هند جگرخوار:


- 170 بازدید

پیش از طلوع آفتاب جهانتاب اسلام ، سراسر گیتى و مخصوصا شبه جزیره عربستان در آتش فساد اخلاق مى سوخت . مردم این منطقه که به کلى از آداب دینى و تعالیم انبیاء دور بودند، از دست زدن به هر عمل زشت و ناروائى پروا نداشتند. به همین جهت نیز ما آن عصر را جاهلیت مى نامیم .
یکى از چیزهائى که در عهد جاهلیت رسمیت پیدا کرده بود، وجود زنان منحرف و بدنام بود که بیشتر در شهرهاى طائف و مکه یعنى مرکز عربستان سکونت داشتند، این زنها در عروسیها، جشنها، شب نشینیها و بزمهاى خصوصى به رامشگرى و خنیاگرى و نوازندگى و رقصهاى محلى پرداخته ، بساط عیش و نوش دولتمندان و ارباب نفوذ را رونق مى بخشیدند، و بدین گونه با کمال آزادى ، روزگار مى گذرانیدند، و از هر گونه شهرت و شهوت پرستى برخوردار بودند.
یکى از این زنان بى بند و بار که کوس رسوائیش در همه جا طنین افکنده بود(۴)هند دختر عتبه بن ربیعه بود که پدرش از رجال متنفذ و معروف عرب به شمار مى آمد. این زن اشرافى خوشگذران و هوس باز پیش از آن که به همسرى ابوسفیان درآید، با بسیارى از رجال سرشناس و جوانان زیبا داراى روابط نامشروع بود. هند اشتیاق زیادى داشت که نامش نقل مجالس و نقل محافل گردد و مرد و زن هنر او را بستانید.
این زن شهرت طلب ، بسیار خودخواه ، کینه توز، شرور و زباندار در تاءمین مقاصد خود از هیچ چیز باک نداشت !
ابوسفیان از اشراف بنى امیه و سرمایه داران مکه و مردى فخردوست و جاه طلب بود. وى با این زن بدنام ازدواج کرد ولى هند در کارهاى خود آزاد بود. این زن هنگامى که شنید پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم نبوت خود را اعلام فرموده و عده اى هم دعوت او را پذیرفته اند و متوجه شد که با پیشرفت کار حضرت ، شکوه و جلال شوهرش تحت الشعاع نفوذ محمد صلى الله علیه و آله وسلم قرار مى گیرد، و خود او هم که شهره شهر بود دیگر آن آزادى و بى بند و بارى سابق را نخواهد داشت ، از همان لحظه اول رسما به مخالفت با پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم برخاست و دوش بدوش شوهرش بر ضد آنحضرت به فعالیت پرداخت ، و از هر گونه تهمت و افترا و نکوهش و تمسخر و دروغ نسبت به پیغمبر بزرگوار اسلام خوددارى نمى کرد.
در مدت سیزده سالى که پیغمبر اسلام در مکه دعوت خود را اعلام فرمود، این زن و مرد به اتفاق سایر رؤ ساى قریش جلسه ها تشکیل دادند و شعرها در هجو پیغمبر گفتند، و در مجالس بزم خود خواندند و خندیدند و رقصیدند، و کارى نبود که نکردند. تا سرانجام به فرمان خداوند، پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم ناگزیر شد، شهر مکه را که براى او به صورت کانون خطر درآمده بود ترک گفت و روى به مدینه آورد.
موقعى که سران قریش شنیدند مردم با وفا و مهمان نواز مدینه مقدم پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را گرامى داشته اند، و پروانه وار گرد شمع وجودش حلقه زده و به یارى او برخاسته اند، و تازه مسلمانهاى مکه هم دسته دسته مهاجرت نموده و به پیغمبر مى پیوندند؛ لشکرى بالغ بر هزار مرد جنگى و ساز و برگ کافى که همه گردنکشان و سران مکه در آن شرکت داشتند، بسیج کرده به جنگ پیغمبر شتافتند.
در این جنگ با این که تعداد سپاه اسلام از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمى کرد. مع الوصف سپاه کفر سخت شکست خورد. بیش از هفتاد نفر از ناموران آنها در این جنگ به دست مسلمانان کشته شدند، هفتاد نفر هم اسیر گردیدند، و بقیه فرار کردند.
از جمله مقتولین این جنگ که نخستین جنگ رسمى اسلام و کفر بود، و معروف به جنگ بدر است ، به تربیت عتبه پدر، شیبه عمو، ولید برادر، و حنظله پسر هند زن ابوسفیان بود که هر چهار تن از دلاوران مشهور کفار به شمار مى آمدند، و همه به دست توانا و مردانه جوانمرد نامى اسلام على علیه السلام به هلاکت رسیدند.
هند بعد از این واقعه که براى او بسیار گران تمام شد، دست به حیله تازه اى زد، به این معنى که مرثیه اى در سوک کشتگان جنگ بدر ساخت و زنان و دختران قریش را جمع کرد و با آهنگ اندوهگین و هیجان انگیزى ؛ بر پدر و عمو و برادر و فرزندش نوحه سرائى مى نمود، و از دست پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم و على علیه السلام و حمزه عموى پیغمبر سران اسلام ، ناله ها مى کرد، و بدین گونه احساسات مرد و زن مشرکین را به منظور تجدید قواى متلاشى شده آنها تحریک مى کرد.
او نمى گذاشت زنها اشک بریزند و خود هم ابدا نمى گریست و مى گفت تا ما انتقام خود را از محمد نگیریم نباید گریه کنیم ! این تحریکات و اقداماتى که به دنبال آن صورت مى گرفت موجب شد که سال بعد لشکر کفار با نفراتى چند برابر سال قبل ؛ در دامنه کوه احد واقع در حومه مدینه با سپاه اسلام مصاف دهند و پیکار کنند.
هند زنها را تشویق مى کرد که در این جنگ شرکت جویند و منظره جنگ و شکست مسلمانها را که به نظر آنها حتمى بود؛ از نزدیک ببینند!
بعضى از زنان قریش دعوت هند را که ادعاى رهبرى داشت رد کردند، ولى او با نطقهاى آتشین و پشت هم اندازیهاى خود احساسات آنها را تحریک نمود و حاضر کرد که با وى در جنگ شرکت کنند.
هنگامى که آتش جنگ از هر سو شعله کشید؛ زنها که به دستور هند زره پوشیده بودند در پشت سر لشکر قرار گرفتند.
سپس خود هند در وسط لشکر قرار گرفت و بخواندن اشعار شورانگیز و حماسه هاى جنگى همراه با دف ، پرداخت و مردان خود را براى نبرد با سپاه اسلام تشجیع مى نمود، به طورى که هر وقت یکى از مردان مشرکین فرار مى کرد، میل و سرمه دان به او مى داد و مى گفت : اى زن ! چشمت را سرمه بکش ، تو مرد نیستى و باید خود را آرایش کنى !
در این جنگ ، نخست بت پرستان شکست خوردند و عقب نشستند، ولى در حمله بعد بر اثر غفلت و سستى بعضى از سربازان نومسلمان ، دشمنان از کمینگاه بیرون آمدند و یکباره بر مسلمین تاختند.
هند آن زن زیبا و طناز و کارکشته در دلبرى و رامشگرى از فرصت استفاده کرد و شخصى به نام وحشى ، غلام جبیر بن مطعم را ملاقات نمود و به او قول داد که اگر پیغمبر اسلام یا على بن ابیطالب یا حمزه را به قتل رساند؛ او را به خود نزدیک سازد و از مال دنیا بى نیاز گرداند.
این وعده چنان در وحشى که در پرتاب نیزه مهارت داشت اثر کرد که همانوقت در کمین حمزه نشست و از پشت سر نیزه اى به کتف وى زد و او را شهید نمود. موقعى که خبر شهادت حمزه به هند رسید به قدرى خوشحال شد که همانجا گردن بند و دست بندهاى زرین خود را بیرون آورد و به وحشى بخشید و گفت : نه تنها تا زنده ام تو را فراموش نمى کنم بلکه استخوانهایم در قبر نیز به یاد تو خواهد بود!
سپس با وحشى به بالین کشته حمزه آمد و شکم آن سردار رشید اسلام را شکافت و جگر او را درآورد و در دهان گذاشت و جوید!! آنگاه قسمتهائى از اعضاء بدن حمزه را قطع نمود و همه را بند کرد و مانند گردن بند به گردن آویخت ! سایر زنان قریش هم از او پیروى نمودند و با بقیه شهداى اسلام چنین کردند!
بعد از این جنگ ، نیز هند و شوهرش ابوسفیان همچنان در شرک و بت پرستى بسر بردند و پیوسته مشغول نقشه کشى بر ضد پیغمبر عالیقدر اسلام و افکار نورانى او بودند، ولى نقشه ها یکى پس از دیگرى نقش بر آب مى شد و کار مهمى از پیش نمى رفت …
در سال هشتم هجرى پیغمبر با سپاه انبوهى از مدینه حرکت کرد و به قصد فتح مکه به حوالى آن شهر مقدس رسید. پیش از همه کس ‍ ابوسفیان از مشاهده سپاه انبوه و نیرومند اسلام به کلى خود را باخت و از سرنوشت خویش بیمناک شد.
ناچار عباس عموى پیغمبر را واسطه کرد که او را نزد پیغمبر(ص ) ببرد و از وى شفاعت نماید. عباس هم او را پیش پیغمبر برد و بعد از گفتگوى زیاد پیغمبر با شروطى او را مورد عفو قرار داد.
ابوسفیان سپس با شتاب وارد شهر شد و با فریاد گفت : اى اهل مکه ! اینک محمد با سپاهى انبوه و مجهز که غرق در آهن و فولاد هستند فرا مى رسد، بدانید که هر کس سلاح بر زمین نگذارد یا به خانه خود، یا طبق تاءمین محمد به خانه من پناهنده نشود، جانش در معرض خطر است .
در این موقع که جمعیت دور او را گرفته بودند و جریان را از وى مى پرسیدند، هند خود را به ابوسفیان رسانید و ریش او را گرفت و چند سیلى محکم و پیاپى به گوش او نواخت و گفت : اى مردم ! این مرد نگون بخت احمق را بکشید تا از این سخنان نگوید! ولى دیگر دیر شده بود، زیرا همانموقع سپاه اسلام از چند نقطه وارد شهر شدند و اهل مکه را در مقابل عمل انجام یافته قرار دادند. مردم مکه در برابر پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم به زانو درآمدند و بدون هیچگونه مقاومتى تسلیم گردیدند و از پیغمبر تقاضاى عفو کردند.
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از مشاهده وضع رقت بار آنها که سخت مرعوب شده و دست و پاى خود را گم کرده بودند متاءثر شد، و روى همان شفقت و راءفت ذاتى ، سوابق سوء آنها را نادیده گرفت و همه را مورد عفو قرار داد، و فرمود: شما همه آزاد هستید! اسلحه خود را زمین بگذارید و به هر جا که مى خواهید بروید! که در امان مى باشید.
سپس پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم با همراهى داماد و پسر عموى رشید خود على علیه السلام بتهائى را که مشرکین در خانه خدا و پشت بام آن قرار داده بودند؛ درهم شکست ، و فرو ریخت . آنگاه در محلى نشست تا از مردم مکه براى پذیرش دین حنیف اسلام بیعت بگیرد. مردان دسته دسته آمدند و به پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم دست دادند و ایمان آوردند، و انصراف خود را از اعمال جاهلیت اعلام داشتند. به دستور پیغمبر ظرف آبى گذاشتند، تا هر زنى که مى خواهد ایمان بیاورد، دست خود را در آن فرو برد و بدین گونه با پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم بیعت کند!
هند زن ابوسفیان هم که روزى در شهر مکه نخود هر آشى بود، با همه دشمنى که با پیغمبر اسلام داشت ، در این هنگام که جز تسلیم و اظهار مسلمانى چاره اى نبود؛ ولى بعد از کشتن حمزه ، از طرف پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم خون او و شوهرش مباح شده بود؛ نخست از ترس ‍ خود را مخفى ساخت ، سپس به طور ناشناس در صف زنانى که مى خواستند ایمان بیاورند قرار گرفت ، تا او نیز ایمان بیاورد!
هنگامى که پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم زنان را مخاطب ساخت و فرمود: ایمان شما قبول است به شرط این که دزدى نکنید. هند که مى خواست در هر جا نطق کند و رشد و نبوغ خود را به ثبوت رساند؛ در این موقع هم نتوانست آرام بگیرد و در حضور آنهمه زن و مرد گفت : یا رسول الله ! شوهر من ابوسفیان مرد بخیلى است ، من هم پنهانى از مال او بر مى دارم ، آیا حلال است ؟ ابوسفیان در آنجا حاضر بود، وقتى سخن هند را شنید گفت : آنچه تاکنون برداشته اى حلال ولى از این به بعد حرام است !
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از گفتگوى آنها خندید و هند را شناخت سپس پرسید: تو هند دختر عتبه هستى ؟ گفت ، آرى ، یا رسول الله ! گذشته ها را فراموش کن و مرا ببخش ، خداوند تو را ببخشاید! پیغمبر مهربان به خاطر پیشرفت دین خداوند و هدایت خلق سوابق او را نادیده گرفت و از تقصیرهاى او درگذشت .
آنگاه مجددا زنان را مخاطب ساخت و فرمود: شرط دیگر اینکه فرزندان خود را نکشید. هند گفت : ما فرزندان خود را در کوچکى پرورش ‍ دادیم و شما در بزرگى آنها را در جنگ بدر کشتید!
باز پیغمبر فرمود: شرط دیگر اینست که از این پس مرتکب عمل زنا نشوید. هند که تمام حضار به خوبى او را مى شناختند درین هنگام با کمال پرروئى گفت : یا رسول الله ! مگر زن آزاده ، تن به عمل زنا هم مى دهد،؟
از این گفتگو، حضار که از سوابق او کاملا اطلاع داشتند خندیدند، پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم هم رو به عمر کرد و خندید!! و بدین گونه مراسم ایمان آوردن مردم مکه پایان یافت . ابوسفیان و همسرش از روى ناچارى با همه بى میلى اسلام آوردند، ولى فعالیتهاى آنها که دوش به دوش هم تا سر حد قدرت و امکان ، روز و شب بر ضد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم و براى محو و نابودى اسلام نقشه مى کشیدند، به همین جا خاتمه نیافت و همچنان ادامه داشت …
دشمنیهاى دیرین این زن و مرد با پیغمبر خدا، دسیسه بازیهاى فرزند مفسدش معاویه با امیر مؤمنان على علیه السلام ، و جنایتهاى نوه جنایتکار و فرومایه اش یزید پلید، با اولاد پیغمبر و حضرت امام حسین علیه السلام آنچنان آثار شومى براى عالم اسلام به بار آورد که مسیر مسلمانان را براى نیل به هدفهاى تعالیم عالى اسلام ، دگرگون ساخت و آنها را به سرنوشت اسف انگیزى سوق داد که نه تنها جهان اسلام را از جهش بیشتر به سوى معنویت و حقیقت باز داشتند، بلکه روى تاریخ عالم انسانى را سیاه کردند
به گفته حکیم سنائى در جواب غزالى که لعن یزید را جایز نمى دانست :
داستان پسر هند مگر نشنیدى
که از او و سه کس او به پیمبر چه رسید؟
پدر او در دندان پیمبر شکست
مادر او جگر عم پیمبر بمکید
او بناحق ، حق داماد پیمبر بگرفت
پسر او سر فرزند پیمبر ببرید
بر چنین کسى نکنى لعنت و شرمت بادا
لعن الله یزید و على آل یزید

سلام دوستان عزیز.
خسته نباشید.
آرزوی من فقط سلامتی شما عزیزانه.
از داستان های که در سایت پست میکنم، خوش تون میاد؟
پیشنهادات خود و انتقادات خود رو برام بگین.
خیلی خوش میشم.
واقعاً خوش میشم.
این داستان رو از کتاب داستان های ما گرفتم از جلد اولش.

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره محمدحسین قنبری

    سلام به تموم کار مندان شب روشن. واقعا که این سایت٬ دریچه به سوی نابینایان (روشن دلان) میباشد. اسم من محمد حسین و ملقب به قنبری هستم. در سال ۱۳۷۶ هجری شمسی متولد شده ام در ولایت بامیان افغانستان. در سال ۱۳۷۷ بینایی چشمانم را از دست دادم. امکان بینایی من در آن وقت خیلی زیاد بود اما به اثر جنک های داخلی نتوانستم به شهر کابل پایتخت کشور خود بیایم. برای همه دنیا ثابت است که افغانستان بسیار یک کشور جنگ دیده بوده و از این ناحیه خسارات زیادی دیده است. در سال ۱۳۷۹ و یا ۱۳۸۰ به ولایت کابل یا پایتخت کشور خود آمدیم. در سال ۱۳۸۶ شامل مدرسه شدم. اکنون کلاس دوازدهم من است و به زودی به لطف خدا و عنایات حضرت مهدی (عج) سند فراغتم را خواهم گرفت. دوست دارم گوینده در یک رادیو و یا تلویزیون باشم. دوست دارم برنامه های شعری را به پیش ببرم. خودم هم شعر میگویم البته کم کم. در دانشگاه دوست دارم رشته ادبیات دری (فارسی) را بخوانم. شاعر مورد علاقه ام پروین اعتصامی و سید محمد حسین شهریار میباشد. صدای کربلایی جواد مقدم٬ علی اصغر حکیمی و قاری محمود شحات مصری را نیز بسیار دوست دارم. شماره تماس با من: +۹۳۷۸۲۲۸۵۳۷۰ آیدی اسکایپم: همین شماره و یا نام و تخلصم به زبان انگلسی. آیدی فیسبوکم: همین شماره تماسم میباشد. در آخر از شما هم التماس دعا دارم. یا علی مدد٬
    این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    2 پاسخ به هند جگرخوار:

    1. داود می‌گوید:

      سلام بسیار خوب بود شما آیدی اسکایپ هم دارید یا نه

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green