پای منو بده پای خودتو بردار


- 297 بازدید

اخوی شفاعت یادت نره :
مثلا آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد. فکر می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده
خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی آب با عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با
همه زرنگی کلاه سرشان رفته است. کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن. و خلاصه
نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند. آنها هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن: خداحافظ! اخوی اگه
شهید شدی شفاعت یادت نره!

* * * یک شب در کردستان با گلوله‌ی توپ ، پشت سنگر ما را زدند . چنین مواقعی دیوارها و سقف سنگر می ‌لرزید و احیاناً گرد و خاک کمی فرو می‌ریخت . دور هم جمع شده ،
در حال گفت‌ و گو بودیم و یکی از بچه‌ها که خوابیده بود ، هیجان ‌زده بلند شد و گفت: « صدای چی بود؟ »
گفتم: « توپ ، توقع داشتی چه باشد؟ »
راحت سر جایش خوابید و گفت : « فکر کردم رعد و برق بود. چون من از رعد و برق می‌ترسم!
* * *
عراقی ها پشت جاده اهواز – خرمشهر موضع گرفته بودند. ما ۳۰۰ متری با آنها فاصله داشتیم . دشمن از ترس جانش ، هر چیزی دم دستش می رسید سر رزمنده ها می ریخت .
باور کنید اگر مهمات کم می آورد ، سنگ پرتاب می کردند.
قرار بود من و راننده به همراه یکی از بچه های جهاد برای ماموریتی به پشت جبهه ها برگردیم. آنقدر گلوله توپ، تانک و آر.پی.چی رد و بدل می شد که کسی جرات نداشت
دو قدم از سنگرش جدا شود.
ما بسم الله گفتیم و با لندرور فکستنی جهاد که به خر لنگی بیشتر شباهت داشت، حرکت کردیم.
دوست شوخ طبع ما که بین من و راننده نشسته بود باب شوخی را باز کرد. چکشی کنار دستش بود که آن را به جای دنده کنار دست راننده قرار داد، و راننده عصبی که حواسش
جمع انفجارها بود به جای دنده اصلی دستش روی چکش رفت و آن را به جای دنده عوض کرد. مواظب بودیم که راننده عصبی خنده هایمان را نبیند.
او که قصد داشت به حرکت خودرو افزوده شود ، دوباره با عصبانیت شدیدتر دنده کذائی – یعنی چکش – که همکار ما محکم گرفته بود جابجا کرد، اما هیچ تغییر در حرکت
خودرو به وجود نیامد و چشم راننده به چکش افتاد و خنده های ما را دید با عصابانیت محکم کوبید روی ترمز و خود رو برجایش میخ شد که سر ما به شیشه جلو اصابت کرد.
در همین اثنا چند متر آن طرف تر درست جلوی ما ، روی جاده خمپاره ای منفجر شد که اگر در همان حال حرکت می کردیم ، تیکه بزرگمان گوشمان بود. حالا دیگر راننده
خشمگین کمی آرام شده بود و با نگاه مهربان خود گویی می خواست از شوخی بجای دوست ما تشکر کند.
* * *
داخل میدان مین پای دو تا از بچه‌ها با هم قطع شده بود. داشتند به شوخی دعوا می‌کردند که

– پای ‌منو بده، پای خودتو بردار!
– مراقب باش پات با پای من قاطی نشه !

منابع :
فرهنگ جبهه
خمپاره
نجوا
طنز جبهه  
تنظیم:
بخش هنر مردان خدا – سیفی
تبیان

۴ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به پای منو بده پای خودتو بردار

  1. سلام داداش بیدل! مرسی بابت پست خیلی عالی بود

  2. رسول اخوان می‌گوید:

    سلام بر استاد بیدل عزیز
    من مدتهاست که از مطالب جالب جنابعالی مستفیض میشوم و یکی از مهمترین دلایل ثبتنام در این سایت استفاده از مطالب شما و دوستان دیگر بود و حیفم آمد که از این خیر شما و سایر دوستان قدردانی نکنم.
    خاطرات جبهه برایم جالب است چون خودم زمان جنگ را درک کرده ام گرچه توفیق حضور در جبهه را نداشتم ولی دوستان بسیار بسیار خوبی داشتم که شهید شدند.
    هرچه میتوانید از این مطالب با حال منتشر بفرمایید
    شاد و سر افراز باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green