السلام علیک یا امام رضا: خاطرات سفر معنوی من به مشهد مقدس


- 417 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.
السلام علیک یا علیبن موسیالرضا
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا معینالضعفا
با عرض سلام و خسته نباشید و عرض خدا قوت خدمت شما دوستانم در
شب روشن
امید که هرکجا هستید سالم و سلامت باشید.
همانگونه که پیش از این نیز به عرض شما رساندم اینجانب از طرف سازمان بهزیستی به مشهدالرضا مشرف شده بودم که این سفر چهار روز به طول انجامید.
در این پست قصد دارم خاطرات این سفر معنوی رو براتون بنویسم انشاالله که قسمت همه ی
شب روشنیها
بشه. خب میرم سر اصل مطلب البته این توضیح رو اضافه کنم که این جانب متأسفانه در توصیفات و آرایه ادبی و این حرفا دست به قلمم خوب نیست لذا اگه نوشته ی پیش رو مطابق سلیقه و پسند برخی ها نبود پیشاپیش عذرخواهی میکنم.

•سهشنبه ۲۶ آبانماه
امروز صبح که از خواب برخواستیم ساعت حوالی ۱۰ بود که آقای میثم قربانی که مسؤول کانون نابینایان شهرستان آمل هستند با من تماس گرفت و گفت که: ساعت حرکت از ۱۸/۳۰ به ۱۶/۳۰ تغییر کرد بنابر این شما ساعت ۱۶ بهزیستی
باشید. من حوالی ظهر جهت انجام کاری به بانک مراجعه کردم و بعد از ظهر ساعت یک ربع به ۱۶ با مادرم آژانس گرفتیم و مادرم که قرار بود به مدرسه ی دخترم مریم برود
آنجا پیاده شد و من همراه با آژانس در بهزیستی پیاده شدم, و با آمدن به بهزیستی و پیوستن به همراهانم در واقع رسماً سفر معنوی من آغاز شد. در آنجا اول با همراهانم
یعنی آقایان عزیزالله احمدی و رجب‌علی ذوالفقاری آشنا شدم و با هم گپ و گفت دوستانه رو آغاز کردیم, خاطرنشان میکنم که بنده به واسطه عضویت در کانون آقای ذوالفقاری
رو میشناختم و با ایشون ارتباط داشتم اما آقای احمدی رو با وجود آنکه بنا به گفته ی ایشون نزدیک به ۲ سالیست که در کانون هستند اما بنده سعادت آشنایی با ایشون
رو نیافتم. خلاصه بعد از نشستن و صحبت کردن یک دستگاه واحد برای انتقال ما زائرین که متشکل از خانمها و آقایان بودیم به ساری و طبعاً پیوستن ما به کاروان بهزیستی
استان مازندران آمد و ما با بدرقه ریاست محترم بهزیستی شهرستان آمل جناب آقای حسنزاده عازم ساری شدیم و حوالی ساعت ۱۸ بود که به بهزیستی ساری رسیدیم و جهت پیوستن
به کاروان استان مازندران در قسمت نمازخانه بهزیستی اجتماع کردیم و باهم نماز مغرب و عشا رو خوندیم. بعد از نماز جناب آقای جویباری که مسؤولیت این کاروان رو
بر عهده داشتند ضمن ایراد سخنانی در باب فضیلت زیارت آقا علیبن موسیالرضا و خوشآمد گویی به ماها اعلام کردند که این کاروان متشکل از ۱۲۰ نفر از اعضای بهزیستی
هست و طبعاً مدیریت و هماهنگی و در نتیجه خوب برگزار شدن این سفر معنوی نیازمند به همکاری و مساعدت تکتک اعضا میباشد و در نتیجه ایشون یعنی آقای جویباری در
این جلسه توجیهی ای که داشتیم نکاتی رو که میبایست جهت بهتر برگزار کردن این سفر رعایت کنیم رو به ما متذکر شدند و به هریک از ما کارتی رو دادند که در آن کارت
اسم و مشخصات ماها نوشته شده بود به همراه یک شماره ای که به هر یک از اعضا اختصاص داده شده بود مثلاً کارت من شماره اش ۱۰۶ بود که اعضا رو با کمک همین شماره
اختصاصی شناسایی و رصد میکردند. همچنین ایشون فرمودند که مقرر شده تا از این سفر فیلمی مستند تهیه بشه تا برای مدیر کل استان پخش بشه و جهت ساخت و فیلمبرداری
از این سفر هم از آقای محمد کاظمی که ایشون هم از اعضای بهزیستی استان بودن دعوت کرده بودند. خاطرنشان میکنم که اینطوری که من بعدها با آقای کاظمی صحبت داشتم
ایشون اهل شهرستان بابل هستند و از ناحیه یک دست دچار معلولیت هستند. در جلسه ای که باهم داشتیم آقای جویباری هر چند شهرستان رو بین چهار مددکاری که در این
کاروان حضور داشتند بعنوان سرپرست تقسیم کرد, مثلاً اگه اشتباه نکنم شهرستان آمل و بابل و فکر کنم نکا به سرکار خانم حسینی واگذار شد. بعد از سخنان آقای جویباری
و سخنان دیگر مسؤولینی که به جهت بدرقه این کاروان آمده بودند حوالی ساعت ۲۰/۳۰ دقیقه در همان نمازخانه شام صرف کردیم و ساعت ۲۱/۳۰ دقیقه چند دستگاه اتوبوس
برای انتقال این کاروان به مشهد مقدس آمد و هر چند شهرستان در یکی از این اتوبوسها سوار شدند و ما به طرف مشهد مقدس حرکت کردیم.
•چهارشنبه ۲۷ آبانماه
حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که به پایانه مشهد رسیدیم و از آنجا با هماهنگیهایی که از قبل صورت گرفت از اتوبوسها پیاده شدیم و با چند دستگاه واحد به هتل شهریار مشهد
که محل اسکان و استقرار این کاروان بود منتقل شدیم. خاطرنشان میکنم که فاصله ی هتل محل استقرار ما تا حرم مطهر آقا علیبن موسیالرضا کم بود بحدی که میشد پیاده
رفت. بعد از رسیدن به هتل, ساعت ۱۱ بود که در همانجا آقای جویباری جلسه ای توجیهی برگزار کردند و ضمن توصیههایی به ما در جهت رعایت برخی نکات اعضا رو به ترتیب
در اتاقهایی که برای گروهها هماهنگ شده بود انتقال دادند. خوشبختانه گروه ما مانند دیگر گروهها متشکل از جمعی صمیمی بود که اتفاقاً همین صمیمیت در بینمان سفری
خوب را برایمان رقم زد. در اتاق ما که در طبقه ۳ اتاق ۳۰۴ بود من و آقایان عزیزالله احمدی, رجب‌علی ذوالفقاری, محمد کاظمی بودیم که در این گروه ۴نفری من و آقای
ذوالفقاری نابینا بودیم و آقای کاظمی که بینا بودند و آقای احمدی که با یک چشم بینایی داشتند. ساعت ۱۱/۳۰ صبحانه خوردیم و ساعت ۱۳ برای صرف ناهار به سالن غذاخوری
رفتیم و بعد از ناهار برای استراحت به اتاقمان برگشتیم. البته من از آنجایی که صبحانه تکمیل خورده بودم لذا ناهار نتونستم بخورم و به دوغ اکتفا کردم. ساعت ۱۵
بود که آقای جویباری در جلسه ای توجیهی که برای اعضا برگزار کردند اعلام کردند که امشب از طرف سازمان به هریک از اعضا مبلغ ۱۰۰۰۰۰ تومان جهت کمک هزینه مشهد
اعطا خواهد شد و همچنین تا ساعاتی دیگر ما باهم به حرم مطهر مشرف خواهیم شد و بعد از اقامه نماز در آنجا و زیارت دیگر برنامه ای نداریم تا جمعه که چون شنبه
باید محیای رفتن شویم لذا جمعه غروب برای وداع به حرم رضوی میریم. بعد از سخنان ایشون و مداحی ایشون در باب امام رضا علیهالسلام حوالی ساعت ۱۷ همگی به حرم مطهر
رفتیم و بعد از اقامه نماز و زیارت به هتل برگشتیم. البته به علت ازدحام جمعیت من و همراهانم موفق به زیارت ضریح مطهر نشدیم و به سلام دادن خدمت حضرتش اکتفا
کردیم. بعد از بازگشت به هتل ساعت ۲۰ جهت صرف شام رفتیم و از آنجایی که بنده در صحبتهایی که تلفنی با دخترم داشتم قرار بود برایش عروسک و ساعت بخرم لذا از خانم
ملک خواستم تا برایم از بازار تهیه کنند. ایشون هم پذیرفتند. بعد از شام, به اتاقمان برگشتیم و مشغول گپ و گفت با دوستان شدیم که حوالی ساعت ۲۲ بود که همه به
قسمت پذیرش هتل جهت دریافت کمک هزینه مقرر شده رفتیم و وجوه نقدیمان رو دریافت کردیم. البته بعد از دریافت پول, من بعلت خستگی ناشی از پیاده روی در اتاق خوابیدم
و آقایان کاظمی و احمدی و ذوالفقاری اینطور که بعدها برام تعریف کردند به پیاده روی و بازار و گشت و گذار پرداختند.
•پنجشنبه ۲۸ آبانماه
ساعت ۶/۳۰ از خواب بیدار شدیم و بعد از نماز صبح ساعت ۷ برای صبحانه رفتیم, بعد از صبحانه من به اتفاق هم اتاقی هایم به حرم مطهر رفتیم و خوشبختانه در این مرتبه
با هر زحمتی بود موفق به استعلام ضریح مطهر شدیم و بعد از زیارت, نماز تحیت و مستحبی خواندیم و نمازهای ظهر و عصر رو در همان مکان مقدس با جماعت اقامه کردیم
بعد از نماز ساعت ۱۲/۳۰ به هتل برگشتیم. با توجه به آنکه نیم ساعتی تا زمان ناهار فرصت داشتیم لذا در همان قسمت پذیرش هتل نشستیم و من در آنجا از دوستان خودم
غافل نشدم و در این نیم ساعتی که زمان داشتم با کربلایی علی سعدالله‌خانی تلفنی صحبت کردم و با ایشون مشغول گفتوگو شدم. بعد از صرف ناهار, من به استحمام رفتم
و ساعت ۱۵ بود که دوستان من خواستند جهت گردش به بیرون بروند و همینطور به بازار هم سری بزنند. من بعلت خستگی و خوابآلوده بودنم با ایشان نرفتم و در اتاق ماندم
و خوابیدم. البته قبل از رفتن آنها سرکار خانم مَلِک به اتاق ما آمدند و چیزهایی رو که قرار بود برایم بخرند رو بهم دادند که من همینجا هم از ایشون تشکر میکنم.
بعد از رفتن دوستان من تا ساعت ۱۶ خوابیدم و بعد از بیدار شدن از خواب احساس تشنگی کردم و از همه مهمتر هوس کردم یه قهوه بزنم به بدن. لذا از آنجایی که تلفن
اتاقها داخلی بود من شماره ۰ رو گرفتم و به قسمت پذیرش هتل وصل شدم و سفارش قهوه دادم اونم دو فنجان, خانمی که پشت خط بود گفت که ظاهراً بچهها میگن قهوه ترک
داریم اما خیلی کم هست بنابر این نمیشه قهوه بخورم اما نسکافه داریم آیا میخوام؟ منم گفتم بله ۲فنجان لطفاً و گوشی رو قطع کردم دقایقی بعد خانمی با یک سینی
حاوی کتری آب جوش و شکر و یک بسته نسکافه به اتاق آمد و بنده خدا برام ۲فنجان درست کرد و منم زدم به بدن صاحب مرده ام خخخخ بعد از اتمام مراسم نسکافه خوری و
رفتن ایشون من مجدداً خوابیدم و ساعت ۱۷/۳۰ با سر و صدای آقای ذوالفقاری از خواب بیدار شدم. بعد از اقامه نماز و گپ و گفت با آقای کاظمی و تجلیل از مراسم نسکافه
خوری ساعت ۲۰ برای صرف شام رفتیم بعد از شام آقایان همراهم قصد داشتند به بیرون بروند و به اصطلاح کمی بگردند اما چون هوا سرد بود من با آنها نرفتم و به اتاقم
برگشتم. بعد از نیمساعت دیدم آقای کاظمی هم آمد و گفت که منم نمیخوام برم بنابر این باهم ماندیم و به گپ و گفتی دوستانه و تماشای تلویزیون مشغول شدیم ایشونم
مثل من قهوه میخورد و تصمیم داشتیم قهوه رو ردیف کنیم که حوالی ساعت ۲۳ بود که دوستان برگشتند و نقشه ما موکول به وقت دیگری شد. بعد از آمدن آنها آقای کاظمی
کمی از جمع خصوصیمان فیلم گرفت و باهم گفتیم و خندیدیم تا ساعت ۲۴ و بعد خوابیدیم یعنی حداقل من یکی خوابیدم اما بقیه رو نمیدونم.
•جمعه ۲۹ آبانماه
ساعت ۶ از خواب بیدار شدیم و بعد از نماز, جهت صرف صبحانه ساعت ۷ به سالن رفتیم بعد از صبحانه دوستان تصمیم داشتند ابتدا به بازار و سپس به حرم بروند لذا منم
با آنها همراه شدم منتها در بین راه فهمیدیم گویا امروز بازارها تا ساعت ۱۴ بسته هست و از این جهت طی سؤالاتی که از مردم میپرسیدیم گفتند بهتره الآن به بازار
مرکزی برویم. ما هم پرسان پرسان پیاده به بازار مرکزی رفتیم اما آنجا فهمیدیم این همه راه رو بیخود آمدیم چرا که اینجا فعلاً اون اقلامی که ما میخواستیم رو
نداشتند و بیشتر غرفهها بسته بودند. لذا به سمت حرم متمایل شدیم و حوالی ساعت ۱۱ به حرم رسیدیم ابتدا وضو گرفتیم دوستان خواستند جهت زیارت بروند که من به علت
ازدحام جمعیت با آنها به میل خودم نرفتم و در گوشه ای مشغول خواندن نماز تحیت و بعد از آن نمازهای قضایی که داشتم شدم. بعد از بازگشتشان از زیارت به اتفاق هم
در مراسم نماز جمعه که در آنجا به امامت امام جمعه مشهد مقدس جناب آقای حجتالاسلام والمسلمین علمالهدی برگزار شد شرکت کردیم و بعد از استماع خطبههای نماز جمعه
و اقامه نماز جمعه و نماز عصر, ساعت ۱۲/۵۵ به هتل برگشتیم. بعد از صرف ناهار آقای جویباری ضمن بیان این مطلب که فردا یعنی شنبه رأس ساعت ۵صبح حرکت خواهد بود,
از همه خواستند که رأس ساعت ۱۴/۴۵ دقیقه جهت برگزاری جلسه توجیهی و رفتن به حرم جهت وداع حاضر شویم. ما بعد از ناهار به اتاق آمدیم و از آنجایی که من پیش از
این هم به حرم رفته بودم و وانگهی امروز زیاد پیاده‌روی کرده بودم لذا ساعت مقرر علیرغم آنکه دوستانم رفتند من نرفتم و در اتاق ماندم و خوابیدم اما به آقای
کاظمی که با بچهها قرار گذاشتند بعد از حرم با آنها به بازار بروند سفارش کردم و مبالغی رو دادم تا برایم نخود و کشمش و…. بخرند. بعد از رفتنشان من تا ساعت
۱۸ خوابیدم و آنها آمدند و چیزهایی که میخواستم رو برام خریدند. بعد از خرید, مجدداً آقای کاظمی و دوستان همراهم که وسایل خودشان رو در اتاق گذاشته بودند دوباره
جهت خرید کفش به بازار رفتند. به پیشنهاد من و آقای کاظمی مقرر شد ۱ بسته قهوه هم تهیه کنند تا این شب آخری قهوه بخوریم. خلاصه قهوه خریدند و ما بعد از صرف
شام ظاهراً به پیشنهاد آقای ذوالفقاری مجدداً دوستان به بیرون و زیارت حرم رفتند و من به اتاقم برگشتم. ساعت ۲۳ بود که آمدند و من و آقای کاظمی و سایر همراهان
باهم قهوه خوردیم و بعد از قهوه خانم حسینی سرپرست گروه, جهت چک کردن مدارک آمدند و کارتهایی رو که در ساری به ما قبل از حرکت داده بودند رو از ما تحویل گرفتند
و کارتهای ملیمان رو که در هنگام تحویل دادن اتاقهایمان در هتل از ما گرفتند رو به ما تحویل دادند. بعد از رفتن خانم حسینی مجدداً آقای کاظمی مشغول گرفتن فیلم
از جمع خصوصیمان شد, جالب بود که در این بین آقای کاظمی از بچهها خواست تا شعری بخواند به نوعی هریک از بچهها نمیخواند مثلاً میگفت صدا ندارد یا بلد نیست یا…..
من خواندم و بنا به گفته آقای کاظمی که میگفت: صدای زیبایی دارم ازم خواست تا اشعاری در مدح آقا علیبن موسیالرضا بخوانم. بنابر این ابیاتی رو بهم تلقین میکرد
و منم با صدای نه چندان زیبایم میخوندمشون و او هم ضبط میکرد میگفت این کار رو رو فیلم مستندش میکس میکنه و میده به مدیر کل. خلاصه ساعت ۱بامداد خوابیدیم و
من ساعت رو کوک کردم تا ساعت ۴ از خواب بیدار بشیم.
•شنبه ۳۰ آبان ماه
صبح ساعت ۴صبح از خواب برخواستیم و ساعت ۴/۳۵ دقیقه همگی با ساکها و وسایلی که خریده بودیم از اتاقهایمان خارج شدیم و به قسمت پذیرش هتل رفتیم, بعد از چک کردن
مدارک و کنترل وسایل اعضا و مابقی کارهای مربوطه اتوبوسها جهت انتقال ماها به استان مازندران آمدند و نهایتاً ما ساعت ۶/۱۰دقیقه در اتوبوس مربوط به خودمان نشستیم
و به طرف استان مازندران حرکت کردیم. ساعت ۱۲/۳۰دقیقه در چمن‌بید ناهار خوردیم و مجدداً به راهمان ادامه دادیم و ساعت حدوداً ۱۸ بود که به استان مازندران رسیدیم
و ابتدا آقای جویباری در داخل ماشین ضمن خداحافظی از اعضا از همکاری بچهها تشکر کردن و ابراز امیدواری کردند که انشاالله بزودی بتونند مقدمات سفر به کربلای
معلی رو فراهم کنند بعد از صحبتهای آقای جویباری ابتدا اهالی شهرستان نکا پیاده شدند و آنگاه حوالی ساعت ۲۰ بود که ما در ساری از اتوبوس پیاده شدیم و سوار یک
دستگاه واحد شدیم تا ما رو به آمل منتقل کند, البته آقای کاظمی هم با ما همراه شد و در شهر بابل از ما جدا شد و ما همه در میدان هزار‌سنگر آمل پیاده شدیم و
از آنجا با آژانس به خانههایمان آمدیم و به این ترتیب سفر ۴ روزه ما هم با همه خاطراتش به پایان رسید.

خب دوستان خاطراتم تمام شد و امیدوارم پسندیده باشید تا سلامی دوباره: خدانگهدار.

یک نفر این پست رو پسندیده!
Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در حرفای خودمونی, خاطرات, درد دل, سرگرمی, شاد, مذهبی ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به السلام علیک یا امام رضا: خاطرات سفر معنوی من به مشهد مقدس

  1. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

    سلام.
    ایول خوشم میاد بدون هیچ کم و کاستی همشو نوشتیاا.
    عالی بود.
    چیزی که از شخصیتت دستگیرم شد این بود که زیاد میخوابی خخخ.
    نگفتی به یاد ما هم بودی.
    نامرد چرا بمن زنگ نزدی هان.
    به علت زنگ نزدن در مشهد به مدیر ارشد,
    اکانت شما به مدت ۱۲۰ سال مصدود شد.
    لطفا با نامهای دیگر در این سایت ثبت نام نکنید.
    خخخخ.

  2. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    پس از خونتون با من حرف میزدی؟
    پسر کلا خابیدی که!

  3. شفیعی می‌گوید:

    سلام زیارتتون قبول خوش به حالتون مشهد رفتین من دو ساله مشهد نرفتم.

  4. ثنا می‌گوید:

    سلام زیارت قبول انشا الله روزی هرکی میخواد و حتی نمیخواد اما به صلاحشه و مثل من روزی بخاطر دوری و شرایط خاص مثلن مالی براش مهم نبود که بره اما این براش بهتره بشه
    من که الان دیگه دلم میخواد هر سال برم و براش برنامه ریزی میکنم جدای از برنامه هم میگم کاش میشد سالی چند بار بیام توی این بهشت و امیدوارم که خیلیهای دیگه مثل ما مزه این حلاوت رو بچشن و طالبش باشن و در زندگی شون تحول و خوشی به وجود بیاد به برکت امام رضا
    اعتقادم هم اینه وقتی آدم اراده کنه و اونام توی تقدیرش بنویسن دیگه نمیشه و پول نداریم و این حرفا معنی نداره
    دو سوال یکی اینکه چرا امام رضا غریب الغرباست مگه نه اینکه ایرانیها بیشتر از کسای دیگه و در جاهای دیگه امام شون رو احترام میکنن
    و آیا درسته که حرم رضوی رو هم برای زیارت راحت تر مردم و رعایت نوبت نرده گذاری کردن
    ممنون از خاطره انشا الله گزارش کربلا رو هم بنویسید
    اگر من بودم غیر از حرم و هتل جهت استراحت و کسب انرژی برا رفتن به باز حرم هیچ جا نمیرفتم
    البته بازار و تفریحم خوبه اگه سفر یه هفته کمتر نباشه
    فقط خدا زود به زود ببخشه

    • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام ثنا خانم.
      خیلی تشکر از اینکه نظر گذاشتید.
      با تمامی حرفاتون موافقم انشاالله خدا تو تقدیر همه ما زیارت اهل بیت پیغمبر از جمله آقا علیبن موسیالرضا رو فراهم کنه و بنویسه. واقعاً هم همینطوره کافیه فقط خدا و اهل بیتش بطلبند مابقی خودش خودکار جور میشه جوری که شما اصلاً متوجه نمیشی چی به چیه و تا بیای بفهمی تو حرم اهل بیت علیهمالسلام هستی و اشک شوق میریزی.
      در مورد سؤالاتتون هم باید بگم بابت سؤال اول تا آنجایی که اطلاعات ناقصم بهم میگه شاید به این خاطر که آقا از اهل بیتشون دور بودند ایشون رو غریب لقب دادند که در همین راستا روزه خوانها مطالبی سوزناک هم بیان میکنند که نه اینجا مجال بیانش هست و نه من تخصصی در روزه دارم. در مورد سؤال دوم هم باید بگم بله درسته. نرده نصب کردند البته میگن تو قسمت خانمها این حساسیت روی نظم بیشتر دارند حالا من دقیق نمیدونم این رو قطعاً خانمها میتونند بهتر نظر بدن اما به من اینطور رسوندند.
      از کربلای حسین گفتید, البته من همانطوری که تو شناسنامه ام نوشتم سال ۹۰ به کربلا مشرف شده بودم اما متأسفانه بعلت گذشتن ۲سال خاطراتش دقیق یادم نیست انشاالله سعی میکنم با بقول روانشناسها خود هیپنوتیزم خاطرات دقیقش رو به یاد بییارم و به رشته ی تحریر دربییارم. چرا که همین خاطرات معنوی هستند که ماندگارند.
      تشکر از شما.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green