مجلس دهم: پدر، عشق و پسر


- 241 بازدید

بسمه رب والشهدا والصدیقین
سلام دوستان. عزاداریهاتون قبول!
طبق قولی که داده بودم، در آخرین قسمت از این کتاب ارزنده قرار بود که فایل کل کتاب (پدر، عشق و پسر) رو در اختیارتون قرار بدم.
شما میتونید از
اینجا
دانلود بفرمایید.
در پایان پست هم مجلس دهم رو تقدیم میکنم.
خواهش میکنم دوست عزیزی که قبول زحمت فرمودن و کل این کتاب رو تایپ کردند تا ما نابینایان هم بتونیم از این کتاب بهره ببریم، از دعای خیرتون فراموش نکنید.
التماس دعا!

مجلس دهم:
امشب آخرین شب عمر من است. از فردا این حیاط کوچک، به اندازه یک اسب، خلوت تر خواهد شد و من نیز این بار سنگین تن را بر زمین خواهم گذاشت.
از فردا شماتتهای مردم نیز به پایان خواهد رسید. دیگر کسی نمی تواند بگوید همسر حسین، مادر علی اکبر، دچار جنون شده است. ساعتها نفس در نفس ،مقابل اسب فرزند خود می نشیند و هر دو با هم اشک می ریزند. فکر نکن که من این طعنه ها، این نگاهها و زخم زبانها را نمی فهمم. من اگرچه اسبم اما با برترین خلایق امکان محشور بوده ام.
سگ اصحاب کهف بدان شأن و منزلت رسید که می دانی. نه من ولی شناس ازآن سگ حقیقت طلب کمترم و نه پیامبر و امام و زاده امام با آن جوانهای ابتدای راه، قابل مقایسه اند.
آنها ابتدای راهی بوده اند که من صد سال در انتها و مقصد آن زندگی کرده ام. راستی نمی دانم چه شباهتی میان آن جوانها و این اصحاب بود. شاید قربت و مظلومیت و تنهایی، شاید کمی قلت نفرات خاج و در مقابل کثرت کفار و مشرکان.شاید…
انگار به خاطر این شباهتها بود که سر بریده امام بر بالای نیزه ها سوره کهف را تلاوت می کرد. هنوز آوای ملکوتی اش در گوشم طنین می افکند:
_اَم حَسِبتَ اَنَّ اَ صحابَ الکَهفِ والرَّقیمِ کانوا مِن ایا تِنا عَجَبا… اِنَّهُم فِتیَهٌ آمَنوا بِرَبِّهِم وَزِدناهُم هُدی…
ببین لیلا!منی که قرآن را با همه عظمتش می فهمم و تشخیص می دهم و به یاد می سپرم، عاجز نیستم از دریافت چهار کلام طعنه آمیز دیگران. یک آیه از این قرآن اگر بر کوه نازل می شد، آن را می شکست و فرو می ریخت، من صد سال با آیه های مجسم قرآن زندگی کرده ام. قرآن را بر پشت خودم حمل کرده ام، چگونه از دریافت سخنان مردم عاجز باشم؟! تازه، بسیار چیزها هست که ما می فهمیم و مردم عادی نمی فهمند. از همین ماجرای دیروز، مردم چقدرش را دریافتند؟
همین قدر که مردی سوار بر شتر از کنار خانه لیلا می گذشته، صدای گریه لیلا او را کنجکاو و پیاده کرده و فهمیده است که لیلا در غم همسر و فرزند خود شبانه روز می گرید، همین! اما این، همه ماجرا نبود. من آن شتر را می شناختم. اگر آن شتر در مقابل خانه زانو نمی زد و از رفتن باز نمی ایستاد، آن سوار هم مثل بسیار سواران دیگر از مقابل خانه می گذشت و صدای گریه تو را در میان همهمه بازار و کوچه خیابان هضم می کرد. اگر آن شتر به راه خود می رفت، سوار، ناچار به توقف و کند و کاو نمی شد. من آن شتر را در کربلا هم دیده بودم. در سپاه دشمن بود. به هنگام ملاقات عمر سعد با امام، او خودش را به من رساند و گفت: «می خواهم به امام پناهنده شوم.»
من به او گفتم: «در این حال و روز، بچه های امام هم پناه ندارند. تو در همانجا که هستی سعی کن به قدر خودت کاری بکنی.»
و دیروز می گفت که کاری کارستان کرده است. چموشی کرده است، به کسی رکاب نکرده است تا اشبق بن شیث آن سوارکار تیزتک عرب و یار نزدیک ابن سعد – به مهار کردن – بر او نشسته است و اوایق را با مغز به زمین کوفته است و شروع کرده است به دویدن و لت و پاره کردن سپاه دشمن و بعد سر به بیابان گذاشته است و تا خود مدینه دویده است.
این را کدام یک از مردمی که به خاطر همنشینی با من شماتت می کنند، می توانند بفهمند. به هر حال اینها مهم نیست. مهم این است که توانسته ای، بخش کوچکی از آن واقعه بزرگ را، در این چند شب، از چشمهای من بخوانی.
از آن حکایت عظیم هنوز گفتنی بسیار مانده است اما من دیگر بیش از این تاب زنده ماندن ندارم. اگر فقط آنچه را که من در راه بازگشت، دیدم تو می دیدی بشریت را به نفرین خود می سوزاندی. چرا که حیوان ترین حیوانها هم با یک مشت زن و بچه بی پناه که داغ دیده اند، مصیبت کشیده اند، چنین جفایی را روا نمی دانند.
دیدن یکی ازاین مناظر و مصائب کافی است که بیننده قالب تهی کند و چشم از هستی بپوشد. ببین چه سخت جانی کرده ام من که با دیدن آن همه در دو داغ و مصیبت، هنوز زنده ام و بالمعاینه با تو سخن می گویم.
آنچه در این شبها با هم گفتیم و شنیدیم و گریستیم تنها شرح یک منظومه از آن کهکشان بی نهایت بود. یک غنچه پرپ راز باغستانی عظیم و آنچه باقی مانده است، شرح تاراج تمامت گلستان است. و ازآن جانسوزتر شرح شهادت باغبان است.
روزهای سختی پیش روی توست لیلا! این چند شبانه روز همه یک تمرین بود برای صبوری. باید آماده می شدی برای شنیدن اصل ماجرا. مصیبت محبوبت، حسین!
و این، کار من نیست لیلا! من بار سفر بسته ام و این چند روز را هم در فراق سوارم بی عمر زیسته ام. خبر حسین را از سجاد باید پرسید. من خودم که او علی رغم بیماری، یال خیمه را کنار زده بود و از پشت پرده لرزان اشک، به تماشای عاشورا نشسته بود.

پایان کتاب (پدر، عشق و پسر)
نوشته ی سید مهدی شجاعی.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به مجلس دهم: پدر، عشق و پسر

  1. سلام مرسی بیدل جان اما فایل برای من دانلود نمیشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green