مجلس ششم: پدر، عشق و پسر


- 190 بازدید

من بودم و علی. و یک میدان دشمن. و تا چشم کار می کرد، سلاح. و تا دید می رسید، سوار. نمی دانم چقدر. آن قدر که بیابان در پس پشت و اطرافیان پیدا نبود. آن قدر که انگار خط پشت دشمن به افق می رسید. پیاده ها بماند. من در عمرم این همه اسب یکجا ندیده بودم. باور نمی کنی اگر بگویم که از کثرت سپرها و کلاهخودها، گمان می کردی که کاسه ای به وسعت زمین را پشت به آسمان دمر کرده اند. تشعشع این همه آهن و فولاد،چشمها را آزار می داد.
اما اینها را فقط من می دیدم. سوار من انگار چشم به جای دیگر داشت. وگرنه باید ترسی، تردیدی، لرزشی یا لااقل تأملی… هیچ از این خبرها نبود. با تحکمی بی سابقه به من گفت: «بچرخیم!» و شروع کرد به رجز خواندن. و چه رجز خواندنی!چه صدایی!چه صلابتی!چه جوهره ای!چه جلال و جبروت و عظمتی!آنچنان که من وحشتم گرفت از سواری که بر خودم حمل می کردم. مضمون رجز تا آنجا که به یاد دارم چنین بود: «این منم، علی، فرزند حسین بن علی سوگند به بیت الله که ماییم پرچمدار ولایت نبی. به خدا قسم که این دشمن بی پدر بر ما حکومت نمی توان کرد. من با این شمشیر آخته به حمایت از پدرم ایستاده ام.
و آنچنان که شایسته یک جوان هاشمی قریشی است، جنگ می کنم.»
هرچند همه حرف در همین چهار کلام بود اما در رجزمهم نیست که چه می خوانی. مهم این است که چگونه بخوانی . و آنچنان که او می خواند دلهای دشمنان را درسینه معلق می کرد.
اندک اندک من هم ا ز سوارم جربزه گرفتم. آنچنان سنگین می تاختم و آنچنان سم برزمین می کوفتم و آنچنان قَدَر چرخ میزدم که به قدر تاخت هزار اسب دشمن را مرعوب کنم. اما یک چیز را نمی فهمیدم و ان اینکه چرا هر طرف می گردیم، حسین پیش روی ماست. وقتی که با این سرعت در یک میدان چرخ می زنی، هرنقطه میدان را فقط در یک آن باید ببینی. نمی دانم چرا در این گردش و طواف، همه جا حسین بود.
شنیدم که سوارم با خود می گفت: «فَاَینَما تَوَلّوُفَثَّم وَجهُ الله» به هر سوکه رو کنید. روی خدا پیش روی شماست.
ما همچنان چرخ می زدیم و علی همچنان رجز می خواند و یک نفر از سپاه دشمن پا پیش نمی گذاشت. بعدها شنیدم که غلغله ای افتاده است در سپاه دشمن. ابن سعد به هر سرداری که رجوع می کند، پا پس می کشند و عذر می آورند. هیچ مدعی و دلاوری حاضر به حضور در میدان نمی شود. تا درمانده و مستأصل می رود به سراغ «طارق بن تبیت».
ابن طارق بن تبیت در عرب مشهور به بی باکی است. می گویند کسی است که دل دارد اما کله ندارد. ابن سعد به طارق می گوید:«برووکاراین جوان را بساز تا حکومت موصل را برایت بسازم.»
طارق از این دستوری ا پیشنهاد ناگهانی جا می خورد و برای گریز از این تحمیل، در ذهنش به دنبال مفرّ پاسخی می گردد. لحظاتی در چشمهای ابن سعد خیره می ماند و دست آخرحرف دلش را می زند:-نمی کنی ابن سعد!با دست شبیه ترین خلق به رسول الله، مرا به کشتن می دهی و به وعده ات وفا نمی کنی. ابن سعد نازش را می خرد: «قول می دهم.» طارق اما با این تحکم، عقب نشینی نمی کند:- موصل را وصل کن به ری و بر هر دو خودت حکومت کن…-می ترسی؟ این اتهام به من نمی چسبد. من از پیش هم گفته بودم که با دو نفر در این سپاه رو به رو نمی شوم. یکی عباس بن علی و دیگری علی بن الحسین.ابن سعد آشفته می شود. اگر از او بگذرد معلوم نیست کسی دیگر را بتواند راهی این میدان کند.
-من به تو دستور می دهم و دستور من با یک واسطه دستور امیرالمومنین یزید بن معاویه است. طارق پوزخند می زند و ابرو بالا می اندازد:
– برای من یکی امیرالمومنین بازی درنیاور. خودت که می دانی این لقب تراشیده ماست برای یزید. خودم که گول خودم را نمی خورم. –کارت را سخت تر نکن طارق!برو.
– خودت که می دانی، من با خواهش بهتر رام می شوم تا دستور.
– خواهش می کنم طارق!این جوان الان قلب سپاه را اوراق می کند.خواهش می کنم.
– باشد ،این شد یک چیزی!راستی چه تضمینی برای وعده ات؟
ابن سعد تنها انگشترش را در می آورد و با غیظ در انگشت طارق جا می دهد:
بیا!این هم تضمین وعده ام. به همه مقدسات سوگند که عمل می کنم. برو و کاررا تمام کن. اینها را من آن زمان نمی دانستم. بعدها فهمیدم. من در آن زمان فقط دیدم که بعد از وقفه ای طولانی، بعد از چرخشی بسیار که تمام بدنم به عرق نشسته بود و زبانم از تشنگی کلوخ شده بود، طارق بن تبیت وارد میدان شد. ناگهانی و بی مقدمه پیدا بود که قصد غافلگیری دارد. مثل تیر از کمان لشکر جدا شد و با نیزه ای کشیده و بلند به سمت ما هجوم آورد. یک آن دل من فرو ریخت. بخصوص که احساس کردم ازجا تکان نمی خورد و مرا هم تکان نمی دهد. گفتم قطعا غافلگیر شده است، خودم جنبشی بکنم و او را از این کمین برهانم. اما دیر شده بود، بسیار دیرشده بود. همه این تأملات زمانی می برد که بیش از زمان رسیدن دشمن بود.
طارق، مثل برق از کنارما گذشت و من فقط حس کردم که سوار من قدری خود را به سمت راست کشید و به جای خود بازگشت. همین. و وقتی افسار مرا برگرداند، دیدم که نیزه علی برسینه طارق فرو رفته و از پشت به قاعده دو وجب در آمده است. انگار طارق فرصت مردن هم پیدا نکرده بود. اسب همچنان می تاخت تا دست و پای طارق شل شد و طارق با همان سرعت به خاک غلتید. شنیدم که از این اعجاز سوار من، ولوله ای افتاده است در سپاه دشمن.
پسر طارق از این مرگ آنی و خفیف آمیز، از این مرگ بی هیچ جنگ و ستیز آنچنان به خشم می آید و خون جلو چشمانش را می گیرد که بی گدار به میدان می زند. انگار که خرگوشی با چشم بسته در مصاف شیر. من دیدم که جزئی دیگر از سپاه دشمن کنده شد و به میدان پرتاب گردید. سوار و اسب با شتاب به سمت ما پیش می آمدند و ما همچنان برجای ایستاده بودیم.
سر اسب او برق آسا از کنار سر من گذشت و هنوزتمام هیکل ما دو اسب از کنار هم عبور نکرده بود که سر پسر طارق را پیش پای خودم یافتم. یک آن گمان کردم که سر سوار منشمشیرش را میان زمین و آسمان ایستانده بود تا پسر طارق با شتاب بیاید و آن را از گردنش عبور دهد. اسب دشمن، گیج و منگ مانده بود با این سوار بی سر. و نمی دانم چرا کسی جرأت نمی کرد بیاید جنازه این پدر و پسر را از میدان به در ببرد.
مقتول بعدی طلحه بود؛ پسر دیگرطارق که او هم کشتنش وقتی از سوار من نگرفت. بعد، مصراع بن غالب آمد. چقدر چهره اش برایم آشنا بود. اگر مجال می بود از اسبش می پرسیدم که پیش ازاین سوارش را کجا دیده ام. ولی این مجال هرگز پیش نیامد، چرا که شمشیر سوار من با چنان ضربت و سرعتی فرود آمد که سوار و اسب را دفعتا به دو نیم کرد.
به دو نیم شدن مصراع، حادثه ای غریب و باورنکردنی بود. من گمان می کنم که خود مصراع هم تا لحظاتی بعد از این ضربت، هنوز باور نکرده بود که به دو نیم شده است و قبل از حضور قطعی مرگ، نسیم از میانه جسمش عبور می کند.
وحشت مرگ برسپاه دشمن سایه انداخت. لشکر دشمن شده بود مثل یک پیکری که حالا دیگر نفس نمی کشید. فقط تعداد کشته نیست که دشمن را به وحشت می اندازد، کفیت قتل گاهی به مراتب رعب انگیز تر از تعداد مقتول است. هیچ کدام از اینها مجال جنگیدن پیدا نکرده بودند. وای یعنی رقیب خبره تر از این است که خود را به تکاپوی عبث خسته کند. و این یعنی دشمن رقیب کوچکتر از آن است که تکان و تحرکی را بشاید.
بحث عقاب است و بچه روباه. عقاب که برای گرفتن بچه روباه بال بال نمی زند، آنی فرود می آید و کار را تمام می کند.
اما اینها هیچ کدام مهم نیست. مهم نگاهی است که میان این پدر و پسر، رد و بدل می شود. مهم «فتبارک الله» است که بر لبهای پدر می نشیند. مهم مژگان سیاهی است که به تحسین فرود می آید و بر می خیزد. مهم تبسم شیرینی است که به لطافت رایحه بر چهره پدر به لاله زار پسر فرو می وزد.
با خودم گفتم اگر کار این چنین پیش برود، سپاه دشمن یا همه کشته اند یا فراری. اینچنین که سوار من می جنگد هیچ دیّاری در این دیار باقی نمی ماند. اما ناگهان دیدم که رنگ از رخساره امام پرید و نگاه نگرانش بر پشت ما-من و علی اکبر- پهن شد. برگشتیم!من و سوارم که پشت به دشمن و روی به امام داشتیم، برگشتیم و ناگهان دو سپاه دو هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش می آیند. لبن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود. هزار نفر به سرداری «محکم بن طفیل »و هزار دیگر به فرماندهی «ابن نوفل». تعداد این دو سپاه را بعدها من شنیدم اما همان زمان احساس کردم که باید به اندازه دو هزار اسب ،سوار دلاورم را همراهی کنم.
سرت را درد نیاورم. در تمام مدت جنگ با این لشکر دو هزار نفری با خودم فکر می کردم که سوار من تشنه است، خسته است. مصیبت دیده است و اینچنین معجزه آسا می جنگد. اگر این بلاها نبود او چه می کرد با سپاه دشمن؟!
من تا صد و هشتاد را شمردم و بعد حساب از دستم در رفت. مشکل کار من این بود که باید از روی جنازه ها می پریدم و سوارم را جا به جا می کردم. خاک آمیخته به خون، گِلِ خون پاها و پهلوهایم را پوشانده بود. سوار من همچنان می چرخید، همچنان ذکر می گفت و همچنان شمشیر می زد و… همچنان دزدیده به پدر نگاه می کرد. به روشنی از مجرای این نگاه بود که نیرو می گرفت و استقامت می یافت. جنگ اندک اندک به سردی گرایید و به سمت وقفه ای موقت نزول کرد. از این وقفه ها در جنگها، بسیار پیش می آید. مثل یک قرار ناگذاشته. برای انتقال مجروحها و جنازه ها. برای تجدید قوا. برای سامان دادن دوباره سپاه و این فرصتی بود تا علی دوباره نفس در نفس با پدر رو به رو شود.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به مجلس ششم: پدر، عشق و پسر

  1. سلام بیدلجان مرسی بابت قسمت ۶ واقعا کاردرستی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green