یک سبد قصه از باغ پندها


- 609 بازدید

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین، تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود، مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند.آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت

به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند، و رفتار می کند….!
” پائلو کوئیلو ”
همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم

بعد از نمازِ ظهر بود که مادر بزرگ، داشت از مسجد برمیگشت به طرف خونه …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ امروز ، حاج آقا براتون چی گفت ؟!
مادر بزرگ مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخندی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر روز میری مسجد ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
مادر بزرگ در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز

بنام خدا
من می خواهم در آینده شهید بشوم. چون…
معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف حمید و
گفت: «ببین حمید جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.
مثلاً، پدر خودت چه کاره ست؟
آقا اجازه! شهید شده…

ایستاده و به ویترین فروشگاه نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید
و گفت مواظب خودت باش
کودک :ببخشید خانم شما خدا هستید؟
لبخند زد و گفت :نه، یکی از بنده های خدا هستم
کودک :میدانستم با او نسبتی داری…

یک مرد انگلیسی از یک عالم پرسید: چرا در اسلام دست دادن زن با مرد نامحرم حرام است؟
عالــم گفــت: آیـا تـو مــیتـوانی هـمراه با مـلکه الیـزابـیت دستت دهـی؟
مرد انگلیسی گفت: البته که نه، فقط چند نفر محدود است که می توانند با ملکه دست دهند.
عالم گفت: زن های ما ملکه هستند و ملکه ها با مردان بیگانه دست نمیدهند…

دوستی میگفت چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتری ها افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد
ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان تقریبا ۳۵ ساله اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه
ای گذشته بود که اون جوان گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم …شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از ۸ سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم…!به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده!!!خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلاغذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم…اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما واون زن و شوهر جوان و اون پیرزن و پیرمرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد…خب
این جریان تا این جاش معمولی و زیبابود ، اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه ۴-۵ ساله ایستاده بود تو صف …از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه !!!دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش !به محض اینکه برگشت من رو شناخت و رنگ و روش پرید !اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از ۲-۳ هفته پیش بچتون بدنیا اومد و بزرگ شده !!!همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت : داداش او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین که خودم میدونم وخدای خودم…!دیگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتی وارد رستوران شدم
دستهام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستهام رو شستم و همینطور صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم …البته اونا نمیتونستن منو ببینن و با خنده باهم صحبت میکردند : پیرزن گفت کاشکی میشد یکم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ! الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم پیر مرد در جوابش گفت : ببین اومدی نسازیها ! قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه، اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه ۱۸ هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده…همینطور که داشتن با هم صحبت میکردند ، کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون
و گفت چی میل دارین ؟!پیرمرد هم بیدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار…!من تو حالو هوای خودم نبودم ، همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس کردم دارم میمیرم …رو کردم به اسمون و گفتم خدایا شکرت فقط کمکم کن !بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیرزن بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره ، همین !ازش پرسیدم که : چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ؟! ماهاکه دیگه احتیاج نداشتیم !گفت : داداشی ! پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم

دوسـتـی مـیـگـفـت خـیـلـی سـال پـیـش کـه دانـشـجـو بـودم بـعـضـی از اسـاتـیـد عـادت بـه حـضـور و غـیـاب داشـتـنـد، تـعـدادی هـم بـرای مـحـکم کـاری دوبـار ایـن کـارو انـجـام مـی دادنـد، ابـتـدا و انـتـهـای کـلاس، طـوری کـه مـجـبـور بـاشی تـمـام سـاعـت را سـر کـلاس بـشـیـنــی هـم رشـتـه ای داشـتـم کـه شـیـفـتـه یـکـی از دخـتـران هـم دوره اش بـود هـر وقـت ایـن خـانـم سـر کـلاس حـاضـر بـود و حـتـی اگـر نـصـف کـلاس غـایـب بـودنـد، جـنـاب مـجـنـون مـی گـفـت : اسـتـاد! هـمـه حـاضـرنـد! هـیـچ کـس غـایـب
نـیـسـت! و بـالـعـکـس، اگـر تـنـهـا غـایـب کـلاس ایـن خـانـم بـود و بـس، جـنـاب مـجـنـون
مـی گـفـت: اسـتـاد! امـروز هـمـه غـایـبـنـد و هـیـچ کـس کـلاس نـیـامـده! در اواخـر دوران تـحـصـیـلـی بـا هـم ازدواج کـردند و دورادور مـی شـنـیـدم کـه بـسـیـار
خـوب و خـوش هـسـتـنـد و زنـدگـی شـیـریـنـی بـا هـم دارنـد.
امـروز خـبـردار شـدم کـه آگـهـی تـرحـیـم بـانـو را بـا ایـن مـضـمـون چـاپ کـرده است:
هـیـچ کـس زنـده نـیـسـت… هـمـه مـرده انـد…!!!

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: “تمام سعی ام را می کنم…!”
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد …
چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست …

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره ثنا

    به نام الله مهربان خدایی که با نهایت لطف و رحمتش زندگی بخشید و قطعه ای از پازل هستی قرارم داد امید که آنی بشوم که او دوست دارد. همو که راههای تازه و درهای پیروزی را با کلیدهای طلایی مهرش میگشاید و آدمی را با دوستی مهربانی تلاش در راهش و توکل به خود به موفقیتهای چشمگیر میرساند.لیلا غلامی هستم ساکن شهرستان دوست داشتنی و خوب جهرم نابینا لیسانس روانشناسی و در مسیر موفقیتم با تکیه بر خدای بزرگ که درسهایی به من داد که متوجه بشم بهترینم خودش هست و عالیترین زندگی برام در دست خودش و من هرچه از او درس میگیرم بیشتر از نعمت هاش و زندگی لذت میبرم.خدایی که با همه وجود فهمیدم اگر قدمی برداری و حرکتی کنی قدمهای پر برکتش رو برات بر خواهد داشت و اگر دریچه ای از سمت نور رو گشودی درهای رحمتش رو پیاپی به سمتت باز خواهد کرد.جستجوگر و حقیقت طلبم دغدغه های من روشن شدن حق نابودی باطل در همه ابعاد زندگی و علم و پیروزی حقیقت و راستیهاست.برخی فعالیتها علایق و افتخارات مهم:انتقال پیامهای مهم در جهت هدفی مهمتر.فعالیتهای قرآنی و فرهنگی مجازی و بیرونی.شناخت مبانی روانشناسی حقیقی مهدویت طب سنتی اسلامی و خودشناسی.استفاده از رسانه های جمعی منور کتابها و مقالات و برنامه های متنوع و مفید.و مهمتر اینکه یادگار شهیدم داییهایی که دوستان قدیمی و تازه من هستند آشنایانی مهربون و خانواده ای با درک هوادار و دلسوزی دارم و امامی که همه جا و همه وقت در نهایت محبت مرا میفهمد و اگر چشمهای زخم خورده از تیر خطاهای خود و بیگانه به سمتمان را از این آلودگی پاک کنیم میفهمیم که او و خاندان پاکش و کلام خدایش با تک تک ما چنینند...
    این نوشته در داستان ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    17 پاسخ به یک سبد قصه از باغ پندها

    1. عباس می‌گوید:

      سلاام سنا خانم من از آشنایی با شما خیلی خوش حال شدم….این رو هم بگم که متلبی که گذاشتی خیلیخیلی عالی بود…من دوست دارم با شما بیشتر آشنا بشم…البته اگه اشکالی نداشته باشه…skype abbas.kazemi1375 است ممنون از شما

    2. عباس می‌گوید:

      دوباره سلاام میخواستم بگم که من اول شدم ههههها ههههها ههها هها ها البته با اجازه ی شما و دوستان عزیز

    3. powersoft می‌گوید:

      سلام خیلی قشنگ بود ممنون از پست زیبا و با حالتون بازم از این جور پست ها بزارین موفق باشین

    4. ستایش می‌گوید:

      سلام ثنا جونم پستت جالب بود مرسی.

    5. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      به بهبه.

      سلااااااااااااااااااااالم ثنا خانوم.
      مرسی خیلی خوب و قشنگ و زیبا و جامع و …
      دیگه چیزی یادم نمیاد بود.

    6. ثنا می‌گوید:

      سلام قابل شما رو نداشت خانمم

    7. عابدی می‌گوید:

      سلام عزیزم ممنون از پستی که گذاشتی زیبا بود.

    8. یلدام می‌گوید:

      سلام دوست جون
      چقدر داستانک های جالبی بود ایول
      اما , ثنا ثنایی چقدر عالی میشد هر چند تا داستانک رو یه پست می کردی
      اینجوری یکمی طولانی به نظر می رسه . و اونطور که باید تمرکز نمیشه به نوشته ها
      بازم برامون از این داستان های باحال بزاری ها
      شکلک سپاس گزاری به رسم هندوها

    9. ثنا می‌گوید:

      سلام به شما مرسی لطف دارید
      اگه بخوایم چرا که نه.انشا الله

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green