“یک حکایت و یک ضربالمثل”: گفتم نمیتونی آدم بشی, نگفتم نمیتونی شاه بشی!


- 395 بازدید

بنام خدای مهربان.
با سلام و درود خدمت همه شما مخاطبین ارجمند شب روشن.
امید که همیشه ی ایام روزگار بر وفق مرادتان باشه.
قبل از پرداختن به پستم و موضوع آن که طرح یکی دیگر از ضربالمثلهای شیرین فارسیست, جا دارد دو مطلب رو خدمتتان عرض کنم.
اولین مطلب که متأسفانه خبر بدیست که از پنجشنبه هفته پیش در سرزمین منا رخ داد و موجبات داغدار شدن بسیاری از خانوادههای ایرانی و همچنین سایر کشورهای مسلمان و به طبع آن موجبات اندوه جامعه مسلمین جهان شد که متأسفانه طبق آخرین خبری که دیشب بنده از اخبار سراسری شنیدم تاکنون تعداد ۶۰۰۰ نفر از حجاج بیتاللهالحرام از کشورهای مختلف و از جمله آنها ۱۶۹ نفر از هموطنانمان جان باختند به انضمام اینکه تعداد زیادی مجروح و یا مفقود شدند.
این جانب به سهم خودم این واقعه تلخ رو متوجه عدم مدیریت ناکارآمد حکومت آل سعود میدانم و بدین وسیله تأسف و حزن خودم رو اعلام میکنم و از جامعه مسلمین جهان به ویژه مسؤولین کشور میخواهم که موجبات ساماندهی به اوضاع حجاج بیتاللهالحرام رو هرچه سریعتر فراهم نمایند و همچنین از عموم مسلمین جهان میخواهم مراتب اعتراض خود رو به هر نحو ممکن به مسؤولین بی‌کفایت عربستان اعلام نمایند.
مطلب دوم بازگشت مدیر ارشد سایتمون جناب آقای کربلایی سعید پناهی است که این جانب همانگونه که پیش از این نیز در پست مربوطه که توسط دوست و برادر عزیزم بهنام نصیری تنظیم شده بود اعلام کردم لذا اینجا و در مطلب اختصاصی خودم هم مجدداً مقدم این عزیز زائر امام حسین علیهالسلام رو گرامی میدارم و انشاالله که بار دیگر این سفر روحانی قسمت همه ی ما بشود.
—-
خب بریم سر وقت پست خودمان.
همانطور که میدانید, داشتن اخلاق خوب و حسن معاشرت از خصایص خوب و عالی هر آدمیست, اهمیت این خصلت خوب به حدیست که ائمه بزرگوار ما و از همه مهمتر دین مبین اسلام هم بدان تأکید کرده است.
امروز میخواهم داستانی رو براتون نقل کنم که این داستان و وقوع آن موجب انداختن یک ضربالمثل بر سر زبانها شده است.
ضربالمثل اینه که: « گفتم آدم نمیشی, نگفتم شاه نمیشی! » البته من این داستان زیبا رو از شبکه مازندران شنیدم که بنظرم خیلی جالب اومد. البته گوینده با لهجه مازندرانی این مَثَل رو نقل میکرد چرا که این برنامه اصولاً با لهجه مازندرانی اجرا میشود. حالا من اینجا برا تنوع تلفظ صحیح این مثل به لهجه مازندرانی رو هم به فینگلیش براتون مینویسم. میگه: « bao teh meh aa dehm nao nee, nao teh meh shaah nao nee! » بله این ضربالمثل داستان جالبی داره که براتون مینویسمش.

میگن: یه پیرمردی بود که پسری داشت, این پسرش متأسفانه اخلاق خوبی نداشت, اهل دعوا و مرافعه بود و همیشه به افراد زور میگفت و همه از دستش شاکی بودند, این پیرمرد همه اش ناراحت بود که ای خدا, این چه پسری هست که من دارم؟ شانس منه؟ همیشه نالان بود.
گذشت و گذشت تا اینکه روزی پسرش با تعدادی از بچهها دعوایش شد و اونم با چوب و چماق به جونشون افتاد و بقول معروف زد همه رو لتوپار کرد.
بچهها که از دستش زخم خورده بودند ازش شکایت کردند و نزد قاضی رفتند. این پدر داستان ما با شنیدن ماجرای کتک کاری پسرش دو دستی به سرش میزنه و میگه: ای خدا بدبخت شدم این پسره آبرویم رو برد. بیچاره شدم, و به این فکر میافته که بره نزد قاضی و بقول معروف آهو ناله کنه تا بلکه قاضی پسرش رو آزاد کنه.
لذا نزد قاضی رفت, به محض ورود به نزد قاضی میبینه که بچهها یکی یکی ناله میکنند و یکی میگه: آخ دستم, یکی میگه: تمام تنم درد میکنه, یکی از پاش گله داره و خلاصه هرکسی از ناحیه ای ازش ضربه خورده. پدر قصه ی ما تا این نالهها و شکایتها رو میشنوه سرشو میاندازه پایین و خجالت زده رو به بچهها که حالا شاکیان این پسره بودند میگه: من واقعاً از شما شرمنده ام, من از شما عذر میخوام, این پسره جوانه نادانه ببخشیدش, ازش بگذرید, بچهها بهش میگن: چیچی رو بگذرید, چیچی رو ببخشید, زده ما رو ناکار کرده. پدر میگه: میدونم, اما بخدا این نمیفهمه, به قول معروف کله اش باد داره, سر به هواست. خلاصه هرچی میگه اینها میگن نه.
سرانجام قاضی رو به پدر میکنه و میگه: آخه پدر جان, این که نمیشه پسره زده ناکارشون کرده. پدر به قاضی میگه: آقای قاضی من میدونم, و حاضرم هر چی شما دستور بدید عمل کنم. قاضی هم میگه بسیار خوب, باشه, تو باید رضایت این افراد رو جلب کنی تا پسرت رو آزاد کنم, غیر این هیچ راهی نداری. پدر میگه: جناب قاضی من گفتم هر امری بفرمایید اجرا میکنم و تسلیمم. آخه, بلافاصله قاضی در گوشش یواشکی میگه: آخه نداره هیچ راهی جز رضایت گرفتن نداری. سیبیلشون رو چرب کن تا رضایت بدن دیگه.
پدر قبول میکنه و بهشون پولی میده و اونها هم که از خدا خواسته بودند رضایت میدن و پسره آزاد میشه.
بعد از آزاد شدن با عصبانیت به پدرش میگه: تو چیکار کردی؟ چرا بهشون پول دادی؟ این چه کاری بود که کردی؟ پدر عصبانی میشه و میگه: دست بردار, من که میدونم مقصر تویی, شر تو هستی دست از این کارها بردار.
در این وقت پسره بیشتر عصبانی میشه و میگه: من مقصرم؟ من مقصرم اصلاً تو که ماجرا رو نمیدونی؟ در این وقت پدر از دیدن قیافه حق به جانب پسر ناخلفش عصبانیتر میشه و میگه ای کاش خدا تو رو به من نمیداد, تو آبروی من رو بردی, ای کاش پسری چون تو نداشتم.
پسره تا این حرفا رو میشنوه جوش مییاره و میگه: حالا که اینطور شد, من میرم میرم به جایی که دستت بهم نرسه حالا ای کاش خدا من رو بهت نمیداد؟ پدر میگه: برو, برو, تو دیگه آدم بشو نیستی.
خلاصه, پسره از پیش پدرش میره و تبدیل میشه به فردی یاغی, با تعدادی از اراذل و اوباش یه گروهی تشکیل میدن و کارشون میشه حمله کردن به این و آن و غارت اموال. به حدی کارشون بالا میگیره که این پسره میشه فرمانده این گروه یاغیها. خلاصه یه روز تصمیم میگیرن به قصر پادشاه حمله کنند و شاه رو سرنگون کنند و حکومت رو به دست بگیرند.
لذا این پسره که فرمانده گروه بود, نقشه ای طراحی میکنه و اعضا به اتفاق طبق همون نقشه شبانه میرن داخل قصر و شاه رو سرنگون میکنند و این پسره که فرمانده گروه بوده میشه شاه. بعد از اینکه بر تخت پادشاهی نشست بعد چند روز, به افرادش دستور میده که: برید پدرم رو بییارید, آن هم نه با احترام, بلکه دست بسته, پاش رو هم ببندید و بییاریدش اینجا, میخوام من رو در لباس پادشاهی و رو تخت پادشاهی ببینه, تا ببینه من به کجا رسیدم.
افراد هم دقیقاً همین کار رو میکنند و میرن دست و پای پیرمرد بیچاره رو میبندند و میارن پیش شاه که پسرش باشه. پیرمرد که در واقع پدر این پسره بود با دیدن پسرش روی تخت شاهی با خودش زمزمه میکرد که: یعنی چی؟ این همونه؟ هی هی روزگار! در این وقت بود که پسره که الآن شاه بود, قهقهه ای زد و با کبر و غرور خاصی گفت: ببین پیرمرد, گوشکن چی میگم, من همون پسرم که از پیشت رفتم, ببین, الآن شاه شدم؟ ببین من شخص اول مملکت شدم, ببین از من بزرگتر کسی نیست, تو میگفتی: من آدم بشو نیستم؟ من الان شاهم, میفهمی, شاه, تو من رو از خودت راندی و من ببین الآن به جایی رسیدم که یه مملکت گوش به فرمان منه. آهای پیرمرد با تو ام چرا ماتت برده؟ تعجب کردی نه؟ پدر با شنیدن این حرفا سکوت کرد و چون سکوتش به درازا کشید پسره گفت: چرا ساکتی هان؟ نکنه متعجب شدی؟ فکرش رو هم نمیکردی من به اینجا برسم, درسته؟ پدر در این هنگام لبخندی زد و پسره گفت: چیه؟ میخندی؟ چی خنده داره؟ پدر گفت: نه شایدم حق با تو باشه من الآن میبایست گریه کنم. آخه پسر, من بهت گفته بودم آدم نمیتونی بشی, نگفتم که نمیتونی شاه بشی, تو آدم بشو نیستی, اگه آدم بودی من, منی که پدرتم رو دست بسته به اینجا نمیآوردی. کدوم آدمی حاضره پدرش رو در بند ببینه که تو چنین کردی هان؟. بازم میگم گفتم نمیتونی آدم بشی اما نگفتم که نمیتونی شاه بشی. در این هنگام پسرش با شنیدن این حرفها سکوت کرد و پدر تا سکوت طولانی پسرش رو دید گفت: آره پسر, حالا هم ازت میخوام هر‌کاری میخوایبا من بکنی بکن, اگه میخوای بگو من رو بکشند یا اگه نه من رو آزاد کن تا برم و دیگه از این به بعد نه تو من رو ببینی و نه من تورو ببینم. پسره بعد از دقایقی گفت: آهای! چرا معطلید! فوراً ریسمانها رو از دست و پای پدرم باز کنید.
آنها هم چنین کردند. پیرمرد رفت, اما پسره که الآن شاه بود بعد از این ماجرا خیلی از کارهاش ناراحت و پشیمان شده بود و غصه می‌خورد, و همه اش با خودش میگفت: من چه کار کردم؟ من چه کار کردم؟ این ماجرا گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتی یواشکی از قصر بیرون اومد و رفت و معلوم هم نشد به کجا رفته

بله دوستان از اون ببعد بود که این ضربالمثل بر سر زبانها افتاد که: « گفتم آدم نمیشی, نگفتم شاه نمیشی! » یا بقول مازندرانیها: « bao teh meh aa dehm nao nee, nao teh meh shaah nao nee! »
این ضربالمثل رو در مورد کسانی به کار میبرند که به قوت و بازوی خودشون مینازند و مغرور هستند.
ایشالا که هیچ یک از ما اینگونه نباشیم و هرگز دچار کبر و غرور نشیم.
خب دوستان پستم طولانی شد امیدوارم که از این حکایت و ضربالمثل استفاده کرده باشید و پند و عبرت گرفته باشید.
تا درودی دوباره: بدرود.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, روان شناسی, سرگرمی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به “یک حکایت و یک ضربالمثل”: گفتم نمیتونی آدم بشی, نگفتم نمیتونی شاه بشی!

  1. سلام مهدیجان! دادا مرسی بابت پست. آقا شاهکار کردی

  2. سلام مجدد مهدی جان! راجع به مطلب اولت خبری دیروز به دستم رسید که تو اسکایپ برات فرستادم

    • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      مجتبی جان. عمق فاجعه اینقد زیاده که هر روز خبرهایی تازه به گوش میرسه خصوصاً آنکه ظاهراً حکومت ظالم عربستان شنبه به هیئت ایرانی تحت فشارهایی که بهشون اوردند بهشون مجوز بازدید از سردخانه ها و کانتینرها رو داده و چه بسا اجسادی که متعلق به ماست و شناسایی میشن.
      بهرحال بازم تسلیت عرض میکنم این مصیبت عظمی رو.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green