داستانک ازدواج جن و انسان


- 1,403 بازدید

داستانک ازدواج جن و انسان
این داستان واقعی است:

در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ میلادی ماه آوریل اتفاقی رخ داد، که اهالی کشور مصر به شهرهای نزدیک و روستا های مجا ور را به خود معطوف داشت ، و آنرا نویسنده معروف ، استاد اسماعیل ، در کتاب خود به نام ((انسان و اشباح جن)) چنین می نویسد: مرد ۳۳ ساله ای ، به نام عبدالعزیز مسلم شدید ، ملقب به که در دوم راهنمایی ترک تحصیل کرده بود ، به نیروهای مسلح پیوست و در جنگ خونین جبهه ی کانال سو ئز ، به ستون فقراتش ترکش اصابت کرد واین مجروحیت او منجر به فلج شدن دو پایش گردید ، نا چار جبهه را ترک کرده به شهر خود بازگشت تا در کنار مادر و برادرانش با پای فلج به زندگی خود ادامه دهد. در همان شب اول که از غم و اندوه رنج می برد، ناگاه زنی را دید که لباس سفید و بلندی پوشیده و سر را با پارچه سفیدی پیچیده، در اولین دیدار او همچون شبحی که بردیوار نقش بسته مشاهده کرد.

زمانی نگذشت که همان شبح در نظرش مانند یک جسم جلوه نموده ، و به بستر (ابوکف) نزدیک شد و گفت:ای جوان اسم من (حاجت ) است و قادر هستمبه زودی بیماری تو را درمان نمایم . لکن به یک شرط که با دختر من ازدواج کنی. ابوکف جوابی نداد ، زیرا که وحشت ، قدرت بیان را از اوگرفته بود و اورا در عرق غوطه ورکرده بود. زن دوباره سخن خود را تکرار نمود ه اضافه کرد که من از نسل جن مومن هستم و قصد کمک به شما و به نوع انسانها را دارم ، و در همین حال از دیواری که بیرون آمده بود ناپدید شد . ابو کف این قضیه را به کسی اظهار نکرد زیرا می ترسید او را به دیوانگی متهم سازند . باز شب دوم دوباره(حاجت) آمد و تقاضای شب اول را تکرار کرد ، ابو کف نتوانست جواب قاطعی بدهد .

شب سوم باز آمد و گفت: تنها کسی که میتواند خوشبختی تو را فراهم کند دختر من است ، ابو کف مهلت خواست که در این خصوص فکر کند ، بعد تصمیم گرفت که اول شب ، در اتاقش را از داخل قفل کند و به رختخواب برود تا کسی نتواند وارو شود اما یکدفعه دید ( حاجت) ودخترش از درون دیوار عبور کردند و نزد او آمدند و تا صبح با او مشغول شب نشینی بودند . در همان شب وقتی که ابوکف به چهره ی دختر نگاه کرد ، دید چهره ی جذاب ،بدن لطیف قد کشیده ، گردن بلند و مثل نقره می درخشید.

رو کرد به (حاجت ) و گفت: ((من شرط شما را پذیرفتم )) ، (حاجت) وسیله عروسی را فراهم کرد . شب بعد با موسیقی و ساز و دهل عروسی را انجام دادند، در حالی که کسی از انسانهاآن آواز را نمی شنیدند ، عروس را با این وضع وارد خانه کردند .(حاجت)عروس و داماد را به یکدیگر سپرد و از خانه بیرون رفت هنوز داماد عروسش را در بستر به آغوش نکشیده بود که احساس کرد پاهایش جان گرفته است .روز بعد هنگامی که مادر و برادران متوجه شدند که (ابوکف )سلامتی خود را بازیافته و با پای خود راه می رود خوشحال شدند لیکن او سر را به کسی نگفت.

این شادی بطول نینانجامید،زیرا که به زودیروش و رفتار ابوکف تغییر کرد او در اتاقش می نشست و بجز موارد محدود بیرون نمی آمد.تمام کارهای لازم را مانند غذا خوردن و استحمام را همانجا انجام می داد ،تمام روز و شبش را در پشت در سپری کرد.آخرالامر برادران متوجه شدندکه او با کسی که قابل رویت نیست صحبت می کند. گمان کردند که عقلش را از دست داده ،اما او با عروس زیبایش در عیش و نوش و خوشبختی بود

۶ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره هادی ضیایی فر

    من هادی ضیایی فر متولد سال 1368 در قم هستم. این جانب فارغ التحصیل در مقتع کارشناسی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه قم میباشم.
    این نوشته در داستان ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    25 پاسخ به داستانک ازدواج جن و انسان

    1. سسسسسللللام! وای! من میمیمیمیمیمیترسم. خدا بگم چی کارت نکنه. احساس میکنم یه جن پیشم نشسته. برقهامون هم رفته بعد تو این داستانو تعریف کردی وای فراااااااااار

    2. زهرا دلیر می‌گوید:

      سلام داستان ناقص تموم شده

    3. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سلام
      خوب چرا از این جنا سر وقت ما نمیاد بیناییمونو بهمون برگردونه!

    4. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام.
      جالب بود.
      اما فکر کنم ناقصه
      مرسی.

    5. علی سعد اّلاه خانی می‌گوید:

      سلام آقای زیا ای فر عزیزم بنظر من هم این داستان ناغس است آقا تُرُ خدا بگرد باقی اش را پیدا کُن سر همش کنیم شاید بدردمان بخورد ما که از زنِ آدمی زادِمان که دُرُست و حسابی خیری ندیدیم شاید از اجّنه بجایی برسیم اگر راستش را بخواهید با خاندن داستان شما یاد ماجرایی که عمویم چند سال پیش که دور هم نشسته بودیم و در باره اجّنه صحبت میکردیم برای مان تعریف کرد انداخت عمویم تعریف میکرد پدر بزرگمان برادری خوش سیما و خوش صدا داشت که گوسفند چران بود وچند سالی میشد که به این کار مشغول بود تا یک روز زود تر از معمول با ترس و وحشت فراوان گوسفندها را به دِه برگرداند هر کس هر چه از او میپرسید چرا حالا گوسفندها را برگردانده ای هیچ نمیگفت چند روز بعدش هم همین تور بود یعنی با ترس و لرز زود تر از وقت معمول برمیگش وبا ترس زیاد هر چه از او میپرسیدند چرا اینقدر زود میآیی و از چه میترسی چیزی نمیگفت تا روز آخری که بهمان حال برگشت و به رختخاب رفت بعد از ساعتی مادر و پدرش بسراغش رفتند و دیدند در آتش تب میسوزد ترسیدند و طبیب را به بالینش آوردند بعد از معاینه تبیب گفت این جوان از چیزی شدیدن ترسیده است تا عّلت ترس را نیابیم نمیتوانیم درمانش کنین وقتی کمی حالش بهتر شد پدر و مادر با مهربانی از او پرسیدند آخر چه شده با خودت چه کرده ای که باین روز افتاده ای او بشّدت بگریه افتاد و هیچ نمیگفت بعد از اسرار زیاد پدر و مادر برای دریافتن عّلت ترس و گریه جوانشان او گفت میگویم ولی به پدر و مادر را از اطاق بیرون کرد مادر با خیال این که پسرش عاشق شده و رویش نمیشود به او بگوید خوشحال قبول کرد و از اطاق بیرون رفت بعد پسر آرام به پدرش گفت اگر این ماجرا را برای تان بگویم شاید دیگر من را نبینید پدر حراسان گفت مگر داستان چیست که اگر لب باز کنی دیگر ترا نمیبینیم پسر گفت با این که گفتم اگر بگویم آن وضع پیش میآید باز هم میخواهید بدانید پدر گفت این جوری که نمیشه و نمیتوانیم دست روی دست بگزاریم و مرگ تدریجیت را شاهد باشیم بگو شاید فکری کردیم و راهی یافتیم پسر با علم به این که اگر لب باز کند دیگر خانواده اش را نمیبیند گفت چند وقت پیش که در سحرا زده بودم زیر آواز و برای دِلِ خودم میخوندم ناگهان دختری زیبا که تا آن روز بآن زیبایی نه دیده و نه شنیده بودم را در نزدیکی خودم دیدم اّول توّجهی نکردم و به آوازم ادامه دادم ولی چشم از آن دخَتر زیبا برنمیداشتم پیش خودم فکر کردم شاید برای چیدن علف و انبار کردن برای زمستان دامهایشان بسحرا آمده و من که از همان نگاه اّول عاشقش شده بودم وقتی خواست برود ببهانه کمک بدنبالش میروم و خانهشان را یاد میگیرم و شما و مادر را برای خواست گاری میفرستم بعد از زمانی که نمیدانم چقدر بود که هر دو بهم خیره مانده بودیم من بخودم آمدم و دیدم او رفته است ناگهانی همانتور که آمده بود و این بود که ترسیدم و سریع گوسفندها را جمع کردم وبده برگشتم و روزهای بعد هم همینتور شد تا امروز که بخودم جرعت دادم و از او نشانی محل و خانهشان را پرسیدم او هم بعد از این مّدت با صدایی زیبا که تا بآن روز چنین صدای زیبایی را نشنیده بودم گفت میخواهی چکار من با لُکنت گفتم تو مرا عاشق خود کرده ای ومیخواهم مادر و پدر و خانواده ام را بخواستگاریت بفرستم او با خنده ای که تا اعماق جانم را روشن کرد گفت نمیشود گفتم چرا گفت چون من آدمیزاد نیستم و از اجّنه هستم و من هم میخواهم تُرا بشوهری بگیرم و نباید بکسی بگویی چون اگر کسی بفحمد نمیگذارَد و من چون بغیر از تو کسی دیگر را نمیخواهم مجبور میشوم تو را با خودم به سرزمین خودمان ببرم تا کسی بین ما جدایی نیندازد و تو برای همیشه مال خودم باشی این را گفت و مثل همیشه یکباره ناپدید شد و در حالی که صدایش در سرم تنین می انداخت که مبادا که بکسی بگویی رفت و این شُد که باین روز افتادم من خیلی میترسم چون او را بقدری دوست دارم که اگر یک روز او را نبینم میمیرم و از شما هم نمیتوانم دل بکنم پدر زمان طولانی بفکر فورو رفت بعد از زمان زیادی فکر کردن گفت حالا زیاد فکر نکن بخواب تا بهتر بشی و من هم با خانواده بنشینیم و عقلمان را روی هم بگزاریم و ببینیم چه باید کرد و رفت بیرون و در را بست پسر خوابید و تا صبح که سرحال شده بود بیدار شد و برای بردن گوسفندها بسحرا آماده شد پدرو مادر و برادرها و عموهایش جلوش را گرفتند و گفتند از امروز دیگر لازم نیست که گوسفندها را بسحرا ببری یک چوپان دیگر برای آنها معلوم کردیم و او از امروز صبح زود آنها را بچرا برده است پسر با ناراحتی گفت من از چند روز پیش دیگر بخاطر گوسفندها نیست که بسحرا میروم بلکه آنها بهانه ای برای رفتنم بسحرا هستند تا عِشقَم را ببینم خانواده یک صدا گفتند اون یک خیال بیشتر نیست و مادرش گفت عزیزم تو جوانی و زیبایی اگر لب تر کنی و قشنگترین دُخترهای از ده خودمان یا هر کدام از آبادیهای دیگر را بخواهی با جان و دل و افتخار بتو میدهند فقط لب تر کن ولی اون پسر گفت من فقط او را میخواهم نه دیگری را و با سرعت که نتوانند جلوش را بگیرند بسمت سحرا دوان دوان روان شد پدر و مادر و چند جوان دیگر به هم راه آنها به دنبالش روان شدند تا ببینند این دُختر کیست آیا خیال است یا واقعی وقتی رسیدند پشت تخت سنگها پنهان شدند و دیدند بعد از مّدتی کوتاه پسر با کسی که آنها نمیدیدند دارد حرف میزند آنها فقت صدای او را میشنیدند و فکر میکردند پسر دل بندشان دیوانه شده است و ناگهان دیدند که پسر به پشت سرش برگشت و با فریاد خطاب بآن هایی که پُشت تخت سنگها پنهان شده بودند گفت چرا آمدید مگر نگفته بودم اگر بداند که بکسی گفته ام مرا با خودش میبرد آن وقت آنها از پُشت سنگها بیرون آمدند و گفتند ما آهسته آمدیم و توری که تو نفحمی پُشت سنگها قایم شدیم و هیچ صدایی هم نکردیم چتور فحمیدی پسر گفت او بمن گفت پدر و مادر و فلان و فلان وفلان پُشت سنگها هستند من که نمیدانستم که کیا اومدند یا اسلُن کسی آمده است بعد برگشت به سمتی که با کسی که دیده نمیشد و با او شروع بصحبت کرد و با التماس و خواهش از او میخواست که حالا که میخواهی مرا با خودت ببری و من هم رازیم چون دیگر نمیتوانم حّتا یک لحظه دوریت را تحّمل کنم لا اقل خودت را بآنها نشان بده تا ببینند من عاشق چه لُعبَتی شده ام و آنها باور کنند من با تو خوشبخت میشوم و دیوانه نشده ام ناگهان همه آنها دیدند دُختری بزیبایی فرشته ها در فاصله یک متری پسر ایستاده است و دارد به آنها لب خند میزند و به پسر میگوید حالا آنها هم بخواست تو دارند من را میبینند بعد پسر از مادرش پُرسید مادر میبینی مادرش در حالی که اشک میریخت گفت این پری است یا فرشته که دُختر با خنده گفت هیچ کُدام من از اجّنه هستم و مسلمان و عشق پسر شما هستم و پایش را بآنها نشان داد آنها ترسیدند و از ترس دهانشان باز مانده بود آن وقت دُختر بآنها گفت حالا من باید عشقم را با خودم ببرم چون شما فحمیده اید اگر نمیدانستید شاید میشد که هم من او را داشته باشم و هم شما ولی حالا دیگر نمیتوانیم از هم دور بمانیم و شما هم راز ما را فحمیده اید هر چه مادر التماس کرد باشد با هم ازدواج کنید و پیش ما بمانید دُختر قبول نکرد و گفت پسر شما میتواند میان ما زندگی کند ولی من نمیتوانم بخاطر نوع زندگیمان میان انسانها زندگی کنم بعد پسر خواست پدر و مادرش را سیر ببیند و از آنها جدا شود دُختر گفت باشد ولی فقت مادرت بیاید نزدیک و دیگران از دور تُرا ببینند چون اگر ببهانه دیدنت مزاحم آمدنت شوند حادثه بدی برایشان اّتفاق می افتد و من نمیخواهم بکسی آسیب برسانم آن وقت مادر جلو آمد و پسر را در آغوش گرفت و هر دو و آن دُختر گریستند تا آن که دُختر بمادر گفت دیگر باید بریم و به پسر گفت چون تو را خیلی دوست دارم و میپرستم هر وقت دلت برای مادر و پدرت تنگ شد تُرا برای دیدنشان میآورم ولی فقط تو میتوانی آنها را ببینی و هر وقت مادر و پدرت دلشان برای تو تنگ شود تو و خوشبختیمان را در خاب بآنها نشان میدهم و پسر و مادر و پدر با آه و سوز و اشک از هم جدا شدند و پسر و دختر در جلوی چشم آنها در زمین فورو رفتند و تا حالا کسی از سر نوشت عموی بزرگ عمو و پدر من خبر ندارد این ماجرایی را که برای تان تعریف کردم را همان تور که در اّول گفتم را از عمویم سالها پیش شنیدم خودم در آن زمانها نبودم که بگویم راست است یا دروغ و ساختگی اما این را ایمان دارم که تا امروز از عمویم دروغ نشنیده ام خدا شانس بدهد من این داستان را که واقعَن در فامیل دور مان اّتفاق افتاده است البّته در سالهای نچندان نزدیک را برای تان تعریف کردم و ماجراهای واقعی نزدیک به زمان خودم را که از واقعی بودنش ایمان دارم را اگر بخواهید و در جوابم بنویسید که دوست دارید که برای تان بنویسم بگویید من در خِدمتتان هستم و شما هم سعی کنید ادامه آن ماجرا را پیدا کنید و برای مان بنویسید که ویتامین ج مان بدجوری کم شده است از این همه پر چانهگی شرمنده ام خاک پای همه عزیزانم علی

    6. امیر مهدی می‌گوید:

      وااااای وااااای وااااای ترسیدم. ال فرار

    7. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلا. هادی جان.
      خیلی جالب بود. اما افسوس که ناقصه. من داستان اجنه رو خیلی دوست دارم. خیلی دوست دارم یکیشان را ملاقات کنم. از علی جان که در کامنتش داستان واقعی جالبی رو تعریف کرد تشکر میکنم آقا داستانهای بعدی رو بده بیاد. اصلاً یه پادکستی صوتی ضبط کن و منتشرش کن. آقا یادت نره ها.

    8. علی سعد اّلاه خانی می‌گوید:

      باز هم سلام آقای زیا ای فر عزیزم باز مزاحم شدم ببخشید یکی از عزیزان بنام مهدی عزیز زاده که بنده از نزدیک به کارهایی که توی سایت انجام میدهند و پستهایی که میزنند خیلی زیاد علاقه دارم و از بسیاری از آنها استفاده کرده ام و به ایشان خیلی خیلی زیاد ارادت دارم خواستند که ماجراهای واقعی دیگری را که در فامیل ما اّتفاق افتاده است را برای ایشان و اگر طالب در میان دوستان داشته باشد برای شان تعریف کنم یا بصورت صوتی پستی بزنم و منتشر کنم اما آقای عزیز زاده عزیزم من در زمینه اینترنت خیلی بیسواد هستم و هنوز بلد نیستم با کامپیوتر بصورت صوتی صدایم را زپِت کنم و همچنین نمیدانم چه نرم افزارهایی باید روی سیستم نصب کرد برای پست زدن و چه تور باید پست زد و شاید حسابی بخندید حّتا بلد نیستم چگونه باید ایمیلهایم را بخوانم و چگونه باید مورورگرم را تنظیم کنم تا بتوان همه این کارها و خیلی دیگر از کارهایی را که باید در سیستم و اینترنت انجام داد تا اینجا که حّتا این مطلب را هم که نوشتم یک بار که فرستادم برای بر رسی پیغام خطای امنّیتی داد که اگر نمیتوانستم برگردم و یک بار دیگر آن حسابتان خوب است یا نه را حل کنم آن همه وقتی را که از ساعت ده صبح گذاشته بودم برای نوشتن به حدر رفته بود حالا آقای عزیز زاده یا باید یک کلاس آموزش کامل برای منِ بیسواد بگذاری یا به این جوریش رضایت ِبدهی ببخشید آقای زیا ای فر عزیزم که دوباره اومدم و پرحرفی کردم حتمَن دنبال باقی ماجرایی که تعریف کردی باش وگر نه مجبور میشیم بریم مصر و اون آقارو گیر بیاریم و از زبون خودش ادامشو بشنویم و ازش بخواهیم که برای ما هم میون فامیلای زنش بره خواستگاری شاید ما هم به یه نوایی رسیدیم ببخشید فدای تان علی

    9. علی سعد اّلاه خانی می‌گوید:

      سلام آقای زیا ای فر از راهنما ای تان ممنون هستم ولی این دستگاه را ندارم اگر امکان دارد هم درباره این دستگاه و مشخصات و بهترین مارک و بهترین و کاملترین مدل آن در صورت اّطلاع و هم در مورد لینک یا پست آپلود از سایت راهنما ایَم بفرما اید پیشا پیش از لُتفِتان ممنون هستم فدایتان علی

    10. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام علی جان از اینکه بهم لطف داری و کارهام رو علاقه داری و با آنکه مرا از نزدیک ندیدی میفرمایی بهم ارادت داری بسیار خوشحال شدم. امیدوارم لیاقت تعاریف شما رو داشته باشم. علی جان اصلاً نگران نباش. من خودم از اونجا که مدرس کامپیوترم ترا درک میکنم و به قول خودت بهت نمیخندم. البته آموزش ثبتنام و ورود به سایت رو آقا سعید لطف کرد و تو سایت گذاشت. لطفاً با من تماس بگیر تا بیشتر باهم صحبت کنیم برای گرفتن شماره همراه من میتونی وارد یکی از پستهام بشی و تلفنم رو از قسمت درباره مهدی عزیززاده بگیری یا اگه برات سخته. شماره خودم رو مینویسم البته قبلش از سعید و بهنام عزیز عذرخواهی میکنم چون فرموده بودند در کامنت آدرس یا ایمیل یا تلفن ندید اما این مورد تفاوت داره. حتماً باهام تماس بگیر منتظرتم. فقط روزهای شنبه تا پنجشنبه صبح تا ساعت ۱۴ سر کارم و گوشیم همراهم نیست. روزهای تعطیل کامل بیکارم.
      ۰۹۱۱۴۱۴۰۵۸۳

    11. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      در مورد آپلود کردن باید بگم ظاهراً ما باید چندین آپلود سنتر رو هم آموزش بدیم و هم دوستان رو هدایت کنیم تو اینجاها حساب کاربری باز کنند چون فعلاً آپلود سنتر نازوکا که سعید جان دوست عزیزم آموزشش رو در کمال حوصله ضبط کردند و خود برای دوستان مبادرت به ساخت ftp کردند دچار مشکل شده. البته فک کنم موقتی باشه و در آینده ای نامعلوم مشکلش مرتفع میشه اما نباید تا آن وقت پست دادن منتفی بشه. سعید درسته؟
      .
      .
      .
      ببین منو نگاه کن امیر یا بهنام رو نگاه نکن
      .
      .
      .
      احسنت.
      همین چند وقت پیش بود که سعید پستی زد که دوستان چرا فعالیتشون کمرنگتر شده. فکر کنم درصدی بخاطر آپلود سنتر باشه. خود من فعلاً مجبور شدم واسه مطلب گذاشتن تو سایتی از آپلود سنتر دانشجویان شمسی پور استفاده کنم البته تو صفرآپ هم حساب دارم. دیگه نمیدونم باید کجا پارتی بگیرم. صفرآپم پر شده نمیتونم بردارم شمسیپور هم حجمش خیلی کمه. آخ سعید کجایی که این دوستت یعنی من فکش گرم شد ها! دیگر راستی راستی به قول خانم ملیسا خدافسی.

    12. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      راستی هادی جان خدا خیرت بده که مسبب خیر شدی. ببین اجنه دارند کمک میکنن تا من این مطالب رو مثل فرفره بنویسم. اگه میتونی رئیس اجنه رو احضار کن ازش بخواه چندتا آپلود سنتر نیمه رایگان یا تمام رایگان بهمون معرفی کنه.

    13. علی سعد اّلاه خانی می‌گوید:

      سلام آقای عزیز زاده عزیزم شرمنده از این که دیر به این پست سر زدم با کمال میل مزاحم تان میشوم حالا که خیلی دیر است فردا جُمعه حَتمَن در ضمن آموزشهایی را که لُتف کردی و لینک شان را برای دانلود گذاشتی را دانلود میکنم دستت طلا داداش زنده باشی فدایت علی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green