مهران و مهسا


- 1,095 بازدید

سلام شب روشنیا. امروز با یه داستانی اومدم که کاملا واقعیه و اتفاق افتاده. فقط اسمها الکین. داستانی که شاید شنیدنش کلی بهتون درس زندگی بده.

یه روز یه پسر نابینایی بود که در شیراز زندگی میکرد. وقتی بچه بود شیطنتهای کودکانه داشت و مثل بیناها مدام اینور و اونور میپرید و همش پدر و مادرش رو عذیت میکرد.
اون بچه خیلی به موسیقی علاقه داشت. تا حدی که بشقابهایی که مادرش سر صفره می آورد رو به ترتیب نتهای موسیقی کنار هم میچید و با قاشق بهشون ضربه میزد و هر آهنگی رو که دلش میخواست مینواخت.
یه روزی که اون پسر پانزده سال داشت از طرف مدرسه ای که تو بچگیش درس خونده بود بهش پیشنهاد شد که مدیریت یه گروه سرود رو بر اهده بگیره و شعر و آهنگشم خودش آماده کنه. اون پسر با کلی ناز و ادا قبول کرد و اون سرود رو آماده کرد.
چون صدای پسر خوب بود اون مدرسه بهش پیشنهاد کرد تا در گروه مانند یک عضو شرکت کنه و بخونه.
اون پسر هم قبول کرد ولی کاش نمیکرد.
همه چیز خوب بود تا این که رعیس آموزش پرورش استان به اون مدرسه پیشنهاد کرد که با یه مدرسه ی دخترونه ی دیگه گروه رو پیوند بدن و با هم تمرین کنن.
اون مدرسه هم با کمال میل پذیرفت.
روز تمرین مشترک فرا رسید.
همه برای همخوانی جمع شدند. پسر رو به روی دختری جای گرفت. مسعول چیدمان بچهها خانوم ابراهیمی ناظم اون پسر بود.
پسر متوجه عطری عجیب شد.
عطری که احساسی خواس به قلبش میداد.
پسر اصلا با بچهها همخوانی نمیکرد.
به صدای دختر گوش میداد.
چقدر صدایش آرامشبخش بود.
کاش هیچوقت این سرود برایش تمام نمیشد.
پسر نمیتوانست به هیچ وجه آن دختر را فراموش کند.
به فکر فرو رفت اما دید به هیچ ترتیبی نمیتواند با دختر سخن بگوید.
روز اجرا در یکی از فرهنگسراهای شیراز فرا رسید.
پسر از یک طرف خوشحال بود که زحماتش به ثمر نشسته، و از طرفی هم ناراحت بود که دیگر آن دختر را نمیبیند.
ناراحت بود که اولین کلمه از دهان دختر خارج شد:
به نظرت چرا ما همیشه رو به روی هم قرار میگیریم؟
پسر: نمیدونم. شاید خدا میخواد ما با هم دوست بشیم. دختر از پسر شماره خواست و پسر هم با خوشحالی شماره اش را داد.
همه بعد از دریافت هدیههایی که برایشان در نظر گرفته شده بود به خانه برگشتند.
پسر هم خوشحال بود که توانسته شماره اش را به آن دختر بدهد.
پسر سرشار از عشق بود. اما افسوس که دختر پنج سال از پسر بزرگتر بود.
پسر تا چند هفته افسرده بود. بعد از چند هفته با خودش گفت: خوشحالی مهسا خوشحالی منه. پس چرا ناراحت باشم. دوستی آنان دو سال دیگر طول کشید و پسر به این وضع آدت کرده بود. تا اینکه از دختر شنید من یکی رو دوست دارم اما نمیدونم چطور بهش بگم. پسر با خونسردی راهنماییش کرد و بعد از قطع کردن تلفن به گریه افتاد. تصمیم گرفت که ارطباتش را با آن دختر قطع کند اما روزگار چیز دیگری برایش رقم زد.
یه روز مهسا به اون زنگ زد و با گریه به اون گفت: مهران، اون پسر دو ماه پیش به خواستگاریم اومد. قلب پسر تند تند میزد. دختر ادامه داد: اومد و با مادرم صحبت کرد. دو روز بعدش به من زنگ زد و گفت ۷۰ تومن برای خریدن حلقه کم دارم. منم بهش گفتم شماره حسابتو برام بفرست تا برات بریزم.
وقتی پول رو به حسابش ریختم بهش زنگ زدم تا خبر بدم پول رو ریختم که گوشیش خاموش بود. الان یه ماهه که ازش خبری نیست.
مهران داشت از اصبانیت منفجر میشد. از طرفی هم خوشحال بود که اون پسر با مهسا ازدواج نکرد.
با خودش فکر کرد. ولی اون پنج سال از من بزرگتره. چطور میاد با من ازدواج کنه.
دوباره نا امیدی تو قلبش ریشه دووند.
دوستی مهران و مهسا شدت گرفت. تا جایی که مهران به خونه ی مهسا اینا رفت تا به مهسا آموزش پیانو بده.
مادر مهسا از دیدن مهران خوشحال شد. و مهران لبخندی زد. ولی وقتی به یاد سن مهسا افتاد لبخندش به بغض تبدیل شد.
جلسه ی ششم آموزش مهران بود که مهران شهامت پیدا کرد و به مهسا پیشنهاد ازدواج داد.
مهسا متعجب از پیشنهاد او به مهران گفت: ولی من از تو خیلی بزرگترم. مهران گفت: من سه ساله که بهت علاقه دارم. تو میتونی با توجه به شرایط من به من پاسخ منفی بدی. مهسا گفت: باید فکر کنم.
جلسه ی هفتم بود که مهران برای گرفتن جوابش به خانه ی مهسا اینا رفت. مهسا چون خجالتی بود جواب را با پیامک به مهران داد.
مهسا نوشت: مهران اگه به من قول بدی که در آینده هیچوقت ولم نکنی چون وقتی تو در اوج جوونیت هستی من سی سالم میشه. من جوابم مثبته.
مهران به مهسا گفت: تو اگه زشت ترین دختر روی زمین هم بشی من بازم دوستت دارم.
مهسا گفت: پس من جوابم مثبته.
مهران خوشحال از این اتفاق به خانه رفت. جلسات میگزشت و وابستگی مهران به مهسا بیشتر و بیشتر میشد. اما مهران هیچ گاه اجازه نداد که حریم بین آن دو شکسته شود. حتی برای آموزش هم هیچگاه دست مهسا را لمس نکرد. با یک خودکار کلیدهای پیانو را نشانش میداد و از این کارش خوشحال بود زیرا عقیده داشت با این کار هیچگاه خداوند از رسیدن آندو به هم جلوگیری نخواهد کرد.
مهران مشتاق مشتاق بود که به مهسا برسد برای همین موضوع را با خانواده اش در میان گذاشت.
ولی با چیزی مواجه شد که حتی فکرش را هم نمیکرد.
مادرش با ازدواج او با کسی که پنج سال از خودش بزرگتر است مخالف بود.
بله. مهران با قلبی شکسته خبر مخالفت مادرش را به مهسا داد.
قرار شد آن دو با مادر مهسا حرف بزنن تا ببینن او هم مخالف است یا نه.
مهران به مادر مهسا گفت: میدونم از چیزی که بهتون میگم تعجب میکنید ولی من به دختر شما علاقه دارم و میدونم که میتونم خوشبختش کنم.
مادر مهسا گفت: ببین آقا مهران، تو الان بچه ای و نمیتونی درست تصمیم بگیری؟ من مطمئنم که اگه با دختر من ازدواج کنی چون دختر من نمیتونه پا به پای تو بیاد پشیمون میشی. دختر من ۵ سال از تو بزرگتره. یعنی وقتی تو سی سالت بشه اون میشه سی و پنج سالش. الان احساس تو از رو بچه گیه. مهران گفت: خانوم رحیمی به خدا من دوسش دارم. عشق من به اون از روی صدا یا قیافه نیست. من عاشق اخلاقشم. مادر مهسا گفت: دختر من اسباب بازی نیست که باهاش بازی کنی. مهران هم با ناراحتی از اونجا اومد بیرون.
رابطه ی مهسا و مهران از اون روز به بعد سرد و سرد تر شد. تا زمانی که یکی از دوستای مهران به مهران پیشنهاد کار داد و به اون گفت: خانومتم بیار تا با هم کار کنیم.
مهران موضوع رو با مهسا در میون گذاشت و با وجود مخالفتهای مادرش به مهران گفت باشه من میام. همه چیز به روال عادیش بود که مهسا بهمدت دو هفته با مهران قطع رابته کرد.
مهران دنبال قضیه را گرفت و فهمید که مهسا و یوسف با هم دوست شدند. یوسف دوست مهران بود. همونی که به مهران پیشنهاد همکاری داده بود.
مهران باورش نمیشد که یکی از دوستاش با اون همچین کاری کرده باشه.
رابطش با مهسا رو حفظ کرد و سعی کرد تا مانع دوستی اونا بشه. حتی هزینه ی شارژ اونا رو هم تعمین میکرد.
ولی افسوس که مهسا هیچگاه برنگشت.
بعد از سه ماه اونا با هم عقد کردن و مهران موند و تنهاییش که باعثش رو مهسا و خونوادش میدونست.
از اون روز به بعد مهران به هیچ دختری نیم نگاهی هم نینداخت. و هر روز سر نماز برای خوشبختی عشقش دعا میکرد.
شب روشنیای عزیز. مهران از من خواست تا داستانشو برای شما تعریف کنم تا ازش درس بگیرید.
نظراتتون رو بیاید و تو نظرات بنویسید. متمئن باشید که به گوش مهران میرسه.
با اجازه

یک نفر این پست رو پسندیده!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره مهدی سعادت

    با سلام. من مهدي سعادت متولد 28 اسفند 1374 هستم. دوران ابتدايي را در مدرسه ي پويا واقع در كرج سه راه گوهردشت گذراندم و از دوره ي راهنمايي وارد مدرسه ي عادي شدم. من نابيناي مطلق هستم و چيزي جز نور و سايه نميبينم. به موسيقي و كامپيوتر علاقه ي زيادي دارم و خوش بختانه در هر دو زمينه موفق هستم. من هم اكنون در حوزه ی تعمیرات کامپیوتر و آموزش های موسیقی و کامپیوتر فعالیت میکنم و توانايي اجراي مجالس بزرگ و كوچك را دارم. همچنين ميتوانم به نابينايان و كمبينايان به صورت حرفه اي آموزش كامپيوتر، ارگ، و گيتار را بدهم. اسكايپ من هست eloquence.tts
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, درد دل, روان شناسی, زندگینامه, عاشقانه ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    14 پاسخ به مهران و مهسا

    1. سعید پناهی سعید پناهی می‌گوید:

      سلام.
      خیلی غمگین بودش مهدی.
      اما بسیار آموزنده.
      مرسی.
      آهان راستی من اول شدم.
      هوهو.

    2. مینا می‌گوید:

      داستان غمگین زیبا و عبرتآمیزی بود ممنون

    3. khorshidezard می‌گوید:

      سلام مهدی داستانت خیلی غمگین بود امیدوارم مهران یه دختر خوب پیدا کنه از قول من بهش بگو هیچ وقت نا امید نباشه چیزی که زیاده دختره انشالا عشق مورد علاقشو به زودی پیدا میکنه

    4. khorshidezard می‌گوید:

      سلام مهدی داستانت خیلی غمگین بود از قول من بهش بگو نا امید نباشه چیزی که زیاده دختره انشالا عشق مورد علاقشو به زودی پیدا میکنه

    5. حنانه می‌گوید:

      سلام داستان زیبایی بود ولی من فکر میکنم اکثر نابیناها چنین داستانهایی را تجربه کرده اند خدا کند از اشتباهاتشون درس بگیرند و از چاله در نیان بیفتند توی چاه منظورم اینه که برای فرار از شکست قبلی به اشتباه به دختر دیگه ای دل ببندند که اگر بار دوم ضربه بخورند کاملا نابود میشوند و دلشان از سنگ میشود

    6. mamal aamrikayi mamal aamrikayi می‌گوید:

      سلام آقای ده نمکی . موضوع جدیدی نیس که جالب باشه . تکرار پشت تکرار . پس مال ما چی پس . ۱۸ سالمون بود که تصادف کردیم و نابینا شدیم و بعد طرف تو اون فلاکت ما رو دور زد و رفت . بی خیخیل آقای مهران غفوریان . خوب شد که رفت همون اولش نه اینکه دو سال دیگش با دوتا بچه میرفت . اون وقت عشق به بچه هات یا بی مادری بیشتر زجرت میداد . .. مرد هیچ وقت تو زندگی دنده عقب نمیگره . در پناه حق

      • koorosh می‌گوید:

        درود جالبه این مسائل برای اکثر نابیناها رخ داده و باید بی خیال بود بزرگ می شه یادش میره. این نشون می ده دنیای نامردیه کجایند اون علی بلبها که در کوچه مردا دختری را که می خوان بدن به دوستشون حسن خل تا سر به راه بشه. کجایند اون لیلیها که برای مجنون مریض بشن ای تف به این نارفیقا. و سخن آخر اینکه نابیناها اکثرً هم در عشق با افراد سالم فرق می کنند آن هم به دلیل اینکه یه چیز کم دارن اونم چشم…..

    7. ثنا می‌گوید:

      سلام واقعً که از اون پست ها بودا ههه قدری درگیر و کنجکاو شدم آخه جالب بود ولی این پسر داستان حقیقی ما عجب آدم خوش قلبی بوده ها این دختره چرا این طوری بود وای خدا از این دخترا که این قد خودشونو یادشون رفته حرصم میگیره با این رفتارا شون چی بگم والا حتمً آقا مهران هم خدا کمکش میکنه و جواب تمام سختیهاش حفظ وظایفش و شکستی که ظاهرً خورده رو خواهد دید و موفق خواهد شد توکل کنه به خدا که قطعً و حتمً و بدون شک او جبران میکنه و عشقی رو که لایقش باشه بهش میده

    8. diba می‌گوید:

      سلام واقعیتی تلخ و آموزنده بود ولی از قول من به آقا مهران بگید وقتی خدا چیزی را که دوست داری بهت نمیده متمعن باش چیز بهتری را که لیاقتش را داری بهت میده چون آدمها صلاح خود را نمیدانند و خداست که بهترینها را برای انسانها میخواهد و بهشون عطا میکند
      صبر صبر صبر که خدا با صبر کنندگان است

    9. سلام مهدی جان! داستان زیبا و غمگین اما آموزنده ای بود. آقا مهران متمئن باشه که دختری خیلی خوب گیرش میاد. خدا مهران رو دوست داشت که نگذاشت به اون دختر مغرور برسه. چون این گونه دخترها اصلا قدر محبت نمیدونند. برای مهران آرزوی خوشبختی میکنم. با اجازه

    10. leila می‌گوید:

      سلام میکنم به آقا مهران و نویسنده ی این مطلب جناب آقای سعادت و دیگر دوستان.
      داستان بسیار غمگین و در عین حال آموزنده بود. اما من یک سؤال دارم دوستان.
      چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
      من نه میخوام کسی رو سرزنش کنم، نه میخوام به گناه کسی پافشاری کنم. اما دوستان، چرا ما معمولا باید عقل و منطقمون رو فدای تجربیات تلخ شخصیمون بکنیم؟ اگه به فرض من نابینا از یه مرد نابینای دیگه تو زندگیم ضربه دیدم، آیا این درسته که حکم کلی صادر کنم بگم کلا تو جمع نابیناها این مشکلات بیشتره و تجربه ی تلخمو بذارم گردن نابینا بودنم؟ به هر حال نابینا هستم، اما عقلم که سر جاشه. آقا مهران داستان ما هم میتونه از این به بعد با روشنبینی و درایت بیشتری نسبت به آیندش اقدام کنه و با هوشیاری بیشتری دست به انتخاب تو هر زمینه اعم از ازدواج بزنه. من با فکر این داستان رو خوندم از اول تا آخر. ولی مگر نه این که سرآغاز آشنایی آقا مهران عزیز صدای مهسا خانم و بوی عطرش بود؟
      دوستان حالا نمیگم تو این مورد، بلکه تو هیچ موردی از روی عاطفه و یکجانبه قضاوت نکنید. منطقا هم ازدواج دو نفر به صورتی که خانم بزرگتر از آقا باشه درست نیست. دلیلش رو هم خودتون بهتر از بنده میدونید. هم تو شرع اومده و هم عقل حکم میکنه.
      به امید شادکامی و پیروزی همه ی شما دوستان خوبم تو این سایت.
      در ضمن جا داره همینجا از آقای پناهی به خاطر این سایت و مطالب بسیار مفیدش تشکر کنم.

    11. محمدعلی می‌گوید:

      سلام به کلیه دوستان. مهدی جان داستان غمگینی بود! من که خیلی دلم گرفت, راستش این اولین بار نبود که با یه همچین ماجرایی رو به رو میشدم, قبلا بین دوستام از اینجور مسائل زیاد دیده بودم. اما بچه ها به نظرم این بی انصافیه که بگیم آقا مهران باید عاقلانه فکر میکرده! بزارید واقع بین باشیم! وقتی آدم به کسی وابستگی پیدا میکنه همه زندگیش میشه اون شخص! توی همچین شرایطی عقل کاملا از کار میافته و احساس حرف اول و آخرو میزنه! نکته دیگه این که اگر ما خودمونو جای مهران بزاریم و از این زاویه به داستان نگاه کنیم متوجه میشیم که تو این ماجرا مهران دوتا ضربه میخوره یکی رفتن مهسا هست که در جای خودش درد ناکه اما سختتر از اون کاری هست که دوست مهران باهاش میکنه. اگر دقت کنیم میبینیم که مهسا خانم قبلا هم یه خواستگار داشتن و مهران هم هرچند که براش سخت بوده اما تونسته با این قضیه کنار بیاد پس اگر این بار هم اون خانم با یکی غیر از دوست آقا مهران آشنا میشد و بعد هم ازدواج میکرد شاید پذیرشش برای آقا مهران خیلی راحتتر بود. به هر حال من هم برای مهسا خانم آرزوی خوشبختی میکنم و برای آقا مهران توفیق فراموشی که بعضی وقتا خودش بهترین نعمت هست رو از خداوند خواستارم.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green