مجلس دوم: پدر، عشق و پسر


- 300 بازدید

دیشب چگونه به خواب رفتم؟ چه گفتم؟تا کجا گفتم؟ هیچ نفهمیدم. نیمه های شب از صدای گریه تو بیدار شدم. آرام آرام تن خسته ام را به کنار پنجره رساندم. دیدم که بر سجاده نشسته ای و اشک مثل باران از شیار گونه هایت می گذرد و از حاشیه مقنعه ات فرو می ریزد. نمی فهمیدم که با خود و با خدا چه می گویی. همین قدر می دیدم که هر از گاه صیهه ای می کشی و بر کنار سجاده فرو می افتی. و باز برمی خیزی و نرم نرم اشک می ریزی تا دوباره صاعقه صیهه ای بیهوشت کند و باز و باز…
و من تا صبح کنار این پنجره به نماز باران تو اقتدا کردم و اشک ریختم.
از گریه شبانه توبه یاد گریه های شبانه حسین افتادم در فراق پیامبر و یاد ولادت آن عزیز -علی اکبر-را در دلم زنده کردم.
حسین در مرگ پیامبر شاید از همه بیتاب تر بود. او اگرچه آن زمان کودک بود، اما این جراحت قلبش تا بزرگی التیام نیافت. آن قدر بغض کرد، آن قدر لب برچید، آن قدر گریه کرد که آتش به جان فرشتگان آسمان زد و اگر کفر نبود می گفتم که خدا هم بی تاب شد از این همه بی تابی. آن قدر که محمدی کهتر، پیامبری دیگر، شبیهی از پیامبر را بعدها در دامان حسین گذاشت تا جگر سوخته اش بدان التیام بیابد.
یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد، چند نفر با دیدنش بی اختیار تو را آمنه صدا زدند و علی را محمد؟!
عجیب بود این شباهت. آن قدر که من به محض تولد او، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم. یادت هست آن بی قراری های مرا؟ آن شیهه های بی وقتم را؛ آن سم زمین کو بید نهایم را؟آن قدرکه اهل خانه را به عجز آوردم وتا نوزاد را نشانم ندادند،آرام نگرفتم؟
محمد بود!به واقع محمد بود!هیچ کس محمد را درآن سن و سال که من دیده بودم ندیده بود. پنج سالگی محمد را کدام یک ازاهل خانه دیده بودند؟ و این کودک پریچهره مو نمی زد با آن محمد ماهرو.
من با او بودم در کوچه و خیابانهای مدینه، که وقتی می گذشت همه انگشت حیرت به دندان می گزیدند و ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می نگریستند. در کربلا هم همین شد. یادم نمی رود. آرام باش تا بگویم: اول، تا مدتی هیچ کس او را نمی شناخت. نقاب به صورت انداخته، عمامه سحاب بر سر پیچیده و تحت الحنک به گردن بسته بود. گیسوان سیاهش را به دو نیم کرده، نیمی از دو سوی گردن بر شانه آویخته و نیم دیگر بر پشت ریخته؛ بی هیچ کلام شروع به گشت زدن در میدان کرد. پاهایش را بر دو پهلوی من می فشرد و با جلال و جبروت، میدان را در زیر پایش به لرزه در می آورد. و دلهای دشمنان را میان زمین و آسمان معلق نگاه می داشت. نفس در سینه ها حبس شده بود و همه چشمها نگران این سوار بود در دستهای او که با گردش او سرها و گردنها نیز می چرخید و دور شمسی او را دنبال می کرد.
گاهی در تعقیب این نگاه میدیدم که سرها پیشتر می آید و نگاهها حیران تر می شود. این لحظه ها بود که باد، نقاب را از صورت او کنار می زد و بخشی از شمایل او را عیان می کرد.
خیال کن ماهی درآسمان که ابر و باد با چهره اونه، که با نگاه مردم بازی می کنن. همین که چشمها می خواهند جرعه ای از روشنای او را بنوشند، ابر و باد، دست به دست هم می دهند و چشمه نور را می پوشانند. ابر اما ناگهان کنار رفت، نقاب به بالا گریخت و قرص ماه تماما نمایان شد. فغان از سپاه دشمن برخاست که: «وَالله این رسول الله است!این پیامبر خاتم است!این نبی مکرم است!»
هول دردل «ابن سعد» افتاد. او سوار را خوب می شناخت، اما با گمان مردم چه باید می کرد!؟این انفعال و اضمحلال که در سپاه او افتاده بود، عنان را از دستش می ربود و کار به فرجام نمی رسید.
فریاد زد که: «این جا کجا و پیامبر؟!عقلتان کجا رفته مردم!؟»
یکی با صدای لرزان و ملتهب گفت:« پس کیست آنکه در میدان ظهور کرده است؟!من پیامبر به چشم دیده ام. هم اوست بر قله شباب و جوانی!»
و دیگری قاطعانه صدا زد: کور شوم اگر این همان محمد نباشد که من با همین دو چشم دیده ام.»
و سومی شمشیر از نیام کشید: «کشانده ای ما را به جنگ با پیامبر؟!
و ما همچنین چرخ می زدیم و من سمهایم را محکمتر از همیشه برخاک می کوفتم و انگار می کردم که دلهای دشمن را زیر پا گرفته ام. صدای ابن سعد به تحقیر و استهزاء یاران خویش بلند شد: -دست بردارید از این گمانهای باطل!بیدارشوید از این وهم!این که پیش روی شماست، علی اکبر است. همان کسی است که برای قتل او جایزه های کلان ،معین شده است. این کلام اگرچه پرده از واقعیت برداشت، اما باز هم کسی پا پیش نگذاشت. امشب که من این قدر قبراق و مشتاقم برای سخن گفتن، تو تا به این حد، زرد و نزار و از حال رفته ای. جای اشک برگونه هایت تاول زده است و ساحل مژگانت از دریای اشک شوره بسته است.
کاش این پلکهای ملتهب، ای قدر خسته بر هم نمی نشست وو اندام تکیده ات پشت به دیوار نمی داد و تارهای سپید مو برپیشانی ات نمی لغزید.
اما نه، بخواب. خواب برای این روح خسته و این چشمهای به گودی نشسته، غنیمت است بخواب! فردا هم روز خداست.

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به مجلس دوم: پدر، عشق و پسر

  1. سلام بیدل عزیز.
    مرسی مثل قسمت قبلی, عالی و زیبا بود.
    عجرت با آقا صاحب الزمان.

  2. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

    سلام بیدل
    مشتاقانه منتظر قسمت بعدی هستم
    اما یه پیشنهاد
    کاش میشد یه پستو بروز کنی تا بچه ها دنبال قسمتهای قبلی نگردند.
    اگه خواستی با من هماهنگ کن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green