دیدم که لباسى پشمین بر تن کرده و کلاهى بر سر نهاده و روى جانمازى از حصیر رو به قبله نشسته
است .
هنگامى که چشمش به من افتاد، فرمود: مانعى نیست ، برو تمام اتاق ها را جستجو کن .
سعید گوید: تمام اتاق ها و نیز وسائل حضرت را مورد بررسى قرار دادم و فقط دو کیسه – که یکى از آن ها به وسیله مهر و انگشتر مادر متوکّل ممهور شده بود – یافتم
.
بعد از آن که همه جا را جستجو کردم و خدمت حضرت بازگشتم ، فرمود: اى سعید! اطراف و زیر جانماز و همه جا را به خوبى جستجو بکن .
پس چون جانماز را برداشتم ، شمشیرى در قلاف نهاده بود که آن را نیز به همراه دیگر اموال برداشتم و نزد متوکّل آوردم .
همین که متوکّل چشمش بر آن دو کیسه و مُهر مادرش افتاد، از مادر توضیح خواست که این ها چیست ؟
مادرش در پاسخ گفت : آن موقعى که مریض شده بودى ، این ها را براى شفاى تو، نذر آن حضرت کردم ؛ و چون سلامتى خود را باز یافتى ، آن ها را برایش ارسال داشتم .
پس متوکّل دستور داد تا کیسه اى دیگر ضمیمه آن ها شود و با تمامى آنچه آورده بودیم ، براى امام هادى علیه السلام ارجاع و تحویل آن حضرت گردید.
سعید افزود: چون خدمت حضرت هادى علیه السلام بازگشتم ، ضمن عذرخواهى و پوزش از جسارتى که کرده بودم ، اموال را تحویل ایشان دادم .
و سپس حضرت فرمود: ظالمین جزاى ستم هاى خود را به زودى خواهند دید.

ولادت امام هادی علیه السلام بر همه ی مسلمانان مبارک باد!

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, مذهبی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به داستانی از امام هادی علیه السلام

  1. سلام بیدل! مرسی داداش. داستان زیبایی بود. من به نوبه خودم ولادت حضرت امام هادی رو به همه شب روشنیها تبریک میگم

  2. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام بیدل جان. داستان و حکایت جالبی بود. تشکر. منم ولادت باسعادت امام هادی علیهالسلام رو خدمت شما و تکتک مسلمین جهان تبریک عرض میکنم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green