به مناسبت سالروز میلاد امام موسیبن جعفر علیهالسلام/داستانهایی آموزنده از زندگانی آن حضرت


- 426 بازدید

با سلام عرض تبریک مجدد ما رو به مناسبت سالروز میلاد حضرت امام موسیبن جعفر علیهالسلام پذیرا باشید.

۱٫ دلسوزى شیر براى زایمان همسر
علىّبن ابوحمزه بطائنى حکایت کند: روزى حضرت موسىبن جعفر علیهالسلام از شهر مدینه به سوى مزرعه اش خارج شد؛ حضرت سوار قاطر بود و من نیز سوار الاغ شدم و حضرت را همراهى کردم.
مقدارى از شهر که دور شدیم، ناگهان نرّه شیرى سر راه ما را گرفت، من بسیار ترسیدم، ولیکن شیر به سوى حضرت نزدیک آمد و با حالت ذلّت و تضرّع مشغول همهمه اى شد.
امام موسى کاظم علیهالسلام ایستاد و شیر دستهاى خود را بلند کرده و بر شانه هاى قاطر قرار داد.
من به گمان اینکه شیر قصد حمله دارد، براى جان آن حضرت وحشت کردم؛ و سخت نگران شدم.
پس از لحظاتى، شیر دستهاى خود را بر زمین نهاد و آرام ایستاد و آنگاه حضرت روى مبارک خود را به سمت قبله نمود و دعائى را زمزمه نمود، ولیکن من چیزى از آنرا متوجّه نشدم.
پس از آن، شیر همهمه اى کرد؛ و حضرت آمین فرمود.
و سپس امام علیهالسلام به شیر اشاره نمود: برو.
همین که شیر رفت، حضرت نیز به راه خود ادامه داد و چون از آن محلّ دور شدیم، به حضرت عرض کردم: یابن رسولاللّه! فدایت گردم، شیر چه کارى داشت؟! من بسیار براى جان شما و خودم ترسیدم؛ و از این برخورد در تعجّب و حیرت هستم.
امام علیهالسلام فرمود: آن شیر، همسر باردارى داشت که هنگام زایمانش فرا رسیده و درد سختى دچارش گشته بود.
لذا نزد من آمده بود که برایش دعا کنم تا به آسانى زایمان نماید و من هم در حقّش دعا کردم.
و بعد از آن که دعا به پایان رسید، به آن شیر گفتم: برو، اظهار داشت: خداوند هیچ درّنده اى را بر تو و ذرّیّه و شیعیانت مسلّط نگرداند؛ و من گفتم: آمین.
۲٫ ارزش کار و کشاورزى
یکى از اصحاب و راویان حدیث، به نام علىّ فرزند ابوحمزه بطائنى حکایت کند: روزى از روزها جهت دیدار و ملاقات حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیهالسلام حرکت کردم، حضرت را در زمین کشاورزى، در حالتى یافتم که مشغول کار و تلاش بود و عرق از بدن مبارکش سرازیر گشته بود.
بسیار تعجّب کردم و اظهار داشتم: یابن رسولاللّه! من فداى شما گردم، مردم کجا هستند تا مشاهده کنند، که شما این چنین در این گرماى سوزان مشغول کار هستى و تلاش و فعّالیّت مىنمائى.
امام علیهالسلام لب به سخن گشود و فرمود: اى علىّ! آنهائى که از من بهتر و برتر بوده اند، به طور مرتّب کوشش و تلاش داشته اند و هر کدام به نوعى کار مىکرده اند.
عرض کردم: منظور شما چه کسانى هستند؟ حضرت در پاسخ فرمود: منظورم رسولاللّه، امیرالمؤمنین و دیگر پدرانم صلواتاللّه علیهم اجمعین مىباشند، که با دست خود کار و تلاش مىکرده اند.
سپس امام موسى کاظم علیهالسلام ضمن فرمایشات خود افزود: و این نوع کار و تلاشى را که من مشغول انجام آن هستم و تو مشاهده مىکنى، پیامبران مُرسل الهى و نیز پیامبران غیر مرسل همه شان به آن اشتغال داشته اند و به وسیله آن تلاش و امرار معاش مىکرده اند.
و همچنین بندگان صالح خداوند متعال همه در تلاش و کوشش مىباشند.
۳٫ خرید همسر به عنوان مادر
هشام ابن احمر – که یکى از اصحاب امام موسى کاظم علیهالسلام است، حکایت کند: روزى در محضر مبارک آن حضرت بودم، به من فرمود: اى هشام! آیا خبر دارى که از شهرهاى مغرب کسى آمده باشد؟
عرض کردم: خیر، بى اطّلاع هستم.
فرمود: بلى، همین امروز عدّه اى آمده اند، بیا تا با یکدیگر برویم و سرى به آنها بزنیم.
پس سوار مَرکب هاى خود شدیم و حرکت کردیم تا به نزد مردى از اهالى مغرب رسیدیم، که تعدادى کنیز و غلام جهت فروش آورده بود و آنها را جهت فروش بر ما عرضه کرد.
کنیزان نُه نفر بودند، که همه آن ها را حضرت دید و نپسندید و سپس اظهار داشت: به این ها نیازى نیست و ما براى اینها نیامده ایم؛ اگر کنیزى دیگر دارى، ارائه نما؟ مرد مغربى گفت: غیر از این ها دیگر ندارم.
امام علیهالسلام فرمود: چرا، آنچه که دارى در معرض قرار بده؛ و در خفاء نگه ندار.
مرد مغربى گفت: به خدا قسم دیگر کنیزى ندارم، مگر یک نفر که مریض حال است.
امام علیهالسلام فرمود: چرا او را عرضه نمى کنى؟
و سپس اظهار نمود: او را هم بیاور.
ولیکن مرد مغربى قبول نکرد؛ و ما بازگشتیم.
فرداى آن روز، حضرت به من فرمود: اى هشام! نزد آن مرد مغربى کنیز فروش برو و آن کنیز مریض را – که نشان نداد – به هر قیمتى که بود، خریدارى کن و بیاور.
هشام گوید: نزد همان شخص رفتم و تقاضاى خرید آن کنیز مریض را نمودم؛ و او مبلغى را مطرح کرد، که من نیز به همان مبلغ آن کنیز را خریدارى کردم.
بعد از آن که معامله تمام شد، مرد مغربى گفت: آن شخصیّتى که دیروز همراه تو بود، کیست؟
گفتم: یک نفر از بنى هاشم مى باشد، گفت: از چه خانواده اى؟
پاسخ دادم: از پاکان و پرهیزکاران است.
گفت: بیش از این توضیح بده؟
اظهار داشتم: بیش از این اطّلاعى ندارم.
آن گاه مغربى گفت: این کنیز جریانى دارد، که مهمّ است:
وقتى او را از دورترین نقاط مغرب خریدم، زنى از اهل کتاب، نزد من آمد و گفت: این کنیز را براى چه منظور خریده اى؟
گفتم: او را براى خودم خریدارى کرده ام.
زن اهل کتاب گفت: سزاوار نیست چنین کنیزى نزد شخصى چون تو و ما باشد؛ بلکه این کنیز باید نزد بهترین انسان هاى روى زمین باشد و در خدمت او قرار گیرد؛ زیرا که به همین زودى نوزادى از او به دنیا مى آید، که شرق و غرب جهان را در سیطره ولایت خود قرار مى دهد.
هشام گوید: سپس کنیز را نزد امام موسى کاظم علیهالسلام آوردم که بعد از مدّتى روزى حضرت علىّبن موسىالرّضا علیهالسلام از او تولّد یافت.
۴٫ معرّفى جانشین خود
زکریّا ابن آدم – که یکى از بزرگان شیعه و مورد توجّه خاصّ ائمّه اطهار علیهمالسلام بوده است – به نقل از گفتار بعضى دوستانش حکایت نماید: روزى در مدینه منوّره کنار قبر مطهّر رسول خدا صلىالله علیه وآله به همراه بعضى افراد نشسته بودیم، که ناگهان متوجّه شدیم امام موسى کاظم سلاماللّه علیه دست فرزندش، حضرت رضا علیهالسلام را گرفته و به سمت ما مى آمد، چون وارد مجلس ما گردید و فرمود: آیا مى دانید من چه کسى هستم؟ عرض کردیم: یابن رسولاللّه! شما موسى، فرزند جعفربن محمّد علیهمالسلام هستى.
حضرت فرمود: این فرزند را مى شناسید؟
گفتیم: بلى، او علىّ، پسر موسى، پسر جعفر صادق – صلواتاللّه علیهم مى باشد.
آن گاه امام علیهالسلام افزود: تمامى شما گواه و شاهد باشید، که من او را وکیل خود در زمان حیاتم؛ و نیز وصىّ و جانشین خود پس از آن که از دنیا بروم، قرار دادم.
۵٫ همچنین علىّبن جعفر حکایت کند: روزى در محضر برادرم امام موسىبن جعفر علیهالسلام بودم و او را حجّت خداوند متعال پس از پدرم، در روى زمین مى دانستم.
ناگهان فرزندش، علىّ علیهالسلام وارد شد و برادرم فرمود: این فرزندم، علىّ صاحب و پیشواى تو خواهد بود؛ و همان طور که من جانشین پدرم هستم، او نیز جانشین من مى باشد، خداوند تو را ثابت قدم و پایدار نگه دارد.
من گریان شدم و با خود گفتم: برادرم با این سخنان، خبر از مرگ و رحلت خود مى دهد.
ناگاه امام علیهالسلام اظهار نمود: برادرم علىّ! مقدّرات الهى باید انجام پذیرد، همانا حضرت رسول، امیرالمؤمنین، فاطمه، حسن و حسین (صلواتاللّه علیهم اجمعین) الگوى تمام انسان ها بوده و هستند و من نیز تابع و پیرو ایشان خواهم بود.
علىّبن جعفر افزود: این سخنان را برادرم، امام موسى کاظم علیهالسلام سه روز پیش از آن که هارون الرّشید در دوّمین مرحله او را به بغداد احضار نماید، بیان فرمود.
۶٫ هلاکت سگ خلیفه به وسیله خرما
راویان حدیث و تاریخ ‌نویسان آورده اند: در آن زمانى که حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم صلواتاللّه علیه را از بصره به زندان بغداد منتقل کردند، حضرت به طور دائم مورد انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار مى گرفت.
و پس از مدّتى در اختیار سندى ابن شاهک یهودى با بدترین و شدیدترین وضعیّت قرار گرفت.
تا آن که در نهایت هارون الرّشید با توجّه به فضائل و مناقب؛ و نیز موقعیّت اجتماعى امام علیهالسلام، از روى حسادت و ترس، به فکر مسموم کردن و قتل آن حضرت افتاد.
به همین جهت مقدارى رطب و خرماى تازه را تهیّه کرده و یکى از آن ها را به وسیله نخ و سوزن درون آن را به طورى آغشته به زهر کرد، که یقین کرد خورنده خرما، سالم نمى ماند؛ و سپس در تبَقى سینى و یا بشقاب گذاشت و روى خرماها را پوشاند. پس از آن، به یکى از مأمورین خود دستور داد تا تبق خرما را نزد حضرت موسىبن جعفر علیهمالسلام برده و بگوید: امیرالمؤمنین، هارون الرّشید مقدارى از آن ها را تناول کرده؛ و نیز این مقدار را براى شما فرستاده است تا میل نمائید.
و افزود: مواظب باش که تمامى خرماها را میل کند و کسى دیگر حقّ خوردن از آن ها را ندارد.
هنگامى که مأمور هارون، خرماها را نزد امام کاظم علیهالسلام آورد و پیام خلیفه را به حضرتش رسانید، حضرت یکى از خرماها را – که آغشته به زهر بود – برداشته
و در دست گرفت؛ و با دست دیگر مشغول خوردن بقیّه گردید.
در همین اثناء، سگ مخصوص هارون الرّشید – که هارون بیش از هر چیز و هرکس به آن علاقه مند بود و آن را به انواع جواهرات و زیورآلات زینت کرده بود – خود را رهانید و از جایگاه مخصوص خود بیرون شد و مستقیم داخل زندان امام علیهالسلام گردید؛ و خواست که نزدیک آن حضرت برود و آن خرماى زهرآلود را دهن بزند و بخورد.
حضرت آن خرماى مسموم را که در دست خویش گرفته بود، در حضور غلام خلیفه، نزد آن سگ انداخت و سگ هم سریع آن را خورد؛ و چندان زمانى نگذشت که سگ روى زمین افتاد و با سر و صدا، شروع به نالیدن کرد و مُرد.
سپس امام علیهالسلام به ناچار باقیمانده خرماها را میل نمود؛ و بعد از آن، مأمور خلیفه، نزد هارون بازگشت و گفت: تمامى خرماها را آن شخص زندانى خورد.
هارون سؤال کرد: او را در چه حالتى دیدى؟
پاسخ داد: در وضعیّتى خوب، بدون آن که تغییرى در بدن و جسم او ظاهر گردد.
و چون خبر مسموم شدن و مردن سگ به هارون رسید بسیار غمگین و اندوهناک شد و بر بالین لاشه سگ مرده آمد و بسیار افسوس خورد.
سپس بازگشت و مأمورى را که خرماها را نزد امام موسى کاظم علیهمالسلام آورده بود، احضار کرد و شمشیر برهنه خود را دست گرفت و او را مخاطب قرار داد و گفت: چنانچه حقیقت را بیان نکنى تو را به قتل مى رسانم.
مأمور گفت: من رطب ها را نزد موسىبن جعفر علیهالسلام بردم و پیام شما را نیز به او رساندم و سپس بالاى سر او ایستادم تا مشغول خوردن آن خرماها شد.
در همین بین، که ناگهان سگ شما فرا رسید و خواست نزدیک آن شخص زندانى برود و از دستش خرمائى بگیرد.
و زندانى ناچار شد و خرمائى را که در دست داشت، نزد سگ انداخت و سگ آن را خورد و درجا افتاد؛ و موسىبن جعفر علیهالسلام بقیّه خرماها را میل نمود.
هارون الرّشید با شنیدن این خبر بسیار افسرده خاطر گشت و گفت: بهترین رطب را براى او تهیّه کردیم، ولى حیف که به هدف خود نرسیدیم و بلکه سگ از دست ما رفت
.و سپس افزود: هر چه تلاش مى کنیم تا از وجود موسىبن جعفر نجات یابیم، ممکن نمى شود.
و در پایان با تهدید به غلام گفت: مواظب باش که این خبر در بین افراد منتشر نگردد.
۷٫ خبر از شهادت در دوّمین مرحله
مرحوم کلینى، علاّمه طبرسى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان، به نقل از ابوخالد زبالى حکایت کنند: در آن زمانى که مهدى عبّاسى، امام موسى کاظم علیهالسلام را از مدینه به عراق احضار کرد، من در یکى از کاروان سراها به نام زباله بودم، که حضرت به همراه تعدادى از مأمورین خلیفه وارد کاروانسرا شد؛ و چون آن بزرگوار مرا دید خوشحال گردید و فرمود: مقدارى لوازم، برایش تهیّه و فراهم کنم.
عرض کردم: مولاى من! چرا شما را در این وضعیّت مى بینم؟!
این همه مأمور، شما را به کجا مى برند؟ و سپس افزودم: من از این طاغوت مهدى عبّاسى مى ترسم و شما را در امان نمى بینم.
حضرت فرمود: اى ابوخالد! در این سفر به من آسیبى نخواهد رسید، ناراحت نباش، در فلان ماه و تاریخ، نزدیک غروب آفتاب منتظر من باش، که ان شاءاللّه مراجعت مى نمایم.
ابوخالد گوید: بعد از آن که مأمورین حکومتى حضرت را بردند، من مرتّب در حال محاسبه ایّام و ساعات بودم، که چه موقع زمان وعده حضرت فرا مى رسد و مراجعت مى فرماید.
پس چون آن روزى که امام علیهالسلام وعده داده بود، فرا رسید، من تا غروب آفتاب منتظر قدوم مبارک آن حضرت نشستم؛ ولى آن بزرگوار نیامد، تا هنگامى که هوا تاریک شد، ناگهان دیدم از آن دور یک سیاهى پدیدار گشت.
چون جلو رفتم، امام موسى کاظم علیهالسلام را سوار بر قاطر دیدم، بر حضرتش سلام کردم و از این که صحیح و سالم مراجعت فرموده است، بسیار خوشحال و مسرور گشتم.
آن گاه حضرت به من خطاب کرد و فرمود: اى ابوخالد! آیا هنوز هم، در شکّ و تردید هستى؟
گفتم: الحمداللّه، که از شرّ این ستمگر ظالم نجات یافتى.
فرمود: آرى، لیکن مرحله اى دیگر مرا احضار خواهند کرد و در آن مرحله نجات نمى یابم؛ و آنان به هدف شوم خود خواهند رسید.
۸٫ خروج از زندان و طىّالارض
مرحوم شیخ صدوق و دیگر بزرگان آورده اند: پس از آن که چون هارون الرّشید حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیهالسلام را از زندان بصره به بغداد منتقل کرد، تحویل شخصى به نام سندى بن شاهک یهودى داده شد.
و در زندان بغداد، حضرت بسیار تحت کنترل و فشار بود؛ و زیر انواع شکنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت، تا جائى که حتّى دست و پا و گردن آن امام مظلوم علیهالسلام را نیز به وسیله غل و زنجیر بستند. امام حسن عسکرى علیهالسلام در این باره فرموده است: جدّم، حضرت موسىبن جعفر علیهالسلام سه روز پیش از شهادتش، زندان بان خود – مسیّب – را طلبید و اظهار نمود: من امشب به مدینه جدّم، رسول خدا صلىالله علیه وآله مىروم تا با آن حضرت تجدید عهد و میثاق نمایم و آثار امامت را تحویل امام بعد از خودم دهم.
مسیّب عرض کرد: اى مولاى من! شما در میان این غل و زنجیر و آن همه مإمورین اطراف زندان، چگونه قصد چنین کارى را دارى؟ و من چگونه زنجیرها و درب هاى زندان را باز کنم، در حالى که کلید قفل ها نزد من نیست؟!
امام علیهالسلام فرمود: اى مسیّب! ایمان و اعتقاد تو نسبت به خداوند متعال و همچنین نسبت به ما اهل بیت عصمت و طهارت سُست است.
و سپس حضرت افزود: همین که مقدار یک سوّم از شب سپرى گردید، منتظر باش که چگونه خارج خواهم شد.
مسیّب گوید: من آن شب را سعى کردم که بیدار بمانم و متوجّه حرکات امام موسى کاظم علیهالسلام باشم؛ ولى خسته شدم و خواب چشمانم را فرا گرفت؛ و لحظه اى در حال نشسته، خوابم برد.
ناگهان متوجّه شدم که حضرت با پاى مبارکش مرا حرکت مى دهد، پس سریع از جاى خود برخاستم؛ و هر چه نگاه کردم اثرى از دیوار و ساختمان و زندان ندیدم، بلکه خود را به همراه حضرت در زمینى هموار مشاهده نمودم.
و چون گمان کردم که آن حضرت مرا نیز به همراه خود از آن ساختمان ها بیرون آورده است، گفتم: یابن رسولاللّه! مرا نیز از شرّ این ظالم نجات بده.
حضرت اظهار نمود: آیا مى ترسى تو را به جهت من از بین ببرند و بکُشند؟ و سپس افزود: اى مسیّب! در همین حالى که هستى، آرام باش، من پس از مدّتى کوتاه باز مى گردم.
مسیّب با تعجّب سؤال کرد: یابن رسولاللّه! غل و زنجیرى که بر دست و پاى شما بود، چگونه گشودى؟!
امام علیهالسلام فرمود: خداوند متعال به جهت ما اهل بیت، آهن را براى حضرت داود علیهالسلام ملایم و نرم کرد؛ و این کار براى ما نیز بسیار سهل و ساده است.
آن گاه حضرت از نظرم ناپدید گشت و با ناپدید شدنش دیوارها و ساختمان زندان با همان حالت قبل نمایان گردید.
و چون ساعتى گذشت ناگهان دیدم دیوارها و ساختمان زندان به حرکت درآمد و در همین حالت، مولا و سرورم حضرت موسىبن جعفر علیهمالسلام را دیدم که به زندان بازگشته است و همانند قبل غل و زنجیر بر دست و پاى مبارک حضرت بسته مى باشد.
از دیدن این معجزه، بسیار تعجّب کردم و به سجده افتادم.
بعد از آن امام علیهالسلام به من فرمود: اى مسیّب! برخیز و بنشین؛ و ایمان خود را تقویت و کامل گردان، و سپس افزود: من سه روز دیگر از این دنیا و محنت هاى آن خلاص خواهم شد و به سوى خداوند متعال و مهربان رهسپار مى گردم.
۹٫ دستور خواب تا هنگام شهادت
اکثر محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند: هنگامى که مإمورین حکومتى خواستند امام موسىبن جعفر علیهالسلام را از مدینه منوّره به سوى عراق حرکت دهند، حضرت به فرزند خود، حضرت رضا علیهالسلام دستور فرمود تا زمانى که خبر قتل و شهادت پدرش را نیاورده اند، هر شب رختخواب خود را جلوى اتاق آن حضرت پهن نماید و در آن بخوابد.
خادم آن حضرت گوید: من هر شب رختخواب حضرت علىّبن موسىالّرضا علیهالسلام را جلوى اتاق امام موسى کاظم علیهالسلام پهن مى کردم و حضرت رضا سلاماللّه علیه مى آمد و مى خوابید.
و مدّت چهار سال به همین منوال سپرى شد، تا آن که شبى از شب ها وقتى رختخواب را پهن کردم، حضرت نیامد و تمام اهل منزل وحشت زده؛ و غمگین شدیم و همگى در فکر فرو رفتیم که حضرت رضا علیهالسلام کجا رفته؛ و چه شده است؟
چون صبح شد متوجّه شدیم که حضرت علىّبن موسىالّرضا علیهالسلام آمد و مستقیما نزد امّ احمد – یکى از همسران امام موسى کاظم علیهالسلام رفت و فرمود: اى امّ احمد! آنچه پدرم نزد تو به ودیعه نهاده است، تحویل من بده.
در این هنگام، امّ احمد فریادى کشید و گریه کنان بر سر و صورت خود زد و گفت: مولا و سرورم شهید گشته است. امام رضا علیهالسلام فرمود: آرام باش و تا زمانى که خبر شهادت پدرم منتشر نشده است سکوت نما.
پس، امّ احمد آرامش خود را حفظ کرد؛ و آن گاه صندوقچه اى را به همراه دو هزار دینار آورد و تحویل امام رضا علیهالسلام داد و گفت: پدرت، امام موسى کاظم علیهالسلام این ها را به عنوان ودیعه نزد من نهاد و فرمود: تا هنگامى که خبر شهادت مرا نشنیده اى، از این اشیاء خوب مراقبت و نگه دارى کن؛ و چون خبر قتل مرا شنیدى، فرزندم رضا – سلاماللّه علیه – نزد تو مى آید و آن ها را مطالبه مى نماید، پس همه را تحویل او بده؛ و بدان که او بعد از من امام و حجّت خداوند متعال بر تمامى خلق مى باشد.
۱۰٫ همچنین مرحوم شیخ صدوق و طبرى و دیگر بزرگان ضمن حدیثى طولانى از حضرت ابومحمّد امام حسن عسکرى علیهالسلام آورده اند: امام موسى کاظم علیهالسلام سه شب مانده به آخر عمر شریفش، به زندان بان خود – مسیّب – فرمود: من سه روز دیگر به سوى پروردگار خود رحلت خواهم کرد و این شخص پلید و پست – سندى بن شاهک – ادّعا مى کند که مراسم تجهیز کفن و دفن مرا انجام مى دهد.و سپس افزود: اى مسیّب! بدان و آگاه باش که چنین کارى امکان پذیر نیست؛ بلکه فرزندم، علىّبن موسىالرّضا علیهالسلام مرا تجهیز و تدفین مى نماید.
و چون جنازه ام به قبرستان قریش منتقل گردید، درون قبر، لَحَدى برایم درست کنید؛ و هنگامى که درون لَحَد قرار گرفتم، سعى کنید که قبرم را مرتفع نگردانید؛ و نیز از خاک قبر من جهت تبرّک استفاده نکنید؛ چون خوردن تمام خاک ها حرام است، مگر تربت شریف جدّم، امام حسین علیهالسلام که خداوند تبارک و تعالى براى شیعیان و دوستان، در آن تربت، شفا قرار داده است.
مسیّب در ادامه روایت گوید: چون روز سوّم فرا رسید و لحظات شهادت حضرتش نزدیک شد، فرزند بزرگوارش حضرت علىّبن موسىالرّضا علیهالسلام – که از قبل او را مى شناختم – حضور یافت و من شاهد حضور آن حضرت تا پایان مراسم بودم. و چون حضرت ابوالحسن، امام موسىبن جعفر علیهمالسلام در همان زندان بغداد به شهادت رسید – که بعد از مدّت ها، آن زندان تبدیل به مسجدى شد، که در بغداد در محلّ دروازه کوفه موجود مى باشد – توسّط فرزندش امام علىّبن موسىالرّضا علیهالسلام تجهیز شد و در قبرستان قریش، در اتاقى که خود امام موسى کاظم علیهالسلام خریدارى کرده بود، دفن گردید.
۱۱٫ شخصى به نام مرازم گوید: روزى جهت زیارت و ملاقات امام موسى کاظم علیهالسلام به سوى مدینه طیّبه حرکت کردم و در مسافرخانه اى منزل گرفتم، در این میان چشمم به زنى افتاد که مرا جلب توجّه نمود، خواستم با او رابطه زناشوئى برقرار کنم؛ ولى او نپذیرفت که با من ازدواج نماید. سپس به دنبال کار خویش رفتم؛ و چون شب فرا رسید به مسافرخانه بازگشتم و دقّلباب کردم، پس از لحظه اى همان زن درب را گشود و من سریع دست خود را بر سینه اش نهادم؛ ولى او با سرعت از من دور شد.
فرداى آن شب، چون بر مولایم امام کاظم علیهالسلام وارد شدم، حضرت فرمود: اى مرازم! کسى که در خلوت خلافى مرتکب شود و تقواى الهى نداشته باشد، شیعه و دوست ما نیست.
۱۲٫ در روایات آمده است بر این که شخصى به نام امیّهبن علىّ قیسى به همراه دوستش حمّادبن عیسى بر حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیهالسلام وارد شد تا براى مسافرت، از حضرتش خداحافظى نمایند.
امیّه گوید: همین که به محضر مبارک آن حضرت رسیدیم، بدون آن که سخنى گفته باشیم، امام علیهالسلام فرمود: مسافرت خود را به تاءخیر بیندازید و فردا حرکت کنید.
وقتى از منزل آن حضرت بیرون آمدیم، حمّاد گفت: من حتما همین امروز مى روم؛ ولى من گفتم: چون حضرت فرموده است که نروید، من مخالفت دستور امام خود را نمى کنم.
سپس حمّاد حرکت کرد و رفت و چون از شهر مدینه خارج گردید، باران شدیدى بارید و سیلاب عظیمى به راه افتاد و حمّاد در سیلاب غرق شد و مُرد؛ و در همان محلّ به نام سیّاله دفن گردید.
۱۳٫ روزى حضرت موسىبن جعفر علیهالسلام، یکى از خادمان خود را به بازار فرستاد تا برایش تخممرغ خریدارى نماید.
غلام بعد از خرید، با یکى دو عدد از آن تخممرغ ها با بعضى از افراد قماربازى کرد؛ و سپس آن ها را براى حضرت آورد.
بعد از آن که تخممرغ ها پخته شد و امام علیهالسلام مقدارى از آن ها را تناول نمود، یکى از غلامان گفت: با بعضى از آن ها قماربازى و برد و باخت شده است.
حضرت با شنیدن این سخن، فوراً طشتى را درخواست نمود و آنچه خورده بود، در آن استفراغ کرد.
۱۴٫ روزى هارون الرّشید تبقى از سرگین الاغ تهیّه کرد و سرپوشى بر آن نهاد؛ و آن را توسّط یکى از افراد مورد اطمینان خود براى حضرت ابوالحسن، امام موسى کاظم علیهمالسلام فرستاد با این گمان که حضرت را مورد تحقیر و توهین قرار دهد.
هنگامى که آن شخص تبق را نزد حضرت آورد و سرپوش را برداشت، دید خرماهاى تازه و گوارائى در آن قرار دارد.
پس، حضرت تعدادى از آن رطب ها را تناول نمود و سپس چند دانه به کسى که طبق را آورده بود، داد و او نیز آن ها را خورد، بعد از آن باقى مانده آن ها را براى هارون فرستاد.
وقتى مإمور، تبق را نزد هارون آورد و جریان را تعریف کرد، هارون یکى از آن خرماها را برداشت و چون در دهان خود نهاد، تبدیل به سرگین الاغ گشت.
۱۵٫ یونس ابن عبد الرّحمان – که یکى از یاران صدیق و از وکلاى امام صادق، امام کاظم و امام رضا علیهمالسلام بود – روزى به مجلس پُر فیض حضرت ابوالحسن، امام موسىبن جعفر علیهمالسلام وارد شد.
امام علیهالسلام پس از مذاکراتى، ضمن موعظه هائى گوناگون به او فرمود: اى یونس! با مردم مدارا کن؛ و هرکسى را به اندازه معرفت و شعورش با وى صحبت کن.
یونس اظهار داشت: اى مولایم! مردم مرا به عنوان بى دین و زندیق خطاب مى کنند.
امام علیهالسلام فرمود: گفتار مردم نباید در روحیّه و افکار تو تإثیر بگذارد، چنانچه در دستان تو جواهرات باشد و مردم بگویند که سنگ ریزه است؛ و یا آن که در دست هایت سنگ ریزه باشد و بگویند که جواهرات در دست دارد، این گفتار هیچ گونه سود و یا زیانى براى تو نخواهد داشت.

پایگاه شهید آوینی

۳ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در خاطرات, داستان, شاد, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به به مناسبت سالروز میلاد امام موسیبن جعفر علیهالسلام/داستانهایی آموزنده از زندگانی آن حضرت

  1. سلام داش مهدی! مرسی بابت گذاشتن این داستانهای زیبا

  2. یعقوب سرچمی می‌گوید:

    مهدی این روز را هم به شما و تمام دوستان شب روشنی عزیزمان تبریک عرض میکنم

  3. سلام آقای عزیززاده.
    مرسی از شما بابت این داستانهای زیبا.
    من هم به نوبه ی خودم این روز رو به همه ی دوستان عزیز تبریک عرض میکنم.

  4. وحید خورشیدی می‌گوید:

    سلام مهدی ببخشید من دیروز نتونستم بیام که میلاد امام موسی کاظم رو به تو و دیگر دوستان تبریک بگم ولی از حکایتها خیلی خوشم اومد مرسی دستت درد نکنه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green