بمناسبت رحلت امام خمینی: داستانهایی درباره زندگان امام خمینی


- 217 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.
با عرض سلام و همچنین عرض تسلیت به مناسبت سالروز رحلت جان‌گداز معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی رحمتالله علیه, و همچنین گرامیداشت سالروز انتخاب
بجا و شایسته ی آیتالله امام سید علی خامنه ای مدظله به رهبری امت اسلامی ایران خدمت شما مخاطبین عزیز و بزرگوار
شب روشن, دریچه ای بسوی نابینایان
امیدوارم زندگی آرامی رو زیر
سایه ی عنایات پروردگار سپری کنید.
این جانب تصمیم گرفتم که خاطرات و داستانهایی رو از زندگانی امام خمینی رو برای شما عزیزان در اینجا قرار دهم تا با
گوشه ای از سیره ی عملی آن جناب آشنا شویم لذا ۴۰ داستان کوتاه و شنیدنی رو از آن بزرگوار انتخاب کردم که در زیر میخوانید.
بنابر این توجهتان رو به این خاطرات و داستانهای جالب و خواندنی جلب میکنم.

۱> اهمّیت نماز

از قول فرزند امام نقل شده است :
روز اولی که شاه رفت ، ما در نوفل لوشاتو بودیم . نزدیک به سیصد الی چهارصد خبرنگار اطراف منزل امام جمع شده بودند. تختی گذاشتند و امام روی آن ایستادند.تمام
دوربینها کار می کرد. قرار بود هر چند نفر خبرنگار یک سؤال بکنند. دو سه سؤال از امام شد که صدای اذان ظهر شنیده شد. بلافاصله امام محل را ترک کردند و فرمودند:
وقت فضیلت نماز ظهر می گذرد. تمام حاضرین از این که امام صحنه را ترک کردند، متعجّب شدند. کسی از امام خواهش کرد چند دقیقه ای صبر کنید تا حداقل چهار پنج سؤ
ال دیگر بشود. امام با عصبانیّت فرمودند: به هیچ وجه نمی شود و رفتند.

۲٫ عمل به فتوای طبی

یکی از پزشکان قم چنین نقل می کند:
هنگامی که امام خمینی – قدّس سرّه – دچار ناراحتی قلبی شدند، خود را به بالین ایشان رسانده فشار خونشان را گرفتم . فشار ایشان عدد ۵ را نشان می داد که از نظر
طبی بسیار خطرناک بود. کارهای اولیه را انجام دادم . پس از دو ساعت که قدری وضع بهتر شده بود ولی قاعدتا حضرت امام نبایستی حرکت می کردند، شاهد بودم که ایشان
آماده حرکت شدند. عرض کردم : آقاجان ، چرا برخاستید؟ فرمودند: نماز!
عرض کردم : آقا، شما در فقه مجتهد و من در طب . حرکت شما به فتوای طبی من حرام است . خوابیده نماز بخوانید. ایشان با احترام ، نماز را خوابیده بجا آوردند.

۳٫ مرگ حق است

بعد از آنکه حجه الاسلام و المسلمین حاج سید احمد خمینی رحمه الله علیه از وفات شهادت گونه برادرش آیه اللّه حاج آقا مصطفی (ره) مطّلع می شود پیکر پاک برادر
را تا بیمارستان همراهی می کند و سپس به منزل مراجعت می کند امّا به اندرونی وارد نمی شود. او به قسمت بیرونی منزل (محلّ دیدارها) رفته و دو تن را نزد امام
رحمه الله علیه می فرستد تا به ایشان بگویند حال حاج آقا مصطفی خوب نیست . امام خمینی حاج احمد آقا را احضار کرده و می گوید: می خواهم به عیادت مصطفی در بیمارستان
بروم .
در این موقع حاج احمد آقا از اندرونی بیرون آمده و از آیه اللّه حاج شیخ غلامرضا رضوانی می خواهد که به امام اظهار دارد: اطبّاء ملاقات با حاج سیّد مصطفی را
منع کرده اند. امام مجدّداً سیّد احمد آقا را احضار کرده و این بار از او می پرسد: مصطفی فوت کرده است ؟
سیّد احمد آقا با گریه به امام پاسخ می گوید. امام در همان حالت می نشیند و در حالی که دستانش را بر زانوهای خود قرار داده انّا للّه و انّا الیه راجعون را
زمزمه می کند. برخلاف انتظار همگان در حالی که ضربه سنگینی به او وارد آمده سایرین را تسلیت می دهد و در پاسخ احمد آقا که به سختی می گریست گفت : مرگ حق است
. خداوند هدیه ای به ما داده بود و از ما باز پس گرفت . آنگاه فرمود: ما موجودات ضعیفی هستیم که با این حوادث اظهار ضعف و عجز می کنیم و بعد حکایاتی از بزرگان
و عرفایی نقل کرد که چگونه در برابر مصائب از خود بردباری و صبر نشان دادند. اهل خانه و دفتر از بیم آنکه این حادثه موجب حادثه دیگری برای شخص امام نشود پزشکی
را برای گرفتن نوار قلب به خانه آوردند. امّا امام به آنها گفت : بهتر است آقایان برای خودشان نوار قلب بگیرند. ایشان در مراسم تدفین به ندرت شرکت می جست .
روش حضور ایشان در این گونه مراسم چنان بود که پنج دقیقه پیش از حرکت دادن جنازه حاضر می شد و بعد از آن در حالی که حدود بیست یا سی متر را به همراه جنازه حرکت
می کرد به آرامی از صف تشییع کنندگان خارج می شد و به خانه باز می گشت . او در مراسم تشییع فرزندش آقا مصطفی نیز چنین کرد!

۴٫ توجّه امام به نماز شب

مرحوم حجه الاسلام والمسلمین حاج سیّد احمد آقا خمینی می گفت :
وقتی که از عراق می خواستیم به کویت برویم به دلیل ممانعت برگشتیم . از ساعت پنج صبح برای اینکه کسی در نجف خبردار نشود بین الطّلوئین حرکت کردیم به سوی کویت
. در مرز کویت ما را راه ندادند. ما برگشتیم به مرز عراق . به بد ترین وجه با امام برخورد کردند. حتّی یک اتاق که امام در آنجا استراحت بکند به ما ندارند. سرانجام
امام عبایشان را انداختند در کنار یک اتاق مخروبه که آنجا بود و دراز کشیدند. ساعت یازده دوازده شب بود که از بغداد گفتند: به بصره برگردید. ما به بصره برگشتیم
. ساعت یک یا یک و نیم بعد از نیمه شب به شهر بصره رسیدیم . یک ساعتی طول کشید تا مقدّمات کار را انجام بدهیم . بالاخره ساعت دو بود که امام خوابیدند.
طولی نکشید که من یک مرتبه دیدم زنگ ساعت به صدا درآمد. وقتی ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت چهار نیمه شب است و امام برای نماز شب بلند شدند. یک پیرمرد که از
ساعت پنج صبح تا دو بعد از نصف شب نخوابیده وقتی می خوابد یادش می ماند ساعت را کوک کند که برای نماز شب بیدار شود.

۵٫ نمونه ای از پارسائی امام خمینی

یکی از اعضای دفتر امام خمینی (مدظله العالی ) چنین نقل کرد:
یک روز بر طبق وظیفه ای که هر ماه بر عهده داشتیم ، در پایان ماه ، صورت مخارج ماهیانه را (در جماران ) به خدمت امام فرستادیم ، که در ضمن آن ، مخارج خانه امام
، مخارج شخصی مهمانی ها و رفت و آمدهای امام ، و پول برق خانه (اجاره ای حضرت امام در جماران ) را نوشته بودیم . وقتی صورت مخارج را فرستادیم ، پس از نیم ساعت
، حاج احمد آقا (فرزند امام ) تلفن زده و گفتند: از وقتی که صورت داده اید، امام مرتب در لب باغچه قدم می زنند و سخت ناراحت است ، زیرا مخارج خانه آقا، در این
ماه از ده هزار تومان ، تجاوز کرده است ، لذا امام می فرماید: اگر خرج خانه من از ده هزار تومان تجاوز کند، من اصلاً از اینجا می روم . حاج احمد آقا گفت : شما
ببینید که در این ماه ، خرج اضافی چه بوده است ، که به آقا بگوئیم و خیال امام ، راحت شود. ما پس از جستجو در دفاتر، سه قلم خرج اضافه آن ماه را یافتیم که ابداً
مربوط به منزل امام نبوده است مثلاً: ۱- گازوئیلی که از خانه امام زیاد آمده بود، ما گفتیم که آن را در انبار حسینیه جماران بریزند. ۲-به ماشینی که خانواده
حضرت امام را می برد، بر اثر بی توجهی راننده خسارتی وارد شده بود، و خرجی پیدا نموده بود. ۳- ملامین برزنتی برای خانه حضرت امام ، تهیه شده بود، تا داخل منزل
حضرت امام از بالای پشت بام دیده نشود، زیرا پاسداران در آنجا پاس ‍ می دادند. این چند قلم اضافه خرج را خدمت امام فرستادیم و در نتیجه ایشان احساس آرامش کردند
و آسوده خاطر شدند. هزاران درود پاکبازان تاریخ بر تو ای وارسته زمان ، که نور قداست و پارسائی تو بر تارک زمان می درخشد.

۶٫ تذکر امام

روز سه شنبه هفتم مهر ۱۳۶۶ شمسی ، ائمه جمعه سراسر کشور اسلامی ایران در پایان کار سومین سمینار سراسری ، به اتفاق آیت اللّه مشکینی امام جمعه قم و حضرت حجه
الاسلام والمسلمین آقای سید علی خامنه ای امام جمعه تهران در حسینیه جماران با امام خمینی (مدظله العالی) ملاقات کردند. حضرت آیت اللّه مشکینی ، چند دقیقه سخنرانی
کرد، و در این سخنرانی مقداری از مقام ارجمند امام ، تجلیل نمود. پس از ایشان ، امام خمینی (مدظله) مقداری سخن فرمود، در آغاز، پس از بسم اللّه فرمود: من قبلا
از آقای مشکینی گله کنم ، ما آنقدری که گرفتار نفس خودمان هستیم ، کافی است دیگر مسائلی نفرمائید که انباشته بشود در نفوس ما و ما را به عقب برگرداند، شما دعا
کنید که آدم بشویم ، دعا کنید که حتی به همین ظواهر اسلام عمل بکنیم ، ما که دستمان به آن بواطن نمی رسد، لااقل به این ظواهر عمل بکنیم . نگارنده گوید: این
جریان مرا به جمله ای از خطبه همام که در نهج البلاغه آمده انداخت که امیرمؤمنان علی (ع) در وصف پرهیزکاران می فرماید: اذا زکی احد منهم خاف مما یقال له فی
قول آنا اعلم بنفسی من غیری ، و ربی اعلم بی منی بنفسی ، اللّهم لا تو اخذنی بما یقولون . :هرگاه یکی از آنها (پرهیزکاران) مدح و ستایش شوند، از آنچه درباره
اش ‍ گفته شده ، در هراس می افتد و می گوید: من از دیگران نسبت به خود آگاهترم ، و پروردگارم به اعمالم از من آگاهتر است (می گوید) پروردگارا ما را به آنچه
که درباره ما می گویند، مؤ اخذه مفرما!. و در موردی ، جمعی آن حضرت را ستودند، فرمود: اللّهم انک اعلم بی من نفسی و انا اعلم بنفسی منهم … :خداوند تو نسبت
به من از خود من آگاهتری ، و من آگاهتر از آنها به خودم هستم ، خداوندا ما را بهتر از آنچه آنها گمان می کنند قرار ده و آنچه را نمی دانند بر ما ببخش . به این
ترتیب در می یابیم که امام خمینی (مدظله) شاگردی از مکتب مولایش علی (ع) است ، و در روش خود از آن حضرت پیروی می کند.

۷٫ امام و ذکر مصائب اهل بیت (ع)

حجه الاسلام آقای حاج سید محمد کوثری ذاکر معروف قم از سالها قبل روضه خوان خاص امام خمینی (مدظله العالی) بود و در سالهای اخیر هم که مشاهده کرده اید در آغاز
محرم و مواقع دیگر در حسینیه جماران در محضر امام روضه می خواندند. وی نقل کرد: پس از شهادت آیت الله حاج آقا مصطفی (فرزند ارشد امام خمینی) من وارد نجف اشرف
شدم ، رفقا گفتند خوب موقعی آمدی ، امام را دریاب که هر چه ما کرده ایم در مصیبت حاج آقا مصطفی گریه کنند از عهده برنیامده ایم مگر تو کاری بکنی : من خدمت امام
رسیدم و عرض کردم اجازه می دهید ذکر مصیبتی بکنم ؟ امام اجازه دادند، هر چه نام مرحوم حاج آقا مصطفی را بردم تا با آهنگ حزین امام را منقلب کنم که در عزای پسر
(آنهم چه پسری ؟) اشک بریزد، امام تغییر حال پیدا نکردند، و همچنان ساکت و آرام بودند، ولی همین که نام حضرت علی اکبر (ع) را بردم ، هنگامه شد، امام چندان گریستند
که قابل وصف نیست . براستی این چیست ؟! جز شیفتگی فوق العاده عرفانی و ملکوتی امام به ساحت قدس خاندان نبوت – علیهم السلام -. باز در این مورد، یکی از اعضاء
دفتر امام نقل می کند: یک روز به مناسبت یکی از روزهای شهادت ائمه (ع) به اطاق امام رفتیم و مشغول دعای توسل شدیم ، در اثناء دعای توسل یکی از آقایان ذکر مصیبت
مختصری کرد، با آنکه او روضه خوان ماهر نبود و با حضور امام دست پاچه شده بود و صدایش هم ، بریده بریده بود، همین که شروع به روضه کرد، با اینکه هنوز مطلب حساسی
را بیان نکرده بود، امام چنان به گریه افتادند که شانه هایشان به شدت تکان می خورد. و من وقتی که زیر چشم به سیمای امام نگاه کردم ، دانه های پی در پی اشک را
که از زیر محاسن ایشان روی زانویشان می افتاد، دیدم و چند لحظه ای طول نکشید که یکی از نزدیکان ، از زاویه ای که امام نبیند به ذاکر اشاره کرد که روضه را قطع
کن ، زیرا که این حالت گریه شدید ممکن بود خدای نکرده بر قلب مبارک امام اثر بگذارد. موضوع دیگر اینکه در حسینیه جماران همیشه صندلی آماده است و امام وقتی وارد
بالکن حسینیه می شوند روی صندلی می نشینند، ولی در دو مورد اتفاق افتاد که روی زمین نشستند، یکی هنگامی که برندگان مسابقه قرآن آمده بودند، امام به احترام قرآن
روی زمین نشست ، دوم روز عاشورا به احترام عزاداری امام حسین(ع).

۸٫ گردنبند خانم ایتالیائی

یکی از اعضاء دفتر امام نقل کرد: چندی پیش یک خانم ایتالیائی که شغلش ‍ معلمی ، و دینش مسیحیت بود، نامه ای پر مهر و ابراز علاقه شدید به امام خمینی (مدظله
العالی ) نوشته بود، و همراه آن ، یک گردنبند طلا برای حضرت امام فرستاده بود و نوشته بود که این گردن بند، یادگار آغاز ازدواجم می باشد، از این رو آن را بسیار
دوست دارم ، آنرا به نشان علاقه و اشتیاقم نسبت به شما و راهتان ، اهداء می کنم ، مدتی آن را نگهداشتیم و سرانجام با تردید به اینکه امام آن را می پذیرند یا
نه ، همراه با ترجمه نامه ، خدمت امام بردیم ، نامه به عرض ایشان رسید و گردنبند را نیز گرفتند و روی میز که در کنارشان بود گذاردند. دو سه روز بعد، اتفاقا
دختر بچه دو یا سه ساله ای را آوردند و گفتند پدر این دختر، در جبهه مفقودالاثر شده است . امام وقتی متوجه شدند، فرمودند: او را بیاورید، دخترک را به حضور امام
بردند، امام او را روی زانوی خود نشاند و نوازش داد، و آهسته با او سخن گفتند، با اینکه بچه افسرده بود، بالاخره در آغوش امام خندید، آنگاه امام ، احساس نشاط
و سبکی کرد، سپس دیدیم امام ، همان گردنبند را که خانم ایتالیائی فرستاده بود، بر گردن دختر بچه انداختند و در حالی که دختر بچه از خوشحالی در پوست نمی گنجید
از خدمت امام بیرون رفت.

۹٫ دفعو جذب امام خمینی

وقتی که امام خمینی (مدّظلّه العالی ) در آستانه پیروزی انقلاب سال ۱۳۵۷ شمسی در نوفل لوشاتو (نزدیک پاریس ) واقع در کشور فرانسه ، تشریف داشت ، دراطراف و اکناف
و در ایران ، افراد مختلفی به حضور امام می رفتند، برخورد امام با افراد، بر اساس میزان جذب ودفع اسلام بود،به عنوان نمونه : ۱- یکی از افرادی که به پاریس آمد،
خواهر ملک حسین (شاه اردن ) بود، که پس از ملاقات ملک حسین با محمدرضا شاه ، از طرف او به پاریس آمده بود تا خدمت امام برسد، ولی امام ، اجازه ملاقات نداد وشدیدا
او را دفع کرد. ۲- و همچنین سید جلال الدین تهرانی ، عضو شورای سلطنت ، به پاریس ‍ آمد، وتقاضای ملاقات با امام کرد، امام فرمود: تا وقتی که او عضو شورای سلطنت
است ، اجازه ملاقات نیست ، مگر این که او استعفا کند و مثل یک فرد عادی بیاید. آقای تهرانی ، مجبور به استعفا شد، آنگاه امام ملاقات با وی را پذیرفت . ۳- و
به عکس دو مورد فوق ، وقتی که مرحوم شهید حاج آقا مهدی عراقی (شخصیت فداکار و مخلص اسلام که سالها در زندان رژیم شاه به سر می برد و سرانجام با فرزندش بدست
گروهک فرقان به شهادت رسید) به پاریس ‍ و از آنجا به نوفل لوشاتو آمد تا با امام ملاقات کند. یکی از اطرافیان امام می گوید: به امام عرض کردیم آقای حاج مهدی
عراقی با دو سه نفر از برادران بازاری از تهران آمده اند. امام بی درنگ فرمود: بیایند تو.
آنها وارد اطاق مخصوص امام شدند وآقای مهدی عراقی نشست و شروع کرد به گریه کردن ، و دست امام را بوسید. امام او را نشناخت ، من عرض کردم : ایشان حاج مهدی عراقی
هستند، امام دست بر سر شهید عراقی کشید و فرمودند: مهدی من چرا این قدر پیر شده ؟! و حاج مهدی عراقی ، سرش را روی پای امام گذاشت و چند دقیقه گریه کرد. به این
ترتیب می بینیم ، امام بر اساس اسلام ، بعضی را دفع می کرد و بعضی را جذب می نمود و به بعضی مشروط به شرط یا شرائطی اجازه ملاقات می داد، و کارهایش حساب شده
بوده و هست.

۱۰٫ تعبیر آیت الله میلانی

جمعی در محضر مرجع تقلید شیعیان ، مرحوم حضرت آیت الله العظمی میلانی (که در مشهد مقدس سکونت داشت ) نشسته بودند، آن هنگام که امام خمینی (مدظله العالی ) در
تبعید به سر می برد، سخن از امام خمینی به میان آمد. آیت الله العظمی میلانی فرمود: سلام الله علیه (سلام خدا بر خمینی ). در آن جمع ، این کلام برای شخصی ناخوش
آیند آمد، آن شخص سخنی گفت که بوی اعتراض می داد. آیت الله میلانی به او فرمود: ساکت باش ای فلانی ! اینجا مساءله تقلید در بین نیست که گفته شود، فلانی اعلم
است یا من ؟، اینجا بحث رهبری است و چنین نیست که هر مجتهدی لیاقت رهبری داشته باشد، به همان گونه که لیاقت تقلید را دارد. لیاقت رهبری را تنها فقیه سیاستمدار
دارا است که به زمان خویش ، آگاه بوده ، و در راه خدا از ملامت ملامتگران نترسد و اکنون با این مشخصات کسی جز آیت الله خمینی نیست.
۱۱٫ هشت نُه سالش که بود، بهترین پرش را داشت. توی مسابقه‌ی دو هم همیشه اول بود. از بازیگوشی‌هاش، دو سه تا شکستگی توی دست و پا یادگاری داشت و ده دوازده تا
توی سر و پیشانی
۱۲٫ با داداش خوشنویسی کار می‌کرد. آن قدر خطشان شبیه هم شده بود که وقتی نصف کاغذ را روح‌الله می‌نوشت و نصفی را مرتضی، هیچ‌کس نمی‌فهمید این، دو تا خط است
۱۳٫ دراویش آمده بودند توی حجره‌های فیضیه‌ و جا خوش کرده بودند. هیچ‌کس هم حریفشان نبود. یک بار روح‌الله با یکی از دراویش جر و بحثی کرد و یک سیلی آبدار گذاشت
در گوشش. حالا دیگر حریفشان می‌شدند. بیرونشان هم کردند.
۱۴٫ کسی را نپسندیده بود. الّا دختر آقای ثقفی، که او هم رضایت نمی‌داد. با صحبت‌های زیاد و چند بار خواب دیدن، بالأخره حاضر شد با آقا روح‌الله ازدواج کند.
عقد را در حرم حضرت عبدالعظیم خواندند و ماه مبارک یک عروسی ساده گرفتند. همان اول به خانم گفت: هر کاری می‌خواهی بکن، فقط گناه نکن. یک خانه اجاره کردند و
جهاز خانم را آوردند. تنها چیزهایی که آقا روح‌الله به اثاثیه اضافه کرد، یک گلیم بود، یک دست رختخواب، یک چراغ خوراک‌پزی، یک قابلمه‌ی کوچک، یک قوری با استکان
و نعلبکی
۱۵٫ زمستان بود. داشتیم با هم می‌رفتیم درس عرفان آیت‌الله شاه‌آبادی. سر راه، زنی نشسته بود لب رودخانه. داشت لباس و کهنه می‌شست. یخ‌ها را می‌شکست، لباس‌ها
را می‌شست، دستش را با دمای بدنش گرم می‌کرد و باز… آقا روح‌الله ایستاد. لباس‌ها را دو نفری شستند. آدرس‌اش را هم گرفت. بعد هم گفت: از این به بعد بیایید منزل
ما. می‌گویم آب را برایتان گرم کنند
۱۶٫ بستری شده بودم. به خاطر حصبه، آن هم وسط زمستان. اساتیدم یک نفر را هم نفرستادند که ببینند چرا توی درس‌ها شرکت نمی کنم. فقط او بود که هر صبح و هر شب می‌آمد
عیادت. شبی که حالم خیلی خراب شد، پای پیاده راه افتاد و توی آن زمستان سرد، رفت دنبال طبیب. طبیب که آمد، حالم که بهتر شد، راهی‌ام کرد بیمارستان
۱۷٫ آقای بروجردی بی‌مشورت آقا روح‌الله موضع نمی‌گرفت. وقتی هم می‌خواست پیش شاه نماینده بفرستد، او را می فرستاد آقا روح‌الله از پیش شاه برگشته بود و داشت
گزارش می‌داد: نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم ولی ابهت من شاه را گرفته بود و بر حرف‌هایش مسلط نبود
۱۸٫ یک رمضان که رفته بود محلات، علمای شهر دعوتش کردند بیاید مسجد جامع، نماز اقامه کند؛ اما قبول نکرد: آنجا کسی هست که اقامه‌ی جماعت کند. می‌گفت باید به
اینجا رونق داد. یک مسجد دورافتاده و متروک بود که یک اتاق گلی کوچک بیشتر نداشت. نمازش را اینجا می‌خواند
۱۹٫ شب را تقسیم کرده بودند. دو ساعت آقا می‌خوابید و خانم حواسش به بچه‌ها بود، دو ساعت خانم می‌خوابید و آقا بچه‌داری می‌کرد. روزها هم بعد درس، یک ساعت مخصوص
بازی با بچه‌ها بود
۲۰٫ بازاریان تهران آمده بودند پیش آیت‌الله بروجردی که پیشنماز می‌خواهیم. او هم آقا روح‌الله را معرفی کرده بود؛ اما کی می توانست آقا روح‌الله را راضی کند؟
از آن ها اصرار و از او انکار که: من می خواهم طلبه باشم، درس بخوانم و درس بدهم. آقای بروجردی که فوت کرد، همه‌ی علما و مراجع برایش مجلس فاتحه گرفتند جز آقا
روح‌الله. آخر، فاتحه گرفتن هم مثل پیشنمازی در جاهای مهم، مقدمه‌ی مرجعیت حساب می‌شد. می‌گفت: نه مجلس فاتحه می‌گذارم، نه در فاتحه‌شان شرکت می‌کنم. با این
که خیلی‌ها رساله شان را مجانی پخش می‌کردند، هرکس رساله‌ی آقا روح‌الله را چاپ می‌کرد باید تا تومان آخرش را از جیب خودش می‌داد. آقا روح‌الله نه رساله‌ می
داد، نه عکس چاپ می‌کرد
۲۱٫ علیه لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی که بیانیه داد، بعضی علما ‌گفتند: «شاه شیعه است، مگر با شاه شیعه می شود مبارزه کرد؟» وقتی گفت در اعتراض به جنایات
شاه، نیمه شعبان را جشن نگیریم، می‌گفتند: «چراغانی نیمه شعبان را به خاطر مبارزه تعطیل کنیم؟!» یک عده مقدس‌نما هم سر این دعوا می‌کردند که او انگلیسی است
یا آمریکایی؟! بعضی ها هم می‌گفتند تارک‌الصلوه است، روزه هم نمی‌گیرد؛ اما زردچوبه می‌مالد به صورتش که بگوید روزه‌ام! بعضی ها هم می گفتند این عمامه‌اش کوچک
است و در حد مرجعیت نیست. این جور حرف ها را که می‌شنید، می‌گفت: به آقایان بگویید من هنوز مشرک نشده‌ام
۲۲٫ اول تبعید که رفت ترکیه، بردنش توی یک منطقه که زهر چشم بگیرند و بترسانندش. اینجا قبر چهل نفر از علمای ترکیه است که با حکومت مخالفت کردند و کشته شدند.
گفت: عجب! ای کاش ما هم چنین چیزی داشتیم تا این جور از علمای ترکیه عقب نباشیم
۲۳٫ با آن تابستان‌های گرم نجف، حاضر نشد کولر هم بخرند. یک کولر توی حیاط بود برای جلسات عمومی شبانه که آن هم پوشال نداشت. پره‌اش می‌چرخید و باد گرم را می‌زد
توی صورت‌ها. بزرگان نجف یک خانه هم در کوفه داشتند؛ اما آقا همان خانه‌ی کوچک نجف را داشت و تمام. با آن هوای گرم و خشک و با آن سن آقا، هرچه اصرار می‌کردند
که تابستان‌ها برود کوفه که خنک‌تر است، قبول نمی‌کرد. یک بار یکی از دوستانش کلی مقدمه چینی کرد و از مریض‌هایی که توی کوفه خوب شده بودند گفت و این که هوای
نجف، زهری است که پادزهرش هوای کوفه است و… آقا یک لبخند تحویل داد که: من چطور بروم کوفه خوش بگذرانم وقتی بچه‌های مسلمان توی ایران گرفتار سیاه‌چال‌ها و شکنجه‌ها
هستند
۲۴٫ مصطفی را که کشتند، خانواده‌ی آقا می‌خواستند از بیت آقا تماس بگیرند تهران. آقا نگذاشت. تلفن اینجا از بیت‌المال است و کار شما شخصی است
۲۵٫ سعدون شاکر، رئیس سازمان امنیت عراق آمده بود به خط و نشان ‌کشیدن: حضرتعالی در صورتی می‌توانید در عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید که از کارهای سیاسی
که روابط ما با ایران را تیره می‌کند، خودداری کنید. در صورت ادامه‌ی کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید. آقا اشاره‌ای کرد به زیلوی اتاق: هر جا بروم، اگر
این فرش را پهن کنم، همان جا می‌شود منزل من. من از آن روحانیانی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت از مبارزه دست بکشم
۲۶٫ مایک والاس، گزارشگر تلویزیون آمریکا در برنامه‌ی کانال چهار تلویزیون آمریکا از خاطرات دوران خبرنگاری‌اش می‌گوید: او باهوش‌ترین سیاستمداری است که من
دیده‌ام. نفوذ خاصی روی مصاحبه‌گران داشت و به جای این که من از ایشان سؤالاتی بکنم، او مرا اداره می‌کرد. من هیچ مطلب تازه‌ای غیر از آن چه خود آیت‌الله می‌خواست
بگوید، نتوانستم از او بیرون بکشم… زندگی بسیار ساده‌ی رهبر انقلاب اسلامی، او را از همه‌ی رهبران دیگر دنیا متمایز می‌کرد… او مرا و همه‌ی رجال دیگر دنیا را
که به حضور می پذیرفت، روی فرش ساده‌ می‌نشانید و ما مجبور بودیم کفش‌های خود را دم در از پادرآوریم و از همان اول کار بفهمیم با مردی متفاوت سر و کار داریم
۲۷٫ در نوفل لوشاتو فرصت خوبی بود برای روشنگری بیشتر. نه فقط برای رسانه‌های جهانی. می‌دیدی پنج شش تا دختر و پسر جوان نشسته‌اند دورش و او دارد برایشان حرف
می‌زند
۲۸٫ خبرنگاران خارجی می‌پرسیدند: سیب‌زمینی و تخم مرغ برای شما غذای مقدسی است؟ شما تخم مرغ را سمبل چیزی می‌دانید؟! از بس که غذای بیت امام تکراری بود؛ تخم
مرغ پخته با سیب‌زمینی یا اشکنه
۲۹٫ از خوشحالی بال درآورده بودیم. باید خبر را می رساندیم به آقا. من می روم. خوشحال و خندان رفتم پیش آقا و صدایم را از حنجره ام ریختم بیرون: آقا، شاه رفته.
رادیو خبرش را پخش کرده. آقا گفت: خب، دیگه چی شده
۳۰٫ از پاریس پیغام دادیم که محل اقامت امام اولاً شمال شهر نباشد، ثانیاً در اماکن خصوصی نباشد و ثالثاً جای پر زرق و برقی هم نباشد. از تهران هم زنگ زدند
که ستاد استقبال، برنامه‌ها را چیده؛ فرودگاه مهرآباد فرش می‌شود، شهر چراغانی می‌شود، آقا را با هلی‌کوپتر به بهشت زهرا می‌بریم و… به امام که گفتم، گفت: به
آقایان بگو مگر کوروش را می‌خواهند وارد ایران کنند؟ یک طلبه از ایران خارج شده، همان هم می خواهد برگردد
۳۱٫ توی سالهای مبارزه، خیلی ها می‌گفتند خانم‌ها بهتر است در راهپیمایی‌ها شرکت نکنند تا خطر تهدیدشان نکند؛ اما امام با جدیت می‌گفت: هیچ کس حق ندارد حرفی
از جدا کردن خانم‌ها از حرکت‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بزند. بعد انقلاب هم خیلی‌ها می‌خواستند زن‌ها را از شرکت در انتخابات محروم کنند. شورای نگهبان هم
می‌گفت زن‌ها نماینده‌ی مجلس نشوند. امام از طریق نماینده‌شان پیغام داد: اگر زن‌ها را از دخالت در انتخابات منع کنند، من برخورد می‌کنم و موضع می‌گیرم
۳۲٫ کلاً دو تا پیراهن داشت و دو تا شلوار. جوراب‌هایش را هم خودش تکه می‌انداخت؛ اما همیشه معطر بود و تمیز. لباسش را یک روز در میان عوض می‌کرد و می‌شست؛
البته اگر کوپن پودر رختشویی کفاف می‌داد
۳۳٫ آن شب ملی‌گراها می‌خواستند کودتا کنند. رفتیم پیش امام: احتمال دارد اینجا را با هواپیما بمباران کنند. بهتر است شما تشریف ببرید جای دیگری. گفت: من که
نمی‌ترسم. اگر شما می‌ترسید بروید توی پناهگاه. من اینجا سر جایم محکم ایستاده‌ام
۳۴٫ بچه‌ام تازه به دنیا آمده بود. بردمش پیش امام. بچه را گرفت. دختر است یا پسر؟ دختر است. گرفتش توی آغوشش، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: دختر خیلی خوب است…
دختر خیلی خوب است… دختر خیلی خوب است. اسمش را پرسید. هنوز اسم نگذاشته‌ایم، گذاشته‌ایم شما انتخاب کنید. فاطمه خیلی خوب است… فاطمه خیلی خوب است… فاطمه خیلی
خوب است
۳۵٫ یکی از نوه‌های امام توی مشهد به طرفداری از بنی‌صدر و علیه شهید رجایی سخنرانی کرد و ملت را به هم ریخت. وسط شلوغی هم دست به اسلحه برد. خبر که به امام
رسید به دامادش، آقای اشراقی، گفت: پیغام دهید نامبرده تحت‌الحفظ به تهران اعزام شود. اگر خواست تیراندازی کند، مهلت ندهند و بلافاصله به او شلیک کنند و از
پای درش آورند. آقای اشراقی رفت و برگشت. پیام را رساندید؟ بله. گفتید اگر خواست تیراندازی کند، مهلتش ندهند؟ نه. برگردید عین پیام را برسانید
۳۶٫ می خواند و گریه می کرد. کودکی نامه نوشته بود که: اماما! چون تو خدا را دوست داری، من هم تو را دوست دارم. چون تو با خدا رابطه داری، ما هم با تو رابطه
داریم. می‌خواند و گریه می‌کرد و می گفت: کاش من با خدا رابطه داشتم تا اینها راست باشد
۳۷٫ همه جمع بودیم. علی کوچولو گفت: من می‌شوم امام، مادر سخنرانی کند، آقا هم بشوند مردم. من سخنرانی‌ام را کردم و علی به آقا اشاره کرد که شعار بده. آقا شعار
داد. علی گفت: نه، نه. مردم که نشسته شعار نمی‌دهند. بلند شو. بلند شد و شعار داد: الله اکبر، الله اکبر
۳۸٫ می‌گفت: این همه بولتن‌های خبری که نهادها و سازمان‌ها منتشر می‌کنند، تکراری‌اند. دلیلی ندارد این اسراف صورت بگیرد. جلسه‌ای با مسئولان نهادها بگیرید
و جلوی این اسراف را بگیرید.
۳۹٫ دو سه سال آخر به این گذشت که بگوید به خاطر اجرای اسلام ناب، برای تحقق عدالت، هر کاری که لازم شد باید کرد. قائم مقام رهبری را برای همین گذاشت کنار و
گفت که دلش پر خون است. قطعنامه را پذیرفت و گفت جام زهر را نوشیده. چند بار هم بعضی از احکام اولیه‌ی دینی را با حکم حکومتی‌اش لغو کرده بود. یک بار که جواب
اشکالات یکی از شاگردانش را سر همین ماجرا می‌داد، برایش نوشت: باید سعی کنیم تا حصارهای جهل وخرافه را شکسته تا به سرچشمه‌ی زلال اسلام ناب محمدی (ص) برسیم.
امروز غریب‌ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانی می‌خواهد و دعا کنید من نیز یکی از قربانی‌های آن گردم
۴۰٫ موقع غسل و تدفین، حتی یک کفن هم از خودش نداشت. باقیمانده‌ی پول‌‌هاش به اندازه‌ی خرج دو سه روز پذیرایی در دفتر و بیت هم نشد. اثاثیه‌ی خانه‌ مال خانم
بود و خانه هم اجاره‌ای بود. فقط چند میلیونی دل داغدار به جا گذاشته بود و چند میلیارد بچه‌هایی که او را ندیده بودند

منابع

۱٫ چهل داستان درباره نماز و نمازگزاران _ یدالله بهتاش
۲٫ داستانهایی از علما / علیرضا حاتمی
۳٫ داستان دوستان / محمد محمدی اشتهاردی
۴٫ سایت بشیران
****
در پایان, مجدداً ضمن عرض تسلیت بمناسبت رحلت امام خمینی (رحمتالله علیه) تا درودی دیگر, بدرود.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly
مهدی عزیززاده

درباره مهدی عزیززاده

بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. راههای ارتباط با من: ایمیل: m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583 آیدی اِسکایپ: mehdi.azizzadeh.2014 شاد باشید و سرفراز. آخرین بروز رسانی: شنبه- 29 خردادماه سال 1395, ساعت- 18:20دقیقه و 46ثانیه.
این نوشته در خاطرات, زندگینامه, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به بمناسبت رحلت امام خمینی: داستانهایی درباره زندگان امام خمینی

  1. سلام داش مهدی! واقعا داستانهای زیبایی بود

  2. سلام آقای عزیززاده.
    دستتون درد نکنه.
    داستانهای زیبایی بودند.
    منم تسلیت میگم.

  3. ali.gentleman می‌گوید:

    سلام مرسی بخاطر این داستانهایی که گذاشتید ‏

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green