داستانى عجیب از تجرید روح


- 151 بازدید

سلام سلام دوستان عزیزم.
همه تونو دوست دارم
امروز اومدم با یه داستان جالب و خوندنی و شنیدنی
امیدوارم که خوش تون بیاد
عنوانش خیلی جالبه. نه؟
خخخخ
خب میریم که داستانو بخونیم.
یا علی!
مرحوم آیت اللّه حاج شیخ هاشم قلعه اى قزوینى از اساتید و علماى بزرگ و وارسته حوزه علمیه مشهد در حدود سى سال قبل بود، یکى از اساتید (حضرت آیت اللّه خزعلى در درس تفسیر خود) جریان عجیبى در مورد تجرید روح و جدائى موقت آن از بدن که براى آقاى شیخ هاشم رخ داده بود نقل مى کرد که ما آن را در اینجا خاطرنشان مى سازیم :
مرحوم شیخ هاشم گفت : مردى بود با علم تجرید روح ، آشنایى داشت ، من نزد او رفتم و از او خواستم روح مرا از بدن تجرید کند، او پذیرفت ، هنگامى که آماده این موضوع شدم ، ناگاه دیدم بدنم به گوشه اى افتاد و خودم از آن جدا شدم ، من گفتم خوبست از این آزادى استفاده کرده و به روستاى خودمان (قلعه ) که اطراف قزوین است بروم ، ناگاه دیدم در
نزدیکى روستا هستم .
در بیرون روستا، در صحرا مردى را دیدم که به هنگام سحر، آب را از نهر دزدید و به سوى ملک خودش روانه ساخت ، طولى نکشید دیدم ، صاحب آب آمد و هنگامى که از دزدى او آگاه گردید، عصبانى شد و با بیلى که در دست داشت ، چنان بر سر دزد زد که او بر زمین افتاد و جان سپرد.
من کاملاً ناظر این جریان بودم ، ولى او مرا نمى دید، سرانجام قاتل فرار کرد و جسد مقتول روى زمین ماند.
زنان روستا که براى بردن آب کنار نهر آمده بودند از جریان قتل آگاه شدند و وحشتزده ، این خبر را به اهالى روستا رساندند، مردم روستا، دسته دسته به تماشا آمدند ولى از قاتل خبرى نبود، از این رو حیران و سرگردان بودند که چه کنند، سرانجام بدن مقتول را به گورستان برده و دفن کردند.
من به خود آمدم که راستى طلوع آفتاب ، نزدیک است ، هنوز نماز نخوانده ام ، ناگهان دیدم در بدنم هستم و شخصى که روح مرا آزاد کرده بود، به من گفت : حالت چطور است ؟ من آنچه را دیده بودم براى او نقل کردم و تاریخ حادثه را دقى قاً ضبط نمودم .
دو ماه از این جریان گذشت ، چند نفر از اهالى روستاى قلعه ، به مشهد آمدند و هنگامى که با من ملاقات کردند، من از حال مقتول جویا شدم ، و بدون اینکه سخنى از قتل او بگویم ، پرسیدم حالش چطور است ؟
گفتند: متأ سفانه دو ماه قبل او را کشته اند و جسد او در کنار نهر یافته شده ، ولى قاتل او شناخته نشده است .
هفت سال از این جریان گذشت ، من سفرى به روستاى قلعه کردم تا بستگان و دوستان را از نزدیک ببینم .
مردم دسته دسته به ملاقات من مى آمدند، تا اینکه شخص قاتل به مجلس ‍ آمد، هنگامى که مجلس خلوت شد، او را به نزدیک خود دعوت کردم و گفتم : راستش را بگو بدانم قاتل فلانکس چه کسى بود؟
او اظهار بى اطلاعى کرد، گفتم پس آن بیل بلند کرد و با آن ، فلانى را کشت ، رنگ از صورتش پرید و فهمید که من از این موضوع آگاه هستم ، ناچار جریان را براى من بیان کرد، گفتم : من مى دانستم ، ولى مى خواستم به تو بگویم که باید بروى دیه (خونبهاى ) او را به ورثه اش بپردازى و یا از آنها بخواهى که تو را حلال کنند.

بله دوستان عزیز، این هم بود داستان.
راستی عزیزان! نظر فراموش تون نشه.

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره محمدحسین قنبری

    سلام به تموم کار مندان شب روشن. واقعا که این سایت٬ دریچه به سوی نابینایان (روشن دلان) میباشد. اسم من محمد حسین و ملقب به قنبری هستم. در سال ۱۳۷۶ هجری شمسی متولد شده ام در ولایت بامیان افغانستان. در سال ۱۳۷۷ بینایی چشمانم را از دست دادم. امکان بینایی من در آن وقت خیلی زیاد بود اما به اثر جنک های داخلی نتوانستم به شهر کابل پایتخت کشور خود بیایم. برای همه دنیا ثابت است که افغانستان بسیار یک کشور جنگ دیده بوده و از این ناحیه خسارات زیادی دیده است. در سال ۱۳۷۹ و یا ۱۳۸۰ به ولایت کابل یا پایتخت کشور خود آمدیم. در سال ۱۳۸۶ شامل مدرسه شدم. اکنون کلاس دوازدهم من است و به زودی به لطف خدا و عنایات حضرت مهدی (عج) سند فراغتم را خواهم گرفت. دوست دارم گوینده در یک رادیو و یا تلویزیون باشم. دوست دارم برنامه های شعری را به پیش ببرم. خودم هم شعر میگویم البته کم کم. در دانشگاه دوست دارم رشته ادبیات دری (فارسی) را بخوانم. شاعر مورد علاقه ام پروین اعتصامی و سید محمد حسین شهریار میباشد. صدای کربلایی جواد مقدم٬ علی اصغر حکیمی و قاری محمود شحات مصری را نیز بسیار دوست دارم. شماره تماس با من: +۹۳۷۸۲۲۸۵۳۷۰ آیدی اسکایپم: همین شماره و یا نام و تخلصم به زبان انگلسی. آیدی فیسبوکم: همین شماره تماسم میباشد. در آخر از شما هم التماس دعا دارم. یا علی مدد٬
    این نوشته در حرفای خودمونی, داستان, دسته‌بندی نشده, علمی, کتاب, گفت و گو, مذهبی, مطالب تاریخی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    4 پاسخ به داستانى عجیب از تجرید روح

    1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام بسیار داستان جالب و تأمل برانگیزی بود تشکر عید شما هم مبارک.

    2. سلام داداش.
      داستان جالب و تعمل بر انگیزی بود

    3. علیرضا نصرتی می‌گوید:

      با تمرکز هم میشه روح رو از بدن خارج کرد دیگه

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green