مجلس سوم: پدر، عشق و پسر


- 326 بازدید

سابقه یک چیز را تو خوب میدانی، چرا که از سویی بر می گردد به جد پدری ات- عروه بن مسعود ثقفی-که شبیه ترین مردم به عیسی بن مریم بود و از سادات اربعه صدر اسلام. و از سوی دیگر به مادرت-میمونه- دختر ابی سفیان و مادربزرگت –دختر ابی العاص بن امیه-.وآن این که دشمن به علی اکبرت،به پاره جگرت، طمع بسیار داشت. یک سوی ماجرا، خود علی اکبر بود که فی نفسه طمع بر انگیز بود. جلال و جبروتش، جمال و جاهتش، استواری و صلابتش، خلق و خوی محمدی اش و همه صفات بی نظیرش. و سوی دیگر ماجرا که راه را برای این طمع باز می کرد و جرأت و بهانه بیان این طمع می شد، همین نسب مادری بود؛ اتصال خونی توبه بنی امیه و قبیله ثقیف.
پیشینه این قصه را تو می دانی، آنچه نمی دانی روایت کربلای این قصه است. معاویه را یادت هست به هنگام خلافت و آن پرس و جویش از اطرافیان که شایسته ترین فرد برای خلافت کیست؟
اطرافیان همه گفتند: «تو ای معاویه!» اما کلام معاویه را به یاد داری که همان زمان میان افواه افتاد؟
گفته بود: «سزاورتر برای خلافت، علی اکبر حسین است که جدش رسول خداست، شجاعت از بنی هاشم دارد و سخاوت از بنی امیه و جمال فخر و فخامت از ثقیف.»
من که این قصه یادم بود، وقتی دشمن در کربلا برای علی اکبر امان آورئ، زیاد تعجب نکردم. دشمن گمان می برد که دو نفر را اگر از سپاه امام جدا کند، کمر امام می شکند، یکی عباس بن علی و دیگری علی بن الحسین.
سپاه امام، همه گوهر بودند، همه عزیز بودند، همه نور چشم خداوند بودند، اما گمان دشمن این بود که امام با این دو بال است که پرواز می کند و جولان می دهد. و به این هر دو بال، پیشنهاد امان نامه کرد. خواست این دو بال را پیش از وقوع جنگ از امام جدا کند و امام را بی بال در زمین کربلا…
و چه گمان باطلی!عباس یک عمر زیسته بود تا در رکاب حسین بمیرد. یک عمر جانش را سر دست گرفته بود تا به کربلای حسین بیاورد. حالا دشمن، نسب «ام البنین» را بهانه کرده بود تا از مسیر قبله بنی کلاب، خودش را به ماه بنی هاشم برساند. پیشنهاد امان به علی اکبرت نیز، اگر نه بیشتر، به همین اندازه ابلهانه بود. کور خوانده بود دشمن و در جهل مرکب دست و پا می زد. قلب را از سینه جدا ساختن، چشم و بینایی را دو تا دیدن، و نور را از خورشید، مجزا تلقی کردن احمقانه است!
علی تو همان دم اول، شمشیر یأس را بر سینه شان فرو نشاند و فریاد زد: «من نسب به پیامبر می برم. آنچه افتخار من است، قرابت رسول الله است. باقی همه هیچ.»
شب عاشورا هم که امام، اصحاب را رخصت رفتن فرمود و بیعتش را برداشت، اول کسانی که بر ماندن خویش پای فشردند و بیعت خویش را نجدید و تشدید کردند، همین دو بزرگوار بودند.
هر لحظه اخبار تازه ای از خیانت کوفیان می رسید: قتل مسلم و هانی، طرفداری مردم از حکومت یزید، گسیل انبوه لشکریان به کربلا، حضور چشمگیر بیعت کنندگان و نامه نگاران در سپاه دشمن و…
آنها که در سپاه امام، آنچنان که باید و شاید خودی نبودند، دلهایشان از این اخبار می لرزید.
امام فرمود: «اینها طالب من اند. بقیه جانتان را بردارید و در سیاهی شب بگریزید. من راضی ام از شما و بیعتم را از دوشتان بر می دارم.»
از آن عده ناچیز، انبوهی سر خویش گرفتند و جان به سیاهی شب سپردند و گوهران منتخب ماندند. عباس و علی برخاستند، بر امام خویش سلام گفتند و این مضمون را به دامان محبوب ریختند: «جهان بی حضور تو خالی است، زندگی بدون تو بی معناست. دنیا پس از تو نباشد.»
راستی، یک چیز دیگر را تو نمی دانی و شاید هیچ کس دیگر هم … اما … سیل گریه های تو راه سخن را می بندد. این را فردا به تو خواهم گفت …

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به مجلس سوم: پدر، عشق و پسر

  1. سلام بیدل.
    مرسی عالی بود.
    عجرت با صاحب این روزها.
    مجتبی عجله نکن.
    اول نشدی. خخخ.

  2. سلام بیدل خان! مرسی داداش. اجرت با ابا عبدالله

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green