بزرگ زاده


- 143 بازدید

نام حاتم طائى را همه شنیده اند. حاتم از بزرگان عرب و مردى بلندنظر و بسیار سخى الطبع و دست و دل باز بود او هر روز دستور مى داد شترى طبخ کنند تا هر کس از راه مى رسد از طعام او سیر شود و از در خانه اش گرسنه برنگردد. هرگز دیده نشد که حاجتمندى از وى چیزى بخواهد و از اعطاى آن امتناع ورزد.

گویند روزى در میدان جنگ با شمشیر کشیده به دشمن حمله برد. دشمن که از سخاوت طبع حاتم اطلاع داشت ، گفت حاتم ! چه شمشیر خوبى دارى آیا ممکن است آنرا به من بدهى ؟! حاتم فى الحال خشم خود را فرو برد و با ملاطفت شمشیر را به وى تسلیم نمود! گفتند: اى حاتم ! چرا شمشیر برهنه به دست دشمن دادى ؟ گفت : چکنم ؟ نتوانستم دست رد به سینه او بزنم ؟
حاتم از این که مردم نیازمند و گرسنه را سیر مى نمود لذت مى برد. او این کار را از صمیم قلب انجام مى داد، به همین جهت نیز جود و سخاوت او ضرب المثل شده است .
حاتم پیش از آنکه به شرف ملاقات پیغمبر گرامى فائز گردد، از جهان رفت . بعد از مرگ او ریاست قبیله طى به فرزندش عدى رسید.
عدى پسر حاتم در سخاوت و بذل و بخشش و بلندنظرى و نجابت آئینه تمام نماى پدرش حاتم بود.
روزى شخصى از وى صد درهم طلب نمود. عدى گفت : من پسر حاتم طائى هستم ، فقط صد درهم مى خواهى ؟! به خدا این مبلغ ناچیز را به تو نخواهم داد، بیشتر بخواه ؟. روزى دیگر شاعرى به وى گفت : اى عدى ! قصیده اى در مدح تو گفته ام و هم اکنون مى خوانم ، عدى گفت : صبر کن تا نخست آنچه مى خواهم به تو بدهم بگویم چیست ، و چقدر است ، سپس ‍ قصیده ات را بخوان ! آنگاه صله شاعر را که مبالغ هنگفتى پول و یک اسب و یک گوسفند و چند خدمتکار بود به وى داد و گفت : اکنون بخوان ! بى جهت نیست که شاعر گفته است :
بابه اقتدى عدى فى الکرم
و من یشابه ابه فما ظلم
یعنى : عدى در جود و کرم از پدرش پیروى نموده ، و کسى که از پدرش ‍ پیروى کند، جاى دورى نرفته است .
در سال نهم هجرى پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله وسلم گروهى از سربازان اسلام را به سردارى امیرالمؤمنین على علیه السلام به سوى قبیله طى نزدیک سرزمین اردن کنونى فرستاد تا آنها را به آئین اسلام دعوت کند و بت معروف آنها به نام فلس را نابود سازد. امیر مؤمنان علیه السلام نیز آنها را دعوت فرمود و چون نپذیرفتند با آنها پیکار نمود و بت فلس را شکست و دو شمشیر قیمتى را به اسامى مخذم و رسوب که بت پرستان به بتخانه هدیه کرده و به پیکر فلس آویخته بودند با سایر غنائم و اسیران جنگى به مدینه آورد. در آن گیر و دار عدى پسر حاتم طائى که رئیس قبیله بود و پنهانى کیش نصرانى داشت با بستگانش گریخت و به افراد قبیله خود در شام پیوست . ولى خواهر او دختر حاتم نتوانست فرار کند و با زنان قبیله اسیر گشت . سفانه دختر حاتم زنى با کمال و سخنور بود.
غنائم و اسیران را به مدینه آوردند و در جلو مسجد پیغمبر قرار دادند. لحظه اى بعد پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله وسلم تشریف آورد و در حالیکه على علیه السلام در پشت سر حضرت ایستاده بود، به تماشاى غنائم و اسیران پرداخت .
در این هنگام دختر حاتم برخاست و گفت . اى پیغمبر خدا! پدرم مرده و سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار (و مرا آزاد گردان ) خداوند بر تو منت بگذارد.
حضرت فرمود: سرپرست تو کیست ؟ گفت : عدى پسر حاتم طائى است . فرمود: همان کسى که از خدا و پیغمبر گریخت ؟
دختر حاتم تصور کرد پیغمبر او را نادیده گرفته و لذا ماءیوس شد و نشست . ولى امیرالمؤمنین علیه السلام که در پشت سر پیغمبر ایستاده بود به وى اشاره نمود که برخیزد و تقاضاى خود را تکرار کند. سفانه نیز مجددا برخاست و گفته خود را تکرار نمود.
پیغمبر فرمود: تو آزاد هستى ، ولى صبر کن تا کسى که مورد اطمینان باشد پیدا شود و ترا نزد کسانت ببرد.
چیزى نگذشت که کاروانى که چند تن از خویشان سفانه در آن بودند، وارد مدینه شد و سفانه توانست ورود آنها را به پیغمبر اطلاع دهد.
به دستور پیغمبر لباس نوى به دختر حاتم طائى پوشانیدند و توشه راه برایش گرفتند و به دین گونه با احترام زیاد او را روانه شام کرد.
عدى در شام بود. هنگام ورود کاروان ، دید که خواهرش با جمعى از آشنایان از مدینه آمده است .
سفانه برادرش عدى را سرزنش کرد که چرا او رها کرد و خود با سایر بستگان فرار نمود، سپس ماجراى اسارت و آزادى خود را از آغاز تا انجام شرح داد.
عدى از خواهرش پرسید: این مرد را چگونه مى بینى ؟ سفانه گفت : چنان مى بینم که هر چه زودتر نزد او رفته به دین او درآئى . زیرا اگر او پیغمبر باشد، افتخار نصیب کسى مى شود که زودتر به وى بگرود! و چنانچه پادشاه باشد، تو همچنان با عزت و احترام خواهى زیست . عدى راءى خواهر را پسندید و بدون این که از طرف مسلمانان تاءمین جانى داشته باشد، به مدینه آمد و مستقیما براى ملاقات پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم به مسجد رفت .
آمدن عدى به مدینه قدرى غیر منتظره بود، هر کس او را مى دید با تعجب به وى مى نگریست ، آنگاه به یکدیگر مى گفتند: این عدى پسر حاتم طائى است !
هنگامى که عدى به مدینه مى آمد از بس اوصاف نیک پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را از خواهرش و دیگران شنیده ، و ندیده شیفته اخلاق پسندیده آنحضرت شده بود آرزو مى کرد که وقتى به حضور مبارکش ‍ توفیق یابد آن برگزیده خدا، به وى دست دهد.
همین که وارد مسجد شد و خود را به پیغمبر معرفى نمود، حضرت با آن مقام منیع نبوت ، به احترام او که بزرگ زاده نجیبى بود از جاى برخاست و دست او را گرفت ! و روانه خانه شدند. در میان راه زن بى نوائى جلو آمد و مدتى پیغمبر را معطل کرد، و چنانکه رسم افراد نیازمند تهى دست است ، از هر درى سخن گفت . پیغمبر هم ایستاد و با مهربانى و دقت زیاد به سخنان او گوش داد.
عدى که خود زعیم قوم و رئیس قبیله بود، در دل گفت : این مرد پادشاه نیست ، او حتما پیغمبر است که با حوصله و بدون رنجش تا این حد به سخنان بیهوده زنى بى نوا گوش مى دهد.
وقتى وارد خانه شدند، پیغبر صلى الله علیه و آله وسلم عدى را روى گلیمى نشانید و خود مقابل وى روى زمین نشست !
عدى گفت : براى من ناگوار است که شما روى زمین نشسته باشید. فرمود: تو مهمان هستى و من در منزل خود مى باشم ! در اینجا نیز عدى پیش خود گفت : این خوى پادشاهان نیست ، این شیوه انبیاء است !
در این هنگام پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: اى عدى اسلام بیاور تا رستگار شوى ! عدى گفت : من خود دینى دارم که معتقد به آن مى باشم . فرمود: مى دانم چه دینى دارى من از خودت آشناتر به آئینت هستم . آیا تو پیرو مذهب رکوسى نیستى و به شیوه جاهلیت یک چهارم غنائم را به عنوان حق زعیم قوم نمى گیرى ؟
عدى گفت : بله مى گیرم . فرمود: این عمل در دین تو حرام است !
اى عدى ! یهود مورد خشم خداوند واقع شدند، نصارا نیز گمراه گشتند، اسلام بیاور تا رستگار شوى !
اى عدى ! شاید به این علت اسلام نمى آورى که مى بینى امروز ما فقیریم و دشمنان زیاد داریم و باور نمى کنى که با این کیفیت ما پیشرفت کنیم ؟ ولى به خدا سوگند به زودى خواهى دید چنان مال دنیا در میان مسلمانان زیاد شود که نیازمندى براى گرفتن آن پیدا نشود، به خدا مى شنوى که زنى سوار شتر است و از قادسیه به زیارت خانه خدا مى رود، و در راه طولانى جز از خدا، از کسى ترسى ندارد، به خدا چندان زنده مى مانى که ببینى بابل(۶۰) فتح شده و کاخهاى سفید آن ، به دست سربازان اسلام افتاده است .
عدى از مشاهده پیغمبر و اخلاق پسندیده و ملکات فاضله آن حضرت اسلام آورد و چندان در جهان زیست که دید کاخهاى سفید بابل به دست سربازان مسلمان افتاده ، و دید که زنى سوار شتر است و عازم حج بیت الله مى باشد و از کسى هراسى به دل راه نمى دهد.
روزى عدى این ماجرا را نقل کرد در پایان گفت : به خدا عنقریب سومین وعده پیغمبر نیز به وقوع مى پیوندد و چندان اموال دنیا در اختیار مسلمانان قرار گیرد که محتاجى نباشد به سراغ آن بیاید.
عدى عمرى بسیار طولانى داشت و به سال (۶۰) هجرى بدرود حیات گفت . وى مردى رشید، خوش اندام و دلاور و از یاران بزرگ امیرالمؤمنین علیه السلام به شمار مى رفت . در جنگهاى جمل و صفین و نهروان رشادتها نمود و در دوستى و طرفدارى از پیشواى بزرگ خود ثابت قدم و فداکار ماند. و چون خود بزرگ زاده بود، هواخواه بزرگان بود؟
بعد از شهادت آنحضرت ، روزى به شام آمد و به ملاقات معاویه رفت . معاویه از راه سرزنش پرسید: اى عدى ! پسرانت طریف و طراف و طرفه را چه کردى که با خود نیاوردى ؟ گفت : همه در رکاب على علیه السلام در جنگها کشته شدند.
معاویه گفت : پسر ابوطالب با تو منصفانه رفتار نکرد. زیرا پسران خود را سالم نگاه داشت اما فرزندان تو را به کشتن داد. عدى آن بزرگ زاده با شخصیت که انتظار چنین سخنى را نداشت ، بى درنگ گفت : نه ! من با على علیه السلام انصاف نورزیدم که او شهید شد و من زنده ماندم !
دور از حریم کوى تو شرمنده مانده ام
شرمنده ام که چرا زنده مانده ام

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره محمدحسین قنبری

    سلام به تموم کار مندان شب روشن. واقعا که این سایت٬ دریچه به سوی نابینایان (روشن دلان) میباشد. اسم من محمد حسین و ملقب به قنبری هستم. در سال ۱۳۷۶ هجری شمسی متولد شده ام در ولایت بامیان افغانستان. در سال ۱۳۷۷ بینایی چشمانم را از دست دادم. امکان بینایی من در آن وقت خیلی زیاد بود اما به اثر جنک های داخلی نتوانستم به شهر کابل پایتخت کشور خود بیایم. برای همه دنیا ثابت است که افغانستان بسیار یک کشور جنگ دیده بوده و از این ناحیه خسارات زیادی دیده است. در سال ۱۳۷۹ و یا ۱۳۸۰ به ولایت کابل یا پایتخت کشور خود آمدیم. در سال ۱۳۸۶ شامل مدرسه شدم. اکنون کلاس دوازدهم من است و به زودی به لطف خدا و عنایات حضرت مهدی (عج) سند فراغتم را خواهم گرفت. دوست دارم گوینده در یک رادیو و یا تلویزیون باشم. دوست دارم برنامه های شعری را به پیش ببرم. خودم هم شعر میگویم البته کم کم. در دانشگاه دوست دارم رشته ادبیات دری (فارسی) را بخوانم. شاعر مورد علاقه ام پروین اعتصامی و سید محمد حسین شهریار میباشد. صدای کربلایی جواد مقدم٬ علی اصغر حکیمی و قاری محمود شحات مصری را نیز بسیار دوست دارم. شماره تماس با من: +۹۳۷۸۲۲۸۵۳۷۰ آیدی اسکایپم: همین شماره و یا نام و تخلصم به زبان انگلسی. آیدی فیسبوکم: همین شماره تماسم میباشد. در آخر از شما هم التماس دعا دارم. یا علی مدد٬
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, علمی, کتاب, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    2 پاسخ به بزرگ زاده

    1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام آقای قنبری بسیار داستان تاریخی جالبی بود. متشکرم. التماس دعا.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green