به مناسبت شهادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت آقا امام رضا علیهالسلام: داستانهایی از زندگانی با برکت آن حضرت به همراه دانلود صلوات مخصوص آن حضرت


- 309 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.

السلام علیک یا علیبن موسیالرضا

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا معینالضعفا

….
سلام, سلامی از سر صدق و صفا خدمت شما عزیزان بازدید کننده
سالروز شهادت مظلومانه حضرت امام رضا علیهالسلام رو خدمت تکتک شما دوستان تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
بهمین مناسبت تعدادی داستانهای آموزنده از زندگانی با برکت و نورانی ایشون رو که از یکی از پایگاههای اینترنتی گردآوری کردم رو واستون اینجا قرار میدم و امیدوارم همه ی ما همواره در زندگانی خودمون این بزرگواران رو الگوی خودمون قرار بدیم.
خب قبل از اینکه برم
خب اگه اجازه بدید اول میخوام مطلبم رو با ذکر صلوات مخصوص حضرت آقا علیبن موسیالرضا علیهالسلام متبرک کنم.
البته حیفم اومد این نکته ی کوچولو رو هم ننویسم شاید دوستان بدونند اما تکرارش شاید خالی از لطف نباشه و اون نکته هم اینه که دوستان و مشتاقان حضرت میتونند از راه دور و تلفنی هم زیارت کنند فقط کافیه با شماره گیری ۰۵۱۳۲۰۰۳۳۳۴ با تلفن ثابت یا موبایلتان به تلفن گویای مربوطه متصل شوید و مجازی حرم حضرت رو زیارت بفرمایید. خب پیشاپیش زیارت همه تون قبول.

اللهّمَ صَلّ عَلی عَلیبنْ موسَیالرّضا المرتَضی الامامِ التّقی النّقی و حُجّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری الصّدّیق الشَّهید صَلَوهَ کثیرَهً تامَهً زاکیَهً مُتَواصِلهً مُتَواتِرَهً مُتَرادِفَه کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ

ترجمه فارسی:

خدایا* رحمت فرست بر علیبن موسیالرضا امام با تقوا و پاک و حجت تو بر*هر که روی زمین است و هر که زیر خاک، رحمت بسیار و تمام با برکت و پیوسته و پیاپی و دنبال هم چنان بهترین رحمتی که بر یکی از اولیائت فرستادی.

دانلود فایل صوتی
خب اینک میپردازم به داستانها و مطالبی که قصد دارم با شما دوستانم به اشتراک بذارم

زندگانی حضرت امام رضا (ع) پر است از لحظاتی نورانی و شگفت انگیز که دل شیفتگان را آکنده از محبت می کند. در ادامه چند داستان از کتاب
•«دیوان خدا»
نوشته
•نعیمه دوستدار
که براساس منابع موثق تدوین یافته، تقدیمتان می گردد:
•۱٫ نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آله:
مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا (ع) رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت: «آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم (ص) است که از اجدادم به من رسیده است».
حضرت رضا (ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».
مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت.
امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هر سه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر (ص) روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.
•۲٫ صحبت گنجشک با امام علیه السلام:
حضرت رضا (ع) در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پر کشید و کنار امام نشست.
نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.
امام (ع) حرکتی کردند و رو به من فرمودند: « سلیمان! … این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زود باش به آن ها کمک کن!…
با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخورد کرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم…
با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم… آیا این کافی نیست؟!»
•۳٫ میهمان دوستی امام علیه السلام:
مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».
امام رضا (ع) فرمودند: «خوش آمدی!»
مرد گفت: «ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبور کرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».
امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».
در این هنگام روغن چراغ گرد سوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد.
مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».
امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».
•۴٫ ابرهای سیاه:
از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا (ع)؛ نه!… فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.
آن روز صبح به همراه امام رضا (ع) از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می شد اگر می توانستم امام را آزمایش کنم.
در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!… چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»
فکر کردم که امام با من شوخی می کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست…».
هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان
به طرف ما می آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.
•۵٫ شربت گوارا:
به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که
صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»
خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز
کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.
نه! نمی شد. اصلاً نمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره
تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: و به خادمشان فرمودند: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».
وقتی خادم برای امام رضا (ع) آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود
یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا (ع) ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت دراز کردم.
امام فرمودند: شربت گوارایی است. بنوش ابو هاشم!… بنوش که تشنگیت را از بین می برد.
•۶٫ شما امام من هستید:
بعد از شهادت امام کاظم (ع)، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.
یک روز، کنار کعبه، علی بن موسی الرضا (ع) را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا (ع) اشاره ای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».
خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبوده ام و با صدای بلند چیزی گفته ام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لب هایم هم تکان نخورده اند. با شرمندگی به امام
رضا (ع) نگاه کردم و گفتم: «آقا!… گناه کردم… ببخشید!… حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».
حرف «ابن ابی کثیر» که به این جا رسید، نگاهش کردم … بغض راه گلویش را گرفته بود.
•۷٫ آخرین طواف:
حضرت جواد (ع) پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا (ع) به زیارت خانه خدا می رفتیم. خوب به یاد دارم…
حضرت جواد را روی شانه ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجر الاسود» بایستیم. اوّل حرفی نزدم، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج می زد. به زحمت امام رضا (ع) را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود
را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.
«پسرم! چرا با ما نمی آیی؟»
«نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می آیم».
«بگو پسرم!»
«پدر! آیا مرا دوست دارید؟»
«البته پسرم!»
«اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می دهید؟»
«حتما پسرم».
«پدر!… چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».
سکوت سنگینی بر لب های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم
طاقت بیاورم و… .
•۸٫ سؤالی که فراموش کرده بودیم:
من و «احمد بَزَنطی» در دِه صَریا در مورد سن حضرت رضا (ع) صحبت می کردیم. از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم، یادآوری کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.
روزی توفیق دیدار امام، نصیب مان شد. آن موقع، ما جریان سؤال از سن امام را به کلّی فراموش کرده بودیم، امام به محض این که احمد را دید، پرسید: «احمد! … چند سال داری؟»
احمد گفت: سی و نه سال. امام فرمود: «امّا من چهل و چهار سال دارم».
•۹٫ به سوی شهر غربت:
روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه های جدایی بودند. وقتی
خواست با تربت پیامبر (ص) وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایی را نداشت.
طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام،
دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب هایم نشست. امام فرمودند:
«خوب مرا نگاه کن!… حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست… سجستانی!… بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد».
•۱۰٫ گلیم کهنه اتاق:
کنار امیرالمؤمنین علی (ع) نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند:
«نعمان!… سال ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده ای شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، علی است. اسم پدرش هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است.
این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید… به خاطر پسرم علی».
حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!… امّا من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا (ع) را زیارت کنم؟
باید به خاطر دلم و برای محبتم به اهل بیت (ع) او را زیارت کنم».
به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می کرد.
•۱۱٫ در یادِ مایی:
تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا (ع) را ببینم. می خواستم
خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.
زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً
به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا (ع)، اشاره کردند که گوشه سجاده ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود.
نوشته ای هم کنار پول ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه، محمد رسول اللّه، علی ولی اللّه». و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما
تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه اش هم خرجی خانواده ات است».
•۱۲٫ کوه و دیگ:
همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «دهِ سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».
امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست شان مقداری از خاک را گود
کرده بود و چشمه ای ظاهر شده بود.
وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ های سنگی می ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:
«خدایا!… غذاهایی را که مردم با دیگ های این کوه می پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»
فکر می کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده
باشد.
روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می خواهد قبر هارون را
زیارت کند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند.
بعد رو به ما فرمودند:
این جا قبر من خواهد شد… شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد… و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.
بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

لینک منبع

۳ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در داستان, دانلود, زندگینامه, صوتی, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به به مناسبت شهادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت آقا امام رضا علیهالسلام: داستانهایی از زندگانی با برکت آن حضرت به همراه دانلود صلوات مخصوص آن حضرت

  1. ali.gentleman می‌گوید:

    سلام من هم شهادت مظللومانه آقارو تسلیت میگم و سپاس بخاطر این پست

  2. وحید خورشیدی می‌گوید:

    سلام آقا مهدی خیلی داستانهای جالبی بود بعضیهاش هم غمناک بود
    حالا من این سوال توی ذهنمه که چرا اگه امامان ما قبل از اتفاقات از همه چی خبر داشتن و علم غیب شاملشون میشد از حوادث جلوگیری نمیکردن یعنی دلیلش این بوده که خدا این سرنوشت رو براشون رقم زده بوده و میخواستن مطابق با خواست خدا عمل کنن؟

    • مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام وحید جان از دیدگاهت ممنونم.
      پاسخ سؤالت دقیقاً همین چیزی هست که گفتی. ائمه راضی به رضای الهی بودند. همانطوری که امام حسین هم با آنکه هنگام خروج از مکه دقیقاً میدونستند که شهید میشن و حتی دقیق محل شهادت خود و یارانشون و کیفیت شهادت هریک رو بهشون گفتند و نشون دادند. و با وجود آنکه در صحرای کربلا در روز عاشورا خدا به وسیله فرشته وحی به امام حسین سلام رسوندن و فرمودند که شما از امتحانم سربلند بیرون آمدی من ازت راضیم و جنیان رو به امداد حضرت فرستادند آنهم جنیانی که تعداد آنها میگن بیشتر از لشکر دشمن بود و حتی من شنیدم که میگن پشتسر هر دشمن یه جن بود تا با اشاره امام حسین گردن اون رو بزنه اما آقا فرمودند نه من راضیم به رضای خدا و دوستدار خدا و راهش هستم و امداد جنیان رو نپذیرفتند و ضمن تشکر از اونا ردشون کردند.
      حتی الآنم از بزرگان اهل معرفت ما کسانی هستند که با علم لدنی خود حوادث و مقدرات رو میدونند اما خواست خدا مقدم بر همه چیز هست این اشخاص کم نیستند نظیر آیتالله حسنزاده ها و آیتالله صمدی ها.

  3. رهگذر می‌گوید:

    سلام آق داداش
    بپر برو عکستا درست کن که نصفی از کله ت نیس تو عکس… فک کنم سیستم همیچینیش کرده..خود بخود ویرایشت کرده… رضایی ام همین مشکلا داش نیمیدونم چیطوری حلش کرد…
    بابت پستم ممنون… زحمت کشیدی…

  4. سلام مهدیجان! واقعا داستانهای زیبایی بود مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green