دنیای ضرب المثل/قسمت یازدهم


- 246 بازدید

به نام خدا.
سلام دوستان.
وقتتون بخیر.
امیدوارم شادکام باشید.
در خدمتتون هستم با یازدهمین قسمت از
•دنیای ضرب المثل.
در این قسمت, ما میخواهیم در باره ی ضرب المثل
•تا پول داری رفیقتم, قربون بند کیفتم
بحث کنیم.
این حکایت, شاید برای خیلی از ماها اتفاق بی افته.
خیلیها به خاطر خود ما با ما دوست نیستند و فقط چاپلوسی میکنند. چه در دنیای واقعی, چه در دنیای مجازی. و ما هم گول این آدمها رو میخوریم.
بعد که این افراد ببینند دیگه سودی براشون نداریم, حتی سالی یک بار هم سراغ ما را نمیگیرند.
انشا الله بیشتر حواسمون جمع باشه و بدونیم با چه کسانی رفاقت میکنیم.
بیش از این منتظرتون نمیزارم.
*
*
*

تا پول داری رفیقتم, قربون بند کیفتم

در روزگاران قدیم, مردی بود ثروتمند. این مرد فرزندی داشت عیاش.
هرچه پدر به فرزند خود نصیحت میکرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجیها بردار که دوست ناباب, به درد نمیخورَد و اینها عاشق پولت هستند, جوان جاهل قبول نمیکرد؛ تا اینکه مرگ پدر میرسد.
پدر میگوید: فرزندم! با تو وصیتی دارم.
من از دنیا میروم؛ ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو میدهم؛ در توی آن مطبخ, یک بند به سقف آویزان است.
هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی, برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن؛ که زندگی دیگر به دردت نمیخورَد.
پدر از دنیا میرود و پسر با دوستان و معاشران خود, آنقدر افراط میکند و به عیاشی میگُذَرانَد که هرچه ثروت دارد, تمام میشود و چیزی باقی نمیمانَد.
دوستان و آشنایان او که وضع را چنین میبینند, از دور او, پراکنده میشوند.
پسر, در بهت و حیرت, فرو میرود و به یاد نصیحتهای پدر می افتد و پشیمان میشود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید, یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست میکند و روانه ی صحرا, میشود؛ که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه ای, روز خود را به شب برساند و میآید از خانه بیرون و راهی بیابان میشود.
تا میرسد بر لب جوی آب, دستمال خود را میگذارد و کفش خود را در میآورَد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید.
در این موقع, کلاغی از آسمان, به زیر میآید و دستمال را به نوک خود میگیرد و میبرَد.
پسر, ناراحت و افسرده به راه می افتد؛ با شکم گرسنه. تا میرسد به جایی که میبیند رفقای سابق او, در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند.
میرود به طرف آنها, سلام میکند و آنها, با او تعارف خشکی میکنند و میگویند: بفرمایید و کنار آنها, مینشیند و سر صحبت را باز میکند و میگوید که: از خانه آمدم بیرون, دوتا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم, لب جویی نشستم که صورتم بشویم, کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما, بگذرانم.
رفقا شروع میکنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که: بابا مگر مجبوری دروغ بسازی؟ گرسنه هستی, بگو گرسنه هستم. ما هم لقمه نانی به تو میدهیم. دیگر نمیخواهد که دروغ سرهم بکنی.
پسر, ناراحت میشود و کنار رفقا هم نمیمانَد؛ چیزی هم نمیخورَد و راهی منزل میشود.
به منزل که میرسد, به یاد حرفهای پدر می افتد. میگوید: خدا بیامرز پدرم, میدانست که من درمانده میشوم که چنین وصیتی کرد. حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و خود را با طنابی که پدرم میگفت, حلقآویز کنم.
میرود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود. تکان میدهد. ناگهان یک کیسه ای از سقف می افتد پایین.
وقتی پسر نگاه میکند, میبیند پر از جواهر است. میگوید: خدا تو را بیامرزد پدر, که مرا نجات دادی.
بعد, میآید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت میکند و هفت رنگ غذا هم درست میکند و دوستان عزیز ! خود را هم دعوت میکند.
وقتی دوستان میآیند و میفهمند که دم و دستگاه رو به راه است, به چاپلوسی می افتند و از او, معذرت میخواهند.
خلاصه در اتاق, به دور هم جمع میشوند و بگو و بخند شروع میشود.
در این موقع, پسر میگوید: حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله, وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد.
رفقا میگویند: عجب نیست درست میگویی, ممکن است.
پسر میگوید: من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت, شما مرا مسخره کردید؛ حالا چطور میگویید کلاغ یک بزغاله را میتواند از زمین بلند کند و چماقدارها را صدا میکند. کتک مُفَصَلی به آنها میزند و بیرونشان میکند و میگوید: شما دوست نیستید؛ عاشق پول هستید و غذاها را میدهد به چماق دارها, میخورند و بعد هم راه زندگی خود را عوض میکند.
*
*
*
خب دوستان گل.
امیدوارم از ضرب المثل امروز هم خوشتون اومده باشه و نتیجه ی خوبی از آن گرفته باشید.
به امید اینکه همه ی ما, یا با کسی رفاقت نکنیم یا اگه خواستیم رفاقت کنیم, دوستیمون واقعی باشه و حواسمون باشه با چه کسی دوست میشیم. کسی که میاد طرفمون, برای خودمون ما رو میخواد, یا برای منافع شخصی خودش.
فعلا خدا یار و نگهدارتون.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره ابوالفضل سعيديفر

سلام. ابوالفضل سعیدیفر، از ساوه، متولد 24/03/1380 هستم. راههای تماس: اسکایپ: abolfaz122l . ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
این نوشته در حرفای خودمونی, دسته‌بندی نشده, سرگرمی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به دنیای ضرب المثل/قسمت یازدهم

  1. احمد جهاندار احمد جهاندار می‌گوید:

    سلاااام سلاااااااام سلااااام دااااداااااش ابوالفضل ممنونم ازت به خاطر گذاشتن این پست خوب

  2. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان. ضربالمثل جالبی بود متأسفانه در جامعه امروزی این چنین افراد بسیااااار بسیاااار زیادند. دمت گرم. موفق باشی.

  3. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

    سلام داداش خود خود خودم که به هییییییییییییییییییششششششکی نمیدمت!
    آقا تا عمر داری رفیقتم، عاشق پست خوبتم
    خخخخ چی شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green