مجلس پنجم: پدر، عشق و پسر


- 236 بازدید

عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمی کنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر این همه عاطفه، این همه تعلق، اینهمه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطه ام.
گاهی احساس می کردم که رابطه حسین با علی اکبر فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. رابطه یک باغبان با زیباترین گل آفرینش است.
رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انیس و همدل جدایی ناپذیر است. احساس می کردم رابطه علی اکبر با حسین فقط رابطه یک پسر با پدر نیست. رابطه مأموم و امام است. رابطه مرید و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر کفر نبود، می گفتم رابطه عابد و معبود است. نه… چگونه می توانم با این زبان اَلَکَن به شرح رابطه میان این دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در کوچه پس کوچه های این رابطه، گیج و منگ و گم می شدم. می ماندم که کدام یک از این دو مرادند کدام یک مرید؟ مراد حسین است یا علی اکبر؟
اگر مراد حسین است- که هست-پس این نگاه مریدانه او به قامت علی اکبر، به کردار او و حتی به لغزش مژگان او از کجا آمده است؟ و اگر محبوب، علی اکبر است پس این بال گستردن و سر ساییدن درآستان حسین چگونه است؟
با همه دوری ام ازاین وادی رسیدم به اینجا که بحث عاشق و معشوق درمیان نیست. هر دو یکی است و آن یکی عشق است. بگذار تا روشنتر برایت بگویم: در میانه راه وقتی امام بر روی اسب به خوابی کوتاه فرو رفت و برخاست: «انالله واناالیه راجعون والحمدلله رب العالمین.» سوار من بی تاب پرسید: «جان من به فداتان پدرجان!چرا استرجاع فرمودید و چرا خدای را سپاس گفتید؟»
امام نگاهش را به نگاه علی اکبر دوخت و فرمود: «لحظه ای خواب مرا ربود و سواری را دیدم که پیام مرگمان را با خود داشت. می گفت این قوم روانند و مرگ نیز در پی ایشان. دریافتم که جانمان بشارت رحیل می دهد.»
سوار من،علی اکبر من، مژگان سیاهش را فرو افکند. با نگاه به دستهای پدر بوسه زد و گفت: «پدرجان!خدا هماره نگهبانتان باد!مگرنه ما برحقیم؟!»
پدر فرمود: «چرا پسرم!قسم به آنکه جانمان درید قدرت ا وست، و بازگشتمان به سوی او، ما حقیقت محضیم.» پسر عرضه داشت:« پس چه باک از مرگ، پدر جان!»
از این کلام با صلابت پسر، لبخندی شیرین بر لبهای پدر نشست. نه تمام صورت پدر خندید، حتی چشمهایش و فرمود: «خداوند برترین پاداش پدر به فرزند را به تو عنایت کند ای روشنای چشم من!» گریه نکن لیلا!آرام باش تا بگویم. این فقط یک رابطه از آن همه ارتباط بود، رابطه پدر با فرزند.اما چه پدری!وچه فرزندی!پدری که خود در برترین نقطه هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه تعالی نگاه می کند. پیوستن حر بن یزید ریاحی به امام درآن برهوت حقیقت و غربت معنویت، یک آیه بود در اثبات حقانیت اسلام. چرا که حر برای جنگ آمده بود، یا لااقل بستن راه بر امام. اما ارتباط امام را با پیامبر و مقام امام را در نزد خداوند و شان امام را در مسیر هدایت انکار نمی کرد. هنوز در جبهه مقابل بود که به امام گفت: «نماز را به امامت شما می خوانیم.»
و امام به علی اکبر گفت: «اذان بگو!»
چرا میان این همه قاری و مؤذن و نمازگزار، علی اکبر اذان بگوید؟ چه رابطه ای بود میان او و علی اکبر در این اذان؟ چه حسی را طلب می کرد از اذان گفتن علی اکبر؟ من که این لحن و رابطه را هیچ نفهمیدم.
گفتم شاید امام می خواهد خاطره حضور رسوالله را تجدید کند؟ شاید امام می خواهد اعتلای هماره اسلام را در قامت علی اکبرش ببیند. شاید امام می خواهد این روشن ترین نشانه جدش را به رخ خلایق بکشد. شاید امام می خواهد آخرین اذان این دنیا را از زبان محبوب ترین عزیزش بشنود. شاید امام می خواهد… من چه می فهمم!من چگونه می توانم بفهمم که وقتی علی اکبر نگاه در نگاه پدر، فریاد الله اکبر سر می دهد، از چه حکایت می کند. من چگونه می توانم بفهمم که این دو با نگاه از هم چه می ستانند و به هم چه می دهند. اما… اما کاش بودی به وقت لباس رزم پوشاندن علی. داماد را این طور به حجله نمی فرستند که امام علی اکبر مهیای میدان می کرد. با چه وسواسی هدیه اش را برای خدا آذین می بست. صحابی همه رفته بودند. یک به یک آمده بودند، اذن جهاد گرفته بودند و رفته بودند. امام، خود مهیای میدان شده بود، اهل بیت و بنی هاشم، پروانه وار گردش حلقه زده بودند و هر یک به لحن و تعبیر و بیانی، جان خویش را سد راه او کرده بودند. او اما نزدیکترین، محبوب ترین و دوست داشتنی ترین هدیه را برای این مرحله از معاشقه با خدا برگزیده بود. شاید اندیشه بود که خوبترهایش را اول فدای معشوق کند.
شاید فکر کرده بود که تا وقتی پسر هست چرا برادرزاده؟ تا وقتی هنوز حسین فرزند دار، چرا فرزند حسن؟ چرا فرزند عباس؟ چرا فرزند زینب!وشاید این کلام علی اکبر دلش را آتش زده بود که: «یا ابه لا ابقانی الله بعدک طرفه عین.»
پدر جان!خدا پس ازتو مرا به قدر چشم به هم زدنی زنده نگذارد. پدرجان!دنیای من پس ازتو آنی دوام نیارد!چشمهای من، جهان را پس از تو نبیند.»
در اینجا باز من رابطه میان این دو را گم کرده ام. کلام قربانی را پسر به پدر می گفت، اما نگاه طواف آمیز را پدر به پسر می کرد. علی اکبر بوسه لبهایش را به دست پدر می سپرد و حسین اما سر تا پای پسر را با نگاه غرق بوسه می کرد.
اهل خیام که فهمیدند علی اکبر، پروانه رفتن گرفته است، ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند. کاش می بودی لیلا!اما…اما نه… چه خوب شد که نبودی لیلا!تو کجا زهره به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر… چه می گویم علی اکبر!انگارکن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند. انگار کن زیبایی و عطر تمامی گلها را به یک گل بخشیده باشند. انگار کن تمامی سروهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا در یک قامت، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا دراین لحظات جانسوز وداع.
سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرده بود. رقیه گرد کفشهای برادر را می سترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمی کرد، ستایش می کرد. علی را نمی بوسید، می پرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانه وارد گرد او می گشت. من گفتم همین الان است که عباس برعلی اکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان آنها.
چه خوب شد که نبودی لیلا!کدام جان می توانستد درمقابل این مناسبات عاشقانه دوام بیاورد؟ بگذار از زینب چیزی نگویم. یاد او تمتم رگهای برا به آتش می کشد.
تو می خواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علی اکبر مادری کنی؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی؟ که وقت رفتن از مهر مادری سرشار کنی؟ که قدمهایش را به اشک چشم بشویی؟… ببین لیلا!تومی خواستی چه کنی که زینب برای این دسته گل نکرد؟ به اشک تمامی چشم مادران سوگند که تو هم اگر در کربلا بودی باز هم می گفتند، مادر این جوان زینب است. اما بگویم؟…بگذاربگویم لیلا!جانم فدای عظمت زینب. با گفتن این کلام اگر قرار است جانم آتش بگیرد، بگیرد. در کربلا می گفتند که آیا این دو نوجوان، این عون و محمد، این خواهزاده های حسین، مادر ندارند؟ چرا هیچ مادری صورت نمی خراشد؟ چرا هیچ زنی زمین را با ناخنهایش نمی کند. چرا هیچ زنی شیون و هلهله نمی کند؟ خاک زمین را به آسمان نمی پاشد؟ چرا حسین تنها مشایعت کننده این دو نوجوان است؟ فقط همین قدر بگویم که زینب با علی اکبر کاری کرد که حسین پا به میان گذاشت و میان این دو آغوش مفارقت انداخت. پیش از این هرگاه زنان و دختران خیام بی تاب می کردند، امام، علی اکبر به تسلی و آرامش می فرستاد، اما اکنون خود تسلی و آرامش بود که از میان رفت. اکنون که را به تسلای که می فرستاد؟ با دست و دل مجروح، کدام مرهم بر زخم که می گذاشت؟
زینب و دیگر دختران و زنان حرم، مانع بودند برای به میدان رفتن علی. یکی کمربندش را گرفته بود، یکی به ردایش آویخته بود، یکی دست در گردنش انداخته بود، یکی پاهایش را در بغل گرفته بود و او با این همه عاطفه بر دست و پا و ردا و گردن و کمر و شانه و دل، چگونه می توانست راهی میدان شود؟!
این بود که حسین، کار را با یک کلام یک سره کرد و آب پاکی را بر دستهای لرزان زینب و دیگران ریخت:- رهایش کنید عزیزانم!که او به خدا آمیخته شده است، به مقام فنا رسیده است و به امتزاج با پروردگار خویش در آمده است. از هم الان او را کشته عشق خدا ببینید. او را پرپر شده، به خون آغشته، زخم بر بدن نشسته و به معبود پیوسته بدانید. او این را گفت و دستهای لرزان دختران و زنان فرو افتاد و صیهه زینب به آسمان رفت و دلها شکسته شد و رویها خراشیده شد و مویها پریشان و چشمها گریان و جانها آشفته و نگاهها حیران.
اما نمی دانم که وقتی او لباس رزم بر تن علی می کرد، هم توانسته بود دست دل از او بشوید و او را رفته و رها شده و به حق پیوسته ببیند؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او کمربند «ادیم»به یادگار مانده از پیامبر را بر کمر فرزند، محکم می کرد به وضوح کمر خودش انحنا برمی داشت؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او مغز فولادی را بر سر او می نهاد و محاسن و گیسوان او را مرتب می کرد، محاسن و گیسوان خودش آشکارا به سپیدی می نشست؟ اگر چنین بود پس چرا وقتی او شمشیر مصری را بر اندام استوار پسر حمایل می کرد، چهارستون بدنش می لرزید؟ اگر چنین بود، پس چرا وقتی او رکاب گرفت برای پسر و پسر دست برشانه او گذاشت برای سوار شدن بر من، چرا پاهای حسین تاب نیاورد؟ چرا زانوهایش خم شد و چرا از من کمک گرفت برای ایستادن؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که به هم توان می بخشیدند و از هم توان می زدودند؟ این چه رابطه ای بود میان این دو که دل به هم می دادند و از هم دل می ربودند؟
این چه رابطه ای بود میان این دو که با نگاه،جان هم را به آتش می کشیدند و با نگاه بر جان هم مرهم می نهادند؟ نمی دانم؟ شاید هم قصه همان بود که حسین گفته بود. شاید هم حسین به واقع دست از او شسته بود.
من آنجا ایستاده بودم. پدر به علی اکبر گفته بود: «پیش رویم، مقابل چشمانم راه برو!»و او راه رفت. چه می گویم؟ راه نرفت. ماه را دیده ای که در آسمان چگونه راه می رود؟ چطور بگویم؟ طاووس خیلی کم دارد. اصلا گمان کن که سر و، پای راه رفتن داشته باشد!نه،پای راه رفتن، قصد خرامیدن داشته باشد….
و حسین سر به آسمان بلند کرد و گفت: «شاهد باش خدای من!جوانی را به میدان می فرستم که شبیه ترین خلق به پیامبر توست در صورت، در سیرت، در کردار، در گفتار و حتی در گامهای رفتار. تو شاهدی خدای من که ما هر بار دلمان سرشار از مهر پیامبر می شد، هر بار جای خالی پیامبر جانمان را به لب می رساند، هر بار آتش عشق پیامبر، خرمن دلمان به آتش می کشید، به او نگاه می کردیم. به این جوان که اکنون پیش روی تو راه می رود و در بستر نگاه تو راهی میدان می شود.»
اما نه ،گمان نمی کنم که حسین توانسته بود دست دل از او بشوید. دلیل محکم دارم برای این تعلق مستحکم. اما… اما وقتی تو این طور بی تابی می کنی، من چگونه می توانم حرف بزنم؟ ببین لیلا!اگربی قراری کنی ،اگر آرام نگیری، بقیه قصه را آنچنان از تو پنهان می کنم که حتی از چشمهایم هم کلامی نتوانی بخوانی. آرام باش لیلا!من هنوز از رابطه میان این دو محبوب تو چیزی نگفتم.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!
Print Friendly

درباره بیدل

بیدلی در همه احوال، خدا با او بود، او نمیدیدش و از دور «خدایا» میکرد
این نوشته در داستان, کتاب, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

1 پاسخ به مجلس پنجم: پدر، عشق و پسر

  1. سلام بیدل جان مرسی بابت قسمت ۵ کارت درسته

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green