مجلس هشتم: پدر، عشق و پسر


- 236 بازدید

علی آشکارا سبکتر شده بود. من که حامل او بودم و مرکب و مرکوب او، به وضوح این سبکی را در می یافتم.
پیش از این احساس می کردم که علی بر من نشسته است با یک سلسله از حلقه های سنگین زنجیر. علی بر من نشسته است با یک سلسله کوه.
اگرچه سخت نبود، اگرچه به خاطر علی همه چیز آسان می نمود، اما متفاوت بود. اکنون احساس می کردم که پرنده ای بر من نشسته است به همان بی وزنی و سبکبالی.
گفت: «بچرخیم» و من از خدا می خواستم. و با خود شروع کرد به ترنم این عبارات. ترنمی که آرام آرام، جوهره اش بیشتر شد و رنگ رجز به خود گرفت:
«اکنون زمین و زمان جان می دهد برای جنگیدن. حالیا پرده ها کنار رفته است. مصداقها آشکار شده است و حقیقت رخ نموده است. بیایی!پیش بیایید که من عقبگرد نیاموخته ام. تا بدنهای شما هست، غلاف،به چکار می آید؟!»
او اگر اینچنین می گفت، اما احساس من این بود که این بار برای جنگیدن نیامده است؛ آمده است برای کشته شدن.
جنازه ها را از زمین برچیده بودند اما خون همچنان بر سطح میدان دلمه بسته بود. خون بسان اسفنجی شده بود که اگرچه به چشم جامد می آمد ولی وقتی بر آن پا می نهادی خون تازه از زیر آن ترشح می کرد. آفتاب درست در وسط آسمان، نه، درست در وسط میدان بر زمین نشسته بود. هرم گرما پلک چشمها را هم می سوزاند. نه فقط دهان که حتی مجاری بینی ام هم ازشدت عطش خشک شده بود. احساس می کردم که خون به زحمت در لابلای رگهایم راه باز می کند.
اما علی به گمانم دیگر تشنه نبود. اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد که اسب نیست. آن عقیقی که او مکیده بود، به آن چشمه ای که او دهان سپرده بود، بر آن جامی که لب زده بود و گذاشته بود و برنداشته بود، در پس آنچه او نوش کرده بود، تشنگی دیگر معنی نداشت. آنچه او اکنون داشت، شادمانی و طربی غیر قابل وصف بود. حال او آسمان تا زمین با میدان اول تفاوت می کرد. تفاوتی میان رزم و بزم. تفاوتی میان مبارزه و معانقه. تفاوتی میان ستیز و معاشقه.
این حال خوشش مرا نیز به وجد آورده بود. چرخ می زدیم و چرخ می زدیم. شمشیر آخته اش با تمام شانه و کتف، در هوا می چرخید اما گردن هیچ گردن شکنی داوطلب تماس با این شمشیر نمی شد.
سپاهی که به محاصره اش آمده بود، به هر نقطه ای که او می رسید، عقب نشینی می کرد و باز پیش می آمد. انگار که او حلقه ای را دور دست می چرخاند. اگر پیش از این، به هر بهانه ای دزدیده به پدر نگاه می کرد، اکنون آشکارا از تلافی دو نگاه، پرهیز داشت. حسین اکنون خود او بود. به کجا باید نگاه می کرد؟!
گشت زدیم و گشت زدیم. چرخیدیم و چرخیدیم. و سوار من هی رجز خواند و مبارز طلبید، اما هیچ کس پا پیش نگذاشت برای جنگیدن یا کشته شدن.
و… سوار من آشکارا کلافه شد. عادتش هرگز این نبود که بی گدار به دریای دشمن بزند. همیشه دوست داشت که رقیبش جنگیدن را انتخاب کرده باشد، اما اکنون چاره ای نبود. زمان می گذشت و از خیل دشمنی که به کشتن او آمده بودند،هیچ کس جلو نمی آمد.
این بود که ناگهان علی به من هی زد. از من سرعتی بیشتر طلب کرد به درو کردن سرهای رسیده. اکنون فقط شمشیر اوبود که به هوا می رفت و سر و پیکر و جنازه بود که بر زمین می افتاد. حلقه محاصره اندک اندک، بازتر و بازتر شد تا آنجا که ما ماندیم و حلقه ای از جنازه و اسب و خود و نیزه و سر و سپر.
بعضی اسبها رم کردند و از مهلکه گریختند. اصولا هر اسبی جگر ماندن در معرکه را ندارد. اسب اگر خون ندیده باشد، صدای شمشیر نشنیده باشد و چشم و گوشش از جنگ و ستیز و کشت و کشتار پر نباشد، اگر فقط برای خرید و تفریح و بازار رفته باشد که در این آشوبها دوام نمی آورد.
برخی از این اسبها را ازپیش می شناختم. بیشتر وسیله تمرین بچه ها بودند تا مرکب جنگ و ستیز و مقاتله. بعضی به گربه دست آموز بیشتر شباهت داشتند تا اسب میدان نبرد. این بود که بعضی سواران را ناخواسته، اسبها از میدان به در می بردند. اگر سوار بیچاره هم قصد مقاومت داشت، اسب تن نمی داد.
بالاخره پیش روی ما، خالی و خالی تر شد آنچنان که من به حسی غریزی وحشت کردم. این سکوت ناگهانی در میانه معرکه هیچگاه مقدمه خوبی نبوده است.
و ناگهان رگبار تیرها که به سمت ما هجوم آورد، معنای شوم این سکوت ناگهانی را دریافتم. من چگونه می توانستم ببینم که یکی از این تیرها به گلوی سوار من نشسته است و حلقش را پاره کرده است. من فقط احساس کردم که افسار در دستهای سوارم آرام آرام شل می شود تا آنجا که عنانم به اختیارخودم درآمد، اما دیدم که سوارم با سینه بر پشت من فرود آمد و از بیم افتادن، دست در گردن من انداخت.
از انتهای تیرها که برپشتم فرو می رفت تازه فهمیدم که چقدر تیر بر بدنش نشسته است و تیر حلق، تیر خلاصی او از هجوم درد ربوده است. کاش یکی از آن تیرها بر جگر من می نشست و/ آن سوار دلاور را اینچنین خمیده و افتاده نمی دیدم. مخصوصاًً که تازه حمله کرکسهای بی مروت آغاز شده بود.
کدام نخلی است که بیفتد و کودکانی که در حسرت صعود از آن بوده اند، دوره اش نکنند و شاخ و برگهایش را به لجاجت نکشند. التماس نکن لیلا!من اینجای ماجرا را تا قیام قیامت هم نخواهم گفت. چه فایده که اشکهای مرا با دستهای لرزانت پاک می کنی؟ مگر این اشکها به ستردن پاک می شود؟ و اصلًاً یک نفر باید اشکهای مقدس تو را بروبد که خاک حیاط اینچنین بی مهابا آنها را به دامن می گیرد و در خود فرو می برد. نه، لیلا!یقین داشته باش که اگر خدا را هم پیش چشمم بیاوری، این بخش ماجرا را ازمن نمی شنوی. همین قدر بگویم که اگر خون فرزندت اگر چشمهای مرا نپوشانده بود، من اسبی نبودم که سوارم را به میانه سپاه دشمن ببرم. آخر چه توقعی است از کسی که چراغ چشمهایش خاموش شده است؟!

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به مجلس هشتم: پدر، عشق و پسر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green