مجلس هفتم: پدر عشق و پسر


- 218 بازدید

اما چه رو ب رو شدنی! پسری زخم خورده ،مجروح، خون آلود و لبها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاک چاک ؛با پدری که انگار همه دنیاست و همین یک پسر.
سوار من، دلاور من، علی اکبر من، از من فرود آمد و بال بر زمین گسترد تا پاهای به پیشواز آمده پدر را ببوسد. امام نیز با همه عظمتش برزمین نزول کرد. دو دست به زیر بغلهای پسر برد و اور ا ایستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانه ای به دست آمده تا امام این دردانه خویش را گرم درآغوش بگیرد و عطشی را که از کودکی فرزند، تاکنون تاب آورده است فرو بنشاند.
اما علی اکبر نیز کم از پدر نیازمند این آغوش نبود. تشنه ای بود که به چشمه سار رسیده بود… و مگر دل می کند؟ ناگهان شنیدم که با پدر از تشنگی حرف می زد و… آب.
حیرت سر تا پای وجودم را فرا گرفت. اصلا قصدم این نیست که بگویم تشنگی نبود و یا علی اکبر تشنه نبود. تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بی رحمی اش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود. حالا که گذشته است به تو می گویم لیلا که من خودم گُر گرفته بودم از شدت عطش. من که اسبم و بیابانها قدر طاقتم را می دانند، کف کرده بودم از شدت تشنگی.
تشنگی گاهی تشنگی لب و دهان است که حتی به مضمضه آبی برطرف می شود. تشنگی گاهی، تشنگی معده و روده است که به دو جرعه آب فرو می نشیند.
اما تشنگی گاهی به جگر چنگ می اندازد، قلب را کباب می کند و رگ و پی را می سوزاند.
در این تشنگی، فکر می کنی که تمام رودخانه های عالم هم سیرابت نمی کند. چه می گویم؟ در این عطشناکی اصلا فکر نمی کنی، نمی توانی به هیچ چیز جزآب فکر کنی. در این حال، هر سرابی را چشم، آب می بیند و هر کلامی را گوش، آب می شنود.
وقتی که دراوج قله عطش ایستاده باشی، همه چیز را در مقابل آب، پست و کوچک می بینی. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟ ایمان چه محلی… اما نه، این همان چیزی است که ارزش کربلاییها را هزار چندان می کند.
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بیابان برهوت، در کویر لم یزرع که خورشید به خاک چسبیده است، که از آسمان حرارت می بارد و از زمین آتش می جوشد، تشنگی آب دیده ترین فولاد ها را هم ذوب می کند. عطش، سخت ترین اراده ها را هم به سستی می کشد. نیاز، آهنین ترین ایمانها را هم نرم می کند. اما یک چیز را فقط دشمن نفهمیده بود و آن اینکه جنس این ایمانها، جنس این عزمها و اراده ها با جنس همه ایمانها و عزمها و اراده ها متفاوت بود.
آن که امام بود و این که علی اکبر. دختربچه ها را بگو. بر رطوبت جای مشکهای روز قبل چنگ می زدند و سینه بر این خاک می خواباندند، اما سر فرود نمی آوردند؛ اما اظهار عجز نمی کردند؛ اما حرف از تسلیم نمی زدند.
این زن چقدر راه رفت، چقدر دوید، چقدر هروله کرد، چقدر گریست، چقدر فریاد زد، چقدر جنازه بر دوش کشید، چقدر بچه درآغوش گرفت. چقدر زمین خورد، چقدر فرا رفت و چقدر فرود آمد… اما… اما… خم به ابرو نیاورد.
کجایی بود این زن؟ چه صولتی!چه جبروتی!چه فخری!چه فخامتی!چه شکوهی!چه عظمتی!
بگذرم لیلا!هروقت به یاد این می افتم با تمام وجود احساس کوچکی می کنم و به خود می گویم خوشا به حال آن خاک که گامهای این زن را به دوش می کشد. خاک گامهای او را به چشم باید کشید.
حرف، سر تشنگی بود که به اینجا کشیده شدم. می خواستم بگویم که تشنگی به شدید ترین وجه خود وجود داشت، اما سوار من کسی نبود که پیش پدر از تشنگی ناله کند. گمان کردم شاید با اشاره به غیب، آب می طلبد. معجزه ای، کرامتی… چرا که سابقه داشت. یک بار در غیر فصل، او از پدر، انگور طلب کرد و پدر دست دراز کرد و از عالم غیب خوشه ای انگور چید و در مشتهای ذوق زده پسر نهاد. من آن انگور را به چشم دیدم و هم از آن خوردم… چه گفتن دارد. خودت مگر از آن انگور بی بهره ماندی؟!هنگارهمان آن از درخت چیده شده بود. رشحات شبنم وار آب بر روی دانه های آن تلألو داشت.
گمان کردم شاید علی اکبر با قدرت و غربتی که از پدر می داند و معجزه و کرامتی که از دستهای او دیده است، توقع کرده است که پدر دست به درون پرده غیب ببرد… و اصلا مگر نه کوثر، مُلک جاودانی پدر و مادر همین پدر است؛ شاید…
اما به خود نهیب زدم که محال است بیان چنین توقعی از زبان چنان زاده امامی. وقتی که پدر، خود در نهایت تشنگی است، وقتی که کودکان، دختران و زنان، با جگرهای تفته، مهر سکوت بر لب زده اند، چگونه ممکن است او برای خودش آب طلب کند؟! نزدیکتر رفتم. آنچنان که سرم و دو گوشم در میانه دو محبوب قرار گرفت. با خودم گفتم اگر من این راز را بفهمم کربلا را فهمیده ام وگرنه هیچ از اسبهای دیگر، بیش ندارم. و دیدم که دنیای دیگری است در میانه این دو محبوب. دنیایی که عقل آدمها به آن قد نمی دهد چه رسد به اسب. دنیا که دنیای عقل نبود، عشق زلال و خالص بود.
علی به امام گفت که «پدر جان عطش دارد مرا می کشد.» اما آن عطش کجا و تشنگی آب کجا؟ ماجرا، ماجرای وصال و دیدار بود. ماجرا، ماجرای این فاصله مقدر بود. ماجرای این رمان لَخت، این ساعات سنگین، این لحظه های کند.
روح او به خدا پیوند خورده بود، با خدا در هم آمیخته بود، در خدا ممزوج شده بود. روح او با خدا یکی شده بود و جسم این فاصله را بر نمی تافت. جسم این کثرت را تاب نمی آورد. اما مشکل او این پیوند نبود. پیوند دیگری از این سمت بود. پیوندی که باز غیر خدایی نبود. عین خدایی بود، اما کار را برای کندن و رفتن، مشکل می کرد. علی در میدان می جنگید، اما چشم به پدر داشت. با شمشیر نه، که با برق نگاه پدر بازی می کرد. اصلا او زخم چه می فهمید چیست. نیزه چه بود در مقابل آن مژگانی که فرا می رفت و فرود می آمد. میدان چه بود در مقابل آن مردمکی که با منظومه عرش حرکت می کرد.
از آن سو هم ماجرا چنین بود. و این همان رابطه ای است که گفتم هیچ کس نمی تواند بفهمد. یادت هست لیلا!یکی از این شبها را که گفتم: «به گمانم امام، دل از علی نکنده بود.»
به دیگران می گفت دل بکنید و رهایش کنید اما هنوز خودش دل نکنده بود!اینجا،همانجا بود که گمان و حدس مرا تشدید می کرد.
اگر علی این همه وقت در میدان چرخید و جنگید و زخم خورد و نیفتاد، اگر علی این همه وقت تا مرز شهادت پیش رفت و بازگشت، اگر علی این همه جان را گرفت و جان نداد، اگر علی آن همه را کش . کشته نشد، اگر از علی به قاعده دو انسان خون رفت و همچنان ایستاده ماند، همه از سر همین پیوندی بود که هنوز از دو سمت نگسسته بود.
پدر نه، امام زمان دل به کسی بسته باشد و تو بتواند از حیطه زمین بگریزد؟!قلب کسی در دست امام زمانش باشد و قابض ارواح بتواند جان او را بستاند؟ نمی شود. و این بود که نمی شد. و… حالا این دومی خواستند ازهم دل بکنند.
امام برای التیام خاطر علی، جمله ای گفت. جمله ای که علی را به این دل کندن ترغیب کند یا لااقل به او در این دل کندن تحمل ببخشد: پسرم!عزیزم!نورچشمم!سرچشمه رسو الله درچند قدمی است. چشم بپوش از این چشمه!این برای التیام علی بود. حسین را چه کسی باید التیام میداد؟ برای این دل کندن، به حسین چه کسی باید دل می داد؟ کدام کلام بود که بتواند حسین را به این دل کندن ترغیب کند؟ یا لااقل در این دل کندن تحمل ببخشد؟
باز هم خود او و بازهم کلام خود او: – به زودی من نیز به شما می پیوندم. آبی بر آتش!انگارهردوقدری آرام گرفتند. اما یک چیز مانده بود که اگر محقق نمی شد، کار به انجام نمی رسید. شهادت سامان نمی گرفت. و آن بوسه وداع بود. هر دو عطشناک این بوسه بودند و هیچ کدام از حیا پا پیش نمی نهادند. نیاز و انتظار. انتظار و نیاز. لرزش لبها و گونه ها. تلفیق نگاهها و تار شدن چشمها. و… عاقبت پدر بود که دست گشود؛ صورت پیش پا آورد و لبهای علی را در میان لبهای خود گرفت. زمان انگار ایستاده بود و بر زمین انگار آرامش و رخوت سایه انداخته بود. هیچ صدایی نمی آمد و هیچ نسیمی نمی وزید. انگار هیچ تحرکی در آفرینش صورت نمی گرفت.
من از هوش رفتم به خلسه ای که عمرم نچشیده بودم و دیگر نفهمیدم چه شد.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به مجلس هفتم: پدر عشق و پسر

  1. سلام بیدل جان واقعا دستت درد نکنه بابا مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green