داستانهای ناب/بخش بیستم/آخرین قسمت


- 945 بازدید

سلام.
حالتون خوبه؟
امیدوارم حالتون خوب باشه و با اومدن سال نو دلهای همه بهاری بشه و سال خوبی داشته باشید.
پس جا داره پیشاپیش فرا رسیدن عید نوروز سال ۹۴ رو به همه تبریک بگم.
راستی الآن که این پست رو منتشر میکنم شب چهارشنبه سوری هست.
چون چیز خاصی نداشتم که به مناسبت چهارشنبه سوری بزارم، گفتم داستانهای ناب قسمت آخر رو بزارم.
بله این آخرین قسمت از داستانهای نابه.
خب هر چیزی ی شروعی داره ی پایان دیگه. هر چیزی.
حالا هم ما به قسمت آخر داستانهای ناب رسیدیم.
راستی امیدوارم چهارشنبه سوری بهتون خوش گذشته باشه.
راستی شب عید هم حتما خیلی خیلی خیلی من رو دعا کنید. خیلی محتاج دعا هستم.
خب بیشتر از این پست رو طولانی نمیکنم.
پس میپردازیم به آخرین صفحه از کتاب داستانهای ناب.
امیدوارم که مثل گذشته آموزنده باشه و بهره ی لازم رو از این داستان ببرید.
پس در خدمتم.
.
.
.
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که …
بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
.
.
.
*** نتیجه ی اخلاقی: دوستان اگه دوست داشتید میتونید برداشت خودتون رو از این داستان تو کامنتها بنویسید.
.
.
.
به آمدیم دفتر، حکایت همچنان باقیست…
فعلا تا بعد بای.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره ابوالفضل سعيديفر

    ِی کریمی که بخشنده ی عطایی، و ِی حکیمی که پوشنده ی خطایی، و ِی صمدی که از ادراکِ خلق جدایی، و ِی احَدی که در ذاتُ صفات، بی همتایی، و ِی خالقی که راهنمایی، و ِی قادری که خدایی را سزایی؛ جانِ ما را خود دِه، و دلِ ما را هوای خود دِه، و چشمِ ما را ضیای خود دِه، و ما را آن دِه که آن بِه، و مَگُذار ما را به کِهُ مِه.
    به نامه خدا. ابوالفضله سعیدیفر، متولده ساله 1380 هستم. در شهرستانه ساوه، واقع شده در استانه مرکزی زندگی میکنم. هم اکنون، مشغول به تحصیل در پایه ی دهم هستم. علایقه من، خدمت به همنوعان، آموختنه زبانه انگلیسی، خواندنه اشعاره زیبا، رمان و فیلمهای جذاب، یادگیریه بیشتره کامپیوتر و موبایل و تا حدودی بازیهای کامپیوتری هستند.
    از اینکه در کناره شما هستم، خرسندم و آرزوی پیروزی، موفقیت، شادکامی، سربلندی، سر افرازی و عاقبت بخیری برایه همه ی شما، دوستانه محترم دارم.
    راههای ارتباطی، تنها در صورته نیاز:
    ایمیل: abolfazl.saeedifar80@gmail.com
    اسکایپ: abolfaz122l .
    خدانگهدار.

    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    22 پاسخ به داستانهای ناب/بخش بیستم/آخرین قسمت

    1. علیرضا نصرتی می‌گوید:

      سلام برای اولین بار من اول وای بدو ام تا سید مجتبی و جنتلمن نیومدند وای الفرار

    2. علیرضا نصرتی می‌گوید:

      دوباره سلام نتیجه ی اخلاگی این هست که داستانش ی کم کم بود ولی از شوخی بگذریم ما نباید فکر بکنیم که خدا پیش ما نیست بلکه خدا همیشه در پیش ماست راستی مدال من رُ رد کن بیاد
      خداحافظ

    3. سلام ابوالفضل جان مرسی داستان جالبی بود مرسی

    4. سل ام علیرضا نگران نباش بابا مدال از دستت نرفته.

    5. سلام مجدد علیرضا نتیجه ی اخلاقی خوبی رو گفتی لایک باشه مدال نقره هم مال تو به سختی هرکس میتونه نزاره سید اول بشه که تو موفق شدی تو این پست نزاشتی سید اول بشه و خودت اول و دوم شدی پس مدال نقره رو بگیر که شاید دیگه نصیبت نشه.

    6. سلام سید مرسی از کامنتت راستی برداشتت از این داستان رو ننوشتی ها.

    7. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام داداشی.
      خوبی.
      لااایک به داستانت.
      نتیجه:
      خدا میگوید ۱ قدم از تو ۱۰ قدم از من.
      یعنی اگر ما به خدا ایمان داشته باشیم دیگر نباید نگران باشیم.

    8. شهاب می‌گوید:

      سلام ابوالفضل جان خسته نباشی مرسی مثل همیشه عالی .

    9. عطا می‌گوید:

      سلام ابوالفضل جان
      همو فرمود که از رگ گردن به تو نزدیکتر هستم و تو نمیدانی
      فاصله ای نیست ابوالفضل
      او در کنار ماست و ما نمیبینیم
      عیب از نابینایی ماست وگر نه او در همین نزدیکیست
      نابینایی, به دو چشم سر نیست جانا
      به چشم دلست
      و گشودن چشم دل نیز کار اوست
      اما نتیجه اخلاقی
      بعضی وقتها باید تنها بمانی تا اثبات شود میمانی یا میروی
      تنها که نمیمانی این فقط حس تنهاییست
      آزمایش میزان ایمان هست
      ما آدمها هم بعضی وقتها دوستان خود رو این گونه آزمایش میکنیم
      البته بلا تشبیه
      هر چند خیلیهامان جا میزنیم
      ولی بیا در مقابل خدا جا نزنیم همین
      بدان که کار آسانی هم نیست باید خودش هم کمک کند
      مرسی خیلی خوب بود تشکر

    10. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام داداشم
      فوق العاده بودا
      نتیجه: همیشه یکی باهاته
      یکی که حتی وقتی پا به پات هم بیاد، نمیفهمیم و میگیم: خدا! چرا من؟

    11. سلام سعید جان.
      مرسی از کامنتت داداش.
      آره دقیقا نتیجه ی اخلاقی که گرفتی کاملا درسته.
      کافیه ما ی قدم بریم جلو تو خدا ۱۰۰ قدم بیاد جلو و دستمون رو بگیره.
      پیشاپیش عیدت هم مبارک.

    12. سلام شهاب.
      سلامت باشی.
      مرسی.
      پیشاپیش سال نو مبارک.

    13. سلام عطا.
      لایک.
      مرسی که هستی.

      پیشاپیش سال نو مبارک.

    14. به. به. به. بهنام گل گلاب اومده. با ی کامنت اومده!
      سلام بهنام جان.
      دقیقا همینطوره.
      خدا همیشه نزدیکمونه ولی خودمون خبر نداریم.
      پیشاپیش عیدت مبارک بهنام جون.

    15. امیر رضا رمضانی می‌گوید:

      سلام
      نتیجه: خدا همیشه با ماست, اگرچه ما شاید نفهمیم
      ممنون, آموزنده و عالی بودش

    16. سلام امیر جان.
      مرسی همچنین.
      آره منم موافقم.
      مرسی که هستی.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green