مجلس اول: پدر، عشق و پسر


- 258 بازدید

به نام خدای خوب و مهربون.
سلام و عرض تسلیت به مناسبت ایام سوگواری سید شهدا امام حسین علیه السلام و یاران با وفای ایشون.
دوستان به امید خداوند میخوام در ده روز اول محرم داستان بسیار زیبا و خوندنی پدر، عشق و پسر رو منتشر کنم. نویسنده ی این کتاب سید مهدی شجاعی هست و شامل ده مجلس میشه که هر شب مجلسی از این کتاب ارزنده در اختیارتون قرار میگیره.
در نهایت هم روز دهم فایل کامل ورد این کتاب تقدیم حضورتون میشه.
این کتاب در مورد درد دل اسب پیامبر )ص(با خانمی به نام لیلا هست.
خب دیگه بیشتر توضیح نمیدم خودتون بخونین

مجلس اول
انگار چنین مقدر شده است که من هر روز مقابل تو بنشینم و بخشی از آن حکایت جانسوز را برای خودم تداعی و برای تو روایت کنم.
تدبیر من از ابتدا این بود،اما اگر تقدیر خداوند همراهی نمی کرد،به یقین چنین چیزی ممکن نمی شد.
جراحت،جای جای بدنم را شکافته بود و خون از تمام بدنم فرو می چکید.من دوام آوردنی نبودم.من زنده ماندنی نبودم.و اگر نبود تقدیر چشمگیر خداوند،من بازگشتنی و به اینجا رسیدنی نبودم. در تمام طول راه که با خودم و آن عزیز واگویه می کردم می گفتم انگار من مانده ام که روایت کنم تو را!
و همچنان بر این گمانم که این است رمز ماندن من در پی آن طوفان آشوب و فتنه و بلا.
بنشین لیلا! اینطور با چشمهای غم گرفته و اشکبار، به من خیره نشو. من آتش این دل سوخته را؛ این نگاه غمزده را بیش از این تحمل نمیتوانم کرد. هر چند تو هر روز بر زخمهای من مرحمی تازه گذاشتی و من هر روز بر جگر دندان گزیده تو جراحت تازه ای نشاندم، اما کیست که بتواند اینهمه غم را در نگاه یک زن ببیند و تاب بیاورد!؟ این سیل اشک آتشگون از زیر پایش جاری شود و ایستاده بماند؟!
بیا لیلا! بیا و تاب بیاور و آخرین ورقهای حادثه را هم از چشمهای من بخوان! من دیگر بنای زنده ماندن ندارم. مانده ام فقط برای نهادن این بار؛ ادای این دِین؛ انجام این فریضه. و کدام بار، سنگینتر از خبر شهادت سوار؟! و کدام دِین، شکننده تر از بیان آن ماجرای خونبار؟! و کدام فریضه، سختتر از خواندن مرثیه ی یک دلاور برای مادر؟! اینست که عمر من هم با انجام این فریضه به سر انجام خواهد رسید.
زمانی بزرگترین آرزویم عمر جاودانه بود و اکنون مرگ تنها آرزوی منست. مَثلی است در میان ما اسبها که شنیدنی است. اگر اسبی، عمری طولانیتر از حد معمول کند، میگویند: ((انگار مَرکب پیامبر بوده است!))
همچنان که آدمها، آب حیات را منشأ جاودانه شدن عمر تلقی میکنند، اسبها هم مَرکب و مرکوب پیامبر شدن را باعث عمر جاودانه میشمارند. از هر اسبی بپرسی عمر جاودانه چگونه حاصل میشود؟ میگوید: ((نمیشود.)) و اگر در سوال سماجت کنیم، میگویند: ((مگر پیامبر از اسبی سواری گرفته باشد وگرنه… .))
و این یعنی یک. چیز غیر ممکن. چرا که پیامبر مگر چند سالست که ظهور کرده اما این مَثل تا آنجا اسبها یادشان میآید در میانشان رایج بوده. و چه اسبها که در طول تاریخ آمده اند با این آرزو زندگی کرده اند و آن را با خود به گور برده اند.
اما همین آرزوی محال، وقتی بوی حضور پیامبر در شامه ی جهان پیچید، رنگ دیگری به خود گرفت. پدرم ((َیَزدَب)) و پدرش ((قابل)) هر دو گمان بردند که به این آرزو دست خواهند یافت. چرا که گفته شده بود اسبی از نسل ما که نسبمان به ((تندباد)) میرسد. به این توفیق دست خواهد یافت اما من شایسته ی این مقام شدم و چه ذوقی کردم وقتی که این خبر را شنیدم.
وقتی ((سیف بن ذی یزن)) مرا به محمد (ص) پنج ساله پیشکش کرد و او بر من نشست، من از شدت شرعف، دستهایم را به هوا بلند کردم، آنچنانکه عموهای پیامبر همه نگران شدند و به سوی ما دویدند، اما من که سوار محبوبم را زمین نمیزدم و او هم چه خوب این را میدانست. برای عموهای خود دست تکان داد و گفت: ((نگران نباشید! این اسب از حضور من به وجد آمده است. عقاب فهیم تر از آنست که سوارش را زمین بزند.))
اگر او محمد نبود چه میدانست که اسم من ((عقاب)) است. سیف که نام مرا هنگام هدیه کردن نیاورده بود
باور نمیکنی که همه چیز حتی آرزوی عمر جاودانه، در آن لحظه فراموشم شده بود. عمر جاودانه برای چه؟ پیش از آن اگر عمر جاودانه از آن من میبود، همه را فدای یک لحظه سوارکاری پیامبر میکردم، اما خدا هم پیامبر را داده بود و هم عمر طویل را. و پس از آن برکت پیامبر، نعمت پشت نعمت و توفیق از پی توفیق. پس از پیامبر مَرکب علی شدم و پس از آن امام حسن و سپس امام حسین. امام که ذو الجناح را داشت، مرا به علی اکبر سپرد.، یعنی دوباره پیامبر! چرا که شبیه ترین مردم به پیامبر علی اکبر بود.
و من شاید تنها اسبی باشم که راز این عمر طولانی را دریافته است. در تمام این صد و ده سال که من مَرکب این کواکب بوده ام زمان بر من نمیگذشت که عمر، سپری کرده باشم. تمام این صد و ده سال انگار یک رویای شیرین بود که با دشنه ی عاشورا به پایان رسید. و من که در همه ی آن صد و ده سال، هیچ عمر نکردم، در این چند صباح پس از عاشورا، عمر همه ی اسبهای تاریخ را بر دوش میکشم.
اینست که خسته ام لیلا! خیلی خسته ام و فکر میکنم که مرگ تنها مرحم اینهمه خستگی باشد.

۳ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به مجلس اول: پدر، عشق و پسر

  1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام بیدل جان تشکر و سپاس اجرت با آقا امام حسین.

  2. داداش سلام! واقعا کتاب زیباییه منتظر قسمتهای بعدیش هستیم. ضمنا ایام سوگواری امام حسین رو هم بهت تسلیت میگم

  3. سلام بیدل جان.
    مرسی کتاب زیبایی بود.
    حتما تو این ده روز ده قسمتش رو بزار.
    منم به نوبه ی خودم, فرا رسیدن ایام سوگواری امام حسین رو به شما تسلیت میگم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green