دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و ششم


- 174 بازدید

سلام دوستان.
ایام به کام.
امیدوارم حالتون خوب باشه و طاعاتتون هم قبول باشه.
در خدمتتون هستم با بیست و ششمین قسمت از مجموعه ی
•دنیای ضرب المثل.
امروز، ما میخواهیم در باره ی ضرب المثل
•از گردنم بی افتی انشا الله
صحبت کنیم.
دوستان این ضرب المثل، داستان جالبی داره.
پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید.
پس بیش از این، منتظرتون نمیزارم.
*
*
*

از گردنم بی افتی انشا الله

این جمله، هم مَثَل است هم نفرین و قصه ای دارد.
میگویند: پیرزنی بود، سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادر شوهرشان را کول میگرفتند و کارهای خانه را به این شکل انجام میدادند چون که میترسیدند اگر مادر شوهرشان را زمین بگذارند و مواظب حال او نباشند پیرزن نفرین میکند و شوهرهاشان عاق والدین میشوند. برادرها هرچه به برادر کوچکشان میگفتند تو هم زن بگیر اقلاً کمی به زنهای ما کمک کند و کار آنها سبکتر شود قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت برای اینکه میدید انصاف نیست که زن او هم مثل زنهای دو برادرش به زحمت بیفتد یا نافرمانی بکند و باعث بشود که او عاق والدین بشود. از قضا یک روز از کوچهای میگذشت دید دختر کثیفی با حال پریشان و موهای ژولیده در خرابه نشسته، پیش خودش فکر کرد، خوب است من این دختر را به زنی بگیرم از چند جهت ثواب است یکی اینکه این دختر را از پریشانی نجات میدهم چون که هرچه باشد به پشت گرفتن مادرم از این پریشانی براش سختتر نیست. دیگر اینکه دو تا زن برادرهام راحت میشوند و کارشان سبکتر میشود و نوبت کول کردن مادرم یک روز عقب میافتد و هر سه روز یک روز نوبتشان میشود. خلاصه سراغ دختر را گرفت و آمد خانه، گفت: «بروید و فلان دختر را برای من عقد کنید». برادرهاش شاد و خوشحال رفتند و دختر را عقد کردند و آوردند خانه. زن برادرها هم از شوهرشان خوشحالتر که کمکی رسیده. با آمدن نوعروس نوبت کول کردن مادر شوهر سه روز یک روز شد. این نوعروس دید کار مشکلی است که هم یک پیرزن را به دوش بگیرد و هم کارهای خانه را انجام دهد. به فکر چاره افتاد. یک روز که پسرها برای کار به صحرا رفته بودند و پیرزن هم از خواب بیدار نشده بود جاریهاش را صدا زد و گفت: «اگر چیزی به من بدهید این پیرزن را از سر خودمان وا میکنم» جاریها با التماس گفتند: «خواهر هرچی بخواهی به تو میدهیم، اگر کاری میتوانی بکنی معطل نشو» نوعروس گفت: «من از شما چیزی نمیخواهم فقط گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتر مادر شوهرمان را میخواهم» گفتند: «ما حاضریم آنها مال تو باشد». گفت: «خیلی خب امروز نوبت من است که مادر شوهرمان را کول بگیرم. نان هم باید بپزم وقتی که پیرزن را کول گرفتم و مشغول نان پختن شدم یکی از شما بروید بیرون و برگردید و به من بگویید که نعش پدرت را پشت الاغ انداختهاند و دارند از صحرا میآورند، دیگر کارتان نباشد من ترتیب بقیه کار را میدهم» عروسها وقتی قول و قرارشان را گذاشتند، پیرزن از خواب بیدار شد بعد از اینکه ناشتاییش را خورد گفت: «امروز نوبت هر که هست بیاید و کولم بگیرد». نوعروس فوری آمد و پیرزن را به کول گرفت و تنور را هم آتش کرده بود و داغ و آماده نان پختن بود. نوعروس همانطور که پیرزن به پشتش بود آمد نشست و مشغول نان پختن شد. طبق قراری که گذاشته بودند یکی از عروسها بیرون رفت و برگشت و با گریه و زاری گفت: «خواهر! لال بشم انشاءالله، نعش پدرت را روی الاغ انداختهاند و دارند از صحرا میآورند». نوعروس از جاش بلند شد و همانطور که پیرزن پشتش بود خودش را از این دیوار به آن دیوار میزد و میگفت: «وای پدرم» هرچه پیرزن فریاد میکشید که «مرا بگذار زمین» میگفت: «نه! من نمیخواهم شوهرم عاق والدین بشه، هرچه باشه احترام تو واجبه!» خلاصه پیرزن را آنقدر به این دیوار و آن دیوار زد که تمام بدنش خرد و خمیر شد و زبانش هم گرفت و از پشت عروس افتاد زمین. عروسها مادر شوهر را بردند و تو رختخواب خواباندند و مشغول کارشان شدند. پسران پیرزن وقت غروب از صحرا برگشتند و دیدند مادرشان پشت هیچکدام از عروسها نیست قضیه را پرسیدند. عروسها گفتند: «بعدازظهر یک مرتبه زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند ما هم خواباندیمش تو رختخواب». پسرها به بالین مادرشان رفتند و دیدند نخیر دارد نفسهای آخرش را میکشد مثل اینکه منتظر آنها بوده که بیایند. گفتند: «مادر حرف بزن چطور شده؟» پیرزن که نمیتوانست حرف بزند سینهاش را نشان داد، یعنی خرد شده و اشاره میکرد به عروس کوچکتر یعنی او اینطورش کرده. عروس تازه گفت: «مادر شوهر مهربانم به من اشاره میکند که دوستش دارم میگوید: گردنبدنم را به او بدهید» بعد رو کرد به جاریها و گفت: «مگر اینطور نیست؟» گفتند: «چرا همینطور است. وقتی که زبان داشت به ما گفته بود». خلاصه پیرزن هر عضوش را نشان میداد و به نوعروس اشاره میکرد که او اینطورش کرده ـ نوعروس زرنگ آن را به نفع خودش تعبیر میکرد که: «میگوید انگشتر و دستبندها و چیزهای داخل جیبم را بدهید به عروس کوچکم» جاریها هم حرف او را تصدیق میکردند. به این ترتیب همه اشیاء زینتی و جواهرات پیرزن مال عروس کوچکش شد تا اینکه پیرزن جان داد و مرد و پسرها مشغول گریه شدند. عروسها دیدند که اگر گریه نکنند ممکن است شوهرهاشان شک کنند. شروع به گریه و زاری کردند. مردم پیرزن را که بردند خاک کنند آنها اینطور نوحه سرایی میکردند:
عروس اولی: درین درین اوی (گورش را عمیق و عمیقتر بِکَنید ـ ای وای)
عروس دومی: اونان درین اوی (از عمیق هم عمیقتر بکنید ـ ای وای)
عروس سومی: بواوزی من بونداگورموشم گنه گلوراوی (این رویی که من از این پیرزن دیده ام باز هم برمیگردد ـ ای وای).
*
*
*
خب دوستان.
امیدوارم لذت برده باشید.
تا دیداری دیگه و ضرب المثلی دیگه، همه ی شما رو به خدای منان میسپارم.
خدا نگهدار.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!
Print Friendly

درباره ابوالفضل سعيديفر

سلام. ابوالفضل سعیدیفر، از ساوه، متولد 24/03/1380 هستم. راههای تماس: اسکایپ: abolfaz122l . ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
این نوشته در حرفای خودمونی, دسته‌بندی نشده, سرگرمی, مطالب تاریخی ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

7 پاسخ به دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و ششم

  1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان! خیلی خوبو عالی بود! کیف کردم. ممنون!

  2. احمد عزیززاده می‌گوید:

    سلام داداشی. نماز روزه قبول. مرسی، التماس دعا.

  3. شهاب می‌گوید:

    سلام ابوالفضل جان مرسی و احسنت به فعالیتت عالی بود تشکر .

  4. عطا می‌گوید:

    سلام سعیدیفر
    جداً میگم من اینو نشنیده بودم
    ولی جالب بود
    مرسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green