سوار بر پرنده زیبای خیال!…


- 555 بازدید

سوار بر بال های پرنده ی زیبای خیال, باز به خاطرات گذشته میروم!.
به خاطراتی که تا قبل از همراه شدن با این پرنده قشنگ, خیلی مبهم, مثل چراغی که از دور سو سو بزند, به یادم میآیند.
ولی آن زمان که من و پرنده ی خیال همراه هم میشویم, این خاطرات چنان به من نزدیک میشوند که گویی, همین امروز اتفاق افتاده اند!…
پرنده خیال مرا روی بال های بلند خود سوار کرده, به کنار او میبرد.
روی یک تخت چوبی زیر سایه بان خوابیده است. صدای نفس های آرام و منظم و در عین حال, کودکانه اش را میشنوم.
از خواب بیدار میشود!. آه!. او از آن گروه آدم هاست که وقتی از خواب بیدار میشود, تا یکی دو دقیقه گیج و منگ است.
شاید به دلیل گیجی یا شاید به دلیلی دیگر متوجه نشد که جایی خوابیده که از زمین ارتفاع دارد. صدای پرت شدنش از ارتفاع تخت و برخورد پیشانیش با زمین را میشنوم!.
منتظرم بعد از شنیدن صدای افتادنش, صدای گریه اش را هم بشنوم. ولی عجیب آن که گریه نمیکند.
با یکی از دست های کوچکش پیشانی ورم کرده خود را نوازش میکند و با دست دیگر, روی زمین دنبال کفشش میگردد!.
به زحمت یک لنگه کفش را زیر سایه بان پیدا میکند و برای یافتن لنگه کفش دیگر, همانطور که با دست روی زمین را جست وجو میکند, از محیط سایه بان خارج میشود.
آفتاب به سنگ ریزه ها تابیده, آنها را طوری داغ کرده که پوست را میسوزاند.
کاش میتوانستم به او بگویم, نه… دست هایت را اینجا روی زمین نگذار. دست هایت میسوزند!…
از این که کودک, تا این اندازه صبور است تعجب میکنم!. با وجود این که حرارت سنگ ریزه های داغ و آفتاب خورده, دست و پایش را میسوزاند, گریه نمیکند. اگر خوب نگاهش کنی, شاید بتوانی غم نهفته در قلبش را در صورتش ببینی…
او به جست وجوی خود ادامه میدهد, اما رفیق همیشگی من خیال, میفهمد که دیگر تاب تحملم تمام شده. پرواز میکند و مرا هم با خود میبرد!…

هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهااا. آخ جوووووووون میخوام برم اسب سواری!.
دختر بچه ای کوچک در خیالم مجسم میشود که شادی کنان, به سمطی میرود که باید محل نگه داری اسبش باشد!. چهره خیلی زیبایی دارد. اما سؤالی مدام در ذهنم تکرار میشود و جوابش را نمیابم:
چرا با وجود زیبایی, چهره او گیرایی لازم را ندارد؟
همراه با صدای خنده و شادی دختر بچه, دو صدای دیگر به گوشم میرسد: صدای نعره گاو ماده آماده دفاع و صدای جیغ پیرزنی که باید, مادر بزرگ دختر کوچولو باشد!. فروغم؟ چرا تنها اومدی اینجا ننه؟ اگه این گاو لعنتی شاخت میزد, جواب باباتو چی باید میدادم؟
دختر کوچولو به دلیلی که خودش نمیدانست چه بود, گاو ماده را بجای اسبش اشتباه گرفته بود و اگر مادر بزرگ مهربان با وجود سن بالا, خودش را با چالاکی به او نرسانده بود, احتمال کشته شدنش میرفت!.
وقتی پرنده خیال اشک هایم را دید, دلش به حالم سوخت و خواست از آن صحنه دورم کند. بال هایش را گشود و پرواز کرد!. ایمان دارم که هیچ پرنده ای, با سرعت پرنده خیال, نمیتواند پرواز کند.
غروب یک روز گرم تابستان است. دختر بچه های کوچولو و ناز, در کوچه دور هم جمع شده, مشغول بازی هستند. یک نفرشان چقدر برایم آشناست!. نمیدانم چرا, حس عجیبی به من میگوید, یک آشنایی عمیقی بین من و اوست!.
بچه ها؟ الآن وقت شش خونه بازیه…
این کلام, چنان غمی بر چهره دختر کوچولوی آشنای من نشاند, که قادر به وصفش نیستم!. باز او به دلیلی که نمیدانست چیست, قادر به شش خانه بازی کردن نبود…
بچه های دیگر به بازی ادامه دادند و آشنای من راه خانه را در پیش گرفت…
و باز من هستم و خیال و دختر کوچولویی به اسم فروغ.
او کنار آقایی جوان و مهربان نشسته است!.
تمام سؤال هایی را که در این ۶ سال که از زندگیش میگذرد برایش بی جواب مانده, جمع کرده و یکی یکی آنها را از آن آقای جوان میپرسد.
آقا اجازه؟ چرا من نتونستم اون روز روی زمین, کفشمو پیدا کنم؟ وقتی مامانم اومد خیلی زود تونست لنگه کفشمو پیدا کنه و بهم بده…
آقا اجازه؟ چرا من نتونستم اون روز که خونه مادر بزرگ بودم, بفهمم که اون که دارم به سمطش میرم, اسبم نیست؟
آقا اجازه؟ چرا بچه های کوچه, موقع ۶ خونه بازی, منو تو بازی راه نمیدن؟
آقا معلم جوان و مهربان, دست نوازشی به مو هایش کشید و جواب تمام سؤال هایش را با بردباری و مهربانی داد!… جواب تمام سؤال ها, تنها یک چیز بود: دخترم, تو از نعمتی به اسم دیدن, از عضوی به نام چشم محرومی!…
حالا دیگر, هیچ چیز مبهم نبود. نه برای من و نه برای آن دختر کوچولو…
اما در آمدن همه چیز از حالت ابهام, موجب نمیشد که من و دوست همیشگیم خیال, بتوانیم دختر کوچولو را رها کنیم… هر جا که میرفت, ما مثل سایه دنبالش بودیم. ما با او بودیم و روز به روز بزرگ شدنش را میدیدیم!.
او ۸ ساله شد!. حالا دیگر چیزی برایش مبهم نیست ولی با این وجود, گویی هنوز آن بی خیالی سابق در وجودش هست!.
او سوار بر یک اسب نیلی, مشغول تاخت و تاز است…
صدای خنده هایش, صدای شاد کودکانه اش را که در آن شادی موج میزند را به وضوح میشنوم!.
او شادی کنان به سمط مقصدی میرود که خودش نمیداند کجاست. من سوار بر بال های پرنده خیال, به دنبالش میروم!.
اسب نیلی, تاخت و تاز کنان فروغ را با خود به کنار رودخانه پایین دست مذرعه پدرش میبرد!. اگر او از نعمت دیدن محروم نبود, میتوانست اسب را طوری هدایت کند که به سمط رودخانه نرود!. ولی چون از نعمت دیدن محروم بود نتوانست به موقع جلو اسب را بگیرد!…
اسب وارد رودخانه شد و شروع به شنا کرد. دلهره ای عجیب تمام وجودش را فرا گرفت ولی با خود گفت: نه. هیچ مشکلی نیست. تا من سوار اسب هستم, خطری تحدیدم نمیکند…
اما او در این مورد اشتباه میکرد!. اسب برای این که بتواند راحت تر شنا کند و خود را به آن طرف رودخانه برساند, تکان شدیدی به خود داد و دختر کوچولوی آشنای من که کوچک تر از آن بود که بتواند در مقابل تکان های اسب, خود را نگه دارد. به داخل رودخانه افتاد!…
آن چه که موجب شد او در این اتفاق جان خود را از دست ندهد, وجود نیزار های داخل رودخانه و عموی مهربانش بود. او دستش را به نی هایی که از رودخانه سر برآورده بودند گرفته, سرش را بالا نگه داشت و عمویش هم که آن حوالی, مشغول درو گندم ها بود, از همان لحظه که اسب وارد رودخانه شد, دوان دوان خود را به رودخانه رسانده, در آب شنا کرد که خود را به دختر کوچولوی برادرش برساند!…
فروغ بزرگ شد. حالا او یک دختر نو جوان ۱۵ ساله است. صدایش را میشنوم که به همان آقای جوان و مهربان که حالا دوران عنفوان جوانی را گذرانده میگوید:
من رشته علوم انسانی را دوست ندارم. چرا؟ چرا فقط رشته علوم انسانی؟
من دلم میخواهد در رشته های فنی درس بخوانم. دلم میخواهد یک طراح مد و لباس موفق باشم.
چرا اجازه ورود به رشته دلخواهم را ندارم؟
صدای بغض آلود معلم مهربان را میشنوم.
تو از نعمت دیدن محرومی دخترم. اگر وارد رشته طراحی لباس شوی, نمیتوانی ادامه تحصیل بدهی و شاید, هرگز نتوانی به یک دانشگاه سطح بالا, دانشگاهی که مورد قبولت باشد راه پیدا کنی!…
این اولین بار بود که صدای گریه ی فروغ را بخاطر موضوعی مربوط به ندیدن میشنیدم. اولین بار بود که گرمی اشک هایش را بخاطر موضوعی مربوط به ندیدن, روی گونه هایم احساس میکردم!…
کاش خیال دست از سرم بر میداشت. کاش میفهمید که من برای فراموش کردن این خاطرات, سال ها با خودم جنگیده و تلاش کرده ام. پس نباید این طور, با نهایت بی رحمی. مرا با خود به آن روز ها ببرد!…
بعضی وقت ها با خودم میگویم: کاش هرگز. هرگز آن دختر کوچولو بزرگ نمیشد!.
تا آن زمان که بچه بود مشکلات مربوط به ندیدن برایش خیلی خیلی کم رنگ بود ولی حالا که بزرگ شده, گاهی شکستن غرورش بخاطر ندیدن, طوری ناراحتش میکند که با تمام وجود در قلبش احساس درد میکند!.
فروغ با رتبه ای مورد قبول خودش و خانواده اش در کنکور سراسری, وارد دانشگاه اصفهان شد. دانشگاهی, مورد قبول, در یکی از شهر های مورد علاقه اش.
حالا با خودم فکر میکنم, آیا آن روزی که بخاطر قبولی در دانشگاه اصفهان شادی میکرد, میتوانست حدث بزند که در یک روز قشنگی مثل امروز. روز بعد از یک شب برفی, در چنین هوای مطبوعی, در شهری به بزرگی اصفهان تنها قدم بزند؟؟؟
حالا دیگر آن آقا معلم دل سوز و مهربان کنار فروغ نیست و فروغ کوچولویی که حالا دختر جوانی شده, سؤال هایش را از من میپرسد و این من هستم که باید به او جواب دهم!…
چرا من نمیتوانم در فروش گاه های بزرگ, به راحتی آن چیز هایی را که میخواهم پیدا کنم؟
چرا گاهی اوقات, آن چه از داخل قفسه فروشگاه بر میدارم, دقیقا آن برندی نیست که میخواهم؟
چرا وقتی خط چشم میکشم, آن زیبایی لازم را به چشم های من نمیدهد؟
چرا من نمیتوانم به صورت کاملا مستقل, برای خودم لباس های قشنگ و با رنگ های متناسب بخرم؟
چرا بعضی از مردم, زمانی که مرا میبینند و از پشت سرم قدم بر میدارند, همچون زمانی که از پشت سر یک جنازه قدم بردارند, لا اله الا اللهی میگویند و آرام اشک چشم هایشان را پاک میکنند؟
چرا موقع امتحانات, بجای این که مثل همه, نگران نمره هایم باشم, بیشتر باید نگران این باشم که کسی پیدا شود, سؤال های امتحانی را برایم بخواند و جواب های مرا بنویسد؟
چرا باید برای آشپزی کردن در خوابگاه, ۲ برابر آدم های عادی وقت بگذارم؟
چرا آن شب, بجای نمک, از رنگ غذا استفاده کردم و زمانی فهمیدم اشتباه کرده ام که دیگر کار از کار گذشته بود؟
چرا امروز, در این هوای مطبوع و دل انگیز, من باید تنها قدم بزنم
چرا چهره ی من, آن گیرایی را که باید ندارد؟
چرا من برای پر کردن فرم مشاوره, محتاج همراهانم بودم که یکی از آنها به خودش اجازه بدهد که با نهایت بی رحمی به من بگوید: اگر ما برای پر کردن این فرم برای تو وقت بگذاریم, به غذا نمیرسیم. تو فردا برای پر کردن فرم, خودت تنها بیا؟
چرا من نمیتوانم کار ساده ای مثل انتخاب عکس پروفایلم را خودم انجام دهم؟
آخرین سؤالش در گوشم میپیچد. طوری که حس میکنم, انعکاس صدایش تا ابد در گوشم است!…
من به جرم تنهایی متفاوتم, یا به جرم تفاوت تنها!…
جوابی ندارم که به سؤال هایش بدهم… جوابی نیست, جز سکوت, سکوت و باز هم سکوت

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره فروغ پرویزی

من فروغ پرویزی. در آخرین ماه بهار, سال 1371 در شهر اقلید, یکی از شهر های کوچک استان فارس به دنیا آمدم. از بدو تولد نابینای مطلق بودم و به قول یکی از دوستان صمیمی به عکس اسمی که برایم انتخاب کردند, چشم هایم فروغی نداشت. عاشق طبیعت و سفر کردن هستم و آن چه که بیشتر از همه در نظرم خواستنیست, شنیدن صدای آب و پرندگان و بوییدن عطر گل ها و گیاهان در طبیعت است. برایتان آرزو میکنم: در دنیایی که دیگران میدوند, برای زنده بودن. شما آرام, قدم بردارید برای زندگی کردن!.
این نوشته در خاطرات, درد دل ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

31 پاسخ به سوار بر پرنده زیبای خیال!…

  1. شهاب می‌گوید:

    سلام خانومه پرویزی .
    ورودتون رو به سایت خودتون خوش آمد عرض میکنم انشا الله که همواره موفق و شاد باشید .
    متن و نوشته ی بسیار زیبا و با صحنه پردازی عالی و حسی رو که منتقل میکنه کاملا یه حس واقعی و در دست رس هست .
    یعنی خیلی راحت میشه در ذهن پردازشش کرد و به مقصد رسید .
    تشکر از شما

  2. محمد رضا خوشی می‌گوید:

    سلام فروغ خانم
    اول خو بهتون تبریک میگم و خوش آمد
    بعد این که
    خیلی قشنگ بودن خاطره های بچه گیتون
    راستی مدال نقره هم یادت نره
    البته باید طلا بهم بدی
    چون شهاب زرنگی کرده اینجا
    خب
    مرسی از پست

  3. میلاد نصرتی میلاد نصرتی می‌گوید:

    منم ورود شما رو به شب روشن خوشآمد میگم. به شدت زیبا بود

  4. باران می‌گوید:

    سلام فروغ عزیز خوش اومدین

    زیبا بود زیبا

    موفق باشید

  5. شفیعی می‌گوید:

    سلام فروغ جان زیبا نوشتی.
    فروغ عزیز ما محکوم به ندیدن هستیم و برای چراهایی که نوشتی جز دلیل “ندیدن” جواب دیگه ای نمیشه داد.. من خوشم نمیاد از حرفای دلخوش کننده و آرمانگرایانه دلم میخواد واقعگرا باشم و باشیم.«نمیبینیم» اگر تلاش کنیم این واقعیت رو به خودمون بقبولونیم این چراها رو اگرچه جواب نمیدیم ولی حل میکنیم و راه مقابله باهاشون رو یاد میگیریم و از راه دیگه ای سعی میکنیم بهشون دست پیدا کنیم.. اگر همچنان من و شما بشینیم از موقعیتمون و جایگاهی که ناخواسته درش قرار گرفتیم شکایت کنیم نه به جایی میرسیم و نه محللی برای حل مشکلاتمون مییابیم.. به امید روزی که من و شما و همه اونایی که مثل من و شما هستن این چرا ها رو برای خودشون اول بپذیرن و بعد به بهترین نحو حل کنن.

    • فروغ پرویزی می‌گوید:

      درود به شما. این فقط درد دلی بود از جنس خیال.
      من به شخصه خودم این محدودیت و این چرا ها رو پذیرفتم. ولی حقیقت اینه که اونا که اینجا نوشتم, چیزاایی هستن که من به دلیل این که نابینای مطلق مادر زاد هستم قادر به حلشون نیستم مثلا, چون ساختار چشم من طبیعی نیست, خط چشمم به هیچ وجه و با هیچ ترتیبی قشنگ در نمیاد.
      تلاش در جهت بهتر کردن زندگی خیلی خوبه. من برای زندگی تا جایی که بتونم تلاش میکنم. ولی گاهی, درد دل کردن هم بد نیست. شاید فقط برای یه کم آروم شدن

  6. هادی ضیایی فر می‌گوید:

    سلام خانم پرویزی، ورودتون رو به سایت شب روشن خوشامد عرض میکنم.
    اسمتون برام خیلی آشناست نمیدونم کجا شنیدم ولی این اولین باری نبود که اسمتون رو میشنیدم.
    بابت متن بسیار زیباتون از شما تشکر میکنم. ای کاش میشد با صدای خودتون و موسیقی آرامبخش این متن را میشنیدیم..
    من یک مطلبی را خدمت شما و بقیه دوستان عرض میکنم البته میدونم شما از من بهتر میتونید سره از ناسره را تشخیص بدید.
    ما باید باور کنیم که نابینا هستیم. ما باید باور کنیم که اگرچه نمیبینیم ولی به خوبی میتونیم به بالاترین درجه موفقیت برسیم
    مشکلات زیادی بر سر راه ما وجود دارد من فکر میکنم با درایتی که خودمون میتونیم به کار بگیریم توانایی غلبه بر مشکلات را پیدا خواهیم کرد.
    همیشه در مسیر موفقیت سرفراز باشید

    • فروغ پرویزی می‌گوید:

      درود به شما.
      ممنونم از شما بخاطر لطفی که به من داشتید
      شما اسم من رو قبلا توی سایت گوش کن ممکن هست که دیده باشید.
      اگر دوست داشته باشید, من میتونم این نوشته رو برای شما دکلمه کنم چون کلا از این کار های دکلمه خوانی زیاد انجام میدم.
      حقیقت اینه که من از این بابت خیلی ناراحت هستم که هر وقت و هر جا خواستم یه کم با دوستان هم نوع خودم درد دل کنم, همه فقط به من گفتن که باید ما مشکل خودمون رو بپذیریم و در جهت رفع مشکلات خودمون تلاش کنیم و …
      اینا چیزایی هست که من خودم میدونم و از تکرارشون از زبون همه به شدت خسته شدم.
      نمیدونم که چرا هیچ کس نمیخواد بپذیره که بین این همه تلاش, این همه جدال برای رفع محدودیت ها, گاهی اوقات یه کمی درد دل کردن شاید به ما نیروی دوباره ببخشه. و اگر کسی خواست یه کم درد دل کنه این دلیل بر ظعف اراده, یا نا توانیش نیست.

  7. شفیعی می‌گوید:

    فروغ جان نرنج از این که حرفایی میشنوی که برات تکراری هستن و به قول خودت اونها رو بارها شنیدی و بهتر از همه میدونی.. با اینی که گفتی درددل هست موافقم هممون به درددل نیاز داریم اما وای از روزی که اگر احیانا درددلها رومون تأثیر بذاره و اونی بشه که نباید بشه.. شما هم برا این که از حرفای یکی مثل من نرنجی اینجور بهش نگاه کن.. یعنی حساب کن که هدف یکی مثل من این بوده تا نذارم درددلها بشن درونیات تا موجب آزارت باشن.. اگه جنس حرفام از اونایی بود که فکر میکنی شنیدنشون آزار دهنده بوده ازت عذرخواهی میکنم و میگم که واقعا هدفم این نبوده.. موفق باشی.

  8. سلام سرکار خانم پرویزی! ورودتون رو به سایت خودتون خوشآمد میگم و خسته نباشید بابت متن زیبایی که گذاشتید

  9. رهگذر می‌گوید:

    بیا فروغ… بیا که رهگذرت اومده…
    سلاااام… اول یه ماچ بده… مالاچ مولوچ…
    هعییی فروغ من خیلی کم پیش میاد که از یه متنی خوشم بیاد… اینقدر بچه پرروام که فقط متنای خودما میپسندم…خخخخخخخخ… اما پای متن تو نتونستم جلو اشکمو بگیرم… خیلی قشنگ بود.. خیلی… خصوصاً اونجایی که دوس داشتی هنر بخونی و بری طراحی لباس… خیییلی درکت کردم… خیلی…
    هی فروغ جان… هنرمندی فقط به این نیس که تو یه رشته هنری درس بخونی… همه ی آدما به نوعی در وجودشون هنر رو دارند… بعضی خوب بازی میکنند، بعضی شعر میگن، بعضی خوب مینویسن، بعضی قشنگ حرف میزنن، بعضی قشنگ آرایش میکنن، بعضی خوب لباس میپوشن و بعضی قشنگ راه میرن وبعضیا قشنگ میخندند…بعضیا خوب آشپزی میکنند و بعضیا خونه دارای خوبی اند… خلاصه هر کسی به نوعی هنر تو وجودش به ودیعه گذاشته شده…
    تو همین الانشم بدون رفتن به دانشگاه هنر هنرمندی، این نشستن روی بالهای خیال فقط از یه هنرمند برمیاد و بس… قدر زر زرگر شناسد… منم الان زرگر باشی ام…خخخخخخخخخ….
    خیلی ذوق کردم شناختمت…خخخخخخخخخخخخ… نکنه اشتباه کرده باشم؟ یا خداااااااااااااااااااااااااا… تو همون فروغی هستی که تو دانشگا اصفان دفتر آقای هادیان دیدمت دیگه… نع؟ فکرشا بکن اگه یه فروغ دیگه باشی چه با حال میشه…خخخخخخخخ
    بهرحال هر فروغی که هستی، نوشته ت رو دوس داشتم… موفق باشی…

  10. حسین آذری می‌گوید:

    سلام خانم پرویزی خیلی قشنگ بود من که خوشم اومد خیلیقشنگ به تصویر کشیدید مشکلاتی که برای همه ی ما نابینا ها پیش میاد. به سایت شب روشن خوش آمدید منتظر مطالب بعدی شما هم هستیم.

  11. رهگذر می‌گوید:

    خخخخخخخخ… راحت باش شوما…

  12. سیتا می‌گوید:

    سلام گلم خییییلی خوب و عالی بود، یاد نوشته ای از دکتر شریعتی افتادم
    پرنده خیال در نوشته های ایشون هم پرواز دارن.
    خیلی جالب و دردناک خاطراتی از دفتر خاطراتت را ورق زده، و دردی از دردهایت را بازگو کردی
    خلاقیتت را لااایک میکنم.
    منتظر نوشته های دوست داشتنیت هستم دوست عزیزم.
    پر بار و بالنده باشی

  13. رضا نظری رضا نظری می‌گوید:

    مت ادبی خیلی خیلی زیبایی بود
    واقعا لذت بردم از این نوشته .
    منتظر کار های بعدی تون هستیم

  14. محمد می‌گوید:

    سلام. خیلی خوب نوشته بودین. تشکر.

  15. هادی ضیایی فر می‌گوید:

    سلام خانم پرویزی امیدوارم حالتون خوب باشه. امیدوارم از حرفهای من رنجیده خاطر نشده باشید. شما مختار هستید که درد دل کنید هیچ ایرادی نداره. به قول خودتون درد دل کردن به آدم نیروی دوباره میبخشه. اگر براتون مقدور بود نوشته هاتون رو دکلمه کنید. متنتون خیلی پر احساس بود.

  16. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلام
    مطلب خیلی جالبی بود!
    مخصوصا زمانی که بهش گفته شد تو از نعمتی به اسم بینایی محرومی

  17. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

    سلامی مجدد
    راستی زدن اولین پستتونم بهتون تبریک میگم
    اومدم همینو بگم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green