قصه_های_کهن_به_روایت_نو


- 320 بازدید

شنگول و منگول و حبه‌ی انگور!

در زمان‌های قدیم، سه بزغاله به نام‌های شنگول، منگول و حبه انگور زندگی می‌کردند. آنها به همراه مادرشان که چون همیشه در مچ سمش پابند می‌انداخت و به “بز پابند به پا” معروف بود، در یکی از طویله‌های شمال شهر، به خوبی و خوشی زندگی می‌نمودند.
روزی از روزها “بز پابند به پا” بزغاله‌هایش را صدا می‌زند که من می‌خواهم تا “پشمچین‌گاه” کوچه‌ی پایینی بروم. وقتی من نیستم، دست به برق نزنید، با کانال‌های قفل‌شده‌ی ماهواره ور نروید و در را هم به روی غریبه بازننمایید.
بعد از اینکه شنگول و منگول و حبه انگور مثل بزغاله سر تکان می‌دهند که یعنی چشم، “بز پابند به پا” راهی می‌شود.

از قضا(یا غذا) یکی از گرگ‌ها – که در تمام قصه ها نقش گرسنه و قحطی‌زده را بازی می‌نمایند – در همان نزدیکی‌ها کمین نموده بود تا دلی از غذا (یا قضا) در بیاورد، به صورت “آسه آسه، ریسه ریسه” پشت در خانه بزغاله ها می‌رسد و در می‌زند.
شنگول و منگول که خیلی بزغاله بودند، حبه‌ی انگور را که برای خودش یک پا گرگ بود، می‌فرستند که در را بازنماید.
حبه انگور می‌پرسد:کیه کیه در میزنه، در رو با لنگر میزنه؟”
آقای گرگ که زیاد به اصول اخلاقی پایبند نبود، به دروغ می‌گوید: منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
حبه‌ی انگور می‌گوید:غلط کردی، ما آیفون تصویری داریم! تو خیلی سیاهی ولی مادر ما سفید بود.
آقای گرگ که خیلی از نظر روحی و شخصیتی آسیب دیده بود، با (دو پای جلو از دو پای عقب درازتر) فکری می کند و می گوید:من مادرتان هستم، فقط پنج دقیقه‌ای پای اخبار تلویزیون نشستم، سیاه شدم. در را باز کنید.
شنگول و منگول همان طور که پای کانال (pmc) نشسته بودند می‌گویند: راست می‌گوید، در را باز نما. اما حبه‌ی انگور به گرگ می‌گوید: “اگر راست می گویی صورتت را جلوتر بیاور تا قیافه‌ات را ببینم. آقای گرگ با اعتماد به نفس خیره‌کننده‌ای نزدیکتر می‌آید.
حبه انگور می‌گوید: صورت تو خیلی جوش دارد، ولی مادر ما همیشه روی صورتش ماسک خیار می‌گذارد و کرم پودر می‌زند و اصلا جوش ندارد. تو مادر ما نیستی.

آقای گرگ می‌رود و چند دقیقه بعد با کلی کرم پودر روی صورتش برمی‌گردد و زنگ خانه بزغاله ها را می‌زند. حبه‌ی انگور می‌گوید: کیه کیه در میزنه، در رو با لنگر میزنه؟”
آقای گرگ همان دیالوگ اول را تکرار می‌کند.
شنگول و منگول می‌گویند: در را باز نما، خودش است. اما حبه‌ی انگور می‌گوید: اگر تو مادر ما هستی، پس چرا صدایت اینقدر کلفت است؟ صدای مادر ما شبیه صدای بچه‌های آگهی‌های تلویزیون بود، اما صدای تو شبیه صدای علی میرمیرانی است.
گرگ می‌گوید: از وقتی بیرون‌انداختن تف از پنجره ماشین، هفت‌هزار تومان جریمه دارد، معمولا صدایم می‌گیرد.
اما حبه می‌گوید: این درست که ما بزغاله هستیم، ولی خر خودتی.

آقای گرگ می‌رود یک دور در پارک دانشجو می‌زند، بازمی‌گردد و زنگ می‌زند و با صدای تلطیف‌شده می‌گوید: باز نمایید، منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
شنگول و منگول دیگر وقت حرف‌زدن هم نداشتند. بنابراین حبه می گوید: صدا و صورت که درست است، حالا دستهایت را جلو بیاور. آقای گرگ “ترسون لرزون، یواش یواش” دستهایش را جلو می‌آورد. حبه می‌گوید: تو مادر ما نیستی. مادر ما همیشه سم هایش را مانیکور و پدیکور می‌نماید، ولی دست‌های تو خیلی عملگی است.
آقای گرگ که خیلی عصبانی شده بود می‌گوید: اگر نمی‌خواستید بخورمتان از اول می‌گفتید. دیگر اینقدر بهانه‌گیری نمی خواست. اما حبه انگور قول می‌دهد که اگر مشکل زیبایی دست و پاهای آقای گرگ حل شود، آنها آماده خوردن باشند.

آقای گرگ خسته از اینکه برای یک لقمه گوشت چقدر باید جان بکند به آرایشگاه بتی می‌رود و ناخن‌هایش را مانیکور و پدیکور می‌نماید.
آقای گرگ با صورتی پر از پن‌کیک و کرم پودر و رژ گونه، صدای لطیف، دست و پاهای زیبا و در حالی که با ادا و اطوار راه می رود، به در خانه شنگول و منگول و حبه انگور می‌رسد.
” تق…تق… منم منم مادرتون، مادر مهربونتون.
حبه‌ی انگور نگاهی می نماید و می‌گوید: عمرا مادر ما این‌قدر شیک بود و در را باز می‌نماید.
همین که آقای گرگ می‌خواهد وارد شود، یک ماشین شخصی کنار او نگه می دارد و چند نفر برادر، آقای گرگ را به جرم آرایش زننده و رفتار تحریک‌آمیز کتک مفصلی می زنند.

قصه ما به سر می‌رسد، گرگه به بزغاله‌ها نمی‌رسد!

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly
سعید پناهی

درباره سعید پناهی

با سلام. بنده سعید پناهی هستم. متولد 9 اسفند سال 1375. از علایقم میتونم بگم به اینترنت, مبایل, موزیک, بازیهای نابینایی,گوش کردن به رادیو و نمایش رادیویی و و و خعععععیلی چیزهای دیگه اشاره کنم. کلا با همه چی حال میکنم. رفیق بازم, و رفیقهای ثمیمی را بیشتر از داداشهای نداشتم, دوست دارم. زاده ی استان زنجانم و از 1 سالگی در کرج یا همون استان البرز زندگی میکنم. با هزاران زور و زحمت, دیپلممو امسال گرفتم. زیاد اهل درس خوندن نیستم. بیشتر تو نتم. عاشق مطالعه صفحات اینترنتی هستم. پیگیر اخبار علم و فناوری هستم. به علاوه که در اسکایپ هستم, تو واتساپ و وایبر و لاین و تانگو و IMO و بیتاک هم هستم. خخخ. کلا مسنجر بازم. فکر کنم هدفم کلا از اندروید خریدن همین بوده. اردیبهشت 92 با ی n73 وارد دنیای نت شدم. و اون وقتها 3g و این حرفا نبود با gprs آهنگ دانلود میکردم. بعد توسط معرفی یکی از دوستانم با سایتهای نابینایی آشنا شدم. بعد مهر ماه بود که دیگه ماهور خریدم, باورتون نمیشه من تا مهر 92 هنوز صفحهخان فارسی نداشتم. با این که از سال 83 پای کامپیوتر بودم. میدونین چرا؟ چون اون وقتها نت نمیرفتم. بعد از مهر ماهم اسکایپ نصب کردم و کم کم همه را add کردم و با همه آشنا شدم. عاشق گفت و گو تو اسکایپ بصورت صوتی هستم. کمو بیش چت هم دوست دارم. بعد اوایل آذر ماه بود که تصمیم گرفتم ی سایت بزنم, اول چنتا بلاگ تست کردم, خوشم نیومد. بعد کم کم بسرم زد, برم رو وردپرس. بعد به کمک آقای سعید درفشیان اینجارو بنا کردیم. روز 17 آذر 1392 بود که اینجارو بنا کردیم. اون وقتها زیاد اینجا کسی نمیومد. بعد دوستان کم کم با اینجا آشنا شدن. و الان هم که دیگه ی خانواده ی بزرگ شدیم به نام, شب روشن. اینجا ی سریها بهم مدیر ارشد هم میگن. اما خودم قبول ندارم. ی نو گرداننده میشه اسممو گذاشت. بیخودی هندونه تو پاچمون میکنن ههه. من تقریبن 10 درصد بینایی دارم. و از خط بریل استفاده میکنم. فقط 5 سال ابتدایی را در مدرسه ی پویا مخصوص نابیناها و کم بیناها درس خوندم. بعدش دیگه بصورت تلفیقی در مدرسه ی عادی مشغول به تحصیل شدم. راستی یادم داشت میرفت, جهت تماس با من میتونین از راه های زیر استفاده کنین. ایمیل: saeedpanahi2200@gmail.com اسکایپ: saeed-panahi تلفن تماس, سرفن برای کارهای ضروری: 09388154937 همین دیگه.
این نوشته در طنز ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

15 پاسخ به قصه_های_کهن_به_روایت_نو

  1. علیرضا نصرتی می‌گوید:

    اول شدم و خندهدار بود.خخخخخخخخ

  2. سعید؟ مگه نبینمت. شنگول و منگول رو پای PMC‏ ‏ ننشاندی که نشاندی. بالاخره این ماهواره با بز زنگوله پا و بچه هاش هم کاری کرد که معتادش شدند

  3. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام سعید جان خخخ اول صبحی با این داستان امروزیت حاااالی حساااابی بهمون دادیاااا دمت گرم بازم از این داستان ها بیار مرسی.

  4. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام مجدد, اتفاقاً من الآن با اون برادرایی که آقای گرگ مدرنیته رو کتک میزدند رو دیدم میگفتند جرمش فقط تحریک و آرایش و این حرفا نیست بلکه بعلت روزه خواری هم جرمش سنگینه. گفتم: برادر اون که بنده خدا نخورده بود بزغاله ها رو. گفتند: بهرحال همین که نیتش خوردن بود روزه خواری حساب میشه نیت عمل عین عمل هستش. دست آخرم بهم گفتن پسر جون برو رد کارت ما کارمونو خوب بلدیم.

  5. عطا می‌گوید:

    اتفاقاً گرگه گوشتا رو زد به نیش
    یا نیششو زده به گوشتا
    خخخ
    استغفر الله.
    بترس از خدا
    خخخخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green