دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و دوم


- 298 بازدید

سلام دوستان عزیز
شب روشنی
امیدوارم طاعات و عبادات شما، مورد قبول حق قرار گرفته باشه و در این شبهای عزیز و پرخیر و برکت، ما رو هم از دعای خیرتون، محروم نفرمایید.
در خدمتتون هستم با بیست و دومین قسمت از مجموعه برنامه ی
•دنیای ضرب المثل.
امروز، ما میخواهیم در باره ی ضرب المثل
•بیلش را پارو کرده
صحبت کنیم.
امیدوارم خوشتون بیاد.
پس میریم برای ضرب المثل امروز.
*
*
*

بیلش را پارو کرده

می گویند، اگر کسی چهل روز پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده می کند.
سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید. به خودش گفته بود: اگر خضر را ببینم، به او می گویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است.
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.
کمی بعد متوجه شد مقداری خاروخاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با این که آن آشغال ها جلو در خانه من نیست، بهتر است آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد.
مرد بیچاره، با این فکر، آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه اش به فکر ملاقات با خضر بود؛ با این فکرها مشغول جمع کردن آشغال ها شد.
ناگهان صدای پایی شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.
ـ مرد جواب سلامش را داد.
ـ پیرمرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه می کنی؟.
ـ مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو می کنم. آخر شنیده ام که اگر کسی چهل روز تمام، جلو خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر را می بیند.
ـ پیرمرد گفت: حالا برای چی می خواهی خضر را ببینی؟.
ـ مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم.
ـ ٔپیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.
ـ مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو.
ـ پیرمرد اصرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری، بگو.
ـ مرد گفت: تو که خضر نیستی. خضر میتواند هر کاری را که از او بخواهی، انجام بدهد.
ـ پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم. هر کاری را که میخواهی، به من بگو؛ شاید بتوانم برایت انجام بدهم.
ـ مرد که حال و حوصله ی جروبحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم.
ـ پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یک چشم به هم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد. مرد که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است. چند لحظه ای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی کند و آرزوی اصلی اش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره، فهمید که زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جُز در فصل زمستان، به درد نمیخورَد؛ در حالی که از بیلش، در تمام فصلها، میتوانست استفاده کند.
از آن به بعد، به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است.
*
*
*
خب دوستان.
امیدوارم مورد پسندتون واقع شده باشه.
تا دیداری دیگه، همه ی شما رو به خدای منان میسپارم.
التماس دعا، خدا نگهدار.

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly

درباره ابوالفضل سعيديفر

سلام. ابوالفضل سعیدیفر، از ساوه، متولد 24/03/1380 هستم. راههای تماس: اسکایپ: abolfaz122l . ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
این نوشته در حرفای خودمونی, دسته‌بندی نشده, سرگرمی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 پاسخ به دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و دوم

  1. علیرضا نصرتی می‌گوید:

    خوشم نمیاد این جور چیزا رو بخونم ولی ممنون.

  2. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان عبادات قبول حق انشاالله. عالی بود دستت درد نکنه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green