اصلاح شد: دنیای ضرب المثل، (از ابتدا، تا انتها)


- 218 بازدید

به نام خدا.

عرض سلام، ادب و احترام دارم خدمت تمامی شما عزیزان و همدلان
شب روشنی
امیدوارم تا این لحظه، ایام به کام بوده باشه.

همونطور که مطلع هستید، مجموعه ی
•دنیای ضرب المثل
که روزهای جمعه و سه شنبه منتشر میشد، در پنجاه قسمت، به صورت پی در پی، خدمت حضورتون تقدیم گردید و دیروز، یعنی سه شنبه، ۳۰ شهریور سال ۱۳۹۵، قسمت آخر، یعنی پنجاهمین قسمت رو خدمت حضورتون ارائه کردم.
اکنون خدمت رسیدم با کتاب
•دنیای ضرب المثل
در یکجا.

بله دوستان. در این پست، میخوام از قسمت اول، تا قسمت آخر مجموعه ی
•دنیای ضرب المثل
رو که منتشر میکردم، به صورت یکجا، با هدف دسترسی سریعتر و آسانتر شما به مطالب این مجموعه، تقدیمتون کنم.
همچنین، در این پست، نرم افزار دنیای ضرب المثل ویژه ی اندروید، به علاوه ی نظرسنجی در خصوص محتوای این مجموعه، خدمتتون ارائه خواهد شد که خواهشمندم با شرکت در این نظرسنجی، نظر خود را در خصوص محتوای مطالب منتشر شده، در مجموعه ی دنیای ضرب المثل را ثبت نمایید.

پیشاپیش، از همکاری شما، سپاسگزاریم.
*
*
*

نظرسنجی در خصوص محتوای منتشر شده، در مجموعه ی دنیای ضرب المثل

دوستان گرامی.
به دلیل اینکه زحمت فراوانی جهت گردآوری این مجموعه کشیده شده است، خواهشمندم در این نظرسنجی شرکت کرده و با انتخاب یکی از این گزینه ها، نظر خود را در خصوص محتوای مجموعه ی دنیای ضرب المثل که پیشتر منتشر گردید، ثبت نمایید.
شما میتوانید با جهتنماهای بالا و پایین، بر روی گزینه ها حرکت نموده؛ و گزینه ی دلخواهتان را انتخاب نمایید. سپس با فشار دادن دکمه ی رأی دادن، نظر خود را ثبت نمایید.
با تشکر.

تا چه میزان از محتوای مجموعه ی دنیای ضرب المثل رضایت دارید؟

View Results

Loading ... Loading ...

*
*
*

دانلود نرم افزار دنیای ضرب المثل، ویژه ی اندروید

در این بخش از پست، در خدمتتون هستم با نرم افزار
•دنیای ضرب المثل،
ویژه ی اندروید.
بنده، با کمک همین نرم افزار، این مطالب را در خدمت شما گرامیان قرار میدادم.
پس، بیشتر از این منتظرتون نمیزارم و مشخصات و لینک دانلود نرم افزار
•دنیای ضرب المثل،
ویژه ی اندروید رو تقدیمتون میکنم.
با تشکر از تیم برنامه نویسی آلما اپز.

  1. نام: دنیای ضرب المثل
  2. حجم: ۱٫۴ مگابایت
  3. پسوند فایل فشرده: zip
  4. پسوند خود نرم افزار: APK
  5. رمز:
    www.shaberoshan.ir
  6. توضیحات: بعد از استخراج فایل فشرده، فایل APK را بر روی تلفن همراهتان نصب نمایید. بعد از نصب، وارد نرم افزار شوید. در این نرم افزار، بیش از ۱۰۰ ضرب المثل همراه با توضیحات مربوط به آنها، در اختیار شما قرار گرفته است. متأسفانه، برخی از دکمه های این نرم افزار، بدون برچسب میباشند؛ اما با انتخاب دومین دکمه ی بدون برچسب، شما میتوانید وارد بخش ضرب المثلها شوید. با انتخاب هر یک از ضرب المثلها و کلیک بر روی آنها، توضیحات و تاریخچه ی آن ضرب المثل، به صورت متنی، در اختیار شما قرار خواهد گرفت. در بالای صفحه، شما دو دکمه ی بدون برچسب مشاهده میکنید. با انتخاب دومین دکمه ی بدون برچسب، راههای اشتراک متن تاریخچه ی هر یک از ضرب المثلهای انتخاب شده، برای شما، قابل دسترس خواهد بود. شما میتوانید با انتخاب هر یک از گزینه های مشاهده شده، نظیر skype, what’s ap و غیره، شما میتوانید ضرب المثل مربوطه، همراه با توضیحات آن را در هر یک از مسنجرهای دلخواهتان، با دوستانتان به اشتراک بگذارید. همچنین شما در قسمت راههای اشتراک ضرب المثل، یک گزینه به نام “کپی در کلیپ برد” مشاهده خواهید کرد که با انتخاب این گزینه، میتوانید ضرب المثل دلخواه را در کلیپ برد، کپی نمایید.

برای دانلود نرم افزار
•دنیای ضرب المثل،
ویژه ی اندروید، با لینک مستقیم، از
این لینک
استفاده کنید.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت اول/[پشت سر مردم پنبه گذاشتن]

عبارت [پشت سر مردم صفحه گذاشتن،] از اصطلاحات بسیار معمول و متعارف است که عارف و عامی ‌از آن در مواقع شوخی و جدی استفاده می‌کنند. صفحه گذاشتن مترادف با
منبر رفتن و غیبت کردن و بر شمردن نقاط ضعف و پرده دری است.

کسی که پشت سر دیگری به جد یا هزل مطلبی بگوید و احیانا راز پنهانیش را فاش کند در عرف اصطلاح عامیانه به صفحه گذاشتن تعبیر می‌شود و فی المثل می‌گویند: پشت
سر فلانی صفحه گذاشت و یا به اصطلاح دیگر: پشت سر فلانی صفحه می‌گذارد.

سابقا در نواحی جنوب ایران که اغلب بین روسای ایالات و قبایل و خوانین محلی رقابت و همچشمی ‌و احیانا دشمنی و خصومت وجود داشت معمول بود که یک نفر رییس قبیله
با خان منتفذ پس از آنکه به اسرار مکتوم و رازهای پنهان حریف خویش پی می‌برد دستور می‌داد در آن باب با شاخ و برگهای فراوان آهنگ و تصنیف بسازند و مطربان و
خوانندگان محلی آن ترانه را با دف و نی و با آواز بلند در هر کوی و برزن و گذرگاههای عمومی ‌بخوانند و بنوازند و از این رهگذر اذهان و انظار عابرین را به شنیدن
شرح رسوای‌های خان حریف جلب کنند.

بدیهی است خان حریف بیکار نمی‌نشست و برای متفرق کردن خوانندگان و نوازندگان دست به اقدام متقابل می‌زد و از این سوی نیز به حمایت و پشتیبانی از آنان بر می‌خاستند.
نتیجتا جنگ مغلوبه می‌شد و جریان قضیه به گوش همگان می‌رسید و خان متنفذ به مقصود خویش که همان رسوایی حریف بوده است نایل می‌آمد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت دوم/[فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه!]

موشی به نام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود که زمستان را به خوبی سپری می کند .
یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد و روی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .
موش آمد و از آقای گاو خواهش کرد که از روی لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولی گاو هیچ توجهی به موش نکرد و گفت : ” تو نیم وجبی به من دستور می دهی که از
اینجا بلند شوم . می دانی من کی هستم؟ می دانی من چقدر قوی و پر زورم؟ حالا برو پی کارت و بگذار استراحت کنم . “
موش دوباره خواهش و التماس کرد ولی فایده ای نداشت و گوش آقا گاوه به این حرف ها بدهکار نبود . موش پیش خودش فکر کرد حالا که با خواهش کردن مشکلش حل نشده باید
کار دیگری بکند .
بعد یک دفعه روی آقا گاوه پرید . گاو از خواب بیدار شد و خودش را تکان داد . موش روی گوش گاو پرید و یک گاز محکم از گوش او گرفت . گاو از جایش بلند شد و شروع
به تکان دادن سرش کرد . ولی موش روی زمین پرید و در یک سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست کاری کند.
وقتی گاو دوباره خوابش برد، موش دم گاو را گاز گرفت و روی درخت پرید . گاو از درد بیدار شد . خیلی عصبانی بود، سعی کرد که بالا بپرد و موش را بگیرد تا ادبش
کند ولی دستش به او نمی رسید .
موش گفت : ” اگه بازهم روی لانه من بخوابی، گازت می گیرم . “
گاو دید چاره ای ندارد جز اینکه از آنجا برود و جای دیگری بخوابد. پس پیش خودش گفت: ” فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه . با این قد و قواره فسقلی اش چه
جوری حریف من شد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سوم/[کلکش را کندند]

معنی و مفهوم استعاره ای عبارت کلکش را کندند موقعی به کار میرود که شخصی را از بین برده یا از موسسه ای که در آن کار می کرده اخراج کرده باشند . در چنین موارد و نظایر آن گفته می شود : بالاخره کلکش را
کندند .
این ضرب المثل در ازمنه و اعصار گذشته و دوران حکومیت مطلقه هنگامی که یکی از مخالفان و سرکشان دستگاه را سرکوب کرده از بین می بردند نیز به کار برده می شد
ولی در حال حاضر ناظر بر کسی است که چون قصد تفتین و سعایت داشته باشد با اتخاذ تدابیر لازم نقشه هایش را بر هم زنند و دفع شر کنند . کلک آتشدان گلی و سفالین
است که آهنگران از آن برای سرخ کردن فلزات استفاده می کردند تا بتوانند آهن و فلز گداخته را در روی سندان و زیر چکش به هر شکلی که بخواهند در بیاورند .
کلک مزبور به شکل تقریبی گلدانهای معمولی ساخته می شد و در زیر آن سوراخی داشت که لوله دمیدن را از زیر زمین به آن متصل می کردند . آن گاه در داخل مقداری آتش
و بر روی آن زغال سنگ یا زغال چوب می ریختند و با تلمبه مخصوصی از زیر کلک به آن می دمیدند تا زغالها کاملاً سرخ شود . سپس آهن مورد نظر را در درون آتش می گذاشتند
و باز هم به شدت می دمیدند تا آهن نیز گداخته شده به شکل آتش درآید و از آن تیشه و داس و تبر و بیل و کلنگ و انبر و… بسازند.
با وجود آنکه آلات و ابزار الکتریکی موجب شده است که آهنگری از صورت سابق به شکل کارگاههای برقی درآید مع هذا هنوز در غالب شهرهای ایران دستگاه کلک خودنمایی
می کند و آهنگران مخصوصاً جوگی های دوره گرد از آن برای ساختن آلات و اشیاء فلزی استفاده می کنند . جوگی ها قبایل سیاری هستند که به صورت چادرنشینی زندگی می
کنند و به تناسب فصل به روستاهای ییلاقی و قشلاقی می روند و در خارج از آبادی چادر می زنند . اگرچه هر یک از خانواده های جوگی چند راس اسب و الاغ و گوسفند دارند
ولی حرفه اصلی آنها آهنگری است که چون درخارج از آبادی روستاها چادر زدند پس از نصب چادرها اولین کارشان این است که زمین جلوی چادر را کنده کلک را نصب میکنند
. در حقیقت کلک اساس کار جوگی ها و آهنگرهاست تا بدان وسیله به ساختن احتیاجات فلزی روستائیان بپردازند .
وقتی کلک را بکنند یعنی از زمین دربیاورند دال بر این است که می خواهند ازآن منطقه کوچ کنند و به جای دیگر بروند . شبها که هوا تاریک میشود وسکنه دهات و روستاها
در خانه های خویش خوابیده اند در دل شب به همان روستاها و روستاهای مجاور می روند و دستبرد می زنند . مردان جوگی هم برخی اسب و گاو می دزدند و شبانه به وسیله
ایادی خویش حیوانات مسروقه را به نقاط دور دست می فرستند و به قیمت نازل می فروشند . همین مسائل موجب می شود که بعضی مواقع بین روستاییان و جوگی ها اختلاف بروز
می کند و گهگاه به منازعه و زد و خورد منتهی می شود .
در این موقع کشاورزان قبل از هر کاری جلوی چادر جوگی می روند و کلکش را میکنند و به دور می اندازند . وقتی کلک کنده شد جوگی مجبور می شود اثاث و زندگی را جمع
و به جای دیگر کوچ کند . با این توصیف اجمالی معلوم گردید کلک را کندن یعنی دفع و رفع مزاحمت کردن است که در ادوار گذشته به علت بی نظمی و نابسامانی کشور و عدم
وجود امنیت بیشتر مورد استعمال داشت و به همین جهت در اصطلاحات عامیانه به صورت ضرب المثل درآمده است .
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهارم/[سر و گوش آب دادن]

عبارت [سر و گوش آب دادن], اصطلاحی است که در میان طبقات از وضیع و شریف رایج و معمول است و هر گاه که پای تجسس و تحصیل اطلاع از امری پیش آید آن را به کار
می برند.
در قرون و اعصار قدیمه که سلاح گرم هنوز به میدان نیامده با سلاح های سرد از قبیل شمشیر و کمان و گرز و نیزه و جز اینها مبارزه می کردند و مدافعان اگر خود را
ضعیفتر از مهاجمان می دیدند در دژها و قلاع مستحکم جای می گرفتند و در مقابل دشمن مهاجم پایداری می کردند.
برای تامین آب مشروب قلعه غالبا از قنات استفاده می کرده اند که مظهر قنات در درون قلعه به اصطلاح آفتابی می شد.
با این توصیف اجمالی که از کیفیت و چگونگی ساختمان قلعه به عمل آمد ساکنان و مدافعانشان سربازان مهاجم را کاملا می دیدند و از کم و کیف اعمال آنها آگاه بودند
زیرا در بلندی و مشرف بر مهاجمان قرار داشته اند در حالی که سربازان مهاجم جز دیوارهای بلند چیزی را نمی دیدند و از حرکات و سکنات محصورین به کلی بی خبر بوده
اند.
گاهی که کار بر مهاجمان سخت و دشوار می شد و هیچ گونه راه علاجی برای تسخیر قلعه متصور نبود فرمانده قوای مهاجم یک یا چند نفر از افراد چابک و تیزهوش را از
درون چاه تاریک قنات به داخل قلعه می فرستاد و به آنان دستورات کافی می داد که در مظهر قنات در درون قلعه سر و گوش آب بدهند یعنی سرو گوششان را هم هر به چند
دقیقه در درون آب قنات فرو برند و بدین وسیله خود را از معرض دید محصورین محفوظ دارند تا هوا کاملا تاریک شود و آن گاه داخل قلعه شده به جاسوسی و تجسس در اوضاع
و احوال قلعه راجع به تعداد مدافعان و میزان اسلحه و نقاط ضعف و نفوذ آن بپردازند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت پنجم/[حرف مفت زدن]

حرف مفت می‌گوید
همه حرف و همه حرف و همه حرف
به حرف مفت وقت ما شود صرف

به طوری که می‌دانیم, اولین خط تلگراف در زمان ناصرالدین شاه قاجار و به سال ۱۲۷۴ هجری قمری بین قصر گلستان و باغ لاله زار, کشیده شد و سپس ضمن قراردادی که
با کمپانی‌های خارجی منعقد گردید, این خطوط به ایالات و ولایات ایران نیز ادامه یافت و بین طهران و شهرهای مهم ایران مواصلات تلگرافی, برقرار گردید.
قبل از شروع مطلب که مربوط به ماجرای اولین خطوط تلگراف و مواصلات تلگرافی در ایران است, برای مزید اطلاع جوانان ایرانی یادآور می‌شود که تلگراف در قدیم به
صورت نظری بوده است و اختراع این تلگراف را به ایرانیان نسبت می‌دهند؛ بدین معنی که از شوش و همدان به اطراف کشور ایران با فاصله های منظم تپه های طبیعی را
برای محل مخابرات معین می‌نمودند و در نقاط دیگر که کوه و تلهای طبیعی یافت نمی‌شد, تپه های مصنوعی بلند ساخته و بر بالای آن نگهبان می‌گماشتند که در روز با
حرکت دادن دست و با ایجاد دود، و در شب با افروختن آتش, اخبار فوری را به فاصله های نسبتاً دوری اطلاع دهند که بقایای بعضی از این تپه های مصنوعی اگر دقت شود,
هنوز در مسیر جاده ها دیده می‌شود که بر بالای آنها ساخته یا درختکاری کرده اند.

روزی که تلگرافخانه در تهران افتتاح شد, مردم باور نمی‌کردند که از شهری به شهر دیگر امکان مخابره تلگرافی باشد و مقاصد و منویات افراد را بتوان از مسافات بعیده
اصغاء نمود.
مهمتر آنکه افراد بی‌سواد و خرافاتی که به وجود ارواح شیاطین! در سیمهای تلگراف معتقد بودند, مردم را از مخابرات تلگرافی مطلقاً برحذر می‌داشتند.
به همین جهات و ملاحظات و با وجود تشویق دولت که مطالب مهم و فوری را مصلحت آن است که به وسیله تلگراف انجام دهند, مع هذا مردم زیر بار نمی‌رفتند و این موضوع
را بیشتر به شوخی و مطایبه تلقی می‌کردند.

وزیر تلگراف وقت مرحوم علیقلی خان مخبرالدوله چون از تشویق و تبلیغ پیرامون مخابرات تلگرافی طرفی نیست, تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز را به
مردم اجازه داد که مجانی با دوستان یا طرف خود که در شهرهای اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند صحبت کنند.
چیزی بپرسند و جواب بخواهند تا مردم یقین کنند که تلگراف شعبده بازی نیست.
مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد.
هرکس هر چه در دل داشت, از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره نمود؛ زیرا حرف مفت بود و فطرت آدمی
به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می‌کند.
پاورقی:
•به قول خودمون, مفت باشه؛ کوفت باشه! خخخ.
چون چندی بدین منوال گذشت و مقصود دولت در جلب تلگرافی حاصل گردید, مخبرالدوله در پاسخ متصدیان تلگرافخانه ها که از مراجعات متقاضیان و طومارهای سلام و تعارف
و احوالپرسی آنان برای مخابره البته حرف مفت و مجانی به ستوه آمده بودند, دستور دادند این جمله را بر روی صفحه کاغذی بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه
الصاق نمایند:
•از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی‌شود
و برای هر کلمه, مثلاً یک عباسی یک پنجم ریال حق المخابره باید پرداخت کنند.
پیداست برای آنهایی که به حرف مفت عادت کرده بودند, به هیچ وجه قابل قبول نبود که متصدیان مربوط به آنها بگویند: حرف مفت نزن و حرف مفت نگو.
زیرا حرف قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد و به همین جهت از آن روز به بعد, کلمه
•حرف مفت
در اذهان مردم جزء کلمات ناخوشایند تلقی گردید و افرادی را که بدون تامل و اندیشه و غالباً به منظور تحقیر و توهین مطلبی اظهار کنند, با عبارت
•حرف مفت نزن
یا
•حرف مفت نگو
متقابلاً پاسخ می‌گویند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت ششم/[گرگ باران دیده]

این ترکیب وصفی که اکنون به صورت ضرب المثل درآمده, کنایه از افراد مجرب و آزموده است که گرم و سرد روزگار را چشیده؛ نشیب و فراز زندگی را در نور دیده؛ در بوته
ی سختیها و دشواریها آبدیده شده باشند .
این مَثَل بیشتر درمحل ذم و کمتر به منظور مدح و ستایش به کار میرود .
علامه ی دهخدا در مورد این مَثَل سائر و مصطلح معتقد است که :
« گرگ بچه از باران میترسد و در وقت باران, از سوراخ خود بیرون نمیآید؛ هرچند گرسنه و تشنه باشد؛ اما چون گرگی بیرون خانه خود باشد و از اتفاقات, او را باران
درگیرد و ببیند از او آفتی و ضرری نمیرسد, بار دیگر دلیر میشود و از باران خائف نمیگردد .»
اگر به همین دلیل و علت بسنده کنیم, باید بگوییم گرگ بچه باران دیده !
نه گرگ باران دیده؛ زیرا واژه گرگ در این ترکیب وصفی ناظر بر گرگهای بزرگ است که در صحاری و بیابانها به دنبال طعمه تلاش و دوندگی میکنند .
اگر غرض و مقصود گرگ بچه بود, اولاً گرگ بچه را به جای گرگ در مَثَل بالا به کار میبردند.
شادروان دکتر محمد معین هم در فرهنگ جامع و بی نظیر خود به نقل از سایر فرهنگها ذیل, واژه گرگ راجع به ریشه این ضرب المثل مینویسد:
« گویند گرگ از باران میترسد و در باران از سوراخ خود بیرون نمیآید؛ اما همین که در صحرا باشد و باران بخورَد, دیگر ترسش میریزد .»
ولی از همه ی اینها محتمل تر
« گرگ بالان دیده »
میباشد که در اینجا معنی لُغَویی «بالان», به معنای دام و تله است .
یعنی گرگی که یکبار در تله افتاده باشد و یا از دام و کمین شکارچی رسته باشد, تجربه ای گرانبها دارد و بقولی دیگر, گرفتار نخواهد شد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت هفتم/[جیم شدن]

هرکس از جمعیتی بگریزد و یا به علت ارتکاب جرم و گناهی از انظار مخفی شود, اصطلاحا میگویند: « فلانی جیم شده است ».
به جُز ارباب اطلاع و تحقیق, کمتر کسی میداند که « جیم » چیست و از چه عصر و زمانی, این حرف ناظر بر اختفا شده است .

بهلول که به معنی گشاده رو و خوب آمده است و مردان اهل مزاح و بذله گو, حاضرجواب و عاقل کهنه کار را به او تشبیه میکنند, اگرچه به ظاهر دیوانه مینمود؛ ولی از
عقلا و خردمندان روزگار بوده است.
در تذکره ها بهلول زیاد داریم, ولی بهلول معروف و مورد بحث همان شخصیتی است که در زمان هارون الرشید, میزیست و از شاگردان مخصوص امام جعفر صادق (علیه السلام)بوده
است.

بهلول از بستگان نزدیک و به روایتی برادر مادری هارون الرشید بوده که با وجود این قرابت و انتساب, به امام اول شیعیان و فرزندان بزرگوارش ارادت میورزیده است
.
زادگاه او شهر کوفه و نام اصلیش را « وهب بن عمرو » نوشته اند.
جنون و دیوانگی ظاهری او به این علت بوده که, هارون الرشید برای بقای خلافت و حفظ مقام و قدرت خود, تصمیم گرفت امام جعفر صادق را از میان بردارد و بهانه ها
برمی انگیخت تا وی را به درجه ی شهادت برساند .
چون به هیچ وسیله توفیق نیافت, پس امام ششم را متهم به داعیه خروج کرده از فقهای زمان از جمله بهلول استفتاء به قتلش کرده است.
بعضی ها فتوا دادند ولی بهلول به دستور امام صادق, تظاهر به جنون و دیوانگی کرد تا از او شرعا فتوی نخواهند.
این روایت صحیح به نظر نمیرسد زیرا بعید است امام معصوم, شخص عاقلی را صریحا امر کند که خود را به دیوانگی بزند .
اصح روایات این است که, چند تن از صحابه و دوستان خاص امام صادق به مناسبت علاقه و ارادت به ایشان, تحت تعقیب قرار گرفتند و هارون به وسایل و دسایس مختلفه در
مقام از بین بردن تمام علاقه مندان و محبان امام عصر برآمده بود .
این عده, از امام که آن موقع در مدینه به سر میبرد, چاره جویی و کسب تکلیف کردند .
امام جعفر صادق, جواب آنها را با یکی از حروف الفبایی نمودار ساختند و آن حرف « ج » بود؛ یعنی به طور رمز و سربسته پیام دادند که : « جیم شوید ».
از آنجا که سوال کنندگان مجاز و مأذون نبودند, بیش از این از امام توضیح بخواهند زیرا عمال و جاسوسان خلیفه مراقب احوال بودند؛ لذا پیام اختصاری حضرت را با
همان ایجاز و اختصار که اصغاء کرده بودند, به اطلاع علاقه مندانش در بغداد رسانیدند .
هر کدام از آنان پیام امام صادق را به زعم خویش تعبیر کرده بدان وسیله از کید هارون نجات یافتند .

بعضی ها حرف ج را جلاء وطن دانسته, عراق را ترک گفتند .
عده ای منظور حضرت را جبل استنباط کردند و به کوهستان ها پناه بردند؛ ولی بهلول حرف ج را به جنون تعبیر کرده, بر اسب چوبین سوار شده, خود را به دیوانگی زد و
با وجود آن که زندگانی اعیانی داشت, دست از تمام تجملات دنیوی کشیده خیشان و بستگان و سایر متعلقان را به هیچ شمرد, و در طریق جنون و سرگشتگی که جنبه ی عرفانی
آن در این مورد بیشتر قابل تأمل است, به حقگویی و حقیقت جویی پرداخت و گمراهان و بی خبران را به صراط مستقیم انصاف و عدالت ارشاد و رهبری کرد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت هشتم/[بلبل به شاخ گل نشست]

وقتی که یک نفر حرف زشت و نابجایی بزند, می‌ گویند حکایت این بابا هم, همان حکایت بلبل است که به شاخ گل نشسته !

در روزگار قدیم, یکی از خان‌‌ها, تمام دوستان خود را که همه خان بودند, به منزل خود دعوت کرد .
روز میهمانی, تمام خانها سوار بر اسب بندی, همراه نوکر مخصوص خود به خانه خان آمدند؛ چون هر کدام از یک محل بودند, همراه هم نیامدند؛ بلکه جدا جدا آمدند.
وقتی جلو منزل رسیدند, از اسب پیاده شدند و نوکر مخصوص هم اسب را در طویله یا جای دیگر بست و خوب به اسب رسید و از آن, پذیرایی کرد.
آمدند در اتاق پذیرایی نشستند .

•پاورقی: هر نوکری مسؤول پذیرایی ارباب خود بود. پایان پاورقی.

وقت ناهار شد؛ و از طرف صاحب خانه, شروع کردند به ناهار دادن میهمانها و هر کدام از نوکرها, دست به سینه برای پذیرایی ارباب خود آمده بود .
به خوبی خانها را پذیرایی کردند و ناهار دادند.
یکی از خانها که مشغول غذا خوردن بود, چند دانه پلوا که با رنگ خورشت هم زرد شده بود, بر پشت سبیلش چسبیده بود؛ اما خود خان متوجه نبود.
تا اینکه نوکرش, متوجه این موضوع شد و دید.
یک دفعه از کنار در صدا زد: آقا ! آقا ! هر کدام از خانها, صدای نوکر خودشان را میشناختند و همه ی خانها, سر خود را برگرداندند و نوکر را نگاه کردند؛ تا همان
خانی که در پشت لبش باقیمانده ی غذا بود, سرش را بلند کرد.
دید نوکر خودش هست و جوابش داد.
نوکر گفت: « آقا, بلبل به شاخ گل نشست.»
خان متوجه شد. پشت لبش را خوب پاک کرد.
بقیه خانها که در آن مجلس بودند, خیلی تعجب کردند که این نوکر, عجب حرف قشنگی زد و چطوری ارباب خودش را, متوجه این موضوع کرد .

بعد از چند دقیقه, یکی از خانها به مستراح رفت و رسم چنان بود که وقتی آقا به مستراح میرفت, نوکر او آفتابه را پر می ‌کرد و برایش میبرد.
وقتی این نوکر آفتابه ی آب را برای خان برد, خان رو کرد به او و گفت: « دیدی امروز توی مجلس نوکر فلانی چه حرف قشنگی زد؟ چه نوکر خوبی!!! واقعاً خیلی خوب بود؛
و آقای خود را سر افراز کرد! خوب گوش کن ببین چه می ‌گویم :هفته ی دیگر من میهمانی دارم و همه ی این خانها, به منزلم میآیند. بعد از خوردن ناهار, من همین کار
را میکنم؛ یعنی مقداری خوراکی به لب و سبیلم میمالم. تو باید خوب متوجه باشی. یک دفعه صدا بزن و همین حرفی را که امروز نوکر فلانی گفت, تو هم بگو؛ تا من, در
آن مجلس سربلند و سر افراز شوم.»

نوکر این حرف ارباب را به یاد سپرد؛ تا اینکه روز میهمانی فرا رسید و تمام خانها آمدند.
وقت ناهار شد, و سفره غذا را چیدند و خان‌‌ ها مشغول غذا خوردن شدند.
در حین غذا خوردن, همان خان یعنی صاحب خانه, مطابق حرفی که به نوکرش در هفته قبل زده بود, مقداری غذا بر پشت لب و سبیلش باقی گذاشت.
خوردن غذا که تمام شد, خان انتظار کشید که نوکرش همان حرف را بزند؛ ولی نوکر آن عبارت را فراموش کرده بود و هرچه خواست آن حرف را به یاد بیاورد, نتوانست. خان
هم چپ‌ چپ به نوکرش نگاه میکرد و منتظر بود و اشاره میکرد؛ تا اینکه نوکر یک دفعه صدا زد: « آقا ! آقا ! » خان متوجه شد و سر را بلند کرد و گفت: « بله.» بقیه
خانها هم متوجه شدند. نوکر گفت: « آقا آن چیزی که آن هفته تو مستراح به من گفتی پشت لب و روی سبیل شماست؛ پاکش کن !! »
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت نهم/[دنبال نخود سیاه فرستادن]

هرگاه بخواهند, کسی از مطلب و موضوعی آگاه نشود و او را به تدبیر و بهانه بیرون فرستند, و یا به قول علامه ی دهخدا: پی کاری فرستادن که بسی دیر کشد,
از باب مثال, میگویند: فلانی را به دنبال نخود سیاه فرستادیم.
یعنی جایی رفت, به این زودیها باز نمیگردد.
اکنون ببینیم نخود سیاه, چیست و چه نقشی دارد که به صورت ضرب المثل, درآمده است.
به طوری که میدانیم, نخود از دانههای نباتی است, که چند نوع از آن, در ایران و بهترین آنها در قزوین, به عمل میآید.
انواع و اقسام نخودهایی که در ایران به عمل میآید, همه به همان صورتی که درو میشوند, مورد استفاده قرار میگیرند؛ یعنی چیزی از آنها, کم و کسر نمیشود و تغییر
قیافه هم نمیدهند؛ مگر نخود سیاه که چون به عمل آمد, آن را در داخل ظرف آب میریزند, تا خیس بخورَد و به صورت لپه, دربیاید و چاشنی خوراک و خورشت شود.
مقصود, این است که در هیچ دکان بقالی و سوپر و فروشگاه, نخود سیاه پیدا نمیشود و هیچکس, دنبال نخود سیاه نمیرود؛ زیرا نخود سیاه, به خودی خود, قابل استفاده
نیست؛ مگر آنکه به شکل و صورت لپه دربیاید و آنگاه, مورد بهره برداری واقع شود.
فکر میکنم با تمهید مقدمه ی بالا, ادای مطلب شده باشد که اگر کسی را به دنبال نخود سیاه بفرستند, در واقع به دنبال چیزی فرستادند که در هیچ دکان و فروشگاهی
پیدا نمیشود.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت دهم/[ما پوستین را ول کردیم, پوستین ما را ول نمیکند]

مَثَل
•ما پوستین را ول کردیم, پوستین ما را ول نمیکند
را وقتی میآوردند که کسی به امید سودی یا ثوابی, در کاری دخالت کند و در آن, گرفتار شود .
آورده اند که یک روز, شخص بی نوایی, لباسش کم بود و از سرما, میلرزید و از نداشتن پوشاک, ناراحت بود.
از رودخانه میگذشت و چیزی مانند پوستین, روی آب میرفت .
یکی به آن مرد گفت : آنجا را نگاه کن, روی سیلاب خیک پنیری, روغن, شیره ای چیزی است که سیل آورده.
میتوانی آنرا بگیری و بفروشی و لباس بخری.
یکی گفت : اصلاً خود پوستین است, دست خدا رسانده, قدری همت کن و آن را از سیلاب بگیر و بپوش.
مرد بینوا, طمعکار شد و لُخت شد و خودش را به آب زد و با زحمت زیاد, به پوستین نزدیک شد که آنرا از آب بگیرد.
اما آنچه سیل آورده بود, نه پوستین بود و نه خیک روغن .
بلکه خرس زنده ای بود که در سیلاب, غرق شده بود و در آب دست و پا میزد و منتظر بود دستش به چیزی بند شود و خودش را نجات بدهد.
همین که آن مرد نزدیک شد, و برای گرفتن پوستین دست دراز کرد, خرس برای نجات خودش, به دست و پای آن مرد چسبید و مرد بیچاره, هرچه تلاش کرد که از او کنار بکشد,
ممکن نمیشد .
مردم دیدند که آوردن پوستینش خیلی طول کشید و خود آن مرد هم, دارد همراه سیل پیش میرود و از دور نمیدانستند که چرا نمیتواند پوستین را بیاورد.
فریاد زدند که: خب اگر نمیتوانی پوستین را بیاوری, ولش کن و خودت برگرد؛ مبادا سرما بخوری یا سیل تو را ببرد .
مرد بیچاره, جواب داد که: بابا من پوستین را ول کرده ام, اما پوستین من را ول نمیکند!
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت یازدهم/[تا پول داری رفیقتم, قربون بند کیفتم]

در روزگاران قدیم, مردی بود ثروتمند. این مرد فرزندی داشت عیاش.
هرچه پدر به فرزند خود نصیحت میکرد که با دوستان بد معاشرت مکن و دست از این ولخرجیها بردار که دوست ناباب, به درد نمیخورَد و اینها عاشق پولت هستند, جوان جاهل
قبول نمیکرد؛ تا اینکه مرگ پدر میرسد.
پدر میگوید: فرزندم! با تو وصیتی دارم.
من از دنیا میروم؛ ولی در آن مطبخ کوچک را قفل کردم و این کلیدش را به دست تو میدهم؛ در توی آن مطبخ, یک بند به سقف آویزان است.
هر موقع که دست تو از همه جا کوتاه شد و راهی به جایی نبردی, برو آن بند را بینداز گردن خودت و خودت را خفه کن؛ که زندگی دیگر به دردت نمیخورَد.
پدر از دنیا میرود و پسر با دوستان و معاشران خود, آنقدر افراط میکند و به عیاشی میگُذَرانَد که هرچه ثروت دارد, تمام میشود و چیزی باقی نمیمانَد.
دوستان و آشنایان او که وضع را چنین میبینند, از دور او, پراکنده میشوند.
پسر, در بهت و حیرت, فرو میرود و به یاد نصیحتهای پدر می افتد و پشیمان میشود و برای اینکه کمی از دلتنگی بیرون بیاید, یک روز دو تا تخم مرغ و یک گرده نان درست
میکند و روانه ی صحرا, میشود؛ که به یاد گذشته در لب جویی یا سبزه ای, روز خود را به شب برساند و میآید از خانه بیرون و راهی بیابان میشود.
تا میرسد بر لب جوی آب, دستمال خود را میگذارد و کفش خود را در میآورَد که آبی به صورت بزند و پایی بشوید.
در این موقع, کلاغی از آسمان, به زیر میآید و دستمال را به نوک خود میگیرد و میبرَد.
پسر, ناراحت و افسرده به راه می افتد؛ با شکم گرسنه. تا میرسد به جایی که میبیند رفقای سابق او, در لب جو نشسته و به عیش و نوش مشغولند.
میرود به طرف آنها, سلام میکند و آنها, با او تعارف خشکی میکنند و میگویند: بفرمایید و کنار آنها, مینشیند و سر صحبت را باز میکند و میگوید که: از خانه آمدم
بیرون, دوتا تخم مرغ و یک گرده نان داشتم, لب جویی نشستم که صورتم بشویم, کلاغی آن را برداشت و برد و حال آمدم که روز خود را با شما, بگذرانم.
رفقا شروع میکنند به قاه قاه خندیدن و رفیق خود را مسخره کردن که: بابا مگر مجبوری دروغ بسازی؟ گرسنه هستی, بگو گرسنه هستم. ما هم لقمه نانی به تو میدهیم. دیگر
نمیخواهد که دروغ سرهم بکنی.
پسر, ناراحت میشود و کنار رفقا هم نمیمانَد؛ چیزی هم نمیخورَد و راهی منزل میشود.
به منزل که میرسد, به یاد حرفهای پدر می افتد. میگوید: خدا بیامرز پدرم, میدانست که من درمانده میشوم که چنین وصیتی کرد. حالا وقتش رسیده که بروم در مطبخ و
خود را با طنابی که پدرم میگفت, حلقآویز کنم.
میرود در مطبخ و طناب را می اندازد گردن خود. تکان میدهد. ناگهان یک کیسه ای از سقف می افتد پایین.
وقتی پسر نگاه میکند, میبیند پر از جواهر است. میگوید: خدا تو را بیامرزد پدر, که مرا نجات دادی.
بعد, میآید ده نفر گردن کلفت با چماق دعوت میکند و هفت رنگ غذا هم درست میکند و دوستان عزیز ! خود را هم دعوت میکند.
وقتی دوستان میآیند و میفهمند که دم و دستگاه رو به راه است, به چاپلوسی می افتند و از او, معذرت میخواهند.
خلاصه در اتاق, به دور هم جمع میشوند و بگو و بخند شروع میشود.
در این موقع, پسر میگوید: حکایتی دارم. من امروز دیدم یک بزغاله, وسط دو پای کلاغی بود و کلاغ پرواز کرد و بزغاله را برد.
رفقا میگویند: عجب نیست درست میگویی, ممکن است.
پسر میگوید: من گفتم یک دستمال کوچک را کلاغ برداشت, شما مرا مسخره کردید؛ حالا چطور میگویید کلاغ یک بزغاله را میتواند از زمین بلند کند و چماقدارها را صدا
میکند. کتک مُفَصَلی به آنها میزند و بیرونشان میکند و میگوید: شما دوست نیستید؛ عاشق پول هستید و غذاها را میدهد به چماق دارها, میخورند و بعد هم راه زندگی
خود را عوض میکند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت دوازدهم/[نان گدایی را گاو خورد، دیگر به کار نرفت]

شیارکاری با یک بند گاو, در صحرا, مشغول شخم زدن و کِشت گندم بود.
گدایی آمد و با چاخان و زبان ‌بازی, سیفال تو پالان ( چاپلوسی) شیار کار کرد و شروع کرد به دعا و ثنایی که مرسوم گداها است که: “خدا برکت بده, چشمه خواجه خضره,
برکت به گوشه کرت باشه, یه مش گندم به من بده, پیش خدا گم نمیشه”.
شیارکار گفت: “بابا این گندما به این زحمت میبایست برن تو دل زمین و هفت هشت ماه آب بخورن و ما هم خون دل و سرما و گرما بخوریم و هزار جور زحمت بکشیم تا فصل
تابستون گندمی درو کنیم و خودمون و بچه بارمون و اهت و عیالمون و ارباب و مباشر و حیوون و حشر و مرغ و چرغ و یه مشت زن و مرد شهری هم بخورن؛ ما وسیله کار وسیله‌ساز
هستیم, تو هم زحمت بکش, بهتر از بیکاری و گدائیه.
از همه گذشته, ‌ئی گندم بذره و مال اربابه و من دست حروم به اون دراز نمی‌کنم. برکتش ورداشته میشه”.
گدا قانع شد و گفت: “من از راه دوری آدم یه ساتوئی ایجو دراز میشم.” توبره گدائیش را گذاشت کنار دستش و خواب غفلت نر قلندری و بیعاری او را از جا برداشت.
شیارکار هم مشغول شیار کردن و شخم زدن بود؛ تا کارش تمام شد.
گاوهایش را طبق معمول, ول کرد که بروند آب بخورند, خودش هم رفت یک گوشه نشست که خستگیش در برود.
یکی از گاوها, خود را به توبره ی گدا رساند و سفره ی نان او را به دندان گرفت و تا گدا و شیارکار متوجه شوند, گاو نان را بلعید.
شیارکار, خود را به گاو رساند و چوب را کشید به بخت گاو و حالا نزن کی بزن.
گدا ماتش زد و گفت: “بابا, طوری نشده, نشنیدی میگن به فقیر چه نونی بدی چه نونش بستونی, تفاوتی نداره؟”.
شیارکار که گاوش فرار کرده بود, تو سر خودش می‌زد و خداخدا می‌کرد.
باز گدا گفت: “بابا! من حرفی ندارم, دگه تو چرا خودته می‌زنی؟ بیا منه بزن, وای به حال حیوون زبون بسته که به گیر تو آدم ندیده افتاده. تو که راضی نمیشی گاوت
نون کس دگه را بخوره, چطور راضی میشی زن و بچه‌ت نون تو را بخورن؟”
شیارکار گفت: “ها راست میگی, ولی اینجور نیس. تو میری تو ده باز نونی گدایی می‌کنی؛ اما گاو من که نون گدایی خورد, دگر به کار نمیره”.
روایت دوم:
زارعی در موقع استراحت, گاو خودش را در گوشه ای بسته بود و خودش به دنبال کارش رفته بود.
یک نفر پیله ور آمد و در نزدیکی گاو, بار انداخت و از کثرت خستگی, به خواب رفت.
گاو هم خودش را به خورجین پیله ور رساند و سرش را توی خورجین کرد و هرچه خوردنی در آن بود, خورد.
پیله ور, پس از مدتی, بیدار شد و دید گاو هرچه خوردنی داشته, خورده.
به ناچار, به سراغ صاحب گاو رفت که خسارت خودش را از او بگیرد.
وقتی که مطلب را به او گفت, صاحب گاو جواب داد: “اشتباه کردی. تو باید پول گاو مرا بدهی”
پیله ور گفت: “چرا من باید پول گاو تو را بدهم؟”
صاحب گاو جواب داد: “برای اینکه تو, لقمه ی گدایی به گاو من دادی و گاو که نان گدایی و نان مفت خورد, دیگر به درد کار نمیخورَد”.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سیزدهم/[پیراهن عثمان]

بعضی افراد, برای غلبه بر حریف, به هر دستاویزی متمسک میشوند و هر لغزش و اشتباه ناچیز, از ناحیه رقیب را گناهی نابخشودنی جلوه میدهند .
تلاش آنها, صرفا غلبه و پیروزی بر حریف نیست؛ بلکه ناظر به این موضوع است که مبارزاتشان را, قبلا توجیه کنند و هر گونه توهم و اشابه ذهنی را مرتفع نمایند؛ تا
اذهان و انظار دیگران را به سوی خود جلب کرده باشند.
به همین جهات و ملاحظات, کوچکترین نقطه ضعف حریف را امری خطیر و کمترین انحراف را ذنبی لایغفر, جلوه میدهند.
در چنین موقع و مورد است که این ضرب المثل, مورد استفاده قرار میگیرد و ظرفا و گوشه نشینان, از باب طنز و کنایه میگویند : « فلانی مطلب ساده ای را پیرهن عثمان
کرد .»
و یا به قول عرب زبانها, قمیص عثمان کرد؛ تا حریف را تخفیف و مدعایش را توجیه کرده باشد .
عثمان هفتاد سال داشت که خلافت به وی رسید .
مردی ملایم و نرم خو بود .
مال اندیشی ابوبکر و عُمَر را نداشت .
در صورتی که برای اداره کردن کشور پهناوری چون کشور اسلامی, دقت و مال اندیشی از صفات لازم و ضروری است .
نرم خویی و ملایمت عثمان, تا به جایی رسیده بود که عیاشی و اقسام لهو و لعب در مدینه, شیوع یافت.
چون عثمان در مقام جلوگیری بر آمد, گروهی از وی, دلگیر شدند .
بعضی از مسلمانان که جمعی از صحابه نیز از آن جمله بوده اند, به علل و جهات دیگر, از عثمان دل خوشی نداشتند .
اباذرغفاری و عمار یاسر و عبدالله بن مسعود, از بزرگان اصحاب پیغمبر (ص), با عثمان سرگردان بودند و قبایل آنها نیز کینه عثمان را در دل میپرورانیدند.
در ولایات نیز, طبقه ی سپاهیان و جنگ جویان که غالبا با فقر و حرمان میزیستند, سخت دلگیر و ناراضی بودند .
این عوامل و اختلاف طبقاتی عمیقی که بین ثروتمندان و قریش و سایر طبقات مردم پیش آمد, همه و همه دست به دست داده, حس انتقاد و اعتراض بر خلیفه و دلگیری از روش
او را پدید آورده است و مردم را در مدینه و سایر ولایات اسلامی به تمرد و عصیان برانگیخت و زمینه را برای تبلیغات مخالفان مهیا نمود .
مردم مصر, با شورش طلبان بصره و کوفه, به سویه مدینه, حرکت کردند و فتنه بالا گرفت.
بدوا مهاجمین, آب را به روی عثمان بستند؛ ولی علی بن ابی طالب (ع), برایش آب فرستاد و حسن و حسین و غلامش قنبر را برای حمایت به در خانه اش گماشت؛ تا به احترام,
دو سلاله پیغمبر, کسی هجوم نکند و چنین هم شد و هیچکس, جرأت نکرد از آن راه هجوم ببرد؛ ولی مخالفان عثمان, چاره ی دیگری اندیشیدند و از دیوار خانه بالا رفتند
.
یک نفر به نام غافقی, خلیفه ی سوم را به یک ضربت بکشت و با ضربت دیگری, انگشت نانله یا نعیله, همسر عثمان قطع گردید .
آنگاه, عثمان را گردن زدند و خانه ی وی و بیت المال را غارت کردند و علی بن ابی طالب (ع), به خلافت رسید .
وقتی عثمان کشته شد و علی (ع) به خلافت رسید, بعضی از اصحاب, مانند سعد بن ثابت و ابوسعید خدری که به عثمان متمایل بودند, از بیعت با علی (ع), تخلف ورزیدند
.
بعضی کسان هم مانند مغیره بن شعبه, به شام گریختند و با معاویه همدست شدند .
معاویه که از اقارب و بستگان عثمان بود و خود نیز داعیه ی خلافت, بلکه سلطنت در سر میپرورانید, برای آنکه مردم را علیه علی بن ابی طالب (ع) بشوراند, به اشاره
َمرُعاص, راههای مختلف در پیش گرفت که یکی از آن راهها, این بود که علی (ع) را قاتل عثمان معرفی کرد و پیراهن خون آلود وی و انگشت بریده ی همسرش نائله را که
به وسیله نعمان بن بشیر به شام رسیده بود, در مسجد آویخت و در انظار مسلمین قرار داد؛ تا مظلومیت عثمان را مجوز عصیان خود قرار دهد .
غرض از تمهید مقدمه ی بالا, این است که بدانیم چون پیراهن عثمان در تحریک مسلمین و انجام مقصود پلید معاویه نقش اساسی بازی کرد, لذا برای کسانی که بخواهند با
به دست آوردن دستاویزی من غیر حق به مقصود برسند, مثَل پیراهن عثمان را مورد استفاده قرار می دهند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهاردهم/[گاه بلا به سعادت می انجامد]

حدود دو قرن پیش از میلاد, پیرمردی در ناحیه ی شمال چین, زندگی میکرد.
یک روز, اسب این پیرمرد گم شد.
همسایگان از شنیدن خبر گم شدن اسب او, تاسف خوردند و برای ابراز همدردی, به منزل وی رفتند؛ ولی پیرمرد, بی آنکه کمترین اثر اندوه و غمی در چهره اش نمایان باشد,
گفت: مهم نیست که اسب من گم شده است. شاید این, خود حکمتی داشته باشد.
همسایه ها, از سخنان پیرمرد, سخت تعجب کردند و بازگشتند.
پس از گذشت چند ماه, اسب گم شده به همراه چند اسب دیگر, باز گشت.
همسایه ها, این خبر را که شنیدند, با خوشحالی, به منزل پیرمرد رفتند و تبریک گفتند؛ ولی پیرمرد, انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است, با خونسردی گفت: این کجایش
جای خوشحالی دارد که من بی رنج و زحمت به آسانی و مجانی, چند اسب به دست بیاورم, شاید این, خودش موجب بدبختی, برای من بشود.
پیرمرد تنها یک پسر داشت که علاقه ی زیاد به اسب سواری داشت.
روزی هنگام سواری آن, پسر از اسب افتاد و استخوان پایش شکست.
همسایه ها به سراغ پیرمرد رفتند که او را تسلی دهند؛ ولی پیرمرد بدون هیچگونه احساس ناراحتی گفت: استخوانه پایِ پسرم شکست که شکست؛ معلوم نیست که این خود, بعدها
به نفع ما تمام نشود.
همسایه ها که با شگفتی سخنان پیرمرد را استماع کردند, این بار هم نتوانستند در یابند که او درست میگوید یا نه.
یک سال بعد, در آن منطقه, جنگی اتفاق افتاد که اکثر جوانان, به میدان جنگ رفتند و بیشتر آنها, کشته شدند؛ ولی پسر پیرمرد, به علت لنگ بودن پا, به جنگ نرفت و
زنده ماند و آنوقت بود که همسایه ها, به عمق گفته های پیرمرد, رسیدند.
مَثَل فوق که ناشی از این داستان است, در مورد توصیه به تحمل نا ملائم و پرهیز از مغرور نشدن, به سعادت و خوشی ناگهانی, به کار میرود و قسمت اول آن, یادآور
مَثَل معروف «پایان شب سیه سپید است» فارسی, میباشد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت پانزدهم/[اگر پیشه همه شرمنده ام, پیشه دزده رو سفیدم]

یکی از ثروتمندان ، میهمانی باشکوهی ترتیب داد و از همه ی اشراف و مقامات بلندپایه ی شهر دعوت کرد تا در میهمانی اش شرکت کنند.
همه ی میهمانان خوشحال به نظر می رسیدند. انواع و اقسام غذاها، میوه ها، نوشیدنی ها، شیرینی ها و خوردنی های ، برای پذیرایی از میهمانان آماده شده بود . خدمتگزاران
از میهمانان پذیرایی می کردند.
یکی از خدمتگزاران بیمار و ضعیف بود و قدرت حرکت زیادی نداشت. به همین دلیل کارش این شده بود که گوشه ای بنشیند و کفش میهمانان را جفت کند.
به خاطر بیماری حال و حوصله ی خندیدن و خوش آمد گفتن هم نداشت. سرش را پایین انداخته بود و کار خودش را می کرد.
ناگهان یکی از میهمانان با صدای بلندی گفت: “ساعتم! ساعت طلای گران قیمتم نیست.”
میهمانان دور مردی که ساعت طلایش گم شده بود، جمع شدند و هرکس حرفی می زد:
ـ مطمئن هستید که آن را با خودتان آورده بودید؟
ـ نکند ساعتتان را توی خانه ی خودتان جا گذاشته باشید.
ـ بهتر نیست جیب لباس هایتان را یک بار دیگر بگردید؟
ـ شاید کسی ساعت شما را دزدیده باشد.
ـ آخر اینجا کسی نیست که اهل دزدی باشد.
ـ بله، راست می گفت. کسی باور نمی کرد که حتی یکی از آن میهمانان ثروتمند و با شخصیت دزد باشد.
صاحب ساعت گفت: “بله حتماً یک نفر آن را دزدیده است. من ساعت طلایم را با خودم به اینجا آورده بودم. مطمئنم، همین نیم ساعت پیش بود که به ساعتم نگاه کردم ببینم
ساعت چند است.”
صاحب ساعت از این که ساعت باارزش و طلای خودش را از دست داده خیلی ناراحت بود. اما میزبان از او ناراحت تر بود. او اصلاً دلش نمی خواست میهمانی باشکوهش بهم
بخورد و آن همه هزینه و دردسری که تحمل کرده از بین برود.
میهمانی تقریباً بهم خورد. همه دنبال ساعت طلا می گشتند . اوضاع ناجور میهمانی را فریاد یک نفر ناجورتر کرد: “هر کس خواست از باغ خارج شود بگردید تا شک و تردیدها
از بین برود.”
این حرف، توهین بزرگی به آن میهمانان عالیقدر به حساب می آمد
صدای اعتراض همه بلند شده بود که ناگهان یکی از میهمانان رو کرد به بقیه و با صدای بلند گفت: “ما آدم های با شخصیتی هستیم. مسلماً دزدی ساعت کار هیچ یک از ما
نیست. اما من فکر می کنم دزد ساعت را پیدا کرده ام.”
همه به حرف های او توجه کردند. او با اطمینان خدمتگزار بیمار و ضعیف را نشان داد و گفت: “رفتار او خیلی مشکوک است. حتماً ساعت را او دزدیده است.”
پیش از این که صاحب میهمانی واکنشی از خود نشان بدهد، خدمتگزاران دیگر به سر آن خدمتگزار بیچاره ریختند و تمام سوراخ سمبه های لباسش را جستجو کردند.
خدمتگزار بیچاره که گناهی نداشت، با ناله گفت: “اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد رو سفیدم. لااقل یک نفر توی این جمع هست که به بی گناهی من اطمینان دارد. و او
کسی جز دزد ساعت طلا نیست.”
نگاه خدمتگزار بیچاره، هنگامی که این حرف را می زد، به سوی همان کسی بود که او را متهم به دزدی کرده بود. ناخودآگاه همه متوجه او شدند. میزبان به طرف او رفت
و گفت: “چه ناراحت بشوی و چه نشوی باید تو را بگردم.” و پیش از آن که مرد فرصت دفاع از خود را پیدا کند، به جستجوی جیب های او پرداخت.
خیلی زود ساعت طلا از توی جیب بغل میهمان ثروتمند پیدا شد. همه فهمیدند که بیهوده به خدمتگزار بیچاره اتهام دزدی زده اند. میهمان با سری افکنده میهمانی را ترک
کرد.
از آن به بعد، وقتی آدم بی گناهی امکان دفاع از خود را نداشته باشد، می گوید: “اگر پیش همه شرمنده ام، پیش دزد روسفیدم.”
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت شانزدهم/[لنگه کفش هم در بیابان غنیمت است]

روزی تاجری با بار فراوان, سوار بر شتر, سفر میکرد .
در طول راه, با کاروان دزدان برخورد کرد و آنها نه تنها تمام دارایی و حتی لباسهای او را گرفتند, بلکه او را کتک مُفَصَّلی هم زدند!
تاجر, هرچه قدر داد و فریاد کرد, فایده ای نداشت .
همینطور که راه میرفت, متوجه شد خار و خاشاک بیابان, پاهایش را زخمی کرده است.
آرام آرام و به سختی, به راهش ادامه داد . یکدفعه, متوجه یک جفت کفش شد.
نزدیک رفت و آنها را برداشت. وقتی دید که یک لنگه از آن کفشها پاره است, با عصبانیت آن ها را به گوشه ای پرتاب کرد و رفت؛ ولی چند قدم بیشتر نرفته بود که پشیمان
شد, برگشت و کفشها را پوشید و با خودش میگفت: « در چنین بیابانی, یک لنگه کفش هم غنیمت است ! »
از آن وقت به بعد, این مَثَل را زمانی به کار میبرند که بخواهند بگویند: قدر نعمتی که در حال حاضر داریم, باید بدانیم !
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت هفدهم/[بز خری میکنی]

روزی بود و روزگاری بود.
یک روز, ملا نصرالدین, تصمیم گرفت گاوش را به بازار ببرد و بفروشد.
پیش از رفتن به بازار, آب و علف خوبی به گاوش داد و آن را به بازار برد.
یکی از آدمهای بدکار, وقتی دید ملا نصرالدین گاوش را به بازار آورده تا بفروشد, فکر شیطانی به ذهنش رسید و نقشه ای کشید که سر بیچاره کلاه بگذارد.
او با عجله, به سراغ دوستانش رفت و نقشه اش را با آنها, در میان گذاشت و طبق نقشه, یکی یکی به طرف ملا نصرالدین رفتند.
اوّلی گفت: عمو جان! این بز را چند میفروشی؟
ملا نصرالدین گفت: این حیوان, گاو است و بز نیست.
مرد گفت: گاو است؟ به حق چیزهای نشنیده! مردم, بز را به بازار میآورند, تا به اسم گاو, بفروشند.
ملا, داشت عصبانی میشد که مرد حیلهگر, راهش را گرفت و رفت.
دومی, آمد و گفت: ملا جان! بُزَت را چند میفروشی؟
ملا, از کوره در رفت و گفت: مگر کوری و نمیبینی که این, گاو است؛ نه بز؟
مرد حیلهگر گفت: (چرا عصبانی میشوی؟ بُزَت را برای خودت نگهدار و نفروش)
چند لحظه بعد, سومی آمد و گفت: «ببینم آقا! این حیوان قیمتش چند است؟»
ملا گفت: «ده سکه»
خریدار گفت: ده سکه؟ مگر میخواهی گاو بفروشی که ده سکه قیمت گذاشتی؟ این بز, دو سکه هم نمی ارزد.
ملا, باز هم عصبانی شد و گفت: گاو؟ پس چی که گاو میفروشم!
خریدار گفت : دروغ به این بزرگی؟! مگر مردم نادان هستند که پول گاو بدهند و بز بخرند؟
ملا, نگاهی به گاوش انداخت, کمی چشمهایش را مالید و با خود گفت: «نکند من دارم اشتباه میکنم و این حیوان, واقعاً بز است؛ نه گاو.»
خریدار چهارمی سر رسید و با لبخند آرامش گفت: ببخشید آقا! آیا این بز شما, شیر هم میدهد؟
ملا که شک در دلش بود, گفت : «نه آقا, بز است, به درد این میخورَد که زمین را شخم بزند.»
خریدار گفت: «خب, حالا این بُزَت را چند میفروشی تا با آن, زمینم را شخم بزنم؟»
ملا, با خود گفت: «حتماً من اشتباه میکنم. مردی به این محترمی هم, حرف سه نفر قبلی را تکرار میکند.»
معامله انجام شد. ملا گاوش را که دیگر مطمئن بود بز است, به دو سکه فروخت و به خانه اش برگشت.
دزدها هم با خیال راحت, گاو را به آن طرف بازار بردند و با خیال راحت, فروختند.
از آن به بعد, وقتی خریداری بخواهد هر جنسی را به قیمت کمتری بخرد, میگویند:
•(بز خری می کنی)
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت هجدهم/[چوبکاری نفرمایید]

این عبارت به لحاظ معنی و مفهوم واقعی یعنی کسی را با چوب زدن و به وسیله چوب تنبیه و سیاست کردن است؛ ولی مجازاً کسی را خجل و شرمسار کردن از بسیاری احسان
و نیکی ، بیش ازحد معمول و انتظار از کسی پذیرایی و به کسی محبت کردن ، نیکی کردن به آن که نسبت به تو نیکی نکرده است ، و بالاخره با انعام و اکرام کسی را که
انعام و اکرام وظیفه او بوده خجل کردن است .
در تمام این موارد طرف مقابل خجلت و شرمساریش را با عبارت بالا به صور و اشکال زیر پاسخ می گوید : چوبکاری نفرمایید ، فلانی مرا چوبکاری می کند ، خودم شرمنده
هستم دیگر چوبکاری نفرمایید ، و قس علی هذا . چوبکاری همان طوری که در بالا ذکر شده حاکی از سیاست و تنبیه طرف مقابل به وسیله چوب زدن است . این نوع تنبیه و
مجازات از قدیمیترین ایام تاریخی بلکه از بدو خلقت بشرکه فقط چوب درختان جنگلی آلت و ابزار کار انسانهای اولیه بوده معمول و متداول بوده است . اطفال خردسال
بازیگوش را با چوبهای نازک که به دست و پایشان می زدند تنبیه می کردند .
مردان متاهل همسرانشان را البته در دوره مردسالاری با چوبهای ضخیم مخصوصاً چوب انار که ضربه هایش دردناک بوده و بدن را متورم و خون آلود می کرده است مجازات
می کرده اند . چوبکاری براثر زمان پیشرفت کرد! و از درون خانه داخل سیاست شده گوشه ای از گوشمالی و مجازات سیاست پیشه گان گناهکار را بر عهده گرفته است . در
این مورد اگرگناهکار محکوم به مرگ می شد او را به پشت می خوابانیدند و با چوبهای ضخیم آن قدر به شکمش می نواختند که روده هایش پاره می شد و محکوم بیچاره بر
اثر خونریزی داخلی به فجیعترین وضعی جان می داد . چنانچه محکومیت گناهکار در حد مرگ و اعدام نبود این گونه محکومان را که اکثراً شاهزادگان و امرای ارتش وحکام
ولایت بوده اند به طریق چوب زدن و نقره داغ ! کردن ، یعنی جریمه نقدی ، و نفی بلد و تبعید محکوم می کردند تا سایر ماموران دولت تکلیف خود را بدانند و سرجایشان
بنشینند .
به طوری که یادآور شد اگرچه چوب زدن از قدیمیترین ایام تاریخی رایج و معمول بود ولی چوبکاری رجال و زعمای قوم فتحعلی شاه قاجار اتفاق افتاد و بخصوص در اوایل
سلطنت ناصرالدین شاه بنابرنقشه و تصمیم میرزا تقی خان امیرکبیر شاهزادگان و حکام ولایات و فرماندهان قشون را که در انجام وظایف محوله تهاون و قصور می ورزیدند
بدین وسیله چوبکاری و مجازات می کردند تا درس عبرتی برای سایرخدمتگزاران و عمال دولت باشد .
براثر نقشه و تدبیر امیرکبیر تا آنجا که مدارک موجود حکایت می کند علاوه بر حکام ولایات در حدود چهارده تن از عموها و عموزاده های شاه و حتی پسران خاقان مغفور
به علت خطاهایی که مرتکب شده بودند چوب خورده جریمه شده اند ولی پس از قتل امیرکبیر این نظم و نسق و سختگیری بلاتفاوت نیز در عصر قاجار با خود او متروک شده
است . به هرصورت در حال حاضر که جزء امثال وحکم در صحبتهایمان می گوییم فلانی مرا چوبکاری می کند از دوره قاجاریه به خصوص در زمان صدارت امیرکبیر که چوبکاری
نسبت به تمام مقامات کشور رواج وکمال یافته به یادگار مانده است .
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت نوزدهم/[از تو حرکت، از خدا برکت]

این ضرب المثل، در جایی کاربرد دارد که فردی همه چیز را به خدا، واگذار کرده و کاری برای رسیدن به هدف، نمیکند.
ضرب المثلها و عبارات زیادی وجود دارند که همین مفهوم رو دارند؛ ولی شاید هیچ ضرب المثلی، به اندازه این ضرب المثل، به عبارت بالا، نزدیک نباشه.
•خدا روزی رسان است؛ ولی یک سرفه ای هم باید کرد.
شخص ساده لوحی مکرر شنیده بود خداوند متعال، ضامن رزق و روزی بندگان است.
به همین خاطر، به این فکر افتاد که به گوشه ی مسجدی برود و مشغول عبادت شود و از خداوند، روزی خود را بگیرد.
به همین قصد، یک روز صبح، به مسجد رفت و مشغول عبادت شد.
همین که ظهر رسید، از خداوند، طلب ناهار کرد؛ ولی هرچه به انتظار نشست، برایش ناهار نرسید؛ تا اینکه شام شد و او باز از خدا، طلب خوراکی، برای شام کرد و چشم
براه ماند.
چند ساعتی، از شب گذشته بود که درویشی وارد مسجد شد.
در پایِ ستونی نشست، شمعی روشن کرد و از کیسه ی خود، غذایی بیرون آورد و شروع به خوردن کرد.
مردک که از صبح، با شکم گرسنه، از خدا طلب روزی کرده بود و در تاریکی، چشم به غذا خوردن درویش دوخته بود، دید درویش، نیمی از غذای خود را خورد و عنقریب نیم
دیگر را هم خواهد خورد.
مردک، بی اختیار سرفه ای کرد و درویش که صدای سرفه را شنید، گفت: هر که هستی، بفرما پیش.
مرد بینوا که از گرسنگی داشت میلرزید، پیش آمد و مشغول خوردن شد.
وقتی سیر شد، درویش شرح حالش را پرسید و آن مرد هم حکایت خود را تعریف کرد.
درویش به آن مرد گفت: فکر کن، تو اگر سرفه نکرده بودی، من از کجا میدانستم تو در مسجد هستی، تا به تو تعارف کنم و تو هم به روزی خودت، برسی؟
شکی نیست که خدا روزی رسان است؛ ولی یک سرفه ای هم باید کرد .
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیستم/[ریگ به کفش داشتن]

این ضرب المثل یعنی فرد غیرقابل اطمینان است و مکر و حیله ای در سر دارد.
ریشه آن برمی گردد به اینکه در قدیم یکی از جاها برای پنهان کردن سلاح برای مواقع دفاع از خود و حمله به دشمن ساقه کفش بود. در ساقه پوتین یا چکمه شمشیر و خنجر
و سنگ و ریگ می توان پنهان کرد که دیده نشود و موجب بد گُمانی نشود؛ ولی در موقع مقتضی از آن استفاده کرد.
وقتی می گویند فلانی ریگی به کفش دارد یعنی ظاهرا شخص سالم و بی خطری به نظر می آید اما در موقع مناسب باطن بد خود را ظاهر می کند و خطر می آفریند.

روزی روزگاری در سرزمینی بسیار دور، مرد دانا، شجاع و جنگاوری به نام سنجر زندگی می کرد.
او همیشه قبل از جنگیدن خوب فکر می کرد.

روزی حاکم به او گفت: قرار است کاروانی از هدایای بسیار گران قیمت به نشانه ی پایان جنگ به کشورمان وارد شود. من به این کاروان اعتماد ندارم. چون سال ها با
این کشور در جنگ بوده ایم. شاید آوردن هدایا حیله باشد و نقشه ی شومی در سر داشته باشند.

سنجر تا رسیدن کاروان هدایا خوب فکر کرد. او به سربازان سپرد که کسی را با شمشیر و نیزه و خنجر به قصر راه ندهند. اما تازه واردان هیچ اسلحه ای همراه خود نداشتند.
کاروان پادشاه کشور همسایه بدون هیچ مشکلی وارد قصر حاکم شد.

درست وقتی که فرستاده ی پادشاه کشور همسایه، پشت در اتاق حاکم منتظر ایستاده بود تا نامه ی صلح و هدایا را با او تقدیم کند. سنجر از راه رسید. رو به آن ها کرد
و گفت: حاکم سرزمین ما منتظر ورود شما مهمانان عزیز است؛ اما من به عنوان رئیس تشریفات از شما می خواهم که چکمه هایتان را قبل از ورود به اتاق حاکم، درآورید.
با شنیدن این حرف، افراد تازه وارد و سردسته ی آنان به همدیگر نگاهی انداختند. رنگ صورتشان سرخ سرخ شد. یکی از آن ها بهانه آورد: ولی قربان! این لباس رسمی ماست.
ما نمی توانیم بدون آن به حضور حاکم برسیم.
سنجر گفت: اما این قانون حاکم و قصر اوست. کسی نمی تواند آن را زیر پا بگذارد. حالا چکمه هایتان را درآورید.
آن چند نفر وقتی اصرار خود را بی فایده دیدند، ناگهان خم شدند و خنجرهای کوچک زهرآگین را از چکمه های خود بیرون آوردند. آن ها با سنجر درگیر شدند. سنجر که از
قبل حیله ی آن ها را فهمیده بود و آمادگی جنگ را داشت، با شجاعت با آن ها جنگید و همه را دست بسته به ماموران کاخ تحویل داد.
حاکم به هوش و درایت سنجر آفرین گفت و به او هدیه داد. از آن روز به بعد به افرادی که در ظاهر خطرناک نیستند ولی در سرشان پر از نقشه است می گویند: حتماً ریگی
به کفشش دارد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و یکم/[علاج واقعه، قبل از وقوع باید کرد]

در زمان‌های‌ دور، کشتی‌ بزرگی‌ دچار توفان‌ شد و باعث‌ شد که‌ کشتی‌ غرق‌ شود. مسافران‌ کشتی‌ توی‌ آب‌ افتادند. در میان‌ مسافران، مردی‌ توانست‌ خودش‌ را
به‌ تخته‌پاره‌ای‌ برساند و به‌ آن‌ بچسبد موج‌ها تخته‌پاره‌ و مسافرش‌ را با خود به‌ ساحل‌ بردند. وقتی‌ مرد چشمش‌ را باز کرد، خود را در ساحلی‌ ناشناخته‌
دید بدون‌ هدف‌ راه‌ افتاد تا به‌ روستا یا شهری‌ برسد. راه‌ زیادی‌ نرفته‌ بود که‌ از دور خانه‌هایی‌ را دید. قدم‌هایش‌ را تندتر کرد و به‌ دروازه‌ شهر رسید.
در دروازه‌ی‌ شهر گروه‌ زیادی‌ از مردم‌ ایستاده‌ بودند. همه‌ به‌ سوی‌ او رفتند. لباسی‌ گران‌قیمت‌ به‌ تنش‌ پوشاندند. او را بر اسبی‌ سوار کردند و با احترام‌
به‌ شهر بردند مسافر از این‌که‌ نجات‌ پیدا کرده‌ خوشحال‌ بود اما خیلی‌ دلش‌ می‌خواست‌ بفهمد که‌ اهالی‌ شهر چرا آن‌قدر به‌ او احترام‌ می‌گذارند. با خودش‌
گفت: .نکند مرا با کس‌ دیگری‌ عوضی‌ گرفته‌اند..
مردم‌ شهر او را یکراست‌ به‌ قصر باشکوهی‌ بردند و به‌عنوان‌ شاه‌ بر تخت‌ نشاندند مرد مسافر که‌ عاقل‌ بود، سعی‌ کرد به این راز پی ببرد . عاقبت‌ به‌ پیرمردی‌
برخورد که‌ آدم‌ خوبی‌ به‌ نظر می‌رسید. محبت‌ زیادی‌ کرد تا اعتماد پیرمرد را به‌ خود جلب‌ کرد. در ضمن‌ گفتگوها فهمید که‌ مردم‌ آن‌ شهر رسم‌ عجیبی‌ دارند.
پیرمرد ، به‌ او گفت: . معمولاً شاهان‌ وقتی‌ چندسال‌ بر سر قدرت‌ می‌مانند، ظالم‌ می‌شوند. ما به‌ همین‌ دلیل‌ هر سال‌ یک‌ شاه‌ برای‌ خودمان‌ انتخاب‌ می‌کنیم.
هر سال‌ شاه‌ سال‌ پیش‌ خودمان‌ را به‌ دریا می‌اندازیم‌ و کنار دروازه‌ی‌ شهر منتظر می‌مانیم‌ تا کسی‌ از راه‌ برسد. اولین‌ کسی‌ که‌ وارد شهر بشود، او را
بر تخت‌ شاهی‌ می‌نشانیم. تختی‌ که‌ یکسال‌ بیشتر عمر نخواهد داشت مسافر فهمید که چه سرنوشتی‌ در پیش روی اوست . دو ماه‌ بود که‌ به‌ تخت‌ پادشاهی‌ رسیده‌ بود.
حساب‌ کرد و دید ده‌ ماه‌ بعد او را به‌ دریا می‌اندازند. او برای‌ نجات خود فکری‌ کرد:
از فردا ‌ بدون‌ این‌که‌ اطرافیان‌ بفهمند توی‌ جزیره‌ای‌ که‌ در همان‌ نزدیکی‌ها بود کارهای‌ ساختمانی‌ یک‌ قصر آغاز شد .در مدت‌ باقی‌مانده‌، شاه‌ یکساله‌
هم‌ قصرش‌ را در جزیره‌ ساخت‌ و هم‌ مواد غذایی‌ و وسایل‌ مورد نیاز زندگی‌اش‌ را به‌ جزیره‌ انتقال‌ داد
ده ‌ماه‌ بعد ، وقتی شاه‌ خوابیده‌ بود ، مردم‌ ریختند و بدون‌ حرف‌ و گفتگو شاهی‌ را که‌ یکسال‌ پادشاهی‌اش‌ به‌ سر آمده‌ بود از قصر بردند و به‌ دریا انداختند.
او در تاریکی‌ شب‌ شنا کرد تا به‌ یکی‌ از قایق‌هایی‌ که‌ دستور داده‌ بود آن‌ دور و برها منتظرش‌ باشند رسید. سوار قایق‌ شد و به‌طرف‌ جزیره‌ راه‌ افتاد. به‌
جزیره‌ که‌ رسید، صبح‌ شده‌ بود. خدا را شکر کرد به‌ طرف‌ قصری‌ که‌ ساخته‌ بود رفت اما ناگهان‌ با همان‌ پیرمردی‌ که‌ دوستش‌ شده‌ بود روبه‌رو شد. به‌ پیرمرد
سلام‌ کرد و پرسید: .تو اینجا چه‌ می‌کنی؟.
پیرمرد جواب‌ داد: .من‌ تمام‌ کارهای‌ تو را زیرنظر داشتم. بگو ببینم‌ تو چه‌ شد که‌ به‌ فکر ساختن‌ این‌ قصر در این‌ جزیره‌ افتادی؟.
مسافر گفت: .من‌ مطمئن‌ بودم‌ که‌ واقعه‌ی‌ به‌ دریا افتادن‌ من‌ اتفاق‌ خواهد افتاد، به‌ همین‌ دلیل‌ گفتم‌ که‌ پیش‌ از وقوع‌ و به‌وجود آمدن‌ این‌ واقعه‌
باید فکری‌ به‌ حال‌ خودم‌ بکنم..
پیرمرد گفت: .تو مرد باهوشی‌ هستی. اگر اجازه‌ بدهی‌ من‌ هم‌ در کنار تو همین‌جا بمانم
از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ دچار مشکلی‌ می‌شود که‌ پیش‌ از آن‌ هم‌ می‌توانسته‌ جلو مشکلش‌ را بگیرد و یا هنگامی‌که‌ کسی‌ برای‌ آینده‌ برنامه‌ریزی‌ می‌کند، گفته‌
می‌شود که‌ علاج‌ واقعه،قبل‌ از وقوع‌ باید کرد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و دوم/[بیلش را پارو کرده]

می گویند، اگر کسی چهل روز پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر به دیدنش می آید و آرزوهایش را برآورده می کند.
سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد و جلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد. او از فقر و تنگدستی رنج می کشید. به
خودش گفته بود: اگر خضر را ببینم، به او می گویم که دلم می خواهد ثروتمند بشوم. مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است.
روز چهلم فرارسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.
کمی بعد متوجه شد مقداری خاروخاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با این که آن آشغال ها جلو در خانه من نیست، بهتر است آنجا را هم تمیز کنم. هرچه باشد
امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد.
مرد بیچاره، با این فکر، آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیاورد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه اش به فکر ملاقات با
خضر بود؛ با این فکرها مشغول جمع کردن آشغال ها شد.
ناگهان صدای پایی شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی به او نزدیک می شود. پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.
ـ مرد جواب سلامش را داد.
ـ پیرمرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه می کنی؟.
ـ مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو می کنم. آخر شنیده ام که اگر کسی چهل روز تمام، جلو خانه اش را آب و جارو کند، حضرت خضر را می بیند.
ـ پیرمرد گفت: حالا برای چی می خواهی خضر را ببینی؟.
ـ مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم.
ـ ٔپیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو.
ـ مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم کارم نشو.
ـ پیرمرد اصرار کرد: حالا فکر کن که من خضر باشم. هر آرزویی داری، بگو.
ـ مرد گفت: تو که خضر نیستی. خضر میتواند هر کاری را که از او بخواهی، انجام بدهد.
ـ پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم. هر کاری را که میخواهی، به من بگو؛ شاید بتوانم برایت انجام بدهم.
ـ مرد که حال و حوصله ی جروبحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد و گفت: اگر تو راست میگویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم.
ـ پیرمرد نگاهی به آسمان کرد. چیزی زیرلب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یک چشم به هم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد. مرد که به بیل پارو شده
اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد رهگذر حضرت خضر بوده است. چند لحظه ای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوالپرسی کند و آرزوی اصلی اش را به او بگوید،
اما از او خبری نبود.
مرد بیچاره، فهمید که زحماتش هدر رفته است. به پارو نگاه کرد و دید که جُز در فصل زمستان، به درد نمیخورَد؛ در حالی که از بیلش، در تمام فصلها، میتوانست استفاده
کند.
از آن به بعد، به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش
را پارو کرده است.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و سوم/[آتش که گرفت، خشک و تر میسوزند]

در هنگام وقوع بدبختی همه سهیم هستند
این ضرب المثل، در مواردی به کار میره که افراد بیگناه هم چوب کار مقصرین رو میخورند

ریشه :
قبل از مغولها چون گماشتگان سلطان سنجر سلجوقی بر طوایف غز فشار زیادی وارد آوردند، کار به جایی رسید که غزها شورش کردند و به خراسان و اطراف کرمان حمله کردند
تا سلطان سنجر، اسیر و امام محمد یحیی شهید گردید و وارثان غز در کرمان جور و ستم را از حد گذرانیدند.

«در چنین موقعیتی مجدالدین کوهبنانی دفع مضرت غز را چاره این ندید جز این که از امیر آنان که در آن وقت سرگردان ولایات بود، یعنی ملک دینار غز دعوت کند تا او
به کرمان بیاید و از خرابی باز دارد. بیست و دوم رمضان ۵۸۱ هجری بود که سپاهیان ملک دینار از طریق دیه اریز به کوبنان رسید. ملک دینار هم که از گرد بیابان سوزان
کوبنان تشنه و خسته درآمد و مادر بچه ها را در نیشابور نهاده بود به مجرد ورود به کاخ سلجوقی او را به خطبه فرمود و در حکم خود در آورد.

ملک دینار پس از چند سال که جای پای خود را مستحکم کرد، اول کارش آن بود که اولاد مجاهد کوبنانی را – هرچند که خودشان را را دعوت کرده بودند – از میان برداشت.
آنگاه به نواحی گرمسیر پرداخت. سپس قصد قلعه منوجان کرد، قلعه آن را به رسوایی تمام بگشاد و فتحی مشتمل و احراق و شکنجه و اهراق دم ادعای روی نمود.

در همین لشکر کشی قلعه «گوَر» که امروز «حوَر» خوانده میشود به آتش کشید و چون مردم کرمان این بیچارگی ها را در نتیجه دعوت مجاهدالدین کوبنانی از ملک دینار
میدانستند همه نفرینها را متوجه کوبنان و خاندان مجاهد میکردند. و اتفاقا شاعر خوش ذوق هم در همین احوال و هنگام سوختن قلعه و آبادی «گوَر» گفته است:

از آتش کوبنان «گوَر میسوزد …………………….. آتش که گرفته خشک و تر میسوزد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و چهارم/[انوشیروان دادگر]

این عبارت که حاکی از روش معقول و شیوۀ مرضیۀ یکی از بزرگترین شهریاران نامدار ایران می باشد از پانزده قرن قبل تاکنون تکیه کلام اصحاب قلم و سخن بوده و تمادی
قرون و اعصار هنوز نتوانست ذره ای از طراوت و تازگی آن بکاهد. این ضرب المثل هنگامی به کار می رود که رهبر یا پیشوایی در قلمرو فرمانروایی خود جانب عدل و داد
را رعایت کند، یا اینکه بخواهند دولت یا زمامداری را به تأمین و تعمیم عدالت اجتماعی رهبری نمایند.

در یکی از این دو صورت اصطلاح معدلت نوشروانی مورد استفاده و استناد قرار می گیرد و بدین وسیله آنها را به ادامۀ روال و رویۀ نیکو و مستحسن کسری انوشیروان تشویق
و ترغیب می کنند.

خسرو اول انوشیروان شهریار نامدار ساسانی را همه کس می شناسد زیرا نام نامی او در ادبیات فارسی و عربی تا آن اندازه پایدار مانده است که هنوز هم ذکر جمیلش در
افواه خاص و عام ایرانی جاری می باشد. خسرو اول که در تاریخ ایران به لقب انوشیروان یا انوشک روان به معنی جاویدان روان معروف است حقاً بزرگترین پادشاه ساسانی
و مظهر و مطلع درخشانترین دورۀ آن عهد و زمان است.

دانشگاه گندی شاپور را که در آنجا علم پزشکی بخصوص تدریس می شد تأسیس کرد. به اشاعه و تعمیم حکمت و فلسفه و سایر فنون ادبی پرداخت. کتاب خداینامک که فردوسی
طوسی اساس حماسۀ رزمی معروف خود را بر آن قرار داده است در عهد سلطنت انوشیروان تدوین گردید. به فرمان او از کشور هندوستان کتب و آثار پیل پای به ویژه کلیله
و دمنه را به ایران آورده ترجمه کردند.

شطرنج نیز در زمان شهریاری او از هند به ایران آمد. دو نفر از زهاد متهور و مخاطره جوی ایران کرم ابریشم (تخم نوغان) را از ختن که اقصی بلاد شرق بود به ایران
آوردند:«و شهر نوبندگان و همدان و بغداد کهن و اردبیل و مداین و دیوار باب الابواب او بنا کرد.»
به عبارت اخری می توان گفت که عهد بزرگ تمدن ادبی و فلسفی ایران و تبادل افکار شرق و غرب با عهد سلطنت انوشیروان آغاز شده است.

انوشیروان علاوه بر توجه مخصوص که به مسائل علمی وادبی داشت از سایر شئون مملکتی نیز فارغ نبود. قبل از او کشور پهناور ایران سر و سامانی نداشت و بوم شوم اغتشاش
و ناامنی بر همه جا سایه افکنده بود. ظلم حکام به زیردستان اندازه نداشت و تعصبات مذهبی همه را از پای درآورده بود، عموم طبقات با یکدیگر نفاق داشتند و مجرمین
به مجازات نمی رسیدند. کشاورزی ترویج نمی شد و روستاییان در فقر و فاقه به سر می بردند.

کسری انوشیروان با حسن تدبیر و سیاست و صفاتی توأم با قدرت و عدالت به همۀ این نابسامانیها خاتمه بخشید و مجد و عظمت دیرینه را تجدید کرد. خدمات انوشیروان یکی
و دو تا نیست ولی برای آنکه از اطناب سخن خودداری شود به ذکر پاره ای از کارهای اساسی و اصلاحی او می پردازد.

انوشیروان فرقۀ مزدکی را مغلوب و سرکوب کرد:«اموال منقول مالکینی را که مزدکیان گرفته بودند به آنان مسترد داشت و اموال بی صاحب را برای اصلاح خرابیها تخصیص
داد.»
ابنیه و املاکی را که به واسطۀ کوتاه شدن دست صاحبان آنها و انهدام قنوات و جداول به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد. مالکین را کمک کرد و به آنها افزار کار
داد تا به کار خود مجدداً مشغول شوند. برای آباد کردن اراضی بائر کشاورزان را به دادن بذر و ابزار و حیوانات لازم تشویق کرده این عمل در تمام مدت سلطنت او جریان
داشت.

پلهای چوبی و سنگی را که خراب و ویران شده بود مرمت نمود و در محلهایی که مورد خطر و معرض دستبرد دزدان و جنایتکاران بود استحکاماتی ساخت. وضع نظام و تشکیلات
اداری مملکت را تمشیت بخشید.

به راستی کسری انوشیروان شهریاری مدبر و مقتدر و با کیاست بود ولی موضوع عدالت و دادگستری او صرفاً به مطالب و مسائل اشاره شده مرتبط نبوده است بلکه اصل مسلم
و اقدام اساسی دیگری صیت شهرت و معروفیتش را در بسیط زمین گسترده ضرب المثل معدلت نوشروانی را تا زمان حاضر ورد زبان خاص و عام و تکیه کلام این و آن ساخته است.

طریقه و روشی که تا آن زمان در اخذ خراج و مالیات اراضی و مزروعی معمول و متداول بوده نه فقط سلطنت را فایده نمی بخشید بلکه زحمات و خساراتی برای مودیان مالیاتی
فراهم می کرد به قسمی که کشاورزان و برزگران قبل از تعیین مالیات توسط مأمورین دولت جرأت نمی کردند به میوه های رسیده دست بزنند. تازه وقتی که مأمور دولت به
سراغ آنها می آمد تقویم و ممیزی او اساس و مبنایی نداشته است. هر میزانی که دلش می خواست تقویم می کرد و هر مبلغی که دلخواهش بود از کشاورز بیچاره عنفاً می
ستاند. خلاصه حساب و کتابی در کار نبود و هیچ مقامی هم بر اعمال بی رحمانۀ آنها نظارت نمی کرد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و پنجم/[تو هم قاصد هنگام شده ای؟]

هنگامی که یک نفر ساده‌لوح از روی بی‌فکری کار عبث و بی‌مطالعه‌ای انجام داده باشد به او می‌گویند تو هم قاصد هنگام شده‌ای؟

می‌گویند: روزی، روزگاری، کدخدای ده هنگام به جارچی گفت: «صدا کن و به فلانی بگو، فردا باید به اهرم بروی»
فردا صبح، قاصد بی‌اینکه خانه کدخدا برود یا بداند که کدخدا چه کاری دارد راه می‌افتد و غروب همانروز می‌رسد به خانه کدخدای اهرم و می‌گوید: «کدخدای هنگام مرا
فرستاده! ولی نمی‌دانم چکار داشته!»
کدخدا هم که می‌بیند قاصد آدم نادان و احمقی است، می‌گوید: «سنگ دو من و نیم از من خواسته!»
قاصد بیچاره فردای آن روز سنگ دو من و نیم را برمی‌دارد و می‌بَرَد به هنگام، کدخدای هنگام هم برای اینکه قاصد را بیشتر اذیت بکند می‌گوید: «نه! من می‌خواستم
تو سنگ یک من و یک چارک را به اهرم ببری، و یک سنگ یک من و یک چارک دیگری از آنجا بیاری»
خلاصه، قاصد، نامه کدخدا را که پیغام اصلی بوده با سنگ دو من و نیم و سنگ یک من و یک چارک برمی‌دارد و راهی اهرم می‌شود.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و ششم/[از گردنم بی افتی انشا الله]

این جمله، هم مَثَل است هم نفرین و قصه ای دارد.
میگویند: پیرزنی بود، سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر کوچکش هنوز زن نگرفته بود. این دو تا عروس هر روز به نوبت مادر شوهرشان را کول میگرفتند و کارهای خانه
را به این شکل انجام میدادند چون که میترسیدند اگر مادر شوهرشان را زمین بگذارند و مواظب حال او نباشند پیرزن نفرین میکند و شوهرهاشان عاق والدین میشوند. برادرها
هرچه به برادر کوچکشان میگفتند تو هم زن بگیر اقلاً کمی به زنهای ما کمک کند و کار آنها سبکتر شود قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت برای اینکه میدید انصاف نیست
که زن او هم مثل زنهای دو برادرش به زحمت بیفتد یا نافرمانی بکند و باعث بشود که او عاق والدین بشود. از قضا یک روز از کوچهای میگذشت دید دختر کثیفی با حال
پریشان و موهای ژولیده در خرابه نشسته، پیش خودش فکر کرد، خوب است من این دختر را به زنی بگیرم از چند جهت ثواب است یکی اینکه این دختر را از پریشانی نجات میدهم
چون که هرچه باشد به پشت گرفتن مادرم از این پریشانی براش سختتر نیست. دیگر اینکه دو تا زن برادرهام راحت میشوند و کارشان سبکتر میشود و نوبت کول کردن مادرم
یک روز عقب میافتد و هر سه روز یک روز نوبتشان میشود. خلاصه سراغ دختر را گرفت و آمد خانه، گفت: «بروید و فلان دختر را برای من عقد کنید». برادرهاش شاد و خوشحال
رفتند و دختر را عقد کردند و آوردند خانه. زن برادرها هم از شوهرشان خوشحالتر که کمکی رسیده. با آمدن نوعروس نوبت کول کردن مادر شوهر سه روز یک روز شد. این
نوعروس دید کار مشکلی است که هم یک پیرزن را به دوش بگیرد و هم کارهای خانه را انجام دهد. به فکر چاره افتاد. یک روز که پسرها برای کار به صحرا رفته بودند و
پیرزن هم از خواب بیدار نشده بود جاریهاش را صدا زد و گفت: «اگر چیزی به من بدهید این پیرزن را از سر خودمان وا میکنم» جاریها با التماس گفتند: «خواهر هرچی
بخواهی به تو میدهیم، اگر کاری میتوانی بکنی معطل نشو» نوعروس گفت: «من از شما چیزی نمیخواهم فقط گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتر مادر شوهرمان را میخواهم»
گفتند: «ما حاضریم آنها مال تو باشد». گفت: «خیلی خب امروز نوبت من است که مادر شوهرمان را کول بگیرم. نان هم باید بپزم وقتی که پیرزن را کول گرفتم و مشغول
نان پختن شدم یکی از شما بروید بیرون و برگردید و به من بگویید که نعش پدرت را پشت الاغ انداختهاند و دارند از صحرا میآورند، دیگر کارتان نباشد من ترتیب بقیه
کار را میدهم» عروسها وقتی قول و قرارشان را گذاشتند، پیرزن از خواب بیدار شد بعد از اینکه ناشتاییش را خورد گفت: «امروز نوبت هر که هست بیاید و کولم بگیرد».
نوعروس فوری آمد و پیرزن را به کول گرفت و تنور را هم آتش کرده بود و داغ و آماده نان پختن بود. نوعروس همانطور که پیرزن به پشتش بود آمد نشست و مشغول نان پختن
شد. طبق قراری که گذاشته بودند یکی از عروسها بیرون رفت و برگشت و با گریه و زاری گفت: «خواهر! لال بشم انشاءالله، نعش پدرت را روی الاغ انداختهاند و دارند
از صحرا میآورند». نوعروس از جاش بلند شد و همانطور که پیرزن پشتش بود خودش را از این دیوار به آن دیوار میزد و میگفت: «وای پدرم» هرچه پیرزن فریاد میکشید که
«مرا بگذار زمین» میگفت: «نه! من نمیخواهم شوهرم عاق والدین بشه، هرچه باشه احترام تو واجبه!» خلاصه پیرزن را آنقدر به این دیوار و آن دیوار زد که تمام بدنش
خرد و خمیر شد و زبانش هم گرفت و از پشت عروس افتاد زمین. عروسها مادر شوهر را بردند و تو رختخواب خواباندند و مشغول کارشان شدند. پسران پیرزن وقت غروب از صحرا
برگشتند و دیدند مادرشان پشت هیچکدام از عروسها نیست قضیه را پرسیدند. عروسها گفتند: «بعدازظهر یک مرتبه زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند ما هم خواباندیمش
تو رختخواب». پسرها به بالین مادرشان رفتند و دیدند نخیر دارد نفسهای آخرش را میکشد مثل اینکه منتظر آنها بوده که بیایند. گفتند: «مادر حرف بزن چطور شده؟» پیرزن
که نمیتوانست حرف بزند سینهاش را نشان داد، یعنی خرد شده و اشاره میکرد به عروس کوچکتر یعنی او اینطورش کرده. عروس تازه گفت: «مادر شوهر مهربانم به من اشاره
میکند که دوستش دارم میگوید: گردنبدنم را به او بدهید» بعد رو کرد به جاریها و گفت: «مگر اینطور نیست؟» گفتند: «چرا همینطور است. وقتی که زبان داشت به ما گفته
بود». خلاصه پیرزن هر عضوش را نشان میداد و به نوعروس اشاره میکرد که او اینطورش کرده ـ نوعروس زرنگ آن را به نفع خودش تعبیر میکرد که: «میگوید انگشتر و دستبندها
و چیزهای داخل جیبم را بدهید به عروس کوچکم» جاریها هم حرف او را تصدیق میکردند. به این ترتیب همه اشیاء زینتی و جواهرات پیرزن مال عروس کوچکش شد تا اینکه پیرزن
جان داد و مرد و پسرها مشغول گریه شدند. عروسها دیدند که اگر گریه نکنند ممکن است شوهرهاشان شک کنند. شروع به گریه و زاری کردند. مردم پیرزن را که بردند خاک
کنند آنها اینطور نوحه سرایی میکردند:
عروس اولی: درین درین اوی (گورش را عمیق و عمیقتر بِکَنید ـ ای وای)
عروس دومی: اونان درین اوی (از عمیق هم عمیقتر بکنید ـ ای وای)
عروس سومی: بواوزی من بونداگورموشم گنه گلوراوی (این رویی که من از این پیرزن دیده ام باز هم برمیگردد ـ ای وای).
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و هفتم/[از پشت خنجر زد]

پناه بر خدا از منافقان روزگار که در لباس دوستی جلوه می کنند ولی چون وثوق و اعتماد طرف مقابل را جلب کردند در فرصت مناسب از ” پشت خنجر می زنند ” و دشنه را
تا دسته در قلب دوست فریب خورده فرو می کنند. افراد منافق به سابقه تاریخ و شوخ چشمی های روزگار هرگز روی خوش ندیدند و اگر احیاناً چند صباحی از باده غرور و
خیانت سرمست بودند، آن سرمستی دیری نپایید و آن شهد موقت به شرنگ جانکاه و جانگداز مبدل گردید.
اکنون ببینیم چه کسی برای اولین بار از پشت خنجر زد و فرجام کار محرک اصلی به کجا انجامید:
هنگامی که ذونواس فرزند شواحیل (یا به قولی تبع الاوسط پادشاه یمن موسوم به حنیفه بن عالم) را به قتل رسانید و به دستیاری بزرگان و امرای کشور بر مسندسلطنت
مستقر گردید، چون پیرو هیچ مذهبی نبود و یا به روایتی از آیین موسی پیروی میکرد، در مقام آزار و کشتار امت مسیح برآمد و کار ظلم و شکنجه را نسبت به این قوم
بجایی رسانید که عاقبت پادشاه حبشه، که دین مسیحیت داشت، در صدد دفع و رفع وی برآمد و یکی از سرداران نامی خود به نام اریاط را با هفتاد هزار سپاهی به کشور
یمن اعزام داشت.
در جنگی که بین اریاط و ذونواس رخ داد، ذونواس به سختی شکست خورده، منهزم گردید و اریاط زمام امور یمن را در دست گرفت. دیر زمانی از امارت اریاط در یمن نگذشت
که یکی از سرداران سپاه او موسوم به ابرهه که نسبت به وی حسد می ورزید، سپاهیانی فراهم آورده متوجه شهر صنعا پایتخت یمن شد. اریاط مردی سلحشور و شجاع بود و
ابرهه می دانست که از عهده وی در میدان جنگ بر نخواهد آمد.
بنابراین در صنعا به غلام خود غنوده دستور داد که وقتی در میدان جنگ با اریاط روبرو می شود و او را به کار جنگ و جدال مشغول می دارد؛ وی ناگهان از پشت به اریاط
حمله کند و کارش را بسازد. چون ابرهه و اریاط مقابل یکدیگر قرار گرفتند، اریاط با ضربت شمشیر خود چنان بر فرق ابرهه نواخت که تا نزدیک ابروی وی، شکافی عظیم
برداشت! ولی در همین موقع غنوده به دستور ارباب خود، اریاط را نامردانه از “پشت خنجر زد” و به قتل رسانید.
وقتی که خبر کشته شدن اریاط به نجاشی پادشاه حبشه رسید، سخت برآشفت و سوگند یاد کرد که تا قدم بر خاک یمن نگذارد و موی سر ابرهه را به دست نگیرد از پای ننشیند.
چون ابرهه از قصد نجاشی و سوگندی که یاد کرده بود آگاه شد، تدبیری اندیشید و نامه ای مبنی بر پوزش و معذرت با انبانی از خاک یمن و موی سر خویش توسط یکی از کسان
و نزدیکان به حضور سلطان حبشه فرستاد و در نامه معروض داشت: «برای آنکه سوگند سلطان راست آید، خاک یمن و موی سر خویش را فرستادم».
عبارت مثلی از پشت خنجر زد احتمال دارد سابقه قدیمی تر داشته باشد، زیرا افراد محیل و مکار در هر عصر و زمانی وجود دارند و همیشه کارشان این است که ناجوانمردانه
از پشت خنجر بزنند. ولی واقعه ای که جمله بالا را بر سر زبانها انداخت به قسمی که رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده محققاً همین غدر و خیانت و منافقی ابرهه
بوده است؛ چو قبل از این واقعه هیچ گونه علم و اطلاعی از واقعه مهم دیگر مقدم بر واقعه ابرهه و اریاط در دست نیست. حضرت علی ابن ابیطالب (ع) در این زمینه می
فرماید: «چیزی سخت تر و مهمتر از دشمنی پنهانی ندیدم»
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و هشتم/[زیر کاسه نیمکاسه ای است]

(برای بیان این معنا که فریب و نِیرَنگی در کار است از این ضرب المثل استفاده می شود)
در گذشته که وسایل خنک کننده و نگاه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و کاسه ها را در
سردابه ها و زیرزمین ها، دور از دسترس ساکنان خانه و به ویژه کودکان می گذاشتند.

آن گاه کاسه ها و قدح های بزرگی را وارونه بر روی آن ها قرار می دادند تا از خس و خاشاک و گرد و غبار و حشرات و حیوانات موذی مانند موش و گربه محفوظ بمانند.
کاسه ی بزرگ در جاهای صاف و مسطح زیر زمین چنان کاسه های کوچک تر و نیم کاسه ها را می پوشاند که گرمای محتویات آن ها تا مدتی به همان درجه و میزان اولیه باقی
می ماند.
ولی در آشپزحانه ها کاسه ها و قدح های بزرگ را وارونه قرار نمی دهند و آن ها را در جاهای مخصوص پهلوی یکدیگر می گذارند و کاسه های کوچک و کوچک تر را یکی پس
از دیگری در درون آن ها جای می دهند. از این رو در گذشته اگر کسی می دید که کاسه ی بزرگی در آشپزخانه وارونه قرار گرفته است به قیاس کاسه های موجود در زیر زمین،
گمان می کرد که در زیر آن نیز باید نیم کاسه ای وجود داشته باشد که به این شکل گذاشته شده است، ولی چون این کار در آشپزخانه معمول نبود و نیست، در این مورد
مطمئن نبود و لذا این کار را حقه و فریبی می پنداشت و در صدد یافتن علت آن بر می آمد.

بدین ترتیب، رفته رفته عبارت “زیر کاسه نیم کاسه ای است” به معنای وجود نیرنگ و فریب در کار، در میان مردم به صورت ضرب المثل در آمده و در موارد وجود شبهه ای
در کار مورد استفاده قرار گرفت.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت بیست و نهم/[لقمان را حکمت آموختن]

هر گاه کسی در مقام موعظه و نصیحت نسبت به افراد بزرگتر و داناتر از خود برآید قبل از تمهید مقدمه و بیان سخن از باب تواضع و فروتنی گوید:«اگر چه لقمان را حکمت
آموختن شرط ادب نیست» و با این عبارت:«پند و دلالت من، حکمت به لقمان آموختن نیست» و مشابه جملات بالا که همه و همه دلالت بر حکمت سرشار لقمان می کند.
اکنون ببینیم این حکیم عالیقدر کیست و میزان حکمتش تا چه پایه بوده که نام نامیش ورد زبان خاص و عام گردیده است.
لقمان حکیم بنابر روایات اصلش حبشی و به روایتی غلامی سیاه از مردم سودان بود و در زمان داود پیغمبر می زیست. چهره ای سیاه و نازیبا ولی دل روشن و روحی آرام
و مغزی متفکر داشت. در سنین جوانی اسیر شد و در سلک غلامان یکی از افراد بنی اسراییل درآمد.
مالک و صاحبش مردی تندخود و عصبی مزاج بود و با او به سختی رفتار می کرد ولی لقمان در همان عنفوان شباب و جوانی در مقابل مشکلات و مصائب زندگی صبر و بردباری
نشان می داد.
گویند روزی مالک لقمان گوسفندی ذبح کرد و به لقمان دستور داد بهترین و شریفترین اعضای گوسفند ذبح شده را نزد وی بیاورد.
لقمان دل و زبان گوسفند را برید و نزد صاحبش آورد. روزی دیگر که گوسفند کشته بود از لقمان خواست که بدترین و پست ترین اعضای گوسفند را حاضر کند. آن حکیم بزرگوار
مجدداً همان دل و زبان گوسفند را نزد مولایش برد. چون سر این حکمت از لقمان سؤال شد جواب داد:«هر گاه که زبان از اقوال ناشایست بری و پاک باشد خردمند آن را
بهترین اعضای شمارد والا بدترین اعضایند. به قول شاعر: «خوشبخت آن کسی است که دلش با زبان یکیست.» مالک اسراییلی را این سخن خوش آمد و لقمان را از قید رقیب
و بندگی آزاد کرد. به قول ناصر خسرو:
آباد به عدل گشت گردون
و آزاد به عقل گشت لقمان
شبی از شبها که لقمان در مناجات بود از درگاه قاضی الحاجات ندا رسید که:«نبوت حکمت یکی را انتخاب کن.» لقمان عرض کرد که: طاقت بار نبوت را ندارد زیرا حکومت
میان مردم بس دشوار است.
پس خدای تعالی ملکی فرستاد و لقمان را حکمت آموخت: ولقد آتینا لقمان الحکمه آیه.
به این جهت لقمان حکیمترین مردم زمین گردید و هیچ یک از شئون زندگی و دقایق حیات از نظر تیزبین او دور نبوده است. همه چیز را به چشم بصیرت می دید و در بوته
عقل می گداخت. ناسنجیده سخن نمی گفت و چون لب به سخن می گشود بیاناتش به لطایف حکمت آمیخته بوده است. صبر و سکوت در صدر برنامه زندگیش قرار داشت و همیشه شاگردانش
را به رعایت این دو اصل توصیع می فرمود، چه صبر را وسیله تسکین آلام و تشفی قلب می دانست و سکوت را وسیله توجه به ذات احدیت و تفکر و اندیشه در عالم هستی می
شناخت. در صبر و شکیبایی و قدرت اراده به درجه ای بود که چند فرزندش پیش چشم او جان سپردند و او از جزع و زبونی، دیدگان را به سر شک نیالود. کمتر در خانه می
ماند و غالباً به دامن طبیعت پناه می برد تا محسوسات را با مشهودات بیامیزد و بیانات و مواعظش چاشنی شهود داشته باشد.
لقمان همان چهره نام آوری است که ادب از بی ادبان می آموخت و این شیوه مرضیه اش ورد زبانها گردید.
خلاصه لقمان اعجوبه زمان و نادره دوران بود که نصایح حکیمانه اش پس از گذشت قرون متمادی هنوز چون برگ گل طراوت و تازگی دارد. از سخنان اوست:«بدی که مردم با
تو کنند و نیکی که تو با مردم کنی فراموش باید کرد. خدا و مرگ را یاد باید داشت.»
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سییُم/[زبان سرخ سر سبز را میدهد بر باد]

احتیاط در سخن گفتن و پرهیز از گفتن حرفها نیشدار و خطرناک که ممکن است به قیمت جان تمام شود .
آورده اند که …
شبی دزدی استادانه به هر طرف می تاخت . در اثنای راه گذر او بر کارگاه دیبا بافی افتاد که جامه لطیف و زیبا می بافت و انواع تکلیف در آن به کار می برد و اصناف
نقشهای بدیع و صورت های دلفریب در آن پدید آورده و نزدیک آمده بود که آن جامه را تمام کند و از کارگاه بر گیرد . دزد با خود گفت : وضع موجود را از دست نباید
داد و یافته ها را رها کرد ، صواب آن است که ساعتی این جا مقام کنم چندان که مرد دیبا باف ، این جامه از کار فرو گیرد بخشبد .
من فرصت به غنیمت دارم و جامه را از وی ببرم . پس به حیلتی که توانست در اندرون کارگاه او آمد و در گوشه ای مخفی نشست و استاد دیبا باف ، هر تاری که در پیوستی
. گفت : ای زبان به تو پناه می برم و از تو یاری می طلبم که دست از من بداری و سر مرا در تن نگاه داری . مرد وقتی دیبا را تمام کرد و از کارگاه آن را پائین
آورد ، آن را نیکو پیچید و از آن پرداخته شد .
طلیعه صادق دزد از خانه بیرون آمد به سرکوی منتظر نشست ، چندان که مرد از عبادت خود دست کشید ، جامه برداشت و عزم سرای وزیر کرد ببیند او چه گوهری را ظاهر خواهد
کرد چون به سرای وزیر رفت و وزیر به بارگاه آمد و در صفه بار نشست و پرده برداشتند ، استاد دیبا باف پیش تخت رفت و جامه عرضه داشت ، چندان که جامه را باز کردند
و حسن صنعت و لطف آن را دیدند ، حیران شدند و بر تناسب آن صورت غریب و تناوب آن نقوش بدیع ، تحسین ها کردند .
پس رای از او سئوال کرد که : این جامه ، سخت خوب پرداخته ای ، اکنون بگو که این جامه را به چه کار آید ؟
آن مرد گفت : بفرمای تا این جامه را در خانه نگهدارند تا روزی که تو را وفات رسد . این جامه را به صندوق تو اندازند . وزیر از این سخن برنجید و فرمود تا آن
جامه را بسوزانند و آن مرد را به زندان ببرند و زبان او را حلقومش بیرون کشند .
مرد دزد آن جا ایستاده بود و آن حال را می دید ، چون حکم وزیر را شنید ، خندید . وزیر ، نظر برخنده او افتاد . او را در پیش خود خواند و از سبب خنده او پرسید
مرد گفت : اگر مرا به گناه نکرده عقوبت نفرمایی و به مجرد قصد عزم ، بر ارتکاب جنایت مواخذه نکنی ، صورت حال ان مرد را بگویم . وزیر او را ایمن گردانید . مرد
دزد حال مناجات او را باز گفت ، وزیر چون آن حکایت را شنید ، گفت : بیچاره تقصیر نکرده است ، اما شفاعت او به نزدیک زبان مقبول نیفتاده است . پس رقم عفو بر
جریمهٔ او کشید و او را بفرموده تا قفل سکوت بر دهن نهد . چه کسی که بر زبان خود اعتماد ندارد ، او را هیچ پیرایه به از خاموشی نیست.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و یکم/[کار نیکو کردن، از پر کردن است]

تحقق آمال و آرزوها فرع بر تلاش و فعالیت است و نکبت و بیچارگی مولود غفلت و بی خبری و تن آسایی است.
اصولا مستعد و بی استعداد معنی ندارد زیرا در سرچشمه سرشار مواهب الهی جای بخل وحسد و تبعیض نیست .
همه کس مستعد است منتها باید این استعدادها را به کار انداخت تا شاهد مقصود به دست آید . در هر صورت غرض از تمهید مقدمه بالا این است که پیشرفت و موفقیت متفرع
از تمرین و مداومت است و کارهایی آنچنان شگرف از آن برمی خیزد که داستان شیرین و جذاب زیر از آن جمله می باشد .
در قسمت بهرام نامه یا هفت پیکر خمسه نظامی آنجا که از داستان بهرام و کنیزک خود بحث می کند : روزی بهرام گور ساسانی با کنیزک چینی زیبای خود به شکار رفت و
گورخرهای زیادی صید کرد . با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرینها گفتند مع هذا از کنیزک صدایی برنیامد ودر مدح و ثنای شهریار ساسانی
سخنی نگفت .
بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دورپیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت :« میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه توباشد شکار کنم .» کنیزک از روی ناز و تکبر
:
گفت باید که رخ برافروزی
سر این گور در سمش دوزی
بهرام گورمهره ای در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخرجای گرفت ، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره رااز
گوش خارج کند . کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگرمداومت و ممارس کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد چه کار نیکو کردن از پرکردن است .
شاه چون این سخن شنید خشمگین شد و کینه اورا به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور وفضول را گردن بزند .
کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند ، بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان
شود وترا که بی تامل اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد ، اگر جانب احتیاط را مرعی داری و مرانکشی ، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام
گورنه تنها خشمگین نشود بلکه ترا بیشتر از پیشترمورد تفقد ونوازش قراردهد .
سرهنگ درمقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در قصری مشیدی که در خارج از شهر داشت سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند وهویتش را مکتوم دارد .
این قصر سربه فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روزهای نخست گوساله ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می
برد و پایین می آورد ، گوساله بر اثر گذشت ایام و لیالی رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید
لذا رشد تدریجی گوساله تاثیری در دشواری حمل و نقل نداشت .
کنیزک چون موقع را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را را به هرطریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر شصت پله بیاورد . سرهنگ چنان کرد و روزی
که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای چند دقیقه استراحت و تمدد اعصاب به باغ و قصرزیبایش دعوت کرد ومخصوصا داستان کنیزک و بردوش کشیدن گاو عظیم الجثه و
بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد.
پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاورا بر دوش گرفت وبدون ذره ای احساس خستگی
و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید .
بهرام به روی خود نیاورد وگفت :« می دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی .این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی
و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی لذا رشد گوساله در تصمیم و توانایی توخدشه وخللی وارد نساخت وگرنه خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی
نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت می باشد » کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد بدون تامل و در لفافه طنز وتعریض جواب داد
:« شهریارا ، اگر زن ضعیف الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد ومولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه
سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد ؟!»
بهرام گوربه فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است . پس در کنارش گرفت و از آنچه گذشت عذر خواست . سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی نداده بود
مورد تفقد و نوازش قرار داد .
از آن تاریخ عبارت کار نیکو کردن از پرکردن است که از واقعه شیرین و جذاب بهرام گور و کنیزک چینی ریشه و مایه گرفته است به صورت ضرب المثل درآمده مورد استناد
وتمثیل قرار گرفته است.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و دوم/[هیزم تر به کسی فروختن]

•هیزم تر به کسی فروختن،
کنایه از فریب دادن از قبیل: وفا نکردن به عهد، با حیله از قول و قرار شانه خالی کردن، گندم نمایی و جو فروشی، دو رویی کردن و بد لعابی کردن است.
به عبارت دیگر این ضرب المثل در مورد کسی به کار می رود که بدون هیچ دلیلی در مقام دشمنی و ناجوانمردی برآید و کسی را که با او هیچ اصطکاک منافعی ندارد بکوبد
و زیان و ضرر برساند. در چنین مورد گفته می شود: به فلانی هیزم تری نفروختیم که با ما دشمنی میکند.
اما ریشه و علت تسمیهء آن:
همان طور که می دانیم هیزم همان چوب خشک سوختنی است که از چوب های غیر صنعتی و افتادهء جنگل ها و یا شاخه های بریده شده درختان باغ ها و بیشه ها به دست می آید
و پس از مدتی رطوبت و آب های جمع شده درمنافذش را در مقابل تابش خورشید از دست می دهد و برای سوخت آماده می شود.
هیزم وقتی خشک باشد هم خوب می سوزد و ایجاد حرارت می کند و هم ذره ای دود از آن متصاعد نمی شود تا چشم را آزار دهد و در و دیوار اطاق و آشپزخانه را سیاه و کثیف
کند. درزمان های گذشته هیچ چیز به اندازهء هیزم تر اهل خانه را آزار نمی داد زیرا درآشپزخانه با هیزم تر غذای مطبوع به دست نمی آمد و در اطاق ها هم به جای آنکه
گرمی دهد و از زکام و سرماخوردگی جلوگیری کند دودش به چشم، می رفت و تمام اشیاء و لوازم خانه را دودآلود می کرد.
شاید این سوال پیش آید که هیزم فروش به جای هیزم خشک چه اصراری داشت که هیزم تر بفروشد و سر و صدای مردم را در بیاورد؟ جواب سوال این است که تهیه و تدارک هیزم
تر خرج زیاد نداشت و به محض آنکه از درخت قطع می شد به خریدار بی اطلاع، تحمیل می شد و تبدیل به پول می شد در صورتی که برای تهیه هیزم خشک مجبور بودند شاخه
های بریده را در محل وسیعی روی هم بچینند و مدتی طولانی صبر کنند تا رطوبتش را در مقابل حرارت خورشید از دست بدهد و برای سوخت، آماده گردد.
به همین جهات در زمان های قدیم هیزم فروش ها هزار حیله و نیرنگ به کار می بردند که هیزم تر بفروشند و با هزینه کمتر، سود بیشتر ببرند ولی خریدار هیزم هم به
دقت سر و ته چوبها را وارسی می کرد و هزار قسم من بمیرم و ترا به خدا و جان مولا… نثار هیزم فروش می کرد تا هیزم تر نفروشد! و ساکنان خانه را به زحمت نیندازد.
در غیر این صورت اگر هیزم دود می کرد در دل، هیزم فروش را نفرین می کردند. اگر غذا خوب نمی پخت یا بوی دود می گرفت به عزیزان هیزم فروش دشنام می دادند! خلاصه
هر ناکامی را به حساب هیزم فروش می گذاشتند که هیزم تر فروخته و موجب بروز آن حوادث گردیده.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و سوم/[تیری به تاریکی رها کردن]

عبارت
•تیری به تاریکی رها کردن،
در ارتباط با این زمره از مردم دیر آمده و شتاب زده به کار می رود که از بابت تعرض و کنایه می گویند :
تیری به تاریکی رها کرد ، یعنی کورکورانه عمل کرد . از نظر مالی زیان و خسران دید .
آورده اند که
عبارت تیری به تاریک رها کرد ، اختصاص به اعراب مصر جاهلیت دارد که البته تا دوران صدر اسلام و بعد از آن هم ادامه پیدا کرده است .
توضیح آنکه کمانداران عرب ، همه ساله مسابقاتی ترتیب می دادند تا کسانیکه در علم کمانداران و تیراندازی بهتر و بیشتر از دیگران ورزیدگی و مهارت دارند برگزیده
شدند .
طریق و روش مسابقه تیراندازی انواع و اقسام مختلف داشت .
یکی از آنها روش تیری به تاریک رها کردن بود ، به این ترتیب که سپر پولادین را به دیوار نصب می کردند و داوطلبان مسابقه در فاصله معینی از دیوار مزبور قبل از
غروب آفتاب می ایستادند و سپر مقابل را کاملاً از مد نظر می گذراندند؛ سپس تأمل می کردند تا هوا کاملاً تاریک شود و سپر مقابل مطلقاً دیده نشود .
در آن موقع، هر یک از داوطلبان با سابقه ذهنی که از محل و موقعیت خود و سپر مقابل داشت سه تیر پیاپی به سوی هدف سپر ، رها می کرد . اگر صدا بر می خواست معلوم
بود که تیر به هدف خورده؛ وگرنه به خطا رفته است.
در واقع عبارت تیری در تاریکی رها کردن مأخوذ از این نوع مسابقه تیراندازی اعراب است که بعدها بصورت ضرب المثل درآمده است .
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و چهارم/[تخممرغ دزد، شتر دزد میشود]

یکی بود، یکی نبود. پسر بچه ای بود که اصلاً نمی دانست دزدی یعنی چه و به چه کاری می گوینددزدی. این پسر بچه، نیمرو خیلی دوست داشت. یک روز که خیلی دلش می خواست
نیمرو بخورد، به مادرش گفت: «مامان! برایم نیمرو درست کن.»
مامان گفت: «بعداً درست می کنم؛ چون تخم مرغمان تمام شده و باید منتظر بمانیم تا مرغمان تخم کند.»
پسر بچه که دوست نداشت به خاطر یک نیمروی ساده دو روز صبر کند، از خانه بیرون رفت و یک راست رفت خانه ی همسایه. همسایه ی آن ها چند تا مرغ و خروس داشت که توی
مرغدانی از آن ها نگهداری می کرد.
پسر بچه رفت به طرف مرغدانی. دستش را از لای نرده های مرغدانی برد توی آن و دو سه تا تخم مرغ برداشت و به طرف خانه شان راه افتاد. اتفاقاً ظهر بود و هوا گرم
بود و همسایه ها توی اتاق هایشان خوابیده بودند و استراحت می کردند هیچ کدام از همسایه ها آمدن و رفتن پسربچه را ندید و هیچ کس متوجه تخم مرغ دزدی او نشد. پسر
بچه با خوشحالی به خانه برگشت، تخم مرغ ها را به مادرش داد و گفت: «بگیر مادر! این هم تخم مرغ حالا برایم نیمرو درست می کنی؟»
مادرش گفت: «ای وای! این تخم مرغ ها را از کجا آورده ای؟»
پسرش خندید و گفت: «از توی مرغدانی همسایه.»
مادرش به جای اینکه به بچه اش بگوید « چه کار بدی کرده ای! این کار دزدی است و باید تخم مرغ را به جای اولشان برگردانی»، فکری کرد و گفت: «کسی هم تو را دید؟»
پسرش گفت: «نه مادر! کسی مرا ندید.»
مادرش با مهربانی گفت: «باشد، برایت نیمرو درست می کنم. اما یادت باشد که تو کار خوبی نکرده ای که از مرغدانی همسایه تخم مرغ برداشته ای.»
پسرک فهمید همسایه ها نبایستی متوجه کارش شوند.
چند روز بعد، باز هم تخم مرغ نداشتند. پسرک این بار پاورچین پاورچین به مرغدانی همسایه نزدیک شد. هوای دور و برش را داشت تا همسایه ها متوجه نشوند. به مرغدانی
نزدیک شد و چند تا تخم مرغ برداشت و با سرعت به خانه شان برگشت.
وقتی تخم مرغ ها را به مادرش داد، مادرش اعتراضی نکرد. فقط پرسید: «همسایه ها تو را دیدند یا نه؟» و برای اینکه یکباره بند را آب نداده باشد، با مهربانی گفت:
«پسرم! کاری که کرده ای، کار خوبی نیست.»
چند دقیقه بعد، نیمرو حاضر بود و مادر و پسر مشغول خوردن نیمرو بودند.
کم کم پسرک بزرگ شد. گاه و بی گاه چیزی از این و آن می دزدید. چیزهایی را که دزدیده بود یا به خانه می آورد، یا با دوستانش که مثل خودش بودند حیف و میل می کرد.
چند سال بعد، پسرک دزد، که دیگر جوان بلند بالایی شده بود، گرفتار شد. او به دخل مغازه ای دستبرد زده بود و صاحب مغازه و اطرافیانش او را دستگیر کرده بودند.
او که هرگز فکر نمی کرد گرفتار شود، تلاش زیادی کرد تا از دست آنان فرار کند، اما هر چه بیشتر تلاش می کرد، بیشتر کتک می خورد. بالاخره دزد کتک خورده و ناامید
را پیش قاضی بردند.
قاضی بعد از آنکه جرم دزد ثابت شد، گفت: « طبق قانون باید انگشتان دست دزد بریده شود.»
وقتی جلاد برای بریدن دست دزد آمد، دزد فریاد زد: « دست نگه دارید. به من کمی فرصت بدهید، می خواهم مادرم را ببینم.»
به دستور قاضی، مادر دزد را آوردند.دزد گفت: «اگر قرار است کسی مجازات شود، آن کس مادر من است. چون او جلو دزدی های کوچک مرا نگرفت. او از من که فقط چند تا
تخم مرغ دزدیده بودم، یک دزد حرفه ای ساخت.»
قاضی سکوت کرد. مادر به گناه خودش اعتراف کرد. دل قاضی به حال دزد بینوا سوخت و او را بخشید، اما دستور داد مادرش را به زندان بیندازند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و پنجم/[چند مرده حلاجی؟]

هرگاه کسی بر سر لاف زنی و خودستایی برآید از باب تعریض و کنایه در جوابش می‌گویند: «ببینیم چند مرده حلاجی» و یا به اصطلاح دیگر: «باید دید چند مرده حلاجی»
یعنی باید دید که در انجام کار تا چه اندازه موفق خواهی بود.
به گفته علامه دهخدا در امثال و حکم عبارت چند مرده حلاج بودن کنایه از انجام دادن کاری است که در حدود توانایی چند مرد باشد و شاید تشبیه به عمل چند مرد حلاج
باشد که یک تن آن را انجام دهد.
ولی به جهاتی که ذیلاً خواهد آمد مدلل می‌گردد که این حلاج آن پنبه زن کوچه و بازار نیست بلکه ناظر بر حسین بن منصور حلاج است که به غلط او را در افواه عامه
و حتی در ادبیات ایران به نام منصور حلاج می‌خوانند و منصوروار! بر سردارش می‌کنند. در حالی که منصور پدرش بود که در خوزستان با شغل حلاجی و پنبه زنی روزگار
می‌گذرانید و امرار معاش می‌کرد.
حسین بن منصور حلاج، از نامی‌ترین عارفان وارسته ایران است که به سال ۲۴۴ هجری در ولایت طور از توابع بیضای فارس متولد شد. پدرش به کار حلاجی و پنبه فروشی در
خوزستان می‌زیست.
حلاج در دوازده سالگی قرآن کریم را از بر کرد و در شهر به کسب علوم و کمالات پرداخت. سپس به بصره رفت و در مدرسه حسن بصری رموز تصوف را آموخت و از دست عمرو
بن عثمان مکی خرقه پوشید و رفته رفته در سلک بزرگان عرفا و صوفیه عصر و زمان خود نظیر جنید بغدادی درآمد.
حلاج در طول مدت عمرش بین بغداد و بصره و اهواز و خراسان در حرکت بود و با صوفیان قشری و ظاهربین به مخالفت برمی‌خاست. روی هم رفته بیست و دوبار مراسم حج به
عمل آورد که برای بار دوم از بغداد با چهار صد مرید به زیارت مکه شتافته بود.
افوال و گفته‌های اهل علم درباره حلاج مختلف است: گروهی وی را از اولیا پندارند و پاره ای خارق ‌هادات و کرامات به وی نسبت می‌دهند. جمعی کاهن و کذاب و شعبده
بازش شمارند و بعضی به خدایی او قایل شده به کلماتش استناد می‌کنند.
حلاج تا آخرین لحظات زندگی بر حقانیت عقیده و آرمان خودش پایدار ماند و معراج مردان را بر سر دار می‌دانست.
باری، سرانجام به حلاج بهتان بستند که شعبده باز است و کفر می‌گوید و در شورش بغداد که به سال ۲۹۶ هجری روی داد متهمش کردند.
پس از چندی حامد بن عباس وزیر خلیفه به دستیاری و فتوای ابوعمر حمادی محمدبن یوسف قاضی بغداد حکم قتلش را از مقتدر خلیفه عباسی گرفتند و روز سه شنبه ۲۴ ماه
ذیقعده از سال ۳۰۹ هجری در بغداد به فجیع ترین وضعی بر دارش کردند، به این ترتیب که نخست دو دستش را بریدند، حلاج خنده‌ای بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست
از آدمی‌ بسته جدا کردن آسان است.» پس دو دست بریده خون آلود بر روی در مالید و روی ساعد را خون آلود کرد. گفتند : «چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من رفت. دانم
که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون بر روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم گه گلگونه مردان، خون ایشان است.»
آن گاه چشمهایش برکندند که قیامتی از خلق برخاست و در این میان شورشیان چندین ساختمان و دکان را به آتش کشیدند و سر به طغیان برداشتند. پس زبانش را بریدند و
در شامگاه که سرش را بریدند حلاج در میان سربریدن تبسمی‌ کرد و جان داد.
سپیده دم همان شب پیکرش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله ریختند.
تاثیر حلاج بر فرهنگ و ادبیات ایران به قدری چشمگیر و عمیق بود که کمتر کتاب نظم و نثری را می‌توان یافت که از حلاج به اقتضای مقام و مقال یاد نشده باشد. در
زمینه فرهنگ عامیانه نیز تاثیر حلاج به خوبی مشهود و محسوس است چنان که امروزه وقتی از پایداری و استقامت کسی سخن می‌گویند گفته می‌شود: چند مرده حلاجی؟ یعنی:
ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چند است.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و ششم/[گندم خورد و از بهشت بیرون رفت]

کسی که صرفاً به مصالح شخصی پای بند باشد و پس از نیل به مقصود ، از دوستان و آشنایان خاصه آنهایی که وی را در اجابت مسئول یاری کرده اند یاد نکند و بر اسب
مراد آن چنان بتازد که حتی واپس ننگرد، در چنین مواردی به این ضرب المثل استناد کرده، از باب طنز و کنایه می گویند :
•فلانی گندم خورد و از بهشت بیرون رفت .
پیداست که فرجام کار این دسته مردم غافل که وسواس شیطانی آنها را از مراتب حق شناسی و سپاسگزاری باز می دارد همان خواهد بود که دامنگیر قهرمان اصلی این داستان
یعنی جد بزرگوار ما آدم ابوالبشر شده است !
چون خلقت آدم ابوالبشر از طرف حضرت رب الارباب به انجام رسید و همچنین همسرش حوا نیز زیور هستی یافت در روضه رضوان به زندگانی مرفه و فارغ البال پرداختند .
خدای متعال آن دو را با استفاده از کلیه نعمتها و فواکه بهشتی مجاز فرمود مگر میوه یک درخت که همان گندم باشد ( سوره بقره آیه ۳۴ )
ابلیس که به علت تمرد از فرمان الهی و سجده نکردن به آدم ابوالبشر از دخول بهشت محروم شده بود در مقام انتقام برآمد و با حیله و نیرنگ که در کتب تاریخی و مذهبی
شرح داده شده است به بهشت درآمد و در لباس ناصحی مشفق چندان وسوسه کرد که آدم و حوا به خوردن گندم راغب شدند و از آن خوردند : ( سوره طه آیه ۱۲۰ ) یعنی از گندم
بهشت خوردند و عورتهایشان نمودار شد . به ناچار از برگهای بهشتی خود را پوشانیدند و سترعورت کردند .
آری عصیان و نافرمانی آدم از پروردگارش موجب زیان و ضرر گردیده است . خدای تعالی ایشان را از نعمت بهشت محروم ساخت و ندا داد که : آیا شما را از این جهت نهی
نکردم و نگفتم که شیطان شما را دشمنی آشکار است ؟
در این هنگام آدم و حوا از کرده خود پشیمان شدند و زبان به توبه گشودند .
خدای تعالی توبه آنها را قبول کرد و آن دو را آمرزید . آدم و حوا از پذیرش توبه امیدوار گشتند که حتماً در بهشت می مانند و از نعمت هایش کامیاب خواهند شدند
ولی فرمان الهی برخروج آنها از بهشت و نزول به زمین صادر گردید ( سوره طه آیه ۱۲۲ ) و به ایشان خبر داد که این دشمنی میان آدم و شیطان همچنان ادامه خواهد داشت
ولی باید از وساوس شیطان برحذر باشند و هدایت الهی را هیچ گاه از نظر دور ندارند تا رستگار شوند : ” پس درخت طوبی شاخه های خود را به هم آورده آدم و حوا را
بر گرفت و از بهشت بیرون انداخت . آدم به کوه سر اندیب در هندوستان فرود آمد و صد سال درآنجا گریست تا توبه او قبول شد . ”
روایت است که آدم ابوالبشر پس از خروج از بهشت به طواف بیت المعمور که موضع آن همین خانه کعبه است مامور گردید و به انجام مناسک حج پرداخت .
آن گاه به اشارات رب الامین به کوه عرفات شتافت و در طلب حوا به تجسس پرداخت .
اتفاقاً حوا نیز از جده به آن حدود آمده بود . هر دو در زیر آن کوه یکدیگر را دیدند ولی نشناختند . جبرئیل امین سبب معرفت و آشنایی آنها شد و بدین جهت آن کوه
را کوه عذفات و آن شهر را به مناسبت نزول و مدفن حوا که جده آدمیان است شهر جده گویند .
آدم و حوا سپس به جانب سر اندیب عزیمت کردند و به زندگانی زناشویی و بقای نسل پرداختند . هر بار که حوا حامله می شد یک پسر و یک دختر می زایید که آدم به موجب
وحی آسمان ، دختر بطنی را با پسر بطن دیگر در سلک ازدواج می کشید و این امر موجب تکثیر نسل و تشکیل جوامع بشری گردید .
در خاتمه برای مزید اطلاع خواننده محترم لازم است این نکته را متذکر شود که به گفته فقیه دانشمند شادروان سید محمود طالقانی :
” … این بهشت که آدم در آغاز در آن می زیست نباید بهشت موعود باشد … چون کسی که اهل این بهشت گردید از آن بیرون نمی رود و محیط وسوسه شیطان نمی باشد به این
جهت عرفای اسلامی برای بهشت نخستین و هبوط آن توجیهاتی نموده به تاویلاتی پرداخته اند …
چنان که در روایت معتبر از حضرت صادق علیه السلام است که فرمود : ” این بهشت از باغهای زمین بوده و آفتاب و ماه بر آن می تافته . اگر بهشت خلد بود هیچ گاه از
آن بیرون نمی رفت و ابلیس داخل آن نمی شد . ” تا آنجا که بعضی از مفسرین برای تعیین و سرزمین آن بهشت بحث نموده اند .
بقول لسان الغیب :
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم !
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و هفتم/[بالاتر از سیاهی رنگی نیست]

این عبارت هنگامی به کار برده می شود که آدمی در انجام کار دشواری تهور و جسارت را به حد نهایت رسانیده باشد. البته آن تهور و جسارتی در اینجا منظور نظر است
و می تواند مصداق ضرب المثل بالا واقع شود که مبتنی بر اجبار و اضطرار بوده عامل عمل را کارد به استخوان رسیده باشد.
در این گونه موارد اگر عواقب شوم متصوره را متذکر شوند و عامل را از اقدام به آن کار خطیر باز دارند جواب به ناصح مشفق این است که: « بالاتر از سیاهی رنگی نیست.»
از سیاهی منظورشکست یا مرگ است که می خواهد بگوید از آن ترس و بیم ندارد.
پیداست وقتی که معلوم می شود منظور از سیاهی چیست طبعا ریشه تاریخی مطلب به دست خواهد آمد. ریشه عبارت مثلی بالا از دو جا مایه می گیرد و دو عامل در به وجود
آوردن آن موثر بوده است. یکی عامل فیزیکی و دیگری عامل تاریخی که البته در علت تسمیه ضر ب المثل بالا با توجه به قدمت آن عامل تاریخی منظور نظر است نه عامل
فیزیکی که کشف علمی آن قدمت چندانی ندارد. با این وصف بی فایده نیست که عامل فیزیکی آن هم دانسته شود.
عامل فیزیکی: به طوری که می دانیم نور خورشید از مجموعه الوان مختلفه ترکیب و تشکیل شده است که چون بر جسمی بتابد هر رنگی که از آن جسم تشعشع می کند جسم مزبور
به همان رنگ دیده می شود چنانچه تمام رنگهای نور خورشید از آن متصاعد شود جسم به رنگ سفید نمایان می شود که روشنترین رنگهاست، ولی اگر هیچ رنگی از آن جسم تشعشع
نکند و تمام نور خورشید را در خود نگه دارد در این صورت جسم به رنگ سیاه نمایان می گردد . پس ملاحظه می شود که رنگ سیاه از آن جهت که تمام رنگها را در خود جمع
دارد ما فوق تمام رنگهاست و به همین سبب است که گفته اند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست.

عامل تاریخی: استاد سخن حکیم نظامی که گفته اند: بالاتر از سیاهی رنگی نیست. داستانسرای نامی ایران راجع به ریشه تاریخی ضرب المثل بالا در قسمت هفت پیکر از
کتاب خمسه اش داد سخن داده، واقعه جالب و آموزنده از زندگانی بهرام گور ساسانی را به رشته نظم کشید که سر انجام به این شعر منتهی می شود:
هفت رنگ است زیر هفت او رنگ
نیست بالاتر از سیاهی رنگ.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و هشتم/[طشت رسواییش از بام افتاد]

چون راز مهمی فاش شود و موجب فضیحت و رسوایی گردد به عبارت مثلی بالا استناد جسته اصطلاحا می گویند: طشتش از بام افتاد. و یا به عبارت دیگر: طشت رسواییش از
بام افتاد.
زن حائضه به دلایل مختلف در ادوار گذشته همیشه جدیت می کرد پارچه های قرمز رنگ حیض را در جایی پنهان کند که احدی از افراد خانواده چشمش به طور اتفاق نیز به
آن نیفتد.
برای این کار هیچ جایی بهتر و مطمئنتر از پشت بام نبود زیرا در بلند ترین نقاط خانه و دور از انظار و مسیر تردد قرار داشت.
گاهی ندرتا اتفاق می افتاد که باد شدیدی می وزید و طشت و محتویاتش را از پشت بام به حیاط منزل پرتاب می کرد. پیداست از بر خورد طشت با کف حیاط منزل صدای مهیبی
بر می خاست و پارچه های حیض به زمین می ریخت و تمام افراد خانواده و حتی همساگان متوجه آن صدا می شدند و نتیجتا سر مکتومه که در اختفا و پنهان داشتن آن نهایت
سعی و تلاش به عمل آمده بود فاش می گردید.
با این توصیف به طوری که ملاحظه شد طشت رسوایی همان طاس یا طشت محتوی پارچه های مورد بحث است که چون آشکارا و برملا می شد زنان عفیفه از این برملایی احساس شرم
و آزرم می کردند و تا مدتی روی نشان نمی دادند .
مولوی در مورد این ضرب المثل چنین ارسال مثل می کند:
دردمندی کش زبام افتاده طشت
زو نهان کردیم حق پنهان نگشت.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت سی و نهم/[دروازه را میتوان بست، ولی دهان مردم را نمیتوان بست]

هر گاه کسی از عیبجویی و خرده گیری دیگران در مورد اعمال و رفتار خود احساس تألم و ناراحتی کند، این عبارت، از باب دلجویی و نصیحت گفته می شود؛ تا رضای وجدان
و خشنودی خالق را وجهۀ نظر و همت قرار دهد و به گفتار و انتقادات نابجای عیب جویان و خرده گیران واقعی ننهد و در کار خویش دلسرد و مأیوس نگردد.
اکنون ببینیم این عبارت مثلی از کیست و چه واقعه ای آن را بر سر زبانها انداخته است.بعضی از داستان نویسان عبارت مثلی بالا را از ملانصرالدین می دانند در حالی
که ملانصرالدین و یا ملانصیرالدین یک شخصیت افسانه ای است که هنوز وجود تاریخی وی مشخص نگردیده و به عقیدۀ صاحب ریحانه الادب، این کلمه ظاهراً از تخلیط نام
چند تن از هزل گویان و لیطفه پردازان بوده است. حقیقت مطلب این است که ذوق لطیف ایرانی از یکی از مواعظ و نصایح حکیمانه لقمان به فرزندش استفاده کرده آن را
به شکل و هیئت عنوان این مقاله در افواه عمومی مصطلح گردانیده است.
تاریخچۀ احوال و آثار این حکیم متفکر و خاموش و پاک و نهاد در مقالۀ لقمان را حکمت آموختن مذکور افتاد که خوانندۀ محترم می تواند به مقالت مزبور در این کتاب
مراجعه کند. لقمان حکیم را نصایح آموزنده ای است که اگرچه روی سخن با فرزند دارد ولی مقصودش جلب توجه عمومی است تا نیک و بد را بشناسند و زشت و زیبا را از یکدیگر
تمیز دهند.
یکی از نصایح حکیمانۀ لقمان به فرزندش این بود که در اعمال و رفتارش صرفاً خشنودی خالق و رضای وجدان را منظور دارد. از تمجید و تحسین خلق مغرور نشود و تعریض
و کنایۀ عیب جویان و خرده گیران را با خونسردی و بی اعتنایی تلقی کند. پسر لقمان که چون پدرش اهل چون و چرا بود برای اطمینان خاطر شاهد عینی خواست تا فروغ حکمت
پدر از روزنۀ دیده بر دل و جانش روشنی بخشد.
چون نویسندۀ دانشمند آقای صدر بلاغی در این مورد حق مطلب را به خوبی ادا کرده است علی هذا بهتر دانستیم که دنبالۀ مطلب را در رابطه با ضرب المثل بالا به دست
و زبان این روحانی گرانقدر بسپاریم:
«…لقمان گفت:«هم اکنون ساز و برگ سفر بساز و مرکب را آماده کن تا در طی سفر پرده از این راز بردارم.» فرزند لقمان دستور پدر را به کار بست و چون مرکب را آماده
ساخت لقمان سوار شد و پسر را فرمود تا به دنبال او روان گشت. در آن حال بر قومی بگذشتند که در مزارع به زراعت مشغول بودند. قوم چون در ایشان بنگریستند زبان
به اعتراض بگشودند و گفتند:«زهی مرد بی رحم و سنگین دل که خود لذت سواری همی چشد و کودک ضعیف را به دنبال خود پیاده می کشد.»
«در این هنگام لقمان پسر را سوار کرد و خود پیاده در پی او روان شد و همچنان می رفت تا به گروهی دیگر بگذشت. این بار چون نظارگان این حال بدیدند زبان اعتراض
باز کردند که:«این پدر مغفل را بنگرید که در تربیت فرزند چندان قصور کرده که حرمت پدر را نمی شناسد و خود که جوان و نیرومند است سوار می شود و پدر پیر و موقر
خویش را پیاده از پی همی ببرد.» در این حال لقمان نیز در ردیف فرزند سوار شد و همی رفت تا به قومی دیگر بگذشت. قوم چون این حال بدیدند از سر عیب جویی گفتند:«زهی
مردم بی رحم که هر دو بر پشت حیوانی ضعیف برآمده و باری چنین گران بر چارپایی چنان ناتوان نهاده اند در صورتی که اگر هر کدام از ایشان به نوبت سوار می شدند
هم خود از زحمت راه می رستند و هم مرکبشان از بارگران به ستوه نمی آمد.»
«دراین هنگام لقمان و پسر هر دو از مرکب به زیر آمدند و پیاده روان شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون ایشان را بر آن حال دیدند نکوهش آغاز کردند و
از سر تعجب گفتند:«این پیر سالخورده و جوان خردسال را بنگرید که هر دو پیاده می روند و رنج راه را بر خود می نهند در صورتی که مرکب آماده پیش رویشان روان است،
گویی که ایشان این چارپا را از جان خود بیشتر دوست دارند.»
«چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با تبسمی آمیخته به تحسر فرزند را گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم و اکنون تو خود در طی آزمایش
و عمل دریافتی که خشنود ساختن مردم و بستن زبان عیب جویان و یاوه سرایان امکان پذیر نیست و از این رو مرد خردمند به جای آنکه گفتار و کردار خود را جلب رضا و
کسب ثنای مردم قرار دهد می باید تا خشنود وجدان و رضای خالق را وجهۀ همت خود سازد و در راه مستقیمی که می پیماید به تمجید و تحسین بهمان و توبیخ و تقریع فلان
گوش فرا ندهد.»
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهلم/[احساس بالاتر از دلیل است]

دلیل و برهان هر قدر هم قاطع و مستدل باشد ، نمی تواند جای احساس را بگیرد. همیشه دلیل و برهان دون احساس، و احساس بالاتر از دلیل است. این عبارت- البته در
میان اهل اصطلاح و عرفان-هنگامی مورد استفاده و استناد قرار می گیرد که متکلم در پیرامون رد و نقص مسایل مسلم و بدیهی اقامه دلیل کند. یعنی همان کاری را که
اهل جدل و سفسطه انجام می دهند و هدفشان اقامه دلیل است، نه قانع کردن مخاطب.
این عبارت از تاریخی ضرب المثل شد که فیلسوف شرق و صاحب کتاب اسفار، ملا صدرای شیرازی با ذکر شاهدی بارز و آشکار به حقیقت احساس و رد دلایل سوفسطایی پرداخت،
چه احساس فلسفه سوفسطایی بر اصل جدل و سفسطه و قلب حقایق از طریق اقامه دلایلی که رد آن دلایل خالی از اشکال نیست استوار می باشد.
می گویند روزی ملا صدرا در کنار حوض پر آب مدرسه درس می داد . غفلتً فکری به خاطرش رسید و رو به شاگردان کرد و گفت: « آیا کسی می تواند ثابت کند آنچه در این
حوز است آب نیست؟»
چند تن از طلاب زبر دست مدرسه با استفاده از فن جدل که در منطق ارسطو شکل خاصی از قیاس است و هدف عاجز کردن طرف مناظره یا مخاطب است نه قانع کردن او ، ثابت
کردند که در آن حوز مطلقً آب وجود ندارد و از مایعات خالی است!
ملا صدرا با تبسمی رندانه مجددً روی به طلاب کرد و گفت:« اکنون آیا کسی هست که بتواند ثابت کند در این حوز آب هست؟» یعنی مقصود این است که ثابت کند حوز خالی
نیست و آنچه در آن دیده می شود آب است.
شاگردان از سئوال مجدد استاد خود ملا صدرا در شگفت شده جواب دادند که با آن صغری و کبری به این نتیجه رسیدیم که در حوز آب نیست، حال نمی توان خلاف قضیه را ثابت
کرد و گفت که در این حوز آب هست…
فیلسوف شرق چون همه را ساکت دید سرش را بلند کرد و گفت:
« ولی من با یک وسیله و عاملی قویتر از دلایل شما ثابت می کنم که در این حوز آب وجود دارد.» آن گاه در مقابل چشمان حیرت زده طلاب کف دو دست را به زیر آب حوز
فرو برد و چند تا مشت آب برداشته به سر و صورت آنها پاشید . همگی برای آنکه خیس نشوند از کنار حوض دور شدند . فیلسوف عالیقدر ایران تبسمی بر لب آورد و گفت«
همین احساس شما درخیس شدن بالاتر از دلیل است… »
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و یکم/[دروغ شاخدار، شاخ درآوردن]

صاحب کتاب شاهد صادق می گوید: دروغ هر چند چربتر، بهتر. دکتر گوبلز وزیر تبلیغات آلمان نازی معتقد بود که دروغ هر چند بزرگتر باشد انکار و تکذیب آن دشوارتر
خواهد بود، یعنی آن قدر بزرگ و با عظمت جلوه می کند که فرصت نمی دهد شنونده در صحت یا سقم آن تأمل و تفکر کند. در کشور ایران این گونه دروغها بزرگ را که غیرقابل
گمان و تصور باشد اصطلاحاً دروغ شاخدار می گویند که گاهی مثل مشهور شاخ در آوردن نیز به کار می رود و از باب ارسال مثل می گویند: آدم از این دروغها شاخ در می
آورد.
اکنون ببینیم ریشه و علت تسمیۀ این مثل سائر چیست.
آقای حسن زادۀ آملی شرحی پیرامون این دو مثل مشهور و مصطلح، مرقوم داشتند:
سخن در دروغ شاخدار است.
در محاورات گاهی می گویند: این دروغ شاخدار است. و گاهی می گویند: از این حرفها آدم شاخ در می آورد. و نیز می گویند: فلانی از پشیمانی شاخ در آورده است.
فکر می کنم که ریشۀ علمی در روان شناسی در تمثیل اعمال داشته باشد. شرح این اجمال اینکه هر یک از صفات سریرۀ انسان در کارخانۀ خیال که شأنی از شئون نفس ناطقۀ
انسانی است به مناسبتی به صورت یکی از حیوانات و یا غیر حیوانات متمثل می گردد چه دستگاه خیال به حسب جبلت خود شکل و صورت می سازد و معانی را به شکلی و صورتی
نمایش می دهد.
مثلاً دشمنی را به شکل مار در می آورد و آدم بی رشک (بی رشک به معنی بی غیرت و بی حمیت و همچنین راضی و خشنود هم آمده است، مانند مردی که از روسپی بودن زنش
خشنود باشد. ) را به صورت گراز. اما از کجا نفس ناطقه پی می برد که باید هر یک از معانی به صورتی خاص تمثیل گردد که بدان صورت نمایش می دهد خود بسی جای شگفت
است. مثلاً در آن کسی که صفت و ملکۀ تقلید و محاکات احوال و افعال و اقوال و اطوار این و آن است وی را به صورت بوزینه در می آورد زیرا که بوزینه دراین فن مهارت
تام دارد.
آدم باغدر و مکر را به شکل گرگ نمایش می دهد زیرا که گرگ در غدر معروف است. به همین مثابت و منزلت می شود که صفت پشیمانی را اگر از ناشایسته ها باشد به شکل
دو شاخ در آورد. وقتی مردی به من گفت که زنی را که از دودمانم بود در خواب دیدم بسیار افسرده و دو شاخ از سر او درآمده تعبیر آن چیست؟ از وی دربارۀ آن زن و
علت مرگ پرسیدم. برایم حکایت کرد و راستی موجب تعجب این بنده گردیده است. گفتم: آن دو شاخ سرش از ندامت آن کارش است که از پشیمانی شاخ درآورده است و صفت ندامت
از آن غلط در لباس حکایت و تصویر آن چنان وانموده کرده است. تعبیرکنندۀ خواب را از آن جهت معبر گفته اند که از صورتی که برایش بازگو کرده اند عبور می کند ونیز
دیگری را عبور می دهد و به آن صفتی که بدین صورت درآمده است از روی مناسبات تکوینی و موازین علمی دست می یابد. می بینیم که اختلاف اشکال و صور حیوانات وحشی
نسبت به اهلی بسیار اندک است و اختلاف و تفاوت افراد بشر در خلقت و صورت از دیگر جانداران بیش است.
فی المثل همانطوری که اشارت رفت دشمنی و عداوت را به شکل مار، خونسردی و بی حمیتی را به شکل گراز، غدر و مکر و حیله را به شکل گرگ یا روباه، تقلید و تشبه به
اعمال و اطوار دیگران را به شکل بوزینه و بالاخره ندامت و پشیمانی و همچنین شنیدن دروغهای بزرگ را به شکل شاخ در آوردن جلوه می دهد و معبران و تعبیرکنندگان
خواب نظی ابن سیرین از این مسیر و معبر عبور می کردند و به خیالات و تصورات و اعمال و افعال مردم واقف و آگاه می شدند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و دوم/[پل آنقدر دور بود که هنوز هم نرسیده بود؟]

وقتی که بخواهند ضرر و زیان عجله و شتاب را نشان بدهند این مثل را می‌گویند.
برای یک نفر کار واجبی پیش آمد که برای انجام آن مجبور بود از آبادی خودشان به یک آبادی دیگر که در چند فرسخی آنجا برود. میان دو آبادی رودخانه‌ای بود که یک
پل روش زده بودند و کمی از آبادی دور بود و کسانی که می‌خواستند به ده دیگر بروند باید مقداری پیاده می‌رفتند تا به پل می‌رسیدند. اما او آدم عجولی بود خواست
میان‌بر بزند تا راهش نزدیکتر بشود به همین خاطر خیال کرد که از میان آب رودخانه رد بشود تا زودتر برسد همین کار را هم کرد ولی آب رودخانه زیاد بود و او را
غرق کرد.
همولایتی‌هاش که خبر شدند گفتند پل آنقدر دور بود که هنوز نرسیده بود؟
روایت دوم
پسری از مادرش پرسید: «مادر! مگه من پدر نداشتم؟» مادر جواب داد: «چرا پسرم» پسر پرسید: «پس پدرم کجاست؟» مادر گفت: «پسرم، چند سال پیش پدرت زد به آب رودخانه
و آب رودخانه او را برد» پسر پرسید: «مادر مگه رودخانه پل نداشت؟» مادر گفت: «چرا رودخانه پل داشت ولی پل دور بود». پسر در جواب مادر گفت: «اگه پدرم از پل رفته
بود یعنی تا حالا هم نیامده بود؟»
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و سوم/[آتش بیار معرکه]

لغت مرکب آتش بیار در اصطلاح عامه کنایه از کسی است که در ماهیت دعوی و اختلاف وارد نباشد بلکه کارش صرفاً سعایت و نمامی ‌و تشدید اختلاف بوده و فطرتش چنین
اقتضا کند که به قول امیر قلی امینی: «میان دو دوست یا دو خصم سخن چینی و فتنه انگیزی کند».
این ضرب‌المثل به ظاهر ساده می‌آید و شاید بعضی‌ها گمان برند که مقصود از کلمه «آتش» همان آتش اختلاف است که از باب ایجاز و تصغیر آمده است در حالیکه چنین نیست
و ذیلا ریشه تارخی آن را نقل می‌کند:
همان طوری که امروز دستگاه جاز عامل اساسی ارکستر موسیقی بشمار می‌آید، در قرون گذشته که موسیقی گسترش چندانی نداشت، ضرب و دف، ابزار کار اولیه عمله طرب محسوب
می‌شد. هر جا که می‌رفتند آن ابزار را زیر بغل می‌گرفتند و بدون زحمت همراه می‌بردند. عاملان طرب در قدیم مرکب بودند از: کمانچه کش، نی زن، ضرب گیر، دف زن،
خواننده، رقاصه و یک نفر دیگر بنام «آتش بیار یا دایره نم کن» که چون از کار مطربی سررشته نداشته وظیفه دیگری به عهده وی محول بوده است. همه کس می‌داند که ضرب
و دف از پوست و چوب تشکیل شده است. پوست ضرب و دف در بهار و تابستان خشک و منقبض می‌شود و احتیاج دارد که هر چند ساعت آنرا با “پف نم” مرطوب و تازه کنند تا
صدایش در موقع زدن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند. این وظیفه را دایره نم کن که ظرف آبی در جلویش بود و همیشه ضرب و دف را نم می‌داد و تازه نگاه می‌داشت،
بر عهده داشت. اما در فصول پائیز و زمستان که موسم باران و رطوبت است، پوست ضرب و دف بیش از حد معمول نم بر می‌داشت و حالت انبساط پیدا می‌کرد. در این موقع
لازم می‌آمد که پوستها را حرارت بدهند تا رطوبت اضافی تبخیر شود و به صورت اولیه درآید.
شغل دایره نم کن در این دو فصل عوض می‌شد و به آتش بیار موسوم می‌گردید. زیرا وظیفه اش این بود که به جای ظرف آب که در بهار و تابستان به آن احتیاج بود، منقل
آتش در مقابلش بگذارد و ضرب و دف مرطوب را با حرارت آتش خشک کند. با این توصیف به طوری که ملاحظه می‌شود، آتش بیار یا دایره نم کن، که اتفاقا هر دو عبارت به
صورت امثله سائره درآمده است؛ کار مثبتی در اعمال طرب و موسیقی نداشت. نه می‌دانست و نه می‌توانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت.
مع ذالک وجودش به قدری مؤثر بود که اگر دست از کار می‌کشید، دستگاه طرب می‌خوابید و عیش و انبساط خاطر مردم منغض می‌شد.
افراد ساعی و سخن چین عیناً شبیه شغل و کار همین آتش بیارها و دایره نم کن‌ها را دارند؛ که اگر دست از سعایت و القای شبهات بردارند، اختلافات موجود خود به خود
و یا بوسیله مصلحین خیراندیش مرتفع می‌شود. ولی متأسفانه چون خلق و خوی آنها تغییر پذیر نیست، و از آن جهت که لهیب آتش اختلاف را تند و تیز می‌کنند، آنها را
به «آتش بیار» تشبیه و تمثیل می‌کنند. چه در ازمنه گذشته که دستگاه طرب (غنا) از نظر مذهبی بیشتر از امروز مورد بی‌اعتنایی بود، گناه اصلی را از آتش بیار می‌دانستند
و مدعی بودند که اگر ضرب و دف را خشک و آماده نکند دستگاه موسیقی و غنا خود به خود از کار می‌افتد و موجب انحراف اخلاقی «البته به زعم آنها» نمی‌شود.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و چهارم/[آهسته که آسمان نداند]

یکی بود یکی نبود .
مرد تنهایی بود که همه ی کارهایش را خود می کرد؛ پختن غذا ، شستن ظرفها و لباس ها.
او کنار رودخانه لباس هایش را می شست و روی طناب خشک می کرد. اما مدتی بود که تا تصمیم می گرفت لباس بشوید باران می بارید و لباس ها خشک نمی شد .
لباسهای کثیفش رفته رفته زیاد شد. او فکر می کرد که آسمان با او لج کرده است که تا می آید رخت بشوید باران می بارد.
روزی هوا آفتابی شد و او تصمیم گرفت تا بارانی نشده به بقالی رفته و صابونی بخرد . در راه با خود گفت ، کاش آسمان نفهمد که من می خواهم لباس بشویم وگرنه با
من لج می کند .
به بقالی که رسید ، در حالیکه به صابون اشاره می کرد به بقال گفت : یکی از آن بده.
مرد بقال نفهمید روغن را نشان داد ، مرد گفت : نه ! لوبیا را نشان داد ، مرد گفت نه.
خلاصه مرد با دستش صابون را برداشت و گفت ازین ، بقال گفت : پس صابون می خواهی.
مرد آهی کشید و گفت کاش اسمش را نمی بردی الان باز آسمان می فهمد و هوا ابری می شود.
از آن روز به بعد وقتی بخواهند به کسی بگویند که این حرف یک راز است و نباید جایی مطرح شود می گویند : آهسته که آسمان نداند.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و پنجم/[کی باید آفتابی شد؟]

کسی پس از دیر زمانی از خانه یا محل اختفا بیرون آید و خود را نشان دهد، اصطلاحاً می گویند فلانی «آفتابی شد». بحث بر سر آفتابی شدن است که باید دید ریشه آن
از کجا آب می خورد و چه ارتباطی با علنی و آشکار شدن افراد دارد.
خشکی و کم آبی از یک طرف و وضع کوهستانی، به خصوص شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران از طرف دیگر، موجب گردید که حفر قنوات و استفاده از آبهای زیر زمینی از قدیمترین
ایام تاریخی مورد توجه خاص ایرانیان قرار گیرد. اگر چه وسایل حفر قنات از هزاران سال پیش تا کنون تغییری نکرده است، مع ذالک ایرانیان با تحمل رنج فراوان موفق
شده اند از ده قرن قبل از میلاد مسیح مساحت زیادی از بیابانهای بی آب و علف کشور را به مزارع و باغات سرسبز و خرم مبدل سازند و در روزگاری که هنوز تلمبه اختراع
نشده بود، جمعیت زیادی از طریق حفر قنوات به کشاورزی مشغول شوند.
شاهان هخامنشی برای تشویق مردم به کشاورزی و آباد کردن اراضی بایر و لم یزرع، مقرر داشته بودند که: هر کس زمینهای بی حاصل را آبیاری و آماده کند، تا پنج پشت
از پرداخت مالیات و عوارض مقرر معاف خواهد بود. در عهد هخامنشیان ایرانیان فن فنایی را در کشورهای مفتوحه معمول می ساختند. چنانکه شبه جزیره عمان را به این
وسیله آباد کردند؛ و در بیابانهای سوریه و شمال آسیای مرکزی به حفر قنوات پرداختند. فن قنایی به جهت عظمت و اهمیتش از حدود مرزی ایران خارج شد و در کشورهای
دور دست تا دامنه کوههای اطلس در آفریقای شمالی نیز گسترش پیدا کرد.
در عهد اشکانیان و ساسانیان نیز که به امور کشاورزی توجه خاصی مبذول می شد، احداث سد و نهر و حفر قنوات در درجه اول اهمیت قرار داشت. ولی در زمان تسلط خلفای
عرب در ایران متدرجاً تأسیسات آبیاری و آبادیها تعمداً و یا بر اثر عدم توجه رو به ویرانی گذاشت.
از سلسله های معروف ایران بعد از اسلام که در قسمت آبیاری و حفر قنوات ابراز علاقه و فعالیت کرده اند، سلسله دیلمیان بوده اند، که به عنوان نمونه قنات رکن آباد
در شیراز و بندامیر در مرودشت فارس است. اولی به فرمان رکن الدوله دیلمی حفر و به نام او تسمیه گردید و دومی را به دستور عضدالدوله بر روی رودخانه کر بستند.
حاج میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار هم تا آن اندازه به امور کشاورزی و حفر قنوات علاقه داشت که انتصاب حکام ایالات و ولایات را موکول و معلق به این شرط
کرده بود که در منطقه تحت الحکومه چند رشته قنات حفر نمایند. حاج میرزا آقاسی شخصاً نیز چند رشته قنات احداث کرد؛ و مساحت زیادی از حومه و اطراف شهر تهران را
آباد ساخت. باید دانست آبادیهای که در اطراف و حتی داخل شهر تهران کنونی به نام عباس آباد هنوز باقی است از مستحدثات همین میرزا عباس ایروانی، معروف به حاج
میرزا آقاسی است که به نام خودش تسمیه و نامگذاری شده است.
به طور کلی حفر قنوات و تونلهای تحت الارضی به قدری اهمیت داشته و دارد که در عصر حاضر با وجود این همه امکانات و وسایل موجود، آن را از عجایب اختراعات بشمار
آورده اند. زمین شناس آمریکایی به نام “تولمان” در کتابی که راجع به آبهای زیر زمینی نوشته، قنات را بزرگترین اقدام مربوط به تهیه آب در روزگار باستان دانسته
است. هرگاه سطح آب به زمین نزدیک بوده، شیب آن هم کافی باشد، طول قنات از چند کیلومتر تجاوز نمی کند؛ ولی مسطح بودن زمین و شیب ملایم گاهی طول قنات را تا یک
صد و بیست کیلومتر هم می رساند. مانند قنوات یزد که از مسافات بعیده با تحمل مخارج گزاف به دست می آید. در بعضی از نقاط که سطح آب در عمق زیادی قرار دارد، چاهها
مخصوصاً مادر چاه تا سیصد متر عمق دارند، مانند قنات گناباد. با این توصیف و با توجه به عمق چاهها و طول قنوات می توان به مهارت و استادی ایرانیان چیره دست
پی برد که چگونه از قرنها پیش قادر بودند به با وسایل خیل ساده و ابتدایی شیب آب زیر زمینی و طراز زمین را در عمق چند صد متری از زیر زمین طوری حساب کنند که
آب پس از طی کیلومترها در نقطه محاسبه شده به سطح زمین برسد و به قول مقنی ها « آفتابی شود ». یعنی از تاریکی خارج و در معرض آفتاب و روشنایی قرار گیرد.
در هر صورت غرض از تمهید مقدمه بالا این است که ” آفتابی شدن ” از اصطلاحات قنایی است و آنجا که آب قنات به مظهر سطح زمین می رسد و گفته می شود آفتابی شد؛ یعنی
آب قنات از تاریکی خارج شده به آفتاب و روشنایی رسیده است. این عبارت بعدها مجازاً در مورد افرادی که پس از مدتها از اختفا و انزوا خارج می شوند به کار برده
شده است.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و ششم/[نخ را باید کوتاه گرفت]

روزی بود ، روزگاری . خیاطی در شهری زندگی می کرد و برای مردم لباس می دوخت .
او شاگردی داشت که بسیار با سلیقه بود و دوخت هایش ، مثل استادش خوب و با دوام بود . اما از نظر سرعت به پای استادش نمی رسید . مثلاً لباسی را که استاد در یک
هفته می دوخت ، شاگرد در دو هفته
روزی شاگرد به استاد گفت : نمی دانم چرا سرعت کارم به اندازه ی تو نیست . دلم می خواهد بدانم کجای کارم ایراد دارد ؟
استاد گفت : من در کارم رازی دارم که حالا به تو نمی گویم .
شاگرد گفت : چرا نمی گویی ؟
استاد گفت : می بینی که مشتری های زیادی داریم و من از تو راضی هستم اما هنوز به تو اطمینان ندارم ، می ترسم که رازم را به تو بگویم ، فوری دکانی رو به روی
دکان من باز کنی . آن وقت من تمام مشتری هایم را از دست می دهم . شاگرد سعی می کرد که اطمینان استادش را جلب کند و خوب کار می کرد.
خلاصه روزی ، استاد که خیلی پیر شده بود به شاگردش گفت , حالا که عمر من به پایان می رسد ، می خواهم راز سرعت کارم را به تو بگویم . شاگرد منتظر شنیدن راز بزرگی
بود اما استادش گفت : تو نخ دوخت و دوزت را کوتاه نمی گیری . نخ را باید کوتاه کنی تو وقتی سوزنت را نخ می کنی ، نخ بلند انتخاب می کنی و مجبوری که نخ را از
لابه لای پارچه ها رد کنی برای همین وقت زیادی تلف می شود .
از آن به بعد هر وقت بخواهند کسی را به همراهی با دیگران و دوری از تند روی دعوت کنند می گویند : نخ را باید کوتاه گرفت.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و هفتم/[زخم زبان، بدتر از زخم شمشیر است]

اگر کسی به دیگری طعنه‌ای دلسوزانه بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی‌ که مورد طعنه قرار گرفته است، می‌گوید: ”زخم زبان از زخم شمشیر
بدتر است“. زخم شمشیر، خوب می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند:
در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد.
مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها
شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.
شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد.
بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آبادی می آورد. روزی از روزها مرد هیزم شکن از شیر
خواست که به خانه او برود تا هر غذایی که دوست دارد زنش برای او بپزد. شیر اول قبول نمی کرد و می گفت : «شما آدمیزاد هستید و من حیوان هستم و دوستی آدمیزاد
و حیوان هم جور درنمیاد.» اما مرد آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه آنها برود و سفارش کرد که براش کله پاچه بپزند.
روز میهمانی سر سفره نشستند، شیر همانطور که داشت کله پاچه می خورد آب آن از گوشه لبهاش روی چانه اش می ریخت.
زن هیزم شکن وقتی این را دید صورتش را به هم کشید و به شوهرش گفت : «مرد، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟» شیر تا این را شنید غرید و به مرد گفت : «ای مرد
! مگه من به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد هستین و دوستی ما جور درنمیاد؟ حالا پاشو تبرت را بردار و هرقدر که زور در بازو داری با آن به فرق سرم بزن

مرد گفت : «اما من و تو دوست هم هستیم.»
شیر گفت : «ای مرد ! به حق نون و نمکی که با هم خوردیم اگه نزنی هم تو، هم زنت را تکه پاره می کنم.»
مرد از ترسش تبر را برداشت و تا آنجا که می توانست آن را محکم به سر شیر زد. شیر بعد از اینکه سرش شکافت پا شد و رفت. آن مرد دیگر به آن جنگل نمی رفت. یک روز
با خودش گفت : «هرچه بادا باد می روم ببینم شیر مرده است یا نه؟» مرد وقتی به جنگل رسید شیر را دید. گفت : «رفیق هنوز هم زنده ای !؟»
شیر گفت : «می بینی که زخم تبر تو خوب شده و من زنده ام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نمیشه برای اینکه «دیل یاراسی ساغالماز» (زخم زبان خوب شدنی نیست)
تو هم برو و دیگر این طرف ها پیدات نشه که این دفعه اگه ببینمت تکه پاره ات می کنم.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و هشتم/[بعد از ۳۰ سال، نوروز به شنبه افتاد]

مورد استفاده و اصطلاح این عبارت، هنگامی است که از کسی پس از مدتها کاری بخواهند و یا تقاضایی کنند ولی آن شخص با وجود قدرت و توانایی که در انجام مقصود دارد
از قبول تقاضا سرباز زند و اجابت مسئول را با اکراه و بی میلی تلقی نماید. در چنین موارد این عبارت، از باب طنز و کنایه گفته می شود.
اکنون به ریشه تاریخی آن می پردازیم:
نیاکان ما روحی آزاده و سرشار از غرور ملی و نشاط کار و میل به فعالیت داشته اند. این نشاط و سرخوشی آمیخته با کار و سنن باستانی و نژادی به حدی بود که تجلی
آن در تمام مظاهر زندگی ایران قدیم وجود داشته است.
یکی از آن مظاهر، جشنها و اعیاد فراوان و بی شماری بود که در غالب ایام و ماههای سال ایرانیان قدیم برپا میداشتند، و با شوق و علاقه خاصی این رسوم و سنن نشاط
انگیز را حفظ و اجرا می کرده اند.
شاید باور نکنید که اسلاف و پیشینیان ما اصولا معنی عزا و ناله را نمی دانستند چیست؛ بطوری که: «مستشرقین با تمام تحقیقات و تجسسات خود نتوانستند حتی یک روز
عزای عمومی در تقویم ایرانیان قدیم بیابند.» ولی بر عکس در هر سال نزدیک به پنجاه عید بزرگ و کوچک داشتند و در هر یک از اعیاد و جشنها مراسم مخصوصی را انجام
میدادند. اهمین این جشنها یکسان نبود. بعضی بسیار مجلل و برخی به سادگی برگزار می شد.
جشن نوروز به مناسبت آغاز بهار و جشن فروردگان در وسط بهار و جشن مهرگان به مناسبت آغاز سرمای پاییز و زمستان و جشن سده به مناسبت پایان زمستان بسیار معتبر
و باشکوه بود و با تشریفات مفصلی برگزار می گردید. چون بحث بر سر جشن نوروز است، لذا از ذکر تفصیل سایر اعیاد و جشنها خودداری می شود.
در نوروز شاهنشاه به بار عام می نشست و قراولان خاصه در دو جانب او صف می کشیدند و مراسم نوروز با جلال و شکوهی تمام اجرا می شد.
در زمان سلاطین هخامنشی علاوه بر مراسم رسمی و حضور رجال و بزرگان پایتخت، معمولاً نمایندگان تمام کشورهای تابع شاهنشاهی در این روز با هدایای مخصوص به خدمت
شاهنشاه بار می یافتند. رییس تشریفات سلطنتی هر یک از نمایندگان را به نوبت حضور شاهنشاه می برد تا هدیه و درود کشور خویش را به پیشگاهش تقدیم دارد. این هدایا
که از کشورهای دوست و ایالات داخلی ایران به خدمت آورده می شد از خصایص و ظرایف هر سرزمین و هر قوم بوده است، مانند: اسب، گاو، گوسفند، شتر، شیر، بز کوهی، زرافه
و نمونه هایی از لباس مخصوص هر قوم و ظروف
زرین و امثال آنها…
تشریفات جشن نوروز در دربار ساسانی چندین روز پیش از آغاز فروردین ماه شروع می شد. بیست و پنج روز پیش از نوروز در صحن کاخ سلطنتی دوازده ستون از خشت خام بر
پا میداشتند و بر هر یک از آنها نوعی از رستنیها را میکاشتند؛ که عبارت بود از: گندم، جو، برنج، عدس، باقلا، کاجیله، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود، کنجد و ماش.
شاه و درباریان دیدن این سبزه ها را به فال نیک می گرفتند و آنها را تا ششمین روز نوروز نگاه می داشتند. در آن روز با شادی و طرب و آواز و رقص آن سبزه ها را
می کندند و در مجلس شاهنشاه می نهادند که تا روز شانزدهم فروردین باقی می ماند.
ایرانیان معتقد بودند که هر یک از آن حبوب که سبزتر و خرمتر باشد محصول آن در آن سال بیشتر و فراوانتر خواهد بود.
بامداد نوروز، دربار سلاطین ساسانی جلال و شکوه خاصی داشت. بعد از آنکه شاهنشاه با لباس رسمی فاخر در دربار حاضر می شد، مردی خجسته نام و مبارک قدم و گشاده
رو و نیکو بیان که از هنگام شب تا بامداد بر در خانه شاه توقف کرده بود، بی اجازه به خدمت شاهنشاه میرفت و آنقدر می ایستاد تا شاهنشاه او را ببیند و بپرسد:
“کیستی؟”، “از کجا آمده ای؟”، “به کجا میروی؟”، “نامت چیست؟”، “که تو را آورد؟”، “با که آمده ای؟”، “با تو چیست؟”، آن مرد جواب می داد: “من نیروی فتح و ظفرم.”،
“از جانب خدای می آیم.”، “نزد پادشاه نیکبخت میروم.”،
“نامم خجسته است.”، “با سال نو آمده ام”، “تندرستی و شادمانی و گوارایی ره آورد من است.”….
سپس مردی دیگر می آمد که با خود طبقی از نقره داشت و در اطراف آن قرصهای نان از انواع حبوب مانند: گندم، جو، ارزن، ذرت، نخود، عدس، برنج، کنجد، باقلا و لوبیا
قرار داشت و از حبوب مذکور هر یک هفت دانه در آن طبق می نهادند با قطعه ای از شکر و مقداری پول نقره و طلا و شاخه ای اسفند و هفت شاخه از درختهایی که آنها را
به فال نیک میگرفتند و هر یک را به اسم شهری می نامیدند و بر روی آنها کلماتی از قبیل: اپزود (افزود)، اپزاید (افزاید)، اپزون (افزون)، پروار و فراخی (فراوانی)
می نوشتند.
وقتی این طبق را به خدمت شاه میآوردند آن مرد که خود را خجسته معرفی کرده بود آن را به دست میگرفت و به شاه درود می فرستاد و دوام سلطنت و قدرت و فر شکوه او
را خواستار می شد و طبق را در خدمتش می نهاد.
بعد از این مقدمات بزرگان دولت به خدمت می آمدند و هدایای خود را تقدیم می داشتند. هدایای نوروز از طرف پادشاه و امرا و مرزبانان و سپهبدان و همسران شاه و عامه
مردم تقدیم می شد. معمولاً هدیه هر کسی متناوب با شغل و مقامش بود. مثلاً اسبان تیز رفتار از طرف پرورانندگان چهارپایان، تیر و کمان از طرف جنگجویان، شمشیر
و زره از طرف آهنگران و اسلحه سازان، پوشیدنیهای فاخر از طرف فروشندگان پارچه و لباس، در و گوهر از طرف جواهر فروشان…. زنان حرمسرا هم هر یک هدیه ای فراخور
سلیقه و پسند خود برای شاهنشاه ترتیب می دادند.
اگر یکی از آنان کنیزکی زیبا داشت و تصور می کرد که شاهنشاه به آن کنیزک علاقه و توجهی دارد می بایست هنگام نوروز او را به بهترین وجهی بیاراید و به رسم هدیه
به شاهنشاه تقدیم کند.
بدیهی است که شاهنشاه هیچ یک از این هدایا را بلاجواب نمی گذاشت و به هر کس فراخور مرتبه و مقامش پاداش میداد.
دیگر از مراسم درباری آن بود که شاهنشاه در روز نوروز “بازی” سپید را پرواز می داد و در همین روز دختران باکره با کوزه های نقره برای شاهنشاه از زیر آسیاب آب
بر میداشتند. بر گردن این کوزه ها شسته ای از یاقوت و زبرجد که از زنجیر طلا عبور داده باشند می آویختند.
بارهایی که شاهنشاه در ایام نوروز می داد برای همه طبقات مملکت بود و همه به ترتیب در آن پذیرفته می شدند. رسم چنان بود که از طبقات عامه شروع میکردند تا در
روزهای آخر به شاهزادگان و اشراف برسند.
البته آنچه گفته شد، رسوم درباری بود. اما در میان مردم هم جشن نوروز مراسم و تشریفاتی داشت که اثر قسمتی از آنها در پاره ای از کتب تاریخی و ادبی باقی مانده
است؛ از جمله آنکه شب نوروز مردم آتشهایی می افروختند و گرد آن شادی و جست و خیز می کردند.
این رسم بعدها باقی ماند و حتی در عصر خلافت عباسی در بغداد معمول بود. بعید نیست که آتش چهارشنبه سوری از همین قبیل باشد.
بامداد نوروز برای روشنی چشم به یکدیگر آب می پاشیدند و همی رسم است که به صورت پاشیدن گلاب باقی مانده است.
یکی دیگر از مراسم نوروز در دوره ساسانی هدیه دادن شکر و شیرینی به یکدیگر بود، که خوشبختانه هنوز معمول است. رسم دیگر کاشتن سبزی بود که در دربارها معمول بوده
است؛ ولی مردم فقط به کاشتن هفت نوع سبزی اکتفا می کردند و هر نوع از غلات را که بهتر میرویید دلیل قوت آن نوع از غلات در سال نو می شمردند.
یکی از رسوم بامزه نوروز که مورد بحث ما در این مقاله است این بود که هر به چند سال که نوروز به شنبه می افتاد از رئیس یهودیان چهار هزار درهم به عنوان هدیه
می گرفتند.
البته این مَثَل را موقعی استفاده می کنند که از کسی بعد از مدتی کاری بخواهند و او امتناع و یا به اکراه و بی میلی تلقی کند، نظیر همان رییس یهودیان که قلباً
مایل نبود حتی بعد از هر سی سال هم نوروز به شنبه بیفتد تا او مبلغی به عنوان هدیه به شاهنشاه بدهد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت چهل و نهم/[ماست مالی کردن]

این عبارت، به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و
تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضای را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه
و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.
آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن، و ارتباط آن با مداهنه
و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پُرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.
اینک شرح قضیه:
قضیه ی ماستمالی کردن، از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسله ی پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز
به این صورت نقل کرده است:”هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف
دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود
بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور بیش از یکهزار و دویست ریال از کدخدای دِه گرفتند
و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.”
به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال ۱۳۱۷ شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای
محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته
باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. بله، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد
زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.
*
*
*

دنیای ضرب المثل/قسمت پنجاهم و آخرین قسمت/[چاه مکن بهر کسی؛ اول خودت، دوم کسی]

چون کسی به دیگری بدی کند؛ یا در مجلسی یک نفر از بدی‌هایی که با او شده صحبت کند، مردم می‌گویند آنکه برای تو چاه می‌کند اول خودش در چاه می‌افتد.
در زمان حضرت محمد(ص) شخصی که دشمن این خانواده بود هر وقت که می‌دید مسلمانان پیشرفت می‌کنند و کفار به پیغمبر ایمان می‌آورند خیلی رنج می‌‌کشید. عاقبت نقشه کشید که پیغمبر را به خانه‌اش دعوت کند و به آن حضرت آسیب برساند.
به این منظور چاهی در خانه‌اش کند و آن را پر از خنجر و نیزه کرد آن وقت رفت نزد پیغمبر و گفت: “یا رسول‌الله اگر ممکن میشه یک شب به خانه من تشریف ‌فرما بشید”. حضرت قبول کرد، فرمود: “برو تدارک ببین ما زیاد هستیم”. شب میهمانی که شد پیغمبر(ص) با حضرت علی(ع) و یاران دیگرش رفتند خانه آن شخص.
آن شخص که روی چاه بالش و تشک انداخته بود بسیار تعارف کرد که پیغمبر روی آن بنشیند. پیغمبر بسم‌آلله گفت و نشست. آن شخص دید حضرت در چاه فرو نرفت خیلی ناراحت شد و تعجب کرد. بعد گفت حالا که حضرت در چاه فرو نرفت در خانه زهری دارم آن را در غذا می‌ریزم که پیغمبر و یارانش با هم بمیرند. زهر را در غذا ریخت آورد جلو میهمانان، اما پیغمبر فرمود: “صبر کنید” و دعایی خواند و فرمود: “بسم‌الله بگویید و مشغول شوید”.
همه از آن غذا خوردند. موقعی که پذیرایی تمام شد پیغمبر و یارانش به راه افتادند که از خانه بیرون بروند. زن و شوهر با هم شمع برداشتند که پیغمبر را مشایعت کنند.
بچه های آن شخص که منتظر بودند میهمانان بروند بعد غذا بخورند، وقتی دیدند پدر و مادرشان با پیغمبر از خانه بیرون رفتند پریدند توی اتاق و شروع کردند به خوردن ته بشقاب‌ها.
پیغمبر که برای آنها دعا نخوانده بود همه‌شان مردند. وقتی که زن و شوهر از مشایعت پیغمبر و یارانش برگشتند دیدند بچه‌هاشان مرده‌اند. آن شخص ناراحت شد دوید سر چاه و به تشکی که بر سر چاه انداخته بود لگدی زد و گفت: “آن زهرها که پیغمبر را نکشتند، تو چرا فرو نرفتی؟” ناگهان در چاه فرو رفت و تکه‌تکه شد. از آن موقع می‌گویند: “چاه مکن بهر کسی؛ اول خودت، دوم کسی”.
*
*
*
دنیای ضرب المثل، ویژه ی نوروز ۹۵
*
*
*
خب دوستان.
امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
پیشاپیش از کامنتها و بازدیدهای ارزشمندتون تشکر میکنم.
امیدوارم که این مجموعه، تونسته باشه کمکی در هدف افزایش علم و دانش ما، در خصوص ضرب المثلهای فارسی، کرده باشه.
موفق و سرفراز باشید.
خدا نگهدار.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly

درباره ابوالفضل سعيديفر

سلام. ابوالفضل سعیدیفر، از ساوه، متولد 24/03/1380 هستم. راههای تماس: اسکایپ: abolfaz122l . ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
این نوشته در اندروید, تلفن همراه, حرفای خودمونی, دانلود, دسته‌بندی نشده, سرگرمی, مطالب تاریخی, نرم افزار, نظر سنجی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

11 پاسخ به اصلاح شد: دنیای ضرب المثل، (از ابتدا، تا انتها)

  1. رضا نظری رضا نظری می‌گوید:

    داداش یه خسته نباشید توپ بهت میگم
    خیلی خیلی جالب بودن .
    واقعا دمت گرم
    فقط قسمت ۵۰ با۴۳ یکی هستنا
    موفق باشی

  2. سلام داداش! واقعا دمت گرم! اما دوتا اشکال! اول این که قسمت ۷ رو لینکش رو میخونه. دوم قسمت ۴۳ و ۵۰ یکی هستند

  3. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

    سلام سلام سلاااااااااااام داداش گلم.
    خسته نباشی عزیزم.
    واقعا ممنونم ازت.
    رای هم دادم.
    از دوستان هم میخوام رای بدن تا ابوالفضل دستمزد کارشو بگیره
    مرسی از همه

  4. ریحان می‌گوید:

    سلام تشکر از شما برا وقتی ک برا انتشار این سری پست ها گذاشتید, راستش من نسخه اندرویدی دنیای ضرب المثل ر داشتم، ولی اصا خیلی کم سراغش میرفتم!اما این شکلی واقعا خیلی از ضرب المثل ها رو خوندم.مرسی موفق باشید

  5. ALCATRAZ می‌گوید:

    سلام اصلا دلم نمیخواست در باره این پست نظر بدم ولی قابل توجه برخی کسانی که میخوان تعداد پستاشون بره بالا این کار اصلا کار خوبی نیست من الان میتونم اسم دو تا از این دوستان رو بیارم ولی نمیخوام که حاشیه و … درست بشه این اصلا کار خوبی نیستا! شما میتونستید خود برنامه رو برا دانلود بذارید برای اینکه تعداد پستهاتون بره بالا راههای زیادی هست ولی این راه راه خوبی نیست. بای

  6. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

    سلام.
    ابوالفضل پسر فقط کلی لاااااایک.
    عالی بودن.
    رایم دادم.
    عشقست.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green