۱۵ ضرب المثل جدید: دنیای ضرب المثل، ویژه ی نوروز


- 526 بازدید

به نام خدا.
با سلام خدمت تمامی شما عزیزان دل شب روشنی.
امیدوارم ایام به کامتون باشه.
جا داره منم به نوبه ی خودم, مجددا فرا رسیدن سال جدید رو خدمتتون تبریک عرض کنم.
انشا الله همگی سالی پر خیر, پر برکت و پر از سرفرازی رو در پیش رو داشته و سال اجابت شدن دعاها, خواسته ها و آرزوهایمان باشه.
همونطور که قول داده بودم, قرار بود در ایام نوروز, با
•دنیای ضرب المثل, ویژه ی نوروز
در خدمتتون باشم.
اما متأسفانه به علت این که کمی سرم شلوغ بود و مهمانان سر و کله میزدیم, دیر شد.
در هر صورت, اکنون با
•دنیای ضرب المثل, ویژه ی نوروز
در خدمتتون هستم.
در این پست که تا سیزدهم فروردین دایر خواهد بود, من ضرب المثلهای بیشتری و توضیحات بیشتری در باره ی ضرب المثلها رو تقدیم خواهم کرد.
به طوری که تقریبا هر روز, یا یک روز در میون, این پست به روز میشه و ضرب المثلهای بیشتری به پست اضافه میشه.
امیدوارم این مطلب هم مورد پسند و تایید شما عزیزان واقع بشه.
در حال حاضر, با
•۴ ضرب المثل
در خدمتتون هستم.
پس دیگه توضیحی نمیدم و به بحث اصلی میپردازیم.
در ضمن یادآور این نکته هم الزامی میدونم که: در ایام نوروز, در خصوص دنیای ضرب المثل, با همین ویژه برنامه در خدمتتون هستم و بعد از ایام نوروز, روال به حال عادی باز گشته و هر هفته, تنها روزهای جمعه, با
•دنیای ضرب المثل
در خدمتتون خواهم بود.
پس با ما همراه باشید.
*
*
*

  1. •*•بسمه تعالی•*•

ضرب المثل اول: آقا گرگ, عیدت مبارک!

هر وقت یک نفر از راه طمعکار خلافی میکند, یا به مال کسی دست درازی می‌کند, می‌گویند «آقا گرگ عیدت مبارک».
روباهی همیشه در باغ خربزه می‌رفت و به باغبان خسارت می‌زد.
روزی باغبان تله گذاشت و مقداری گوشت هم در آن تعبیه کرد.
روباه چون گوشت را سر راه خود دید ,فهمید که به همراه آن تله ای هم هست.
جرأت نکرد به گوشت نزدیک بشود.
برگشت. در راه برخورد کرد به گرگ. به او سلام کرد و پس از تعارفات معمولی, گفت: «رفیق عزیز چرا پژمرده ای»؟
گرگ جواب داد: «دو روزه غذایی فراهم نکرده ام».
روباه گفت: «من در این جالیز غذای بسیار خوبی تهیه کرده ام؛ اما از بخت بد, از خوردن آن محرومم».
گرگ پرسید: «چرا!»
روباه گفت: «من امروز روزه ام؛ نمی‌توانم روزه ام را باطل کنم».
گرگ گفت: «پس به من نشون بده».
روباه, گرگ را در مقابل تله برد.

همین که گرگ گوشت را به دهن گرفت, ریسمان تله حلقش را فشرد و دهنش باز ماند.
روباه, فوری پرید گوشت را از دهن گرگ گرفت و بلعید.
گرگ با صدای خفه ای گفت:
«تو که روزه بودی!»
روباه, جواب داد: «الان ماه را دیدم, افطار کردن بر من واجب شد».

گرگ گفت: «پس من کی ماه را ببینم؟»
روباه جواب داد: «ساعتی که باغبان با بیلش پیش تو آمد, تو ماه را خواهی دید!»
در این اثنا, باغبان با بیل آمد و مشغول کتک زدن گرگ شد.
روباه آواز داد: «آقا گرگ! عیدت مبارک».
*
*
*

ضرب المثل دوم: آش نخورده و دهان سوخته

زمانی کسی‌ را متهم به اشتباه و گناهی کنند؛ ولی آن شخص اشتباهی نکرده باشد, گفته‌ می‌شود : آش نخورده و دهان سوخته!

در زمانهای‌ گذشته, مردی در بازارچه ی شهر حجره ی پارچه فروشی داشت و شاگرد او, پسر خوب؛ ولیکن کمی خجالتی بود.
روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود.
شاگرد در دکان را باز کرد.
قبل از ظهر, به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود.
پسرک, در دکان را بست و دنبال دکتر رفت .
دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت.
پسر بیرون رفت و دارو را خرید.
وقتی به خانه برگشت, دیگر ظهر شده بود.
پسرک خواست دارو را بدهد و برود؛ ولی همسر تاجر که زن کدبانویی بود و دستپخت خوبی داشت و آشهای خوشمزه ی او, دهان هرکسی را آب می انداخت, خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار, به خانه آورد.
همسر تاجر, برای ناهار, آش پخته بود.
سفره را انداختند و کاسه های آش را گذاشتند .
تاجر, برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت؛ تا قاشقها را بیاورد.
پسرک خجالتی, فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورَد.
فکر کرد: بهتر است بگوید دندانش درد میکند.
دستش را روی دهانش گذاشت.
تاجر, به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته؛ به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی!!! صبر میکردی تا آش سرد شود؛ آنوقت میخوردی !!!
زن تاجر که با قاشق ها از راه رسیده بود, به تاجر گفت : این چه حرفی است که میزنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته؟ من که تازه قاشقها را آوردم.
تاجر, تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده است!
از آن‌ پس, وقتی‌ کسی‌ را متهم به گناهی کنند؛ ولی آن فرد گناهی نکرده باشد , گفته‌ می‌شود : آش نخورده و دهان سوخته!
*
*
*

ضرب المثل سوم: اشک تمساح میریزد

گریه دروغین را, به اشک تمساح تعبیر کرده اند.
خاصه گریه و اشکی که نه از باب دلسوزی, بلکه از رهگذر ریا و تلدیس باشد, تا بدان وسیله مقصود حاصل آید و سو نیت گریه کننده جامه عمل بپوشد.
ضرب المثل اشک تمساح میریزد :
سابقا, معتقد بودند که غذا و خوراک تمساح به وسیله اشک چشم تامین میشود.
بدین طریق که هنگام گرسنگی به ساحل میرود و مانند جسد بیجانی, ساعتها متمادی بر روی شکم دراز میکشد.
در این موقع, اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج میشود؛ که حیوانات و حشرات هوایی به طمع تغذیه بر روی آن مینشینند.
پیداست که سموم اشک تمساح, آنها را از پای در میآورد.
فرضا نیمه جان هم بشنود و قصد فرار کنند, به علت لزج بودن اشک تمساح, نمیتوانند از آن دام گسترده نجات یابند.
خلاصه, هربار که مقدار کافی حیوان و حشره در دام اشک تمساح افتند, تمساح پوزه ای جنبانیده؛ به یک حمله, آنها را بلع می کند و مجددا برای شکار کردن طعمههای دیگر, اشک میریزد.
*
*
*

ضرب المثل چهارم: کفگیر به تهدیگ خورده

هنگامی که فردی دیر برسد و دیگر نتوان مثل قبل با توانائی و ثروت قبلی به وی کمک کرد, از این ضرب المثل استفاده میکنند.
در گذشته, هنگام پخش غذای نذری, مردم برای گرفتن غذای نذری, صف میکشیدند .
هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو به انتها میرسید, کفگیر فلزی در اثر برخورد به دیگ, صدا میداد و آشپزها وقتی که غذا تمام میشد, کفگیر را ته دیگ, میچرخاندند و با اینکار, به بقیه ی کسانی که در صف بودند, خبر میدادند که غذا تمام شده است .
با گذشت زمان, این کار به صورت ضرب المثل درآمد.
*
*
*

ضرب المثل پنجم: آب پاکی را روی دستش ریخت

زمانی کسی به امید موفقیت و انجام مقصود مدتها تلاش و فعالیت کند, ولی با صراحت و قاطعیت پاسخ منفی بشنود و دست رد به سینه اش گذارند و بالمره او را از کار, نا امید کنند, برای بیان حالش به ضرب المثل
•[آب پاکی را روی دستش ریخت]
استناد جسته, میگویند: «بیچاره این همه زحمت کشید؛ ولی بالاخره آب پاکی روی دستش ریختند».
در دین اسلام, آب مؤثرترین عامل پاک کننده ی نجاست است و زمین و آفتاب و استحاله, در مرحله ی دوم مطهرات قرار دارند.
هرچیز نجس, با شستن, پاک میشود و اصولاً آب زایل کننده ی هرگونه نجاسات است.
موضوع مشکوک و ناپاک را, باید از سه الی هفت بار
•بسته به نوع و کیفیت نجاست
شستشو داد؛ تا طهارت شرعی, به عمل آید.
به آن آب, آخرین که نجاست و ناپاکی را به کلی از بین میبَرَد, در اصطلاح شرعی
•” آب پاکی ”
میگویند.
زیرا این آب, آخرین موقعی ریخته میشود که از نجاست و ناپاکی, اثری باقی نمانده, موضوع مشکوک, کاملا پاک و پاکیزه شده باشد.
با این توصیف, به طوری که ملاحظه میشود
•” آب پاکی ”
همانطوری که در اصطلاح شرعی, آب آخرین است که, شیء ناپاک را به کلی پاک میکند, در عرف اصطلاح عامه کنایه از
•” حرف آخرین ”
است که از طرف مخاطب, در پاسخ متکلم و متقاضی گفته میشود و تکلیفش را در عدم اجابت مسئول, یکسره و روشن میکند.
*
*
*

ضرب المثل ششم: زیر پای کسی را جارو کردن

هنگامی که کسی را از شغل و کاری که داشته است, اخراج کنند, به صورت کنایه درباره او میگویند:
•«زیر پایش را جارو کردند».
در گذشته که میز و صندلی و مبل و از این قبیل وجود نداشت, ساکنان خانه اغلب بر روی فرش اتاق مینشستند.
فرش اتاقها در خانه ی ثروتمندان, از جنس قالی و در خانه ی افراد میانه, حال از نمد و در خانه ی فقیران از حصیر و زیلو بود.
بهداشت, به مفهوم واقعی وجود نداشت و خیابانها و کوچهها, اسفالت نبود و پر از خاک و گرد و غبار بود.
از این رو, هوا اغلب غبارآلود بود و گرد و خاکها از در و پنجره و روزنها, به درون خانه ها نفوذ میکرد و روی فرش و اثاثیه مینشست.
کدبانوی خانه نیز, ناگزیر بود که روزانه چند بار خانه را جارو کند و گرد و خاک را از روی فرشها, بزداید.
در این گونه موارد, معمول نبود که اهل خانه همگی اتاق را ترک کنند؛ تا بانو یا خدمتکار خانه اتاق را جارو کند؛ بلکه کدبانو یا خدمتکار از بالای اتاق, شروع به جارو میکرد و به هریک از افراد خانه که میرسید, آن شخص از جایش برمی خاست تا
•”زیر پایش را جارو کنند”.
از آنجا که این گونه جاروکردن, در هنگام ضروری و پیشبینی نشده, موجب میشد تا افراد خانه که با خیال راحت و آسوده نشسته بودند؛ از جایشان برخیزند و در گوشه ی دیگری بایستند تا زیر پایشان جارو شود, این عمل نقل مکان و سلب آسایش, ناشی از زیر پا جارو شدن, رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و در مورد هر گونه اخراج یا انتقال افراد, از شغل و کارشان مورد استفاده قرار گرفت.
*
*
*

ضرب المثل هفتم: آب حیات نوشید

درباره کسانی که عمر طولانی کنند و روزگاری دراز در این جهان به سر برند, از باب تمثیل یا مطایبه میگویند:
•فلانی آب حیات نوشیده.
ولی این عبارت مثلی, بیشتر در رابطه با بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشریت و انسانیت که نام نیک از خود به یادگار گذاشته و زنده جاوید مانده اند, به کار میرود.
این ضرب المثل, به صور و اشکال آب حیوان و آب بقا و آب خضر و آب زندگانی و آب اسکندر نیز, به کار رفته، شعرا و نویسندگان, هریک به شکلی در آثار خویش آورده اند.
اکنون, ببینیم این آب حیات چیست و از کجا سرچشمه گرفته است.
اسکندر مقدونی, پس از فتح سغد و خوارزم, از یکی از معمرترین قوم شنید که, در قسمت شمال, آبگیری است که خورشید در آنجا فرو میرود و پس از آن, سراسر گیتی در تاریکی است.
در آن تاریکی, چشمه ای است که به آن
•آب حیوان
گویند؛ چون تن در آن بشویند, گناهان بریزد و هرکس از آن بخورَد, نمیمیرد.
اسکندر, پس از شنیدن این سخن, با سپاهیانش جانب شمال را در پیش گرفت و به زمین همواری رسید که میانشان, دره و نهر آبی وجود داشت.
به فرمانش, پلی بر روی دره بستند و از روی آن, عبور کردند .
پس از چند روز, به سرزمینی رسیدند که خورشید بر آن نمیتابید و در تاریکی مظلم فرو رفته بود.
اسکندر, تمام بنه و اسباب و همراهان را در ابتدای ظلمات بر جای گذاشت و با چهل نفر, مصاحب و صد نفر سردار جوان, و یکهزارو دویست نفر سرباز ورزیده, خورشید چهل روزه بر گرفت و داخل ظلمات شد.
پس از آن, طی مسافَتی, ظلمت و تاریکی هوا و سختی و دشواری راه اسکندر و همراهان را, از پیشروی, باز داشت.
به قسمی که هرقدر به چپ و راست میرفتند, راه را نمی یافتند.
اسکندر, تعداد همراهان را به یکصد و شصت نفر تقلیل داد.
باری اسکندر و همراهان, هجده روز تمام در ظلمت و تاریکی روی ریگهای بیابان پیش رفتند؛ تا به کنار چشمه ای رسیدند که هوای معطر و دلپذیر داشت و آبش مانند برق می جهید .
اسکندر احساس گرسنگی کرد و به آشپزش اندر یاس, دستور داد غذایی طبخ کند .
آندریاس, یک عدد ماهی از ماهیهای خشک را که همراه آورده بود, برای شستن در چشمه فرو برد.
اتفاقا, ماهی زنده شد و از دست آندریاس, پرید, در آب چشمه فرو رفت.
آندریاس, آن اتفاق شگفت را به هیچکس نگفت و کفی از آن آب بنوشید و مقداری با خود برداشت و غذای دیگری برای اسکندر طبخ کرد .
قبل از آنکه از ظلمات خارج شوند, اسکندر به کلیه همراهان فرمان داد: ضمن حرکت, آنچه از سنگ و چوب یا هر چیز دیگری که در راه بیابند, با خود بردارند.
معدودی از همراهان, به فرمان اسکندر اطاعت کردند, ولی اکثریت همراهان که از رنج و خستگی راه به جان آمده بودند, اسکندر را دیوانه پنداشته, با دست خالی از ظلمات خارج شدند .
به روایت دیگر, اسکندر به همراهان گفت:
« هر کس از این سنگها بردارد و هر کس بر ندارد, بالسویه پشیمان خواهد شد .»
عده ای از آنها, سنگ را برداشتند و در خورجین اسب خود, ریختند؛ ولی عده ای, اصلا بر نداشتند .
چون به روشنایی آفتاب رسیدند, معلوم شد که تمام آن سنگها, از احجار کریمه, یعنی مروارید و زمرد و جواهر بوده و همانطوری که اسکندر گفته بود, آنهایی که برنداشتند, از ندامت و پشیمانی, لب به دندان گزیده و کسانی که برداشته بودند, افسوس خوردند که چرا بیشتر بر نداشتند .
دیر زمانی نگذشت که, راز آندریاس, فاش شد و به ناچار, جریان چشمه حیوان و زنده شدن ماهی خشک را به اسکندر گفت.
اسکندر از این پیشآمد, سخت بر آشفت و آندریاس را مورد عتاب قرار داد که, چرا به موقع وی را آگاه نکرد, تا از آن آب حیات, بنوشَد و زندگی جاودانه یابد؟
اما چه سود که, کار از کار گذشته, راه بازگشت نداشت.
تنها کاری که برای اطفای نایره غضب خویش توانست بکند, این بود که فرمان داد سنگ بزرگی به گردن آندریاس بستند و او را در دریا, انداختند تا حیات ابدی را که بر اثر نوشیدن به دست آورده بود, با سختی و دشواری سپری کند و هیچ لذتی از زندگی جاودانه, نصیبش نگردد.
*
*
*

ضرب المثل هشتم: حاجی حاجی مکه

عبارت
•حاجی حاجی مکه
که مصطلح میان عارف و عامی است, در مواردی به کار میرود که دوست و آشنایی, پس از دیرزمان به ملاقات و دیدار آمده و اصولاً همین رویه را, تعقیب کند و دیردیر به سراغ دوستان و بستگان, آید
یا کسی وامی را که گرفته, مسترد نکند و یا بالاخره, کسانی که مالی را به رعایت گیرند و باز نگردانند و…
در این گونه موارد, اصطلاحاً و از باب تمثیل و کنایه, گفته میشود
•حاجی حاجی مکه
و یا به عبارت دیگر, میگویند
•حاجی حاجی را به مکه ببیند
که البته صورت اولیه, به علت روانی و سهولت و ایجاز کلام, بیشتر مورد استفاده قرار دارد.
به طوری که میدانیم, کلمه ی حج, از لحاظ ریشه ی لُغَوی, به معنی
•« آهنگ کردن به چیزی »
است؛ ولی در شریعت, قصد به سوی بیت الحرام, یعنی کعبه است؛ با شرایط معلوم .
یا به عبارت دیگر, لفظ حج اطلاق شده است بر: قدوم به سوی مکه و زیارت مکه؛ بدانسان که در شرع وارد است.
حج, بر چند قسم است که از همه معمول و مهمتر, حج تمتع و حج عمره است.
حج عمره, جنبه استحباب دارد و آن را حج اصغر نیز میگویند؛ که آن را چهار عمل است:
•احرام
•طواف
•سعی بین صفا و مروه
•حلق.
حج تمتع, عبادتی است که اقدام بدان در صورت وجود استطاعت مالی و صحت مزاج و امنیت, واجب, و هر شخص بالغ و عاقلی مکلف است, در تمام عمر یک مرتبه آن را اتیان کند .
حج تمتع از اعمال ذیل مرکب است:

  1. احرام
  2. طواف خانه ی کعبه, (۷ مرتبه)
  3. نماز طواف, (۲ رکعت)
  4. سعی بین صفا و مروه (۲ مرتبه)
  5. توقف درعرفات (۱ شب)
  6. توقف در مشعر (۱ شب)
  7. توقف در منی
  8. قربانی در منی
  9. رمی جمرات در منی
  10. بازگشت به مکه ی معظمه و هفت مرتبه طواف خانه ی خدا و طواف نساء و خروج از لباس احرام و حاجی شدن.

بدیهی است, زایران سفر مکه, موظف اند قبل یا بعد از انجام مناسک حج, به منظور ادای احترام, از مدینه منوره هم دیدار کرده, مرقد مطهر حضرت خاتم المرسلین, (ص) و قبرستان بقیع و سایر مشاهد متبرکه در آن منطقه را, نیز زیارت کنند؛ تا حج آنان, کامل گردد؛ نمانده باشد که زیارت نکرده و مراسمی را که در کتب ادعیه و مناسک مندرج است, انجام نداده باشند.
به طوری که مسلمین, قاطبتاً علم و اطلاع دارند, علت العلل فلسفه حج که بر همه مسلم مومن مستطیع متمکن واجب و فرض لازم گردیده, این است که با هم دیدار کنند, به خُلق و خوی یکدیگر آشنا شوند, موانع و مشکلات موجود را در میان گذارند و به طور خلاصه, در اتحاد و انسجام جامعه ی مسلمین, سعی بلیغ مبذول دارند .
در عصر حاضر, زایران ایرانی, خانه ی خدا علی الاکثر با هواپیماهای سریع السیر, به کشور عربستان سعودی رهسپار میشوند که طول زمان پرواز آنان, در مدت رفتن و بازگشتن, روی هم رفته بیش از چند ساعت طول نمیکشد؛ به همین جهت حاجیان مناطق مختلفه ایران, در طول مدت عمر خویش, چند و بلکه چندمین بار میتوانند به مکه و مدینه مشرف شوند و دیدار تازه کنند .
به علاوه, ارتباطات بین المللی پست و تلگراف و تلفن و علم جدید اینترنت, سرتاسری ایران نیز مانع از تداوم دوستی و آشنایی آنان نمیشود؛ ولی در قرون قدیمه که ناگزیر بودند با اسب و قاطر و شتر و کجاوه از صحاری سوزان و بیابانهای بی آب و علف عبور کنند, این مسافرتها بین چهار الی شش ماه, طول میکشید؛ تا اگر احیاناً از گردبادهای بنیان کن و دستبرد قاطعان طریق و حرارت سوزان و عطش جانکاه و بی آبی و جز اینها, جان سالم به در میبردند, به زیارت خانه ی خدا و مدینه النبی نایل آیند.
با توجه به علل و جهات گوناگون, حجاج ایرانی که از گوشه و کنار ایران در مکه دیدار میکردند, چون امکان دیدار و ملاقات در ایران برای آنان میسر نبود
•– زیرا هر کدام به دیار خویش می رفتند –
لذا هنگامی که مراسم حج برگزار میشد, و آهنگ بازگشت به وطن و زادگاه خود, میکردند, پس از تودیع و خداحافظی از باب طنز و طیبت و در لفافه ی تعریض و ظرافت, و گاهی هم به جد و حقیقت, به یکدیگر میگفتند
•حاجی حاجی مکه
یعنی, دیگر امکان دیدار و ملاقات به دست نمیآید؛ مگر آنکه دست تقدیر و سرنوشت, بار دیگر تدارک سفر حج کند و در مکه معظمه و مدینه منوره, یکدیگر را ببینیم و خاطرات شیرین گذشته را تجدید نماییم .
*
*
*

ضرب المثل نهم: دره, آی ملا! دوباره بسمالله

ملایی با درویشی همکار و شریک بود.
به هر منزلی که می‌رفتند, موقع ناهار یا شام, ملا کمی که می‌خورد, دست از غذا می‌کشید و می‌گفت:
•«الحمدلله»
درویش بیچاره هم که هنوز, نصف شکمش خالی بود و مجبور می‌شد دست از غذا بکشد و گرسنه بماند.
چند بار درویش, به ملا گفت که: «رفیق, این کار خوبی نیست، تو زود دست میکشی, من گرسنه می‌مانم».
اما ملا, این عادت از سرش نمی افتاد.
درویش, در فکر چاره افتاد که ملا را گوشمالی بدهد.
یک روز که از دِهی به دِهِ دیگر میرفتند, در دره ی خلوتی, او را گرفت و با تبر زینش تا جایی که می‌خورد, زد تا بیهوش شد.
ملا وقتی به هوش آمد, درویش گفت: «مبادا بعد از این, سر سفره ی مردم, زود دست از خوردن بکشی و مرا گرسنه بگذاری».
ملا که کتک خورده بود, قول داد که بعد از این, تا درویش دست نکشیده, او هم دست از خوردن نکشد.
چند روزی, ملا سر قول و قرارش بود؛ تا اینکه روزی, ملا به عادت قدیم, وسط غذا خوردن, دست از غذا کشید و الحمدالله گفت.
درویش, رو کرد به ملا و گفت: «آی دره دکی ملا»
•*نکته ی ۱*
ملا که قول و قرارش با درویش و کتکی که توی دره خورده بود, یادش آمد؛ زود گفت: «بله قربان, تازه دن بسم‌الله»
•*نکته ی ۲*
و دوباره شروع به خوردن کرد.
پاورقی:

  1. کتکی که تو دره خوردی, یادت بیاد.
  2. بله قربان, دوباره بسم الله

*
*
*

ضرب المثل دهم: شتر دیدی؟ ندیدی

اگر یک نفر, از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن, باعث زحمت و گرفتاری خودش, با دیگری بشود, به او می‌گویند
•شتر دیدی? ندیدی.
گویند: سعدی از دیاری, به دیار دگر, می‌رفت.
در راه, چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا, عبور کرده بودند.
کمی که رفت, جای پنجه‌های دست مسافر را دید که به زمین, تکیه داده و بلند شده, پیش خود گفت: «سوار این شتر, زن آبستنی بوده».
بعد یک طرف راه, مگس و طرف دیگر, پشه به پرواز دید.
پیش خود گفت: «یک لنگه بار این شتر عسل, لنگه دیگرش روغن بوده»
باز نگاهش به خط راه افتاد.
دید علفهای یک طرف جاده, چریده شده و طرف دیگر, نچریده باقی مانده.
گمانش برد: « شتریک چشم کور, یک چشم بینا داشته»
از قضا, خیالات سعدی, همه درست بود و ساربانی که از مقابلش گذشته بود, به خواب می‌رود و وقتی که بیدار میشود, می‌بیند شترش رفته.
او سرگردان بیابان شد, تا به سعدی رسید.
پرسید: «شتر مرا ندیدی؟»
سعدی گفت: «تو را شتر یک چشم کور, نبود؟»
مرد گفت: «آری»
سعدی گفت: « یک لنگه بار شتر عسل, لنگه ی دیگرش روغن نبود؟»
مرد گفت: «آری»
سعدی گفت: «زن آبستنی بر شتر, سوار نبود؟»
مرد گفت: «چرا».
سعدی گفت: «من ندیدم!»
مرد ساربان که همه ی نشان‌ها را درست شنید, اوقاتش تلخ شد و گفت: «شتر مرا دزدیده ای. همه ی نشانیها نیز صادق است.»
بعد, با چوبی که در دست داشت, شروع کرد سعدی را زدن.
سعدی تا خواست بگوید: من از روی جای پا و علامت‌ها فهمیدم, چند تایی چوب ساربانی خورده بود.
وقتی مرد ساربان باور کرد که او شتر را ندزدیده, راه افتاد و رفت.
سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
سعدیا, چند خوری چوب شترداران را, تو شتر دیدی؟
نه جا پاشم ندیدم!
*
*
*

ضرب المثل یازدهم: شال و کلاه کردن

هرگاه کسی مهیای رفتن باشد و یا بخواهد لباس رسمی به تن کند, تا در یکی از مجالس یا تشریفات رسمی شرکت نماید, یا ارسال مثل کنند, از این ضرب المثل استفاده میشود.
به علاوه, از باب شوخی و مزاح هم, در موارد افرادی که قصد عزیمت به کار یا جایی دارند, اصطلاحا گفته میشود:
•فلانی شال و کلاه کرده
یعنی مهیای رفتن و آماده ی عزیمت است.
در این عبارت, غرض از شال, پارچه ای از پشم یا پنبه یا ابریشم است که سابقا, روی الخالق( از خالق), به کمر میبستند و روی آن, سرداری میپوشیدند.
شال به کمر بستن, تا پنجاه سال قبل, در ایران رایج بود و جزء آداب و سنن لباس پوشی محسوب میشد؛ ولی دولت پهلوی, آن را ممنوع کرد و دستور داد, به راه و رسم اروپایی, لباس بپوشد و کلاه بر سر نهند.
عبارت
•شال و کلاه
به گفته ی علامه ی دهخدا, ترکیب عطفی است و اصطلاحا, به لباس وزرا و مستوفیان اطلاق میشد؛ که عبارت بود از: لباس زربفت و ملیله دوزی, با حمایل و نشانهها و شال ابریشمین و نفیس, که به کمر میبستند و همچنین, کلاههای بسیار بلند, از پوستهای بخارا و سمر قندی, که بر سر مینهادند و به عصر سلاطین قاجار, با این شکل و هیئت, در روزهای بارئ سلام رسمی, حاضر میشدند.
چون از شال و کلاه کردن, در عصر و زمان سلسله ی قاجاریه, معنی و مفهوم آماده شدن و مهیای رفتن استفاده میشد, لذا این عبارت, رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و در حال حاضر, با آنکه شال و کلاهی در بین نیست و جزو معدودی از روستاییان کهنسال که بر رسم و سنت قدیم باقی هستند, دیگر کسی شال به کمر نمیبندد و کلاه پوستین بر سر, نمینهد.
عبارت شال و کلاه کردن, به اعتبار سابقه و ریشه تاریخی, در مورد افرادی که عزم جزم دارند, تا به جایی بروند مورد استفاده و استناد قرار میگیرد.
*
*
*

ضرب المثل دوازدهم: فروغی نماند در آن خاندان

در آن ایام, اعصاری که کلیه شئون مملکت, در دست مردان بود و زنان ایرانی را جزو کنج خانه و گوشه مطبخ, جایی نبوده است, اگر برحسب اتفاق یا تصادف, بانویی در میان جامعه, سر بلند میکرد و استعداد فطری و نبوغ ذاتی خود را, در امری از امور به احسن وجه, نشان میداد, مردان را عرق حسادت و خود خودخواهی, به جوش میآمد و این شعر را, دور از انصاف و عدالت, در زیر لب زمزمه میکردند.
خیر النساءبیگم, همسر سلطان محمد خدابنده و مادر شاه عباس کبیر, از لحاظ نسَب, مازندرانی است و تا ده پشت به قوام الدین مرعشی, مشهور به میر بزرگ, میرسد.
خیر النساء بیگم, دختر میر عبد الله خان والی مازندرانی بود که چون میر عبدالله خان تحریک پسر عمویش, میر سلطان مراد, به قتل رسید, شاه طهماسب اول خیر النساء بیگم را به عقد پسر بزرگ خود, محمد میرزا در آورد و با وی, به هرات فرستاد.
محمد میرزا, پس از انقضای پادشاهی پدرش, شاه طهماسب و برادرش شاه اسماعیل دوم, به نام سلطان محمد خدابنده, بر اریکه سلطنت تکیه زد
•( ۸۸۵ ) هجری
ولی چون نابینا بود, یا به قولی ضعف بصر داشت, همسرش مهد علیا, یعنی همان خیر النساء بیگم, زمام امور سلطنت را به دست گرفت, و به عزل و نصب حکام و ماموران کشوری و لشکری پرداخت.
مهد علیا, زنی غیور, قدرت طلب, تند خو, لجوج و کینه توز بود.
امرا وسرداران قزلباش و ارکان دولت صفوی را, به چشم حقارت مینگریست و بی صواب دید آنان, در انتصابات و تغییرات متصدیات و مسئولان امور کشور, اقدام میکرد.
کار جاه طلبی و فرمانروایی مطلق این زن, به جایی رسیده بود که هیچ امری از امور مهمه کشور, بدون اشاره و صلاح دید او, صورت نمیگرفت.
به همین جهت, یکی از شعرای شوخ طبع زمان, با اشاره به سنتی خرافی که در میان ایرانیان هنوز هم بی اعتبار نیست, این شعر را سرود:
فروغی نماند, در آن خاندان,
که بانگ خروس آید, از ماکیان.
*
*
*

ضرب المثل سیزدهم: گوش خواباندن

عبارت
•گوش خواباندن
مجازاً, به معنی و مفهوم منتهز و مترصد فرصت بودن است؛ تا افراد دور اندیش و مال اندیش, با استفاده از موقع و فرصت, به منظور دست یابند و مقصد و مقصود حاصل آید.
آنچه نگارنده را به تأمل واداشت, که این عبارت, باید ریشه ی تاریخی داشته باشد, واژه ی گوش و خوابانیدن گوش است, که ظاهراً هیچ گونه مناسبت و ارتباطی با منتهز و مترصد فرصت بودن و استفاده از موقع, ندارد.
سر انجام, پس از بررسی و پی جویی, به این نتیجه رسید که این ضرب المثل, همچون سایر امثال و حکم معمول و مصطلح, ریشه ی تاریخی دارد و نقش اصلی را, در این عبارت, همان گوش بازی می کند, تا فرصت مغتنم از دست نرود و علاج واقعه, قبل از وقوع بشود.
در قرون و اعصار قدیمه که وسایل موتوری و سلاح گرم و آتشین هنوز اختراع نشده بود, سپاهیان بر اسبان تیز تک و راهوار, سوار میشدند و با سلاحهای سرد, از قبیل
•نیزه
و
•شمشیر
و
•تیر و کمان
و
•دشنه
و
•خنجر
و
•کارد
و
•کمند
و
•فلاخن
و جزو اینها, در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده؛ به جنگ و ستیز میپرداخته اند و غالب و مغلوب, وقتی معلوم میشده, مغلوبین پشت به دشمن کرده, راه هزیمت و فرار گیرند و سپاه غالب, تا مساحتی, آنان را تعقیب کرده, آنچه از سپاه منهزم بر جای مانده باشد و غنیمت ببرند.
در عهد باستان, چه در ایران و چه در سایر ممالک جهان, شبیخون زدن و اتخاذ تدابیر امنیتی و حیلههای جنگی که امروزه, به صور و اشکال دیگر منطبق و متناسب با سلاحهای آتشین, خودنمایی میکند, وجود داشت و طرفین متخاصمین, هر کدام که مغزهای متفکر و فرماندهی لایق و کارآزموده داشته اند, با استفاده از آن تدابیر و حیلهها, بر سپاه دشمن, غلبه میکردند.
تدبیر امنیتی, دیگر موضوع گوش خواباندن, عنوان این مقالت است که, ریشه تاریخی آن, فی الجمله, شرح داده میشود:
در محاربات قدیم, وقتی که فرمانده یکی از سپاهیان متخاصم, لازم میدید, از محل و موضع دشمن, آگاهی حاصل کند و مخصوصاً, هنگام شب که اردو زده و سربازان و دواب همه در خواب خوش غنوده بودند, کاملاً هوشیار باشد, که دشمن, از تاریکی شب استفاده نکند و با سواران خویش, بر او و اردوی بی سلاحش, شبیخون نزند, از افراد تیزهوش و تیزگوشی که در اردو داشت, استفاده میکرد.
به این ترتیب که, افراد مزبور, در مسیر جاده ی دشمن, روی زمین دراز میکشیدند و گوش راست یا چپشان را, بر روی زمین میچسباندند و دقیقاً گوش میکردند.
قوه ی سامعه و شنوایی این افراد, به قدری تیز بود که اگر سواران دشمن, از چند کیلومتری در حال حرکت به سوی آنان بودند, صدای سُم اسبان را میشنیدند و از کیفیت و چگونگی زیر و بم صداها, تعداد تخمینی سواران دشمن را که در چه مسافتی, به فرمانده سپاه میرسانیدند.
این عمل, تنها در میدان های جنگ, انجام نمیگرفت؛ بلکه سربازان قلعه های نظامی نیز, از این گونه افراد تیزگوش در قلعه ها, داشتند که عنداللزوم خارج از چهار دیوار قلعه, در مسیر جاده های مورد نظر که احتمال یورش دشمن میرفت, به نوبت گوش میخوابانیدند و اعمال و اطوار دشمنان و هر جمعیت و کاروانی را که به سوی قلعه میآمد, مراقبت میکردند؛ تا غافلگیر نشوند و مورد تعرض و محاصره ی دشمن, قرار نگیرند.
همچنین سابقاً, مقنیانی بودند که با گوش خواباندن, جاری بودن صدای آب را در اعماق زمین, میشنیدند و نخستین کلنگ مادر چاه را, همان جا می زدند.
در واقع, همان عملی را که امروزه رادار در مورد هواپیماهای دشمن, از لحاظ تعداد و مسیر و سرعت حرکت هواپیماها, انجام میدهد, افراد تیزگوش قدیم, تعرض و شبیخون دشمن از راه دور را, به وسیله ی گوش خوابانیدن و گوش فرا دادن, تشخیص میدادند و به حالت آماده باش, در میآمدند.
*
*
*

ضرب المثل چهاردهم: این منم نه این منم

آدم‌های بی سر و پای کم ظرف, چون به جایی برسند, خیلی زود خودشان را گم می‌کنند و بی حساب, فیس و افاده می‌کنند و تکبر می‌فروشند.
این مَثَل نیشدار و کنایه آمیز را مردم, برای همین نو دولتان تازه به دوران رسیده, می‌زنند که جنبه ی تحقیر و استهزاء نیز دارد.
•*روایت اول:
دختر فقیری بود که تازه شوهر کرده بود و به یک خانه و زندگی و مال و دولتی رسیده بود و از خوشحالی, ذوق آمده بود تو گلوش. جوری که خیال میکرد, دارد خواب میبیند.
شب عروسی که با بزک دوزک و قبای عروسی و دم و دستگاه داشتند میبردنش, مرتب تو راه, زیر لب به خودش می‌گفت:
•«ئی منم؟ نه! ئی منم؟ گر ئی منم, شاده دلم, شنگه دلم. این منم؟ نه! این منم؟ گر این منم, شادست دلم, شنگ است دلم».
•*روایت دوم:
یک دختر خوشگلی بود که, همیشه در بیابان زندگی کرده بود و اصلاً رنگ خانه و خانواده را ندیده بود.
یک روز, یک جوان شهری, او را می‌بیند و عاشقش می‌شود و او را به شهر میبَرَد, تا با او عروسی کند.
این دختر, از بچگی, یک زنگوله, به گردنش بسته بودند که گم نشود.
جوان, برای اینکه مردم به او نخندند, اولین کاری که می‌کند, زنگوله را از گردن او باز می‌کند و او را می‌فرستد حمام و یک دست لباس خوب و نو, به او میپوشانَد.
برای شب عروسیش, همه چیز که میخرد, یک کفش ساغری سبز هم میخرد و گوسفندی میکُشَد.
دخترک, یک تکه گوشت توی دیگ بار می‌گذارد و بقیه اش را هم, به میخ و چنگک آویزان می‌کند.
توی خانه ی جوان, یک جوی آب بوده که مثل آب انبار, پله می‌خورده, پایین می‌رفته.
خلاصه, عروسی راه می افتد و دخترک هم, خوشحال و خُرَم, اما به خاطر اینکه هرگز چنین چیزهایی ندیده بود, اصلاً نمی‌دانست چکار کند.
شب که می‌شود, مرتب راه می‌رود و یک نگاهی به دیگ, روی اجاق می‌کند, یک نگاهی به جوی آب و یک نگاه هم به آسمان و هی با خودش می‌گوید:
•«این منم نه من منم, تی تیش مامانی به تنم, بالا میرم ماه می‌بینم, پایین میام آب می‌بینم, کفشای سوزورپام می‌بینم, این منم نه من منم, اگه منم کو زنگولم, چزاره به میخ ندیده بودم, پزاره به دیگ ندیده بودم, این منم نه من منم, اگر منم کو زنگولم!».
*
*
*

ضرب المثل پانزدهم: به خاک سیاه نشاندن

عبارت
•به خاک سیاه نشاندن
کنایه از بدبختی و بیچارگی است, که در وضعی غیر متقربه, دامنگیر شود و آدمی را از اوج عزت و شرافت, به حضیض مذلت و افلاس و مسکنت سرنگون کند و مال و منال و دار و ندار را, یکسره به زوال و نیستی کِشانَد.
در چنین موردی, تنها عبارتی که میتواند وافی به مقصود و مبین حال آن فلک زده واقع شود, این است که اصطلاحا گفته شود:
•« فلانی به خاک سیاه نشسته»
و یا به عبارت دیگر:
•« فلانی را به خاک سیاه نشانده اند.»
در این مقاله, بحث بر سر خاک سیاه است که, دانسته شود این خاک, چیست و چه عاملی, آن را به صورت ضرب المثل در آورده است.
به طوری که صاحب معجم البلدان, نقل کرده, در نزدیکی بیت المقدس و شش میلی شهر رمله, کوره ای است به نام عمواس که:« طاعون معروف سال هیجدهم هجری, در روزگار خلافت عمر, در این ناحیه, پدید آمده بود و از آنجا, به دیگر نواحی شام, سرایت کرد.
تعداد تلفات این طاعون را, بیست و پنج هزار تن, نوشته اند.»
در این طاعون که به نام عمواس خوانده شده, جمعی از اصحاب پیغمبر (ص), به اسامی ابو عبیده, جراح و معاذبن, جبل و یزیدِبن ابی سفیان نیز, هلاک شدند؛ ولی عمر عاص آن داهی محیل و دور اندیش عرب, چون وضع را وخیم دید, با بسیاری از متعبان خویش, از منطقه عمواس گریخته, جان سالم به در بردند.
مطلب مورد بحث ما, این است که سام مزبور را, عام الرماد، یعنی: سال خاکستر هم نام نهادند و در این زمینه, صاحب کتاب عجایب المخلوقات, مینویسد:
« … و بعد از آن عام الرماد. در آن سال, خاک سیاه ببارید و بیست و پنج هزار آدمی, درین سال بِمُرد. و این خاک, در صحرا و در خانها و حجر ها ببارید, تا مرد از جامه خواب بر خاستی, بر خاک سیاه بودی. آن را, عام الرماد گفتند.»
*
*
*
***منتظر ضرب المثلهای بیشتر, در برنامه ی دنیای ضرب المثل, ویژه ی نوروز باشید.
خب دوستان. امیدوارم این مطلب مورد رضایت شما عزیزان واقع شده باشه.
در کامنتها, منتظر پیشنهادات, انتقادات و نظرات ارزنده ی شما, هستم.
خب. بیش از این مزاحم اوقات شریفتون نمیشم.
تا دیداری دیگر, همه ی شما رو به خدای منان میسپارم.
انشا الله که سال خوبی داشته باشید.
هر روزتان نوروز, نوروزتان پیروز.
التماس دعا, یا علی.

۴ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره ابوالفضل سعيديفر

سلام. ابوالفضل سعیدیفر، از ساوه، متولد 24/03/1380 هستم. راههای تماس: اسکایپ: abolfaz122l . ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده, سرگرمی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 پاسخ به ۱۵ ضرب المثل جدید: دنیای ضرب المثل، ویژه ی نوروز

  1. سلام داداش.
    سال نو مبارک.
    ممنون بابت انتشار پست.

  2. باران می‌گوید:

    سلام عیدتون مبارک .برا ضرب المثل هام تشکر

  3. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان سال نوت مبارک. مرسی از اقدام جالبت استفاده میکنیم تشکر.

  4. کیان می‌گوید:

    سلام. سال نو مبارک. خیلی جالب بود. متشکرم.

  5. سامان بهمنی سامان بهمنی می‌گوید:

    سلام ابولی
    ایول بابا
    به خدا خیلی دوست دارم

  6. شهاب می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان مرسی عالی و زیبا بودن تشکر .

  7. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

    سلام ابوالفضل, عیدت مبارک.
    عالی بود.
    مرسی از اطلاعاتی که برای مان قرار دادی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green