چند خاطره ی طنز دیگه از رزمندگان و شهدای عزیز


- 514 بازدید

من شهید شده ام!
سال ۱۳۶۳ در عملیات والفجر ۴ شرکت کردیم، در منطقه مریوان- پنجوین.
موقع رفتن چشممان افتاد به یک بسیجی مجروح داخل کانال. البته زخمش چندان عمیق نبود. از دست ما هم در آن موقعیت کاری برنمی آ مد. وقت برگشتن از عملیات او را
از کانال بیرون آوردیم و با خودمان بردیم. پسر شیرین زبانی بود و می گفت: من شهید شده ام؛ ولی نمی خواهم خانواده ا م بفهمند، چون تک فرزند هستم بی طاقت می شوند.

موشک ۱۲ متری
صدای آژیر قرمز بلند شد؛ ولی هنوز معنی و مفهوم آن را نگفته بود که موج انفجار همه جا را لرزاند. دیگر این وضعیت برایمان عادی شده بود و دیدن صحنه حادثه نیز
تکراری بود که حالا کجا اصابت کرده و. . . چون در روز چند نوبت این اتفاق می ا فتاد. همانطور که در شهر می گشتیم به محل حادثه رسیدیم که طناب، عبور افراد متفرقه
را ممنوع کرده بود. فردی که کنار ما ایستاده بود به یکی از بچه ها گفت: اخوی اینجا چه خبره که اینقدر شلوغ شده؟ و او با کمال خونسردی گفت: چیز مهمی نیست، دوباره
مثل اینکه یک موشک ۱۲ متری توی یک کوچه ۲متری افتاده و طبق معمول گیر کرده و مردم دارند کمک می کنند، درش بیاورند.
بنده خدا معطل مانده بود که چه عکس ا لعملی نشان دهد که او اضافه کرد: این که غریب است (موشک) و در این شهر جایی را بلد نیست، آن مردک که او را راهی کرده باید
یا کسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را داخل جیبش بگذارد! تازه بنده خدا فهمید که دوست ما دارد مزاح می کند،
تبسمی کرد و گفت: داشتیم؟
و دوست ما گفت: نه، خریدیم.

سال نو مبارک!
سال نو بود و نوروز بهانه ا ی برای دید و بازدید و ابراز ارادت و شوخی و خوشمزگی حتی با دشمن! که در همسایگی ما بود اما نمی شد روز روشن بلند شد و رفت برای
مبارک باد گفتن، اینطوری خیلی سبک بود! بچه های پای قبضه خمپاره    انداز چاره ی اندیشیدن بودند به این نحو که روی بدنه گلوله خمپاره قبل از اینکه شلیک کنند
مینوشتند سال نو مبارک مزدوران بعثی! تبریکات صمیمی ما را از راه دور بپذیرید! و بعد آن را داخل قبضه می ا نداختند و می فرستادند هوا.
دیگر نمی دانیم به دستشان می رسید یا نمی رسید یا اگر می رسید سواد خواندنش را را داشتند یا نه!

نماز شب پر ماجرا
سرش می رفت نماز شبش نمی رفت. هر ساعتی  بر می خواستیم در حال راز و نیاز و سوز و گداز بود. گریه می کرد مثل ابر بهار، با بچه ها صحبت کردیم. باید یه فکر چاره ای می افتادیم، راستش حسودیمان می شد. ما نماز صبح را هم زورمان می آ مد بخوانیم آن وقت او نافله به جا میآ ورد. تصمیم مان را عملی کردیم. در فرصتی که به خواب
عمیقی فرو رفته بود یک پای او را به جعبه مهمات که پر از ظرف قاشق و چنگال بود گره زدیم. بنده خدا از همه جا بی خبر، نیمه شب
از جایش بر می خیزد که برود تجدید وضو کند تمام آن وسایل که به هیچ چیز گیر نبود با اشارها ی فرو می ریزد روی دست و پایش. تا به خود بجنبد از سر و صدای آنها
همه سراسیمه از جا برخاستیم و خودمان را زدیم به بی خبری:
-برادر نصف شبی معلوم است چه کار می کنی؟
-دیگری: چرا مردم آزاری می کنی؟
– آن یکی: آخر این چه نمازی است که می خوانی؟
– و از این حرف ها.

منبع:
بخش فرهنگی تبیان

۳ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در خاطرات, داستان, طنز ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به چند خاطره ی طنز دیگه از رزمندگان و شهدای عزیز

  1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام بیدل جان.
    مرسی خیلی باحال بودند مخصوصاً نماز شب که واقعاً خنده دار بود. خخخخ دمت گرم مرسی.

  2. سیتا می‌گوید:

    سلام بر بیدل با دل
    خوبین آیا
    منم چند وقتیست که فکر میکنم مُردم آخه منم شیرین زبانم دیگه خخخخ
    ولی طفلک با اون نماز شبش خخخ یکسری هم اتاقیای منم بر خلاف موافقت من؛ با دوستم که تو خوابگاه نماز شب میخوند شوخی ترسناکی کردند که بیچاره شانس آورد زنده موند

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green