(ولادت باسعادت امام علی علیهالسلام مبارک باد), داستانهایی آموزنده از زندگانی امام علی علیهالسلام.


- 265 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.
یا علی تو محو مطلق بوده ای,
با تو حق بود و تو با حق بوده ای.
یا علی باغ تو باری دیگر است,
این شکفتن در بهاری دیگر است.
تو بزرگی خاک میدان تو نیست,
آسمان را تاب جولان تو نیست.
از تو هر شب چشمه حیرانی‌تر است,
قدسیان را ذکر حیدر حیدر است.
السلام علیک یا امیرالمؤمنین, یا علی ابن ابیطالب.
سلام, سلام و درود فراوان به خدمت شما بازدید کنندگان محترم.
وبسایت شب روشن
همانطور که مستحضرید امروز, ۲اردیبهشت, مصادف با ۱۳رجب المرجب, سالروز ولادت باسعادت امیر متقیان حضرت امام علی علیهالسلام هست.
تبریک و تهنیت حقیر رو بمناسبت این روز فرخنده پذیرا باشید. این جانب به سهم خودم در این روز مبارک, میخوام یه عیدی تقدیم به حضورتون کنم و آن هم حکایات و داستانهایی
آموزنده از زندگانی و سیره ی امام علی علیهالسلام هست که این جانب از جاهای مختلف جمع‌آوری کرده و آنها رو در قالب همین نوشته تقدیم به حضورتون میکنم.
من تعدادی داستان کوتاه و آموزنده رو براتون آماده کردم که در زیر میخوانید امیدوارم خوشتون بیاد. با ذکر این نکته که زندگانی و سخنان ارزشمند ایشون فراتر از این
داستانها و حکایات هستش این رو بخوبی میشه از مطالعه کتاب گران‌سنگ نهجالبلاغه دریافت.
یا علی.
**********

  1. پدر یتیمان
  2. مقداری عسل و انجیر از همدان و حلوان برای حضرت آوردند امر فرمود بین یتیمان تقسیم کنند و خود حضرت شخصا بچه های یتیم را نوازش می کرد و از عسل و انجیر به دهانشان
    می گذاشت عرض می کردند چرا شما این  کار را می کنید؟ می فرمود امام پدر یتیمان است این عمل را انجام می دهم تا احساس بی پدری نکنند.

  3.  خشک کردن پیراهن:
  4. (( ابی اسحاق سبیعی می گوید روز جمعه ای بر دوش پدرم سوار بودم و امیر المومنین(ع) بر منبر خطبه می خواند و پیراهنش را تکان می داد. به پدرم گفتم آیا امیر المومنین
    گرمش است؟
    پدرم جواب داد گرما و سرما در کار نیست. پیراهنش را شسته و چون پیراهن دیگری نداشته آن را تکان می دهد تا زود تر خشک شود)).

  5.  سر چشمه فضیلت:
  6. جرج جرداق اشعاری از یک مسیحی درباره حضرت علی(ع) نقل می کند. آن مسیحی در اشعارش می گوید اگر به من اعتراض شود که تو باید شعر برای پاپ بگویی. چرا درباره ی
    علی شعر گفته ای؟! جواب می دهم  که من عاشق فضیلتم و سر چشمه فضیلت را علی دیدم پس برای او شعر گفتم.

  7.  شبی در سرما:
  8. شبی از شبها هوا سرد بود حضرت امیر المومنین (ع) از کنیزش لباسی خواست و کنیز یک قطعه قطیفه خدمت حضرت آورد.
    حضرت فرمود این قطیفه از کیست؟
    کنیز گفت از بیت المال است.
    حضرت فرمود ببر در سرما بخوابم و بی لباس بمانم بهتر است از اینکه خیانت به اموال مردم بکنم حضرت امیر المومنین (ع) شب را در سرما بی رختخواب خوابید ولی قطیفه
    را به روی خود نکشید.

  9.   عدالت:
  10. ابن عباس می گوید باری از درهم و دینار را به خدمت علی(ع) میبردم که راه دیدم شمشیر علی را می فروشند. چون به خدمتش رسیدم و سبب فروش شمشیر را پرسیدم (( شلوار
    نداشتم و می خواستم از پول آن شلواری را تهیه کنم.))

  11.   نماز علی(ع):
  12. هنگامی که امام علی(ع) مشغول نماز می شد گوشش نمی شنید و چشمش نمی دید و زمین و آسمان و همه مافیها از خاطرش محو  می شد و با تمام وجود توجه خود را به مبدا
    حقیقت معطوف می داشت. در موقع نماز بدنش در محراب بود اما روحش به سوی خدا ی رحمن در پرواز و آنگونه در ذات حق فانی می شد که به کلی از پیرامون خود غافل می
    گشت و چنان که خود فرمود به چپ و راست توجه نمی کرد و کسانی را که در طرف چپ و راستش بودند نمی شناخت.

  13. اهتمام به نماز اول وقت
  14. هنگامی که علی -علیه السّلام- در جنگ صفّین سرگرم نبرد بود، در میان هر دو صف کارزار، مراقب حرکت و وضعیّت خورشید بود (تا ببیند چه وقت به وسط آسمان می رسد
    تا نماز ظهر را بخواند). ابن عبّاس عرض کرد: یا امیرالمؤ منین ، این چه کاری است که می کنید ؟ حضرت فرمود: منتظر زوال هستم تا نماز بخوانیم . ابن عبّاس گفت
    : آیا حالا وقت نماز است با وجود اینکه سرگرم پیکار هستیم ؟ علی (ع ) فرمود: جنگ ما با ایشان بر سر چیست ؟ تنها به خاطر نماز است که با آنها نبرد می کنیم.
    امید بخش ترین آیه
    ابو حمزه ثمالی از یکی از امامین همامین ، امام محمّد باقر یا امام جعفر صادق عیهما السّلام ، روایت کرده است که : امیرالمؤ منین علیه السّلام روزی خطاب به
    اصحاب خود فرمود: کدامیک از آیات کلام اللّه مجید نزد شما امیدوار کننده ترین آیات است ؟ بعضی گفتند آیه :
    ان اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء… همانا خداوند مشرک را نمی آمرزد و می آمرزد پایین تر از شرک را برای کسی که بخواهد… حضرت فرمود:
    نیکو آیه ای است ، اما امیدوار کننده ترین آیات برای غفران و آمرزش معاصی نیست . عده ای دیگر گفتند آیه :
    و من یعمل سوء او یظلم نفسه ثم یستغفر اللّه یجداللّه غفورا رحیما. و کسی که به کاری زشت بپردازد یا ستم بر خویشتن کند و سپس از خدا آمرزش خواهد، بیابد خداوند
    را آمرزنده مهربان . حضرت فرمود: نیکو آیه ای است ، امّا آیه مورد نظر نیست . بعضی دیگر گفتند آیه قل یا عبادی الّذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه اللّه
    انّ اللّه یغفر الذنوب جمیعا… بگو ای بندگانم که با گناه به نفس خود اسراف می ورزید. از رحمت خدا ماءیوس نباشید، چون خداوند جمیع گناهان را می آمرزد…. حضرت
    فرمود: نیکو آیه ای است ، امّا آیه مورد نظر نیست . بعضی دیگر گفتند آیه :
    والّذین اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذکرو اللّه فاستغفروالذنوبهم … تقواپیشگان آنهایند که هر گاه کار ناشایستی از ایشان سر زند یا ظلمی به خویش کنند،
    خدا را به یاد آورند و از گناه خود استغفار نمایند… حضرت فرمود: نیکو آیه ای است ، اما آیه مورد نظر نیست . آیا آیه دیگری نمی دانید که به نظر شما امیدوار
    کننده ترین آیات قرآن باشد؟ اصحاب عرض کردند: نه امیرالمؤ منین ، به خدا سوگند چیزی در نزد ما نیست که بخوانیم . امام فرمود: از حبیبم رسول خدا صلّی اللّه علیه
    و آله و سلّم شنیدم که فرمود: امیدوار کننده ترین آیه در قرآن این آیه شریفه است : و اقم الصّلواه طرفی النّهار و زلفا من اللّیل … و بپای دار نماز را هر
    دو سر روز و پاره هایی از شب … سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا علی ، به خدایی که مرا بشیر و نذیر قرار داد و مبعوث به رسالت گردانید،
    اگر یکی از شما به وضو قیام کند، گناهان و معاصی او از اعضای بدنش فرو می ریزد تا وقتی که با صورت و قلب خود متوجّه قبله شود، از قبله و نمازش بر نگردد مگر
    آنکه جمیع گناهان او بریزد و هیچ گناهی بر صحیفه عملش باقی نماند همچون روزی که از مادر متولد شده باشد و هرگاه ما بین دو نماز گناهی از او صادر شده باشد با
    خواندن نماز آمرزیده شود و از گناهان پاک گردد. آنگاه پیامبر نمازهای پنجگانه را که موجب آمرزش هستند، شماره کرد و فرمود: یا علی ، بدان که منزلت نمازهای پنجگانه
    برای امّت من مانند نهری است که بر در خانه یکی از شما باشد. اگر شخصی بدنش چرکین باشد و هر روز پنج بار در آن نهر شستشو کند آیا چیزی از آن چرکها باقی خواهد
    ماند؟ سوگند به خدا، نمازهای پنجگانه برای امّتم چنین است که تمام گناهانشان را پاک می کند و تیرگی قلبشان را می برد.

  15. علی ولی الله
  16. آورده اند که رسول – صلی الله علیه و آله و سلم – انگشتری خود را به سلمان داد تا لا اله الا الله بر آن نقش کنند. سلمان بفرمود تا محمد رسول الله نیز به آن
    ضم کردند. چون به حضرت رسالت آورد، گفت : یا رسول الله ! تو لا اله الا الله فرمودی که بر آنجا نقش کنند، من خواستم که محمد رسول الله (نیز) به آن ضم کنند.
    جبرئیل آمد که یا رسول الله ! لا اله الا الله خواست تو بود، محمد رسول الله خواست سلمان بود که من آن ضم کنم ؛ خواست ما نیز آن بود که علی ولی الله به آن ضم
    کنیم که بی ولایت علی کلمه شهادت مقبول نیست.

  17. گنج نهان
  18. آورده اند که چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود که دوستی کنید با دوستان خدای و دشمنی کنید با دشمنان خدای . یکی بر خاست و گفت : یا رسول الله ! دوست
    خدای کیست؟ تا با وی دوستی کنیم و دشمن خدا کیست ؟ تا با وی دشمنی کنیم ؟ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اشارت کرد به جانب حضرت مرتضی علی علیه السلام و
    گفت : ولی هذا ولی الله و عدو هذا عدو الله دوست این مرد دوست خداست و دشمن او دشمن خداست ؛ و گفت : دوست او را دوست دار؛ اگر چه کشنده پدر و فرزندت بود، و
    دشمن او را دشمن بدار اگر چه پدر و فرزندات بود. و گفت : حبی و حب علی کنز من کنوز العرش و حب علی و اولاد زاد العباد الی الجنه و حب فاطمه و امها خدیجه براءه
    من النار . دوستی من و دوستی علی ، گنجی است از گنجهای عرش و دوستی علی و فرزندانش ، زاد بندگان است تا به بهشت و دوستی فاطمه علیهم السلام و مادرش خدیجه ،
    براتی است از آتش دوزخ . حق تعالی بهشت و دوزخ را از برای دوستان و دشمنان ایشان آفریده است .

  19. برتر از انبیاء
  20. آورده اند که در آن وقت که شاه مردان را ضربت زده بودند، صعصعه بن صوحان پیش وی آمد و گفت : یا امیر المومنین ! مدتی است که مسائلی چند در خاطر من می گردد.
    من خواستم که از حضرتت سئوال کنم ، هیبت تو مرا مانع شد. اگر اجازت فرمایی بپرسم ؟ گفت : بپرس . گفت : یا امیر! تو فاضلتری ، یا آدم ؟ گفت : یا صعصعه ! تزکیه
    امرء نفسه قبیح . یعنی : قبیح است که مرد خود را بستاند اما چون می پرسی ، (می گویم ) آدم را از یک چیز نهی کردند، وی بدان نزدیک شد (و بخورد) و بسیار چیزها
    بر من مباح کردند و من آن نکردم و گرد آن نگشتم و بدان نزدیک نشدم . گفت : تو فاضلتری ، یا نوح ؟ گفت : نوح بر قوم خود دعای بد کرد و من نکردم ؛ و پسر نوح کافر
    بود و پسران من سیدان جوانان اهل بهشتند. گفت : تو فاضلتری ، یا ابراهیم ؟ گفت : ابراهیم گفت : رب ارنی کیف تحیی الموتی و من گفتم : لو کشف بی الغطاء ما ازددت
    یقینا . گفت : تو فاضلتری ، یا موسی ؟ گفت : حق تعالی وی را به رسالت فرستاد پیش فرعون ، گفت : من می ترسم که مرا بکشند – که من یکی را از ایشان کشته ام . برادرم
    هارون را با من بفرست . و چون رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرا فرمود که سوره برائت بر اهل مکه خوانم – و من صنادید قریش را کشته بودم – نترسیدم و برفتم
    و بر ایشان خواندم و تهدید و عیدشان کردم . گفت : تو فاضلتری ، یا عیسی ؟ گفت : مریم در بیت المقدس بود، چون وضع حملش شد، آواز آمد که برون رو که این خانه عبادت
    است نه خانه ولادت ، و مادر مرا چون وضع حمل شد برون کعبه ، آواز آمد که به اندرون کعبه آی و من در اندرون کعبه در وجودم آمدم . گفت : راست گفتی یا امیر المومنین

  21. سفره الهی
  22. روزی امیرالمؤمنین علیه السلام به حجره حضرت فاطمه علیهما السلام در آمد. فاطمه علیها السلام را دید که حسن و حسین علیه السلام را می خوابانید و ایشان از گرسنگی
    در خواب نمی شدند. گفت : ای علی ! برو طلب طعامی می کن که این کودکان را از گرسنگی در خواب نمی شوند. امیرالمؤمنین علیه السلام به نزدیک عبدالرحمن عوف شد و
    از وی دیناری زر قرض خواست . عبدالرحمن در خانه شد و کیسه ای زر بیرون آورد و گفت : این صد دینار است ، بستان و هرگز عوض ‍ مده . امیرالمؤمنین علیه السلام گفت
    : از تو قبول نمی کنم که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که : الید العلیا خیر من الید السفلی . دست بالا، بهتر از دست زیرین باشد؛ اما یک دینار
    زر به من قرض بده . و این حدیث بشنو که مهتر عالم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: الصدقه عشره اضعاف و القرض ثمانیه عشر ضعفا . صدقه یکی را ده عوض باشد و
    قرض هر یکی را هجده . عبدالرحمن یک دینار زر به قرض به امیرالمؤمنین علیه السلام داد. امیرالمؤمنین علیه السلام بگذشت . مقداد را دید در کنار چاه نشسته . گفت
    : ای مقداد! در این ساعت چرا اینجا نشسته ای ؟ گفت : از برای ضرورتی . گفت : آن چیست ؟ گفت : چهار روز است که هیچ طعام نیافته ام . گفت : بستان این دینار را
    که تو اولی تری – که تو چهار روز است که طعام نیافته ای و ما سه روز. پس دینار زر به مقداد داد و وقت نماز شام روی به مسجد رسول نهاد و با رسول صلی الله علیه
    و آله و سلم نماز بگزارد و خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : ای علی ! امشب به خانه شما می آیم ، و مهمان شما می باشم . امیرالمؤمنین علیه السلام گفت :
    عزازه و کرامه ، و از پیش برفت و فاطمه علیهما السلام را بشارت داد و خواجه صلی الله علیه و آله و سلم در عقب علی علیه السلام به حجره فاطمه در آمد. فاطمه علیهما
    السلام در خانه شد و روی بر خاک نهاد و گفت : خداوندا! به حق محمد و آل محمد که بر ما طعامی فرو فرست . چون سر برداشت کاسه ای دید بزرگ پر از طعام ، بویی از
    وی می دمید خوشتر از بوی مشک . آن را برداشت و پیش ‍ مصطفی و مرتضی علیهما السلام نهاد. شاه مردان گفت : انی لک هذا الطعام ؟ . از کجاست تو را این طعام ؟ گفت
    : هو من عند الله ، ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب از نزدیک خداست . خدا روزی دهد آن را که خواهد، بی حساب ، مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم گفت : شکر خدای
    را که مرا فرزندی داد چون مریم ، که هرگاه زکریا علیه السلام نزد وی شدی طعامی یافتی ، گفتی : انی لک هذا؟ وی گفت : هو من عند الله ، ان الله یرزق من یشاء بغیر
    حساب . پس رسول و علی و فاطمه علیهما السلام از آن طعام می خوردند. سائلی بر در آمد. امیر خواست که وی را طعام دهد. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : مده
    که این ابلیس است ، خبر یافت که ما از طعام بهشت می خوریم ، آمده تا با ما مشارکت کند. پس دیگر روز مصطفی و مرتضی علیهما السلام در مسجد بودند. اعرابی (ای)
    کیسه ای زر به امیرالمؤ منین علیه السلام ناپیدا شد. رسول صلی الله علیه و آله و سلم گفت : ای علی ! می دانی که آن اعرابی که بود؟ گفت : خدا و رسول عالمترند.
    گفت : آن جبرئیل بود. در این وقت گنجی از گنجهای زمین برداشت و حق تعالی از برای آن یک دینار زر که به مقداد داده ای تو را بیست و چهار جزو ثواب و خیر بداد
    و از آن در دنیا معجل گردانید: یکی آن کاسه و یک این کیسه و بیست و دو در آخرت ساخته است ، آنچه هیچ چشم چنان ندیده باشد و هیچ گوش نشنیده و بر خاطر هیچ آدمی
    نگذشته ؛ امیرالمؤمنین علیه السلام آن زر را وزن کرد، هفتصد دینار بود. گفت : صدق الله حیث قال : مثل الذین ینفقون اموالهم فی سبیل الله کمثل حبه انبتت سبع
    سنابل فی کل سنبله مائه حبه .
    قلاده ای بر گردن خالد!
    (امیرالمؤمنین علیه السلام) روزی به صحرا برون رفت ، خالد را دید که با لشگری به جایی می رفت . خالد چون امیرالمؤمنین علیه السلام را دید عمودی آهنین در دست
    داشت ، برآورد تا بر فرق مبارک امیر زند. شاه مردان و شیر یزدان دست دراز کرد و عمود از وی فرا گرفت و در گردنش کرد و تاب داد چون قلاده شد. خالد باز گشت و
    پیش ابوبکر رفت . هر چند خواستند که برون کنند نتوانستند. آهنگر را حاضر کردند گفت : تا در آتش نبرند برون نتوان کرد. و چون در آتش برند خالد هلاک شود. پیش
    حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام رفتند و تضرع و زاری نمودند تا آن حضرت با دو انگشت مبارک آن را بگرفت و تاب باز داد و از گردنش ‍ برداشت .

  23. اشک معاویه بر علی(ع)
  24. در خبر است از اضرار (که) گفت : به نزدیک معاویه بودم . مرا گفت :از صفت علی ، ما را بگوی . گفتم : مرا از این معاف داری ؟ گفت : نه . گفتم : به خدای که بی
    خوابی اش بسیار بود و خوابش اندک . همه اوقات شب و روز کتاب خدای می خواندی ، حجابش نبودی و به خوش عیشی مشغول نشدی . به خدای که وی را دیدم در میانه شب که
    به محراب ایستاده بود و برخود می پیچید چون مار گزیده یتململ تململ السلیم و یبکی بکاء الحزین و می گفت : ای دنیا خود را بر من عرضه می داری یا به من تشوق می
    نمایی ؟ سخت دور افتاده ای ! مرا با تو هیچ رغبت نیست و بر تو هیچ حاجتم نیست ، تو را سه طلاق داده ام که با توام هیچ رجوع نباشد و می گفت : آه ! آه ! از درشتی
    راه و دوری سفر و اندکی زاد. معاویه بگریست و گفت : بس یا ضرار! به خدای سوگند که چنین بود علی بن ابی طالب ، امامت و وصیت و عترت پاک ، وی را بود و بیعت فتح
    و بیعت رضوان وی را بود. دوست خدای و رسول بود،حق با او بود و او با حق.

  25. نظر به رخسار علی(ع)
  26. آورده اند که رسول صلی الله علیه و آله و سلم را گفتند: یا رسول الله ! فلان کس را دیدی که به سفر دریا شد به اندک سرمایه ای و زود باز آمد و چندان سود آورد
    که همسایگان و خویشان وی بر وی حسد می بردند؟ خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : من شما را خبر دهم از کسی که باز آمدنش زودتر بود و غنیمتش عظیم تر؟ گفتند:
    بلی یا رسول الله !
    گفت : بنگرید بدین مرد که روی به شما دارد، نگاه کردیم مردی را دیدیم که می آمد از انصار جامه ای کهنه پوشیده پیش وی باز شدیم و وی را بشارت دادیم . چون به
    حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم آمد، خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : یاران را خبر ده که امروز چه کار کرده ای . گفت : هر روز دیناری کسب می کردم
    . امروز آن کسب از من فوت شد. گفتم : بروم و عوض آن در روی علی علیه السلام نگاه کنم که رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است که : النظر الی وجه علی عباده
    یعنی : نظر در روی علی علیه السلام عبادت است . برفتم و ساعتی در روی علی نگریستم . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : تو هر روز دیناری زر کسب می کردی
    ، امروز آن از تو فوت شد و تو به عوض ، در روی علی علیه السلام نگاه کردی . تو را چندان ثواب حاصل شده است که اگر بر اهل زمین قسمت کنند، کمترین نصیبی که یکی
    را رسد آن بود که گناهش را بیامرزند و بر وی رحمت کنند.

  27. خیبر به جستجوی حیدر
  28. پیامبر(ص) فخر عالمین چون به حرب خیبر رفت ، چشم(علی علیه السلام) – آن چشمه شجاعت – درد می کرد و در میان صحابه نبود. رسول گفت : مبارز دارالاسلام کجاست که
    کار حرب او سازد و دل عدو به قهر او گذارد؟ گفتند: او به درد چشم مبتلاست و رنج و بلا. خواجه صلی الله علیه و آله و سلم رایت به یکی از بزرگان صحابه داد و به
    حرب فرستاد. آن بزرگ برفت و بی فتح باز آمد. رایت به دیگری داد. او نیز بی ظفر بازگشت ، خیبر، حیدر می جست . حصار، مردکار می طلبید! پیامبر صلی الله علیه و
    آله و سلم گفت: لا عطین الرایه غدا رجلا یحب الله و رسوله و یحبه الله و رسوله یعنی : فردایت رایت را به دست کسی دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول
    او را دوست دارند و نگریزند و باز نگردد تا خیبر را نگشاید. منافقان گفتند: باری از علی فارغیم . دیگر روز مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم ، مرتضی علیه السلام
    را بخواند و گفت : تو را چه رسیده است ؟ گفت : درد چشم دارم . مرا کحل شفقت تو می باید. دیده ام دردمند است . سرمه راحت تو می طلبد. گفت : بیا که آب دهن من
    شفای جمله دردهاست . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم سر مبارک شاه مردان را در کنار گرفت و یک میل از لعاب دهن مبارک خود در چشم وی کشید. چون خواجه جهان ،
    نوش داروی امان از مکحله دهان در چشم امیر مؤمنان علیه السلام کشید، در حال صحت یافت ، رنج به راحت بدل شد…. پس خواجه صلی الله علیه و آله و سلم رایت به دست
    حیدر داد و به خیبر فرستاد (و فردا که روز محشر است هم رایت دار او خواهد بود و امروز خلقان را به ولای او فرموده اند و فردا لوا به دست او خواهد بود. هر که
    امروز به ولای او بود فردا زیر لوای او بود) القصه شاه مردان چون به نزدیک خیبر رسید، مرحب از حصن بیرون آمد و بر شاه مردان حمله کرد. شاه مردان ضربت وی را
    رد کرد و بر او ضربتی زد که چون خیارش به دو نیم کرد. عامر بیرون آمد. بالای وی پنج گز بود. امیرالمؤمنین علیه السلام ضربت بر ساق پای وی زد – چنانکه آن ملعون
    از پای در آمد و بیفتاد و به لعنت خدای رسید. دیگران به هزیمت شدند. آورده اند که بر بام حصار منجمی بود. هر کس بدانجا می رسید نام و نسبش معلوم می کرد و می
    گفت که تو نه آنی . چون شاه مردان بدانجا رسید، نام و نسبش معلوم کرد و گفت : این است گیرنده خیبر و خود را از بالای حصار در افکند. شاه مردان وی را در هوا
    بگرفت و آهسته بر زمین نهاد، چنانکه آزرده نشد و اسلام بر وی عرضه کرد. منجم مسلمان شد. چون شاه مردان از کار منجم بپرداخت و آهنگ در خیبر کرد، علی در حق بود،
    آهنگ در باطل کرد، زلزله در وی افتاد. حلقه در بگرفت و چنان بجنبانید که جمله حصار بلرزید، به قوت ربانی در حصار را از جای کند و چهل گام بینداخت . آورده اند
    که چهل مرد خواستند که آن در را باز گردانند، نتوانستند. حیدر آن در را به مردی بر کند و به آزاد مردی بینداخت و به جوانمردی بر دوش گرفت تا جمله صحابه بر وی
    بگذشتند یعنی : گذر همه بر من است که : من اراد العلم فلیات الباب و اتوا البیوت من ابوابها یکی گفت : یا رسول ! تعجب می کنم از دست و دوش ‍ علی که آن در را
    نگاه می دارد که خلقان به وی می گذرند. خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : از دستش تعجب مکن . از پایش تعجب کن . نگاه کرد امیرالمؤمنین علیه السلام را دید
    در میان خندق در هوا ایستاده . خواجه صلی الله علیه و آله و سلم گفت : ای علی ! اگر نه آنست که می ترسم که طایفه ای در حق تو آن گویند که در حق عیسای مریم گفتند،
    من امروز در حق تو آن گفتمی که هر جا که خاک قدم تو بودی ، گرفتندی و تبرک جستندی و لیکن ترا این بس است که تو از من و من از توام . انت منی و انا منک ، نفسک
    نفسی و لحمک لحمی و دمک دمی .

  29. آزادگان  
  30. مردى خدمت على علیه السلام آمد و عرض کرد:
    یا امیرالمؤمنین من
    حاجتى
    دارم .
    حضرت فرمود:
    حاجتت را روى زمین بنویس ! زیرا که من گرفتارى تو را آشکارا در چهره تو مى بین و لازم نیست بیانش کنی!
    مرد روى زمین نوشت .
    ” انا فقیر محتاج ” 
    من فقیرى نیازمندم .
    على علیه السلام به قنبر فرمود:
    با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
    مرد فقیر پس از آن ، با چند بیت شعر از امیرالمؤمنین علیه السلام تشکر نمود.
    حضرت فرمود: یکصد دینار نیز به او بدهید!
    بعضى گفتند:
    یا امیرالمؤمنین او را ثروتمند کردى !
    على علیه السلام فرمود:
    من از پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که فرمود:
    مردم را در
    جایگاه
    خود قرار دهید و به
    شخصیتشان
    احترام بگذارید. آنگاه فرمود:
    من براستى تعجب مى کنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نیکى هاى خود نمى خرند.
    نیکى ها انسان را برده و بنده مى کند.

  31.   هوس و نفس اماره      
  32. روزى
    حضرت على (ع )
    از درب دکان قصابى مى گذشت .
    قصاب
    به آن حضرت عرض کرد:
    یا امیرالمؤ منین ! گوشتهاى بسیار خوبى آورده ام . اگر میخواهید ببرید.
    فرمود: الا ن پول ندارم که بخرم .
    عرض کرد من صبر مى کنم پولش را بعدا بدهید.
    فرمود: من به شکم خود مى کویم که صبر کند اگر
    نمى توانستم به شکم خود بگویم
    از تو مى خواستم که صبر کنى ولى حالا که میتوانم به شکم خود مى گویم که صبر کند.
    آرى ، خاصیت
    نفس اماره
    این است که اگر تو او را وادار و مطیع خود نکنى او تو را مشغول و مطیع خود خواهد ساخت .
    ولى على (ع ) که در میدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طریق اولى و صد چندان بیشتر هرگز بر خود نمى پسندد که مغلوب یک میل و هواى نفس گردد

  33. حکایتی دیگر
  34. یک روز امام علی علیه  السلام از کنار یک یهودی گذشتند و آن یهودی با اسبش [بدون اینکه اسبش وارد آب شود یا خیس شود] از روی رود عبور می کرد، پس در همان لحظه
    امام علی علیه السلام را صدا  زد و عرض کرد: ای آقا! اگر این چیزی که نزد من است نزد شما بود چه کار می کردید؟
    امام علی علیه السلام در جوابش فرمودند: در جایت بایست !…
    سپس روی آب ایستاد و آن یهودی میخکوب شد. امام علی علیه السلام نزد او رفت، آنگاه یهودی به امام گفت: ای جوان! چه چیزی گفتی که آب برایت مانند سنگ شد؟ امام
    علی علیه السلام در جوابش گفت: تو چه چیزی گفتی که از آب عبور کردی؟ آن یهودی در جواب حضرت گفت: من اسم وصیّ پیامبر اسلام علی علیه السلام را بر زبان آوردم
    و از آب عبور کردم .
    پس حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند : من همان وصیّ محمد صلی الله علیه و آله هستم؛
    آنگاه آن یهودی گفت: حق است، و اسلام آورد.

  35. مولا و غلام قاتل
  36. غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را کشته بود، عمر دستور داد او را بکشند. امیرالمومنین علیه السلام از قضیه خبردار گردیده غلام را به حضور طلبید
    و به او فرمود: آیا مولایت را کشته اى ؟
    غلام : آرى .
    امیرالمومنین علیه السلام : چرا؟
    غلام : با من عمل خلاف نمود.
    على علیه السلام از اولیاى مقتول پرسید؛ آیا کشته خود را به خاک سپرده اید؟
    گفتند: آرى .
    فرمود: چه وقت ؟
    گفتند: همین الان .
    حضرت امیر به عمر رو کرده و فرمود: غلام را بازداشت کن و او را عقوبت نده و به اولیاى مقتول بگو پس از سه روز دیگر بیایند.
    چون پس از سه روزه آمدند، على علیه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولیاى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسیدند، آن حضرت به اولیاى
    مقتول فرمود: این قبر کشته شماست ؟ گفتند: آرى .
    فرمود: آن را حفر کنید! آن را حفر کردند تا به لحد رسیدند آنگاه به آنان فرمود: میت خود را بیرون بیاورید، آنها هر چه نگاه کردند جز کفن میت چیزى ندیدند. جریان
    را به آن حضرت عرضه داشتند.
    امیرالمومنین علیه السلام دوبار تکبیر گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه کسى که به من خبر داده است ، شنیدم از رسول خدا صلى الله علیه و آله
    که فرمود: هر کس از امتم که کردار قوم لوط را مرتکب شود، پس از مردن سه روز بیشتر در قبر نمى ماند و زمین او را به قوم لوط که به عذاب الهى هلاک شدند مى رساند،
    و در روز قیامت با آنان محشور مى گردد…

  37. حکایتی دیگر
  38. در زمان خلافت عمر دو زن بر سر کودکى نزاع مى کردند و هر کدام او را فرزند خود مى خواند، نزاع به نزد عمر بردند، عمر نتوانست مشکلشان را حل کند از این رو دست
    به دامان امیرالمومنین علیه السلام گردید.
    امیرالمومنین علیه السلام ابتداء آن دو زن را فراخوانده آنان را موعظه و نصیحت فرمود ولیکن سودى نبخشید و ایشان همچنان به مشاجره خود ادامه مى دادند.
    امیرالمومنین علیه السلام چون این دستور داد اره اى بیاورند، در این موقع آن دو زن گفتند: یا امیرالمومنین ! مى خواهى با این اره چکار کنى ؟
    امام علیه السلام فرمود: مى خواهم فرزند را دو نصف کنم براى هر کدامتان یک نصف ! از شنیدن این سخن یکى از آن دو ساکت ماند، ولى دیگر فریاد برآورد: خدا را خدا
    را! یا اباالحسن ! اگر حکم کودک این است که باید دو نیم شود من از حق خودم صرفنظر کردم و راضى نمى شوم عزیزم کشته شود.
    آنگاه امیرالمومنین علیه السلام فرمود: الله اکبر! این کودک پسر توست و اگر پسر آن دیگرى مى بود او نیز به حالش ‍ رحم مى کرد و بدین عمل راضى نمى شد، در این
    موقع آن زن هم اقرار به حق نموده به کذب خود اعتراف کرد، و به واسطه قضاوت آن حضرت علیه السلام حزن و اندوه از عمر برطرف گردیده براى آن حضرت دعاى خیر نمود! 

  39. حکایتی دیگر
  40. در زمان خلافت امیرالمومنین علیه السلام مردى کوهستانى با غلام خود به حج مى رفتند، در بین راه غلام مرتکب تقصیرى شده مولایش او را کتک زد. غلام بر آشفته ،
    به مولاى خود گفت : تو مولاى من نیستى بلکه من مولا و تو غلام من مى باشى . و پیوسته یکدیگر را تهدید نموده به هم مى گفتند: اى دشمن خدا! بر سخنت ثابت باش تا
    به کوفه رفته تو را به نزد امیرالمومنین علیه السلام ببرم . چون به کوفه آمدند هر دو با هم نزد على رفتند و مولا (ضارب ) گفت : این شخص ، غلام من است و مرتکب
    خلافى شده او را زده ام و بدین سبب از اطاعت من سر برتافته ، مرا غلام خود مى خواند.
    دیگرى گفت : به خدا سوگند دروغ مى گوید و او غلام من مى باشد و پدرم وى را به منظور راهنمایى و تعلیم مسائل حج با من فرستاده و او به مال من طمع کرده مرا غلام
    خود مى خواند تا از این راه اموالم را تصرف نماید.
    امیرالمومنین علیه السلام به آنان فرمود: بروید و امشب با هم صلح و سازش کنید و بامدادان به نزد من بیایید و خودتان حقیقت حال را بیان نمایید.
    چون صبح شد، امیرالمومنین علیه السلام به قنبر فرمود: دو سوراخ در دیوار آماده کن ! و آن حضرت علیه السلام عادت داشت همه روزه پس از اداى فریضه صبح به خواندن
    دعا و تعقیب مشغول مى شد تا خورشید به اندازه نیزه اى در افق بالا مى آمد. آن روز هنوز از تعقیب نماز صبح فارغ نشده بود که آن دو مرد آمدند و مردم نیز در اطرافشان
    ازدحام کرده مى گفتند: امروز مشکل تازه اى براى امیرالمومنین روى داده که از عهده حل آن بر نمى آید! تا اینکه امام علیه السلام پس از فراغ از عبادت به آن دو
    مرد رو کرده ، فرمود: چه مى گویید؟ آنان شروع کردند به قسم خوردن که من مولا هستم و دیگرى غلام .
    على علیه السلام به آنان فرمود: برخیزید که مى دانم راست نمى گویید، و آنگاه به آنان فرمود: سرتان را در سوراخ داخل کنید، و به قنبر فرمود: زود باش شمشیر رسول
    خدا صلى الله علیه و آله را برایم بیاور تا گردن غلام را بزنم ، غلام از شنیدن این سخن بر خود لرزید و بدون اختیار سر را بیرون کشید، و آن دیگر همچنان سرش را
    نگهداشت .
    امیرالمومنین (ع ) به غلام رو کرده ، فرمود: مگر تو ادعا نمى کردى من غلام نیستم ؟
    گفت : آرى ، ولیکن این مرد بر من ستم نمود و من مرتکب چنین خطایى شدم .
    پس آن حضرت علیه السلام از مولایش تعهد گرفت که دیگر او را آزار ندهد و غلام را به وى تسلیم نمود.

  41. شکایت از علی
  42. خلیفه دوم قاضی محکمه بود و علی در حضورش . کسی از مردم مدینه شکایتی کرده بود و      علیه علی مدعی شده بود. همین که آمد , خلیفه دوم از علی خواست برخیزد :
    ـ ابا الحسن , کنار مدعی بایست تا به شکایتش رسیدگی کنم.
    علی برخاست , اما می توانستی خشم را از چهره اش بخوانی .
    ـ چه شد ای ابا الحسن ؟ این که گفتم کنار طرف دعوا قرار بگیری ناراحتت کرد؟
    علی پاسخ داد :
    ـ تو شاکی را به اسم کوچکش صدا کردی ومن را با کنیه ام !
    این عدالت نیست ؛ شاید او مضطرب شود.
    این کار مرا مغرور و شما را خوار می کند
    او سواره بود و ما پیاده، 
    از شوق، دنبالش راه افتادیم که کمی از مسیر را با او باشیم. مارا که دید گفت
    ـ بامن کاری دارید؟
    گفتیم: نه یا امیرالمومنین، مشتاق بودیم همراهی‌تان کنیم. فرمودند: پس برگردید.
    راه افتادن پیاده به دنبال سواره، هم سواره را مغرور 
    و تباه می‌کند و هم پیاده را خوار و خفیف
    خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی
    یک بار که جلوی خودش تعریفش را کردند .
    زمزمه کرد :
    – خدایا , تو بیشتر از خودم مرا می شناسی . ومن بیشتر از اینان خودم را .
    خداوندا, 
    ما را از آنچه این ها می پندارند بهتر قرار بده ,
    و آن چه که این ها نمی دانند را 
    بر ما بیا مرز .
    به ۳ شرط به خانه تان می آیم
    چه افتخاری بالاتر از میزبانی او ؟ 
    امیدوارانه دعوتش کردم تا مهمانمان شود و او هم پذیرفت . اما نه همین طوری . شرط گذاشت گفت :
    ـ سه تا شرط دارد . اگر قبول می کنی می آیم .
    گفتم قبول . گفت :
    ـ اول ؛ هرچه در خانه هست خوب است ، ازبیرون چیزی تهیه نکنی
    دوم ؛ چیزی را که در خانه داری دریغ نکنی !
    سوم ؛ زن وبچه هایت را به سختی نیندازی .

  43. انفاق در نماز
  44. آیه آمده بود « سرپرست شما تنها خداست , رسول خداست و آنان که ایمان آورده اند , همانان که نماز را به پا می دارند و در حال رکوع زکات و صدقه می دهند ».
    و من هم مثل خیلی های دیگر مشتاق بودیم ببینیم ماجرا چیست . با پیامبر رفتیم سمت مسجد مرد فقیری داشت بیرون می آمد.
    ـ ببینم , کسی هم چیزی به تو داد ؟
    مرد فقیر , رو کرد به مسجد علی را پیدا کرد و نشان داد :
    ـ بله آن مرد . همان که دارد نماز می خواند …
    برای چندمین بار , شایستگی علی بر ما اثبات شده بود 
    و جز تکبیر چیز دیگری نداشتیم که بگوییم.

  45. ازدواج آن هم در این شرایط ؟! 
  46. وسط ماه مبارک , بعد جنگ بدر , پانزده روز بعد وفات رقیه دختر پیامبر …
    علی در چنین روزی با فاطمه ازدواج کرد .
    نه پیامبر تا چهلم و سال دخترش صبر کرد , 
    نه مردم گفتند این چه وقت عقد کردن است .

  47. تقسیم کار
  48. نوبت کار خانوادگی که رسید ، پیامبر اینطوری پیشنهاد کرد : کارهای بیرون با علی ، کارهای داخل خانه با فاطمه . فاطمه گفت : فقط خدا می داند که این تقسیم کار
    چقدر خوشحالم کرد .
    علی اما فقط بیرون خانه کار نمی کرد .
    روزی پیامبر آمد ودید که دخترش ودامادش با هم نشسته اند به عدس پاک کردن . 
    گفت : خدا به مردی که در خانه به همسرش کمک می کند
    به اندازه ی موهای تنش ثواب عبادت می دهد .

  49. قاضی یکروزه ؟!
  50. شب در مسجد کوفه گرداگرد علی بودیم که دیدیم ابولاسود دوئلی آمد.شنیده بودم صبح به عنوان قاضی تعیین شده بود و به شب نکشیده،علی باز عزلش کرده بود .
    ابوالاسود نزدیک آمد . گفت:
    ـ قاضی یک روزه هم داشتیم؟!
    و علی جواب داد:
    ـ گزارش دادند تو در برخورد با مردم ، 
    خشن هستی و تُندخو .

  51. خواب زمامداران
  52. برنامه ی علی همیشه روی حساب بود . همه ی آنهایی که با او آشنا بودند می دانستند معمولا اذان صبح تا طلوع آفتاب ، مال ِدعا وعبادتش است ؛ صبح ، موقع آمدن کسانی
    که نیازی داشتند؛ قبل از ظهر ، جلسه با اصحاب وآموزش فقه ؛ فلان ساعت از شب برای سرکشی از شهر و……
    یادم می آید آن روز از صبح یا مشغول رسیدگی به مردم بود ، یا سرکشی از بازار ، یا قضاوت . شب که شد ، با او به خانه اش رفتیم . من در حیاط خوابیدم  و او در
    اتاق . هنوز خوابم نبرده بود که صدای پایش آمد . آمده بود وضو بگیرد. بلند شدم وصدایش کردم :
    ـ امیرالمومنین ، این چقدر استراحت بود ؟ تمام روز را که به کار مردم گذراندید ، حداقل شب استراحت کنید .گفت:
    ـ روز بخوابم ، حق شهروندانم را ضایع کرده ام ؛ 
    شب بخوابم ، حق خودم را !

  53. تدابیر علی
  54. نخل های تشنه مدینه ، اولین بار بود که آب « قنات» را می چشیدند ؛ علی رسم آبیاری را نو کرده بود . گندم زارهای مدینه به  جای گندم های لاغر و نامطبوع ، خوشه
    های زرین به بار  می آوردند ؛ علی دستور داده بود بذر از طائف و  ایران بیاورند . آردها دیگر از « آسیاب آبی »  که علی ساخته بود در می آمدند . بندرجدّه را
    علی ساخت . جاده ی جدّه تا علّه را علی کشید . اولین حمام مدینه ، کارگاه کشتی سازی  ، چاپارخانه ، حسابداری بیت المال ،….. 
    همه از تدبیر وتلاش او بود
    که به مردم هدیه شده بود .

  55. اقتدار در روز اول
  56. همین که مردم مدینه برای خلافت با او بیعت کردند , سخنرانی ای کرد و آب پاکی را روی دست همه ریخت :
    ـ … وضع امروز شما به وضع همان روزگاری برگشته که خدا پیامبرش را برانگیخت. قسم به خدایی که پیامبرش را به حق مبعوث کرد , تکان سختی خواهید خورد و غربال جانانه
    ای خواهید شد . چنان در این دیگ هم بخورید که زیر و رویتان با هم جابجا شوند , پیشتاختگان بمانند و ماندگان به پیش بتازند ! …
    خیلی ها اول شوخی گرفتند . اما وقتی دیدند غلام تازه مسلمان شده غیر عرب همان سه درهمی را از بیت المال می گیرد که اصحاب مهاجر و مجاهد قریشی ؛ زمزمه های مخالفت
    شروع شد . نه امثال طلحه و زبیر به این عدالت عادت داشتند و نه امثال معاویه در چنین حکومتی ماندنی بودند . اما علی از هیچکدام باکی نداشت , می گفت :
    ـ اگر اموالی که ناعادلانه بخشیده شده را در مهریه زنان هم پیدا کنم, 
    به خدا بر می گردانمشان ؛ که در عدالت , گشایشی در کار است .
    کسی که از عدل به تنگ بیاید , 
    ظلم برایش تنگ تر خواهد بود !

  57. حریم کوچه
  58. مثل همیشه رفته بودیم سرکشی از بازار . 
    توی یکی از راسته ها , چند تا بازاری مغازه هاشان را نوسازی کرده بودند و آمده بودند در حریم کوچه .
    علی دستور داد خراب شود . 
    همان روز گزارش رسید قبیله ی بنی بکاء خانه هایشان را در زمین هایی که برای بازار تعین شده بود , ساختند .
    دستور خرابی آ ن ها را هم داد .
    ـ حق ندارید در محل تجارت مسلمین ,  
    خانه بسازید
    ارزش حکومت
    در ذیقار اردو زده بودیم . منتظر بودیم نیروها جمع شوند تا جنگ مان را با اصحاب جمل شروع کنیم . صبح با علی کار داشتم . وارد خیمه اش شدم . نشسته بود و پارگی
    کفش هایش را      می دوخت سلام کردم . جواب داد .گفت :
    ـ ابن عباس ، این کفش چقدر می ارزد ؟
    چه می گفتم ؟ یک جفت نعلین پینه خورده !
    ـ هیچ !
    گفت :
    ـ همین نعلین برای من ، ارزشمندتر از حکومت کردن بر شماست ؛ 
    مگر اینکه حقی را پرپا کنم یا باطلی را ازبین ببرم       .

  59. جوانمردی علی 
  60. من هم از لشکر معاویه بودم. به صفین که رسیدیم، معاویه ابولأعور را مامور کرد نگذارند سپاه علی از فرات آب بردارد. ولید و ابن سعد می گفتند «  آب را می بندیم
    تا از تشنگی بمیرید » اما عمروعاص نظر دیگری داشت. می گفت « علی کسی نیست که تشنه بماند » . و نماند. خط شکنان لشکرش را به فرماندهی حسن بن علی فرستاد و سربازان
    ابوالأعور را کنار زد.
    همه نگران شده بودند. معاویه از عمروعاص پرسید « حالا علی چه می کند ؟» عمرو گفت «نگران نباش ،علی مثل تونیست !» و نبود. علی آب برداشتن را برای لشکر ما، برای
    دشمنانش، آزاد گذاشته بود. حالا فهمیدیم علی یعنی چه! فردای آن روز با جمعیتی از لشکر معاویه،
    به سپاه علی پیوستیم. چهره هامان غرق خجالت بود
    و دل هامان غرق شادی.
    می بخشم . اما شرط دارد …
    آن روز رفته بود به محله بنی ثقیف . بزرگ قبیله ی بنی ثقیف هنوز نزدیک نرسیده بود که جوانکی بی آنکه بشناسد , از سر مسخره بازی حرف زشتی به علی زد . علی نگاهی
    کرد . فبل از اینکه چیزی بگوید , بزرگ قبیله سر رسید و شروع کرد به عذر خواستن .
    ـ باشد می بخشم . اما شرط دارد …
    نا گفته روشن بود که هر چه می گفت , بنی ثقیف با جان و دل قبول می کردند. گفت :
    ـ ناودان های بام هاتان را از روی کوچه ها بردارید و بکشید سر حیاط خودتان . روزنه های روبه کوچه را ببندید . مستراح هایی که رو به کوچه باز می شود را ببندید
    . سر گذرها بیهوده جمع نشوید . و مردم محله تان رهگذران را مسخره نکنند .
    برای محله بنی ثقیف بد هم نشد . حالا دیگر مثل همه محله های کوفه 
    قابل تحمل شده بودند و تمیز !
    این خانه یادگار است
    اولین بار بود که می آمد خانه ما . وقتی آمد و نشست و خانه را دید , از تنگی و کوچکی اش تعجب کرد . گفت : چقدر این جا کوچک است . و پولی داد تا یک خانه ی جادار
    بگیرم و اثاث کشی کنم . گفتم :
    ـ ببینید یا امیر المومنین , این جا خانه پدری من است . یادگار است می خواهم همین جا باشم . نمی خواهم خانه ی پدرم را ول کنم .
    گفت :
    ـ اگر پدرت احمق بوده , تو هم باید مثل او باشی ؟!
    دیگر حرفی نمانده بود .

  61. این ساعت نحس است
  62. داشتیم راه می افتادیم سمت نهروان . خوارج نصیحت ها را قبول نمی کردند و تنها راه حل این بود که با شمشیر شورش شان را بخوابانیم . همه چیز آماده بود که ناگهان
    صدای یکی از مردم بلند شد :
    ـ نروید … نروید … این ساعت خوب نیست .
    می شناختمش . نجوم خوانده بود و سعد و نحس ایام را با ستارگان در می آورد.حالاداشت می رفت سمت علی …
    ـ یا امیر المومنین , در این ساعت حرکت نکنید که می ترسم شکست بخورید . وضعیت ستارگان می گوید که …
    جواب علی میخکوبش کرد :
    ـ تو فکر می کنی می توانی آن ساعتی را تعیین کنی که کسی در آن ضرر نمی بیند؟ یا زمانی را بگویی که ضرر متوجه کسی می شود ؟! هرکس این حرفها را از تو قبول کند
    ,قرآن را تکذیب کرده و از خدا برای کمک گرفتن درکارش بی نیازی جسته!
    راه افتادیم . رفتیم و جنگیدیم . 
    خوارج را شکست جانانه ای هم دادیم و برگشتیم ؛
    به خواست خدا .
    خوارج پایانی ندارد
    قبل از جنگ با خوارج گفته بود «از آن ها ده نفر هم نمی ماند و از شما ده نفر هم کشته نمی شود » همین هم شد . خوارج که تار و مار شدند , گفتیم :
    ـ همه شان نابود شدند ای امیر المومنین.
    گفت:
    ـ هرگز ! این ها نسل هایی در باطن پدران و مادرانشانند .
    هرکه از آنان پرچمی بلند کند ,
    شکسته خواهد شد .

  63. وصیت علی
  64. زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است . یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند.اهل بیت و یاران در خانه , نگران علی اند.
    وعلی در آخرین وصیتش به حسن و حسین , نگران مردم؛
    ـ به شما دو تن و همه فرزندان و خانواده ام و هر کس که سخنم به او می رسد  , « خداترسی »و «نظم» و « آشتی دادن بین مردم » را وصیت می کنم …
    جان  شما و جان ایتام …
    جان شما و جان همسایگان …
    جان شما و جان قرآن …
    جان شما و جان نماز … 
    زهر شمشیر ابن ملجم کار خودش را کرده .تجویز پزشک شیر است . 
    یتیمان بیرون خانه شیر به دست ایستاده اند. علی نیمی از شیر را خود می خورد
    و نیم دیگر را … :
    ـ به اسیرتان شیر داده اید ؟

  65. علی و …
  66. وسط  طواف , دخترکی خردسال دیدم که دست به پرده ی کعبه گرفته بود و داشت برای دخترکی دیگر حرف می زد :
    ـ قسم به کسی که به جانشینی پیامبر انتخاب شده بود , او میان مردم به عدالت رفتار می کرد .همسر فاطمه ی زهرا بود و حجتش برای ولایت , آشکار …
    دختر به این کوچکی و حرفهای به این بزرگی ؟! جلو رفتم . گفتم :
    ـ دختر جان این کسی که می گویی کیست ؟
    ـ به خدا که او شاخص ترین چهره , قسمت کننده ی بهشت و جهنم , دانشمند الاهی این امت , سرور امامان , برادر و جانشین پیامبر , علی بن ابیطالب است .
    شگفتی ام بیشتر شده بود.
    ـ تو از کجا اینها را می دانی ؟ اصلا تو علی را از کجا می شناسی؟
    ـ پدرم دوست علی بود . وقتی در صفین شهید شد , من و برادرم آبله گرفته بودیم و از آبله کور شده بودیم . علی آمد خانه ی ما . ما را که دید… به صورتمان دست
    کشید و شفایمان داد .
    خواستم کمی پول به دخترک بدهم . قبول نکرد .گفت :تا وقتی که حسن بن علی را داریم , 
    به کمک نیازی نداریم . بعد از من پرسید : علی را دوست داری ؟  گفتم آری . گفت:
    ـ دستت را به خوب جایی محکم کرده ای .

منابع

  1. کتاب «آن مَرد » نوشته محمد جواد میری
  2. داستان عارفان / کاظم مقدم
  3. بحار : ج ۴۱، ص ۳۴ و ج ۷۴، ص ۴۰۷
  4. گفتارهاى معنوى ، ص ۲۶۲

**********
التماس دعا, خدا یار و نگه‌دار‌تون, عید‌تونم مبارک.

۳ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در خاطرات, داستان, زندگینامه, شاد, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 پاسخ به (ولادت باسعادت امام علی علیهالسلام مبارک باد), داستانهایی آموزنده از زندگانی امام علی علیهالسلام.

  1. کیان می‌گوید:

    سلام دوست گرامی. عیدتون مبارک. حکایات بسیار جالب و عالی بود. خواندم, پسندیدم و مستفید شدم. دست مریزاد. موفق باشید.

  2. سلام آقای عزیززاده.
    دستتون درد نکنه. داستانهای بسیار زیبا و آموزنده ای بودند.
    روزتون هم مبارک.
    خسته نباشید.

  3. هادی ضیایی فر می‌گوید:

    سلام بسیار زیبا و شنیدنی و در عین حال آموزنده بود. درود خدا بر دوستان امیرالمومنین و لعنت خدا بر دشمنان امیرالمومنین. اجر همه دوستان با خود آقا امیرالمومنین علی (ع)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green