یه کم تنوع یه کمی حرف یه کمی حکایت


- 634 بازدید

سلام بچه ها خوبید که انشا الله

میگم اینجا هم مثل جاهای دیگه مهمونی پذیرایی جشنی چیزی برگزار نمیشه
الکی خوشی و بیخیال امتحانات شدنم عالمی داره ها
خب من استارتشو میزنم ببینم خدا چی میخواد

یه دو سه تا حکایت کوچولو براتون میذارم به صرف بستنی توی یک روز گرم به امید نفسی تازه گفتم تنهایی نخورم ناراحت نشید هاآآ
میوه هم آورده بودم تی تی اسهای شیطون براشون جالب بود همشو خوردند
آخه از نوع بهاری و محلی و ایرانی بود دیگه
خب اشکال نداره به جاش یک دسر شکلاتی پر مغز و خنک آماده میشه
حالا از این عالم بیاییم بیرون گوش بدید هر کس حرف زد خوراکی بهش داده نمیشه

؛
:
.
.
.
؛
؛
.
.
.
چند تا حاضر جوابی شنیدنی
یکی از حکما از طفلی پرسید: اگر به من بگویی که خدا کجا است، یک عدد پرتقال به تو می دهم. آن پسر در جواب گفت: من دو عدد پرتقال به شما می دهم، که بگویی خدا
کجا نیست.

در مجلس یکی از خلفا جمعی از دانشمندان حضور داشتند، که حسن بن فضل وارد شد؛ همین که خواست شروع به سخن گفتن نماید، خلیفه وی را مورد عتاب قرار داد و گفت: ای
بچه! تا بزرگ تر از تو در مجلس می باشد تو حرف مزن. فورا حسن بن فضل در جواب گفت: ای خلیفه، نه من از هدهد کوچک ترم و نه شما از حضرت سلیمان بزرگ ترید. مگر
هدهد نبود که به سلیمان گفت: «احطت بما لم تحط: پی برده ام به چیزی که تو به آن پی نبرده ای!»

معلم کمونیستی در سر کلاس درس، به بچه ها گفت: بچه ها مرا می بینید؟ همه گفتند: بلی، دوباره سؤ ال کرد: این میز و تابلو و… را می بینید؟ همه در پاسخ گفتند:
بلی، معلم ادامه داد، حال بچه ها خدا را می بینید؟ گفتند: خیر. معلم گفت: پس حالا نتیجه می گیریم که خدایی وجود ندارد!
فورا یکی از شاگردان گفت: بچه ها شما تابلو را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد دوباره سؤ ال کرد: بچه ها آقا معلم را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد گفت: اما آخرین
سؤ ال بچه ها عقل آقا معلم را هم می بینید؟ گفتند: خیر، شاگرد گفت: پس حالا که عقل معلم را نمی بینیم، نتیجه می گیریم که آقا معلم عقل ندارد!

روزی ابوحنیفه از محلی می گذشت، دید طفلی از جای گل آلودی راه می رود. او را صدا زد و گفت: بچه جان مواظب باش نلغزی، طفل بی درنگ در جواب گفت: لغزش من سهل است.
تو مواظب خودت باش که نلغزی چون از لغزش تو پیروانت هم می لغزند. ابو حنیفه از هوش و زکاوت آن طفل تعجب کرد!

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره ثنا

    به نام الله مهربان خدایی که با نهایت لطف و رحمتش زندگی بخشید و قطعه ای از پازل هستی قرارم داد امید که آنی بشوم که او دوست دارد. همو که راههای تازه و درهای پیروزی را با کلیدهای طلایی مهرش میگشاید و آدمی را با دوستی مهربانی تلاش در راهش و توکل به خود به موفقیتهای چشمگیر میرساند.لیلا غلامی هستم ساکن شهرستان دوست داشتنی و خوب جهرم نابینا لیسانس روانشناسی و در مسیر موفقیتم با تکیه بر خدای بزرگ که درسهایی به من داد که متوجه بشم بهترینم خودش هست و عالیترین زندگی برام در دست خودش و من هرچه از او درس میگیرم بیشتر از نعمت هاش و زندگی لذت میبرم.خدایی که با همه وجود فهمیدم اگر قدمی برداری و حرکتی کنی قدمهای پر برکتش رو برات بر خواهد داشت و اگر دریچه ای از سمت نور رو گشودی درهای رحمتش رو پیاپی به سمتت باز خواهد کرد.جستجوگر و حقیقت طلبم دغدغه های من روشن شدن حق نابودی باطل در همه ابعاد زندگی و علم و پیروزی حقیقت و راستیهاست.برخی فعالیتها علایق و افتخارات مهم:انتقال پیامهای مهم در جهت هدفی مهمتر.فعالیتهای قرآنی و فرهنگی مجازی و بیرونی.شناخت مبانی روانشناسی حقیقی مهدویت طب سنتی اسلامی و خودشناسی.استفاده از رسانه های جمعی منور کتابها و مقالات و برنامه های متنوع و مفید.و مهمتر اینکه یادگار شهیدم داییهایی که دوستان قدیمی و تازه من هستند آشنایانی مهربون و خانواده ای با درک هوادار و دلسوزی دارم و امامی که همه جا و همه وقت در نهایت محبت مرا میفهمد و اگر چشمهای زخم خورده از تیر خطاهای خود و بیگانه به سمتمان را از این آلودگی پاک کنیم میفهمیم که او و خاندان پاکش و کلام خدایش با تک تک ما چنینند...
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, سرگرمی, شاد ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    8 پاسخ به یه کم تنوع یه کمی حرف یه کمی حکایت

    1. ثنا می‌گوید:

      سلام بزنم بستنی تون رو له کنم حالا
      عجب مدیر بی انصافی ها من که مهمونی دادم براتون تازه گفتم تنهایی نخورم
      اگه آپلود میکردم همه جا کثیف میشد آخه زود آب میشه
      عجب نون های خنده داری
      خخخ عجب آدم از خنده نمیدونه چی بگه خباز این مدل نبشتناا
      وای این یکی چی بود هووه
      بسیار مرسی ولی دفعه دیگه مهمونی شد خرجش با شماها همش که نمیشه من خوراکی بیارم ماشالاه سه تا مدیر داره اینجا اینقد خسیس نباشین یه خورده از نوشیدنیها و خوراکیهایی که توی شهرای کوچیک نیس واسه ما هم بخرین خب

    2. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلااااااااااااااااااااااااام.
      یو یو یو اواواواواوو .
      عو عوعوعوعوعوعوعوعو.
      اول شدم.
      چه خوشحالم.
      و اما راجب بستنی.
      میگم ثنا خانوم چرا تک خوری.
      برا بچه ها هم میخریدین.
      برا من چرا نخریدین.
      حالا بقیه هیچی.
      نهنهنهنهنهنهنهنهنهنهنهنهننه.
      شوخی کردما یا نه خرین یا برااااااااااااااااااااااااااااا
      اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
      همه بخرینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
      ننننننننننننننننننننن.
      مرسی.
      میگم این جای پستم خیلی باحال بودش:
      فورا یکی از شاگردان گفت: بچه ها شما تابلو را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد دوباره سؤ ال کرد: بچه ها آقا معلم را می بینید؟ گفتند: بلی، شاگرد گفت: اما آخرین
      سؤ ال بچه ها عقل آقا معلم را هم می بینید؟ گفتند: خیر، شاگرد گفت: پس حالا که عقل معلم را نمی بینیم، نتیجه می گیریم که آقا معلم عقل ندارد!
      .
      .
      .
      خخ
      هاهاهاههاهاهاهاهاههاهاهاههاهاهههوهوهوهوهووهوهوهوهوهوهوهوووههوهوهوهوهوهوهوهوهوهووه.
      آخ .
      آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ.
      چه کاری بودش اینقدم خنده میشه.
      مرسی.

    3. powersoft می‌گوید:

      سلام ایول صنا خانوم ممنون خوشمزه بود ولی به پایه بستنی های بروجرد نمیرسه خودمونیم ها ولی دستت درد نکنه منم از این حکایت ها خیلی خوشم اومد ممنون

    4. لیلی می‌گوید:

      سلااام ثنا جان
      ایول حکایت هات قشنگ بودن
      مخصوصا اولی
      این حکایت معلم و عقلش رو هم شنیده بودم
      میگم زوود باش به منم بستنی بده که هوس کردم شدییید
      البته الآن نمیدونم چرا هوس نارگیل کردم خخخ

    5. ثنا می‌گوید:

      آآآهووه حالل چی کار کنم خب فردا یکی از مدیران محترم میرن برات میخرن ههه الان دیگه دیر شد گلک

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green