داستان های شیوانا : جایگاه نخواستنی!


- 625 بازدید

شیوانا همراه با دو خانواده غریبه از راهی میگذشت. یکی از خانواده‌ها که پنج دختر مجرد و جوان داشت از وضع مالی خوبی برخوردار بود و صاحب کالسکه‌ای مستقل برای خود بود؛ کاملا مشخص بود که پدر و مادر این دخترها زحمت زیادی می‌کشیدند تا اسباب راحتی آن‌ها را فراهم کنند. خانواده دوم فقیرتر بود، گاری کوچکی داشت و به زحمت همراه کاروان می‌آمد.

اما نکته جالب این بود که زنی که فقیرتر نشان می‌داد، دائم خودش را به بانوی ثروتمند می‌رساند و با طعنه می‌گفت: “‌من و همسرم معتقدیم که توانایی و شایستگی پدر و مادر در زود شوهردادن دخترهایشان آشکار می‌گردد. من و همسرم هفت دختر داشتیم که همه را زود شوهر دادیم و الان هم آسوده و راحت مشغول سفر هستیم!”

بانوی ثروتمند نجیبانه هیچ نمی‌گفت. خنده تلخی می‌کرد و طعنه‌های آن زن را با سکوت بی‌جواب می‌گذاشت.

این اتفاق چندین بار مقابل شیوانا و در هنگام استراحت خانواده‌ها رخ داد. شیوانا که سکوت بانوی نجیب و دختران مجردش را دید، از زنی که گاری کوچک داشت پرسید: “‌برایمان بگو شغل دامادهای تو چیست؟”

زن که انتظار این سوال را نداشت و خودش را برای جواب آماده نکرده بود با لکنت زبان حقیقت را بر زبان آورد و گفت: “‌خوب داماد بزرگ‌ترم بیکار است و از جیب پدرش می‌خورد. زندگی‌شان خوب نیست؛ اما در آینده قرار است سهمی ‌از پدرش بگیرد و کاری برای خود دست‌وپا کند.

داماد دوم من در یک دامداری کارگر بود که اخراج شد. فشار زندگی را نتوانست تحمل کند و مدتی به دنبال مصرف مواد دودزا و تخدیری رفت و تصمیم به ترک گرفت و با دختر من ازدواج کرد و قرار است دست از این کارش بردارد و زندگی‌اش را سروسامان دهد.

داماد سوم من پیرمردی هفتادساله است که چون آخرین همسرش مرده بود، دختری جوان را برای جمع‌وجورکردن کارهایش می‌خواست و برای همین دختر سوم ما را به همسری گرفت؛ البته قبول دارم زندگی دخترم سخت می‌گذرد اما پیرمرد چند سال بیشتر دوام نمی‌آورد و بعد از آن زندگی دخترم روبه‌راه می‌شود.

بقیه داماد‌هایم هم وضعی بهتر از بقیه ندارند اما قرار است به زودی وضعشان خوب شود و زندگی بچه‌هایمان را سروسامان دهند.”
شیوانا آهی کشید و رو به بانوی دیگر و همسرش کرد و گفت: “‌آیا شما حاضرید چنین دامادهایی داشته باشید؟”

مرد خانواده دوم بلافاصله پاسخ داد: “‌از این قبیل خواستگاران برای دختران من زیادند؛ اما ما خواسته آن‌ها را برآورده نکردیم؛ ما برعکس به خواسته و نیاز حداقل فرزندانمان توجه داریم. باید کسانی هم‌شان و هم‌ردیف آن‌ها پیدا شوند که بتواند خوشبختشان کند که هنوز این افراد شایسته پیدا نشده‌اند. دامادهای این خانم به هیچ وجه برای ما خواستنی نیستند! از نظر ما زندگی دختران آن‌ها نسبت به وقتی خانه پدر بودند، بدتر شده است و ما چنین سرنوشتی را برای آن‌ها نمی‌پسندیم.”

شیوانا به زنی که زخم‌ِزبان می‌زد رو کرد و گفت: “‌خوب دقت کن! خواستنی‌های تو خواستنی‌های دیگران نیست؛ وقتی چنین تفاوت عجیبی بین دو خانواده وجود دارد پس دیگر طعنه و زخم‌ِزبان معنایی ندارد. خوب که در سکوت این بانو و فرزندانش دقت می‌کردی متوجه می‌شدی که زندگی رویایی تو حتی حداقل خواسته آن‌ها هم نیست! به همین خاطر ساکت می‌شدند و چیزی نمی‌گفتند. در واقعی چیزی برای گفتن وجود نداشت.”

زن بدزبان متحیر به بانوی دیگر خیره شد و خواست چیزی بگوید؛ اما متوجه شد که او و دخترانش سرشان را پایین انداخته‌اند و مانند قبل سکوت کرده‌اند. آن‌ها چیزی برای گفتن نداشتند‌‌؛ برای همین فقط ساکت بودند و گوش می‌کردند.

اولین کسی باشید که این پست رو میپسنده!

Print Friendly, PDF & Email



  • سعید پناهی

    درباره سعید پناهی

    با سلام. بنده سعید پناهی هستم. متولد 9 اسفند سال 1375. از علایقم میتونم بگم به اینترنت, مبایل, موزیک, بازیهای نابینایی,گوش کردن به رادیو و نمایش رادیویی و و و خعععععیلی چیزهای دیگه اشاره کنم. کلا با همه چی حال میکنم. رفیق بازم, و رفیقهای ثمیمی را بیشتر از داداشهای نداشتم, دوست دارم. زاده ی استان زنجانم و از 1 سالگی در کرج یا همون استان البرز زندگی میکنم. در حال تحصیل در مقتع کارشناسی علوم تربیتی هستم. عاشق مطالعه صفحات اینترنتی هستم. پیگیر اخبار علم و فناوری هستم. به علاوه که در اسکایپ هستم, تو واتساپ و تلگرام و اینستا هم هستم. خخخ. کلا مسنجر بازم. فکر کنم هدفم کلا از اندروید خریدن همین بوده. اردیبهشت 92 با ی n73 وارد دنیای نت شدم. و اون وقتها 3g و این حرفا نبود با gprs آهنگ دانلود میکردم. بعد توسط معرفی یکی از دوستانم با سایتهای نابینایی آشنا شدم. بعد مهر ماه بود که دیگه ماهور خریدم, باورتون نمیشه من تا مهر 92 هنوز صفحهخان فارسی نداشتم. با این که از سال 83 پای کامپیوتر بودم. میدونین چرا؟ چون اون وقتها نت نمیرفتم. بعد از مهر ماهم اسکایپ نصب کردم و کم کم همه را add کردم و با همه آشنا شدم. عاشق گفت و گو تو اسکایپ بصورت صوتی هستم. کمو بیش چت هم دوست دارم. بعد اوایل آذر ماه بود که تصمیم گرفتم ی سایت بزنم, اول چنتا بلاگ تست کردم, خوشم نیومد. بعد کم کم بسرم زد, برم رو وردپرس. بعد به کمک آقای سعید درفشیان اینجارو بنا کردیم. روز 17 آذر 1392 بود که اینجارو بنا کردیم. اون وقتها زیاد اینجا کسی نمیومد. بعد دوستان کم کم با اینجا آشنا شدن. و الان هم که دیگه ی خانواده ی بزرگ شدیم به نام, شب روشن. اینجا ی سریها بهم مدیر ارشد هم میگن. اما خودم قبول ندارم. ی نو گرداننده میشه اسممو گذاشت. بیخودی هندونه تو پاچمون میکنن ههه. من تقریبن 10 درصد بینایی دارم. و از خط بریل استفاده میکنم. فقط 5 سال ابتدایی را در مدرسه ی پویا مخصوص نابیناها و کم بیناها درس خوندم. بعدش دیگه بصورت تلفیقی در مدرسه ی عادی مشغول به تحصیل شدم. راستی یادم داشت میرفت, جهت تماس با من میتونین از راه های زیر استفاده کنین. ایمیل: saeedpanahi2200@gmail.com اسکایپ: saeed-panahi تلگرام: https://telegram.me/sp1000 اینستاگرام: https://www.instagram.com/saeed10055/ خوشباشید.
    این نوشته در داستان ارسال و , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green