سفرنامه کربلا, پیاده روی اربعین قسمت اول


- 91 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم
بد جوری درونم به تکاپو افتاده بود. توصیف هایی که سالهای قبل از دوستان شنیده بودم و حس غریبی که درونم قل قل می کرد که منهم باید آذر امسال به پیاده روی اربعین بروم. ولی با کی؟ چه کار کنم؟ به کی بگم میخوام برم کربلا؟
۱۱۹ رو گرفتم. ساعت هشت صبح دهم آبان ۱۳۹۳ را بیان کرد. ده روز دیگر اربعین بود و هنوز کاری نکرده بودم. با دست روی دست گذاشتن هم کاری پیش نمی رفت. یک لحظه با خودم گفتم باید بروم. عدم بینایی ام نباید مانع رفتنم شود. درست است کسی هنوز با من همراه نشده ولی کسی هم هنوز اراده ام را ندیده که می خواهم بروم. تلفن را برداشته و به دوستان و فامیلی که حدس میزدم شاید اربعین بروند تماس گرفتم.
-: نمیری پیاده روی اربعین؟
-: نه! امسال نمیرم.
این جمله را بارها شنیدم و غمگین میشدم. یعنی تنهایم؟ اگر یک شب نشینی یا بساط دیگری بود که همگی پایه بودند.
مادرر, و به همراه او پدر از روی دلسوزی نمی خواستند که من تنها بروم. ولی از درونم خبر نداشتند. نمی دانستند من دیگر جسمم اینجاست و روحم پرواز کرده و وسط بین الحرمین منتظر جسمم است. که روحم مرتب صدایم می زند سرزمین عشق منتظرت است. بیا.
تماس ها و اصرارها بیشتر و نیافتن همراه بی نتیجه.
هفت روز به اربعین
شب و روز با فشاری در گلویم می گذشت. فشاری از جنس بغض. از جنس آه. در آن سرما حس مرگ داشتم: یا حسین! نمی خواهی بیایم روحم را بفرست برگردد به جسمم.
این جمله را گفتم و اشکهایم را پاک کردم. بی خیال شدم.
شش روز به اربعین
سر کار نشسته و اخبار اربعین و پیاده روی را دنبال می کردم. انگار نمی توانستم بی تفاوت باشم. یک لحظه جرقه ای بر سرم زد: خب تنها برو. علاف دیگران نباش.
این جرقه همچو سنگریزه ای که وسط آب انداخته باشند درونم را تکان داد. با موج های سنگین. بی اختیار برخاستم و یک برگه مرخصی یازده روزه نوشتم. سریع منتشر شد مهدی تنها می خواهد برود. موجی نگرانی از سوی خانواده و موجی التماس دعا و نائب الزیاره ما باش همزمان راه افتاد. مطمئن شدم که میروم. ساعت ده صبح یکی از دوستان کارگردان به دیدنم در محل کار آمد. جنب و جوشم را که دید و اینکه دارم می روم یکهو بغض کرد. بغلم کرد و اینکه دوست دارد بیاید ولی شرایط مالی اجازه نمی دهد.و اینجا جرقه دوم به ذهنم خورد: هزینت با من. بیا بریم.
فکر کرد شوخی میکنم. فکر کرد سربه سرش میگذارم. بعد از ده دقیقه که فهمید جدی میگویم از شادی نمی دانست چه کند. کارتم را به او دادم و همان موقع رفت و دو کوله حسابی خرید. هر دو آنقدر خوشحال بودیم که نفهمیدیم چطور همه چیز آماده شد. اما مسئله ای که نمی دانستیم موجب دردسرمان گردید. از بیست روز قبل همه بلیطها به سمت مرزها رزرو شده و ترمینال ماشین نبود. باید می گشتیم و گشتیم و عصر جمعه ساعت چهار با کاروانی که دو صندلی خالی داشت راهی مرز مهران شدیم.
حس غریبی بود. باورم نمیشد عازم شدم. باورم نمیشد در مسیر عشق قرار گرفتم. در راه از هر دری حرف میزدیم تا صبح زود به مرز مهران رسیدیم. ۹ صبح آن سوی مرز در خاک عراق, در جاده ای بد نیمه آسفالت نیمه خاکی, در بین انبوه جمعیت پیش می رفتیم. از همانجا موکب های حسینی با دادن صبحانه و بعضی نذورات دیگر شروع شده بود.
به دوستم گفتم بیا خودمان برویم ولی او اصرار داشت چون بلد نیستیم بگذار با چند تا از هم اتوبوسی ها برویم. که آنها هم با خانواده و شلوغ بودند و حدود چهل نفر میشدیم و این تاخیر را دوست نداشتم. دوست داشتم سریع به نجف برسم.
تا ظهر مسیری طولانی را پیمودیم. شلوغ بود و بعد از نماز ظهر, با اتوبوسی به سمت کاظمین راه افتادیم.
جالب بود, پذیرایی از مردم در کشوری که مشغول جنگ داخلی بود, جوش و خروش زائران ایرانی و عراقی, خستگی راه و از طرفی هیجان رسیدن به سرزمین عشق. خیلی جزییات تا همین جا اتفاق افتاد که هر کدام شرح مفصلی برای خودش دارد. میگذریم و غروب به کاظمین می رسیم.
از بازاری گذشته و گروهی به حرمین مطهر امام کاظم علیه السلام و امام جواد علیه السلام رسیدیم. از ایست های بازرسی سخت گذشتیم و وارد حرم که شدم حس و حال غریبی را تجربه کردم. نماز مغرب و عشا را خواندیم و برای زیارت رفتیم ولی به دلیل انبوه جمعیت نتوانستم جلو بروم. با فاصله دل دادم و دعا کردم.
بعد از نماز همه سوار اتوبوس شدند. عده ای جا مانده که زمان زیادی طول کشید که آنها را بیابند. به سمت نجف راه افتادیم. جاده خیلی شلوغ بود و راننده گفت از سمت حله می رود. با اینکه فاصله نجف تا بغداد می گویند دو ساعت راه است ولی یازده شب به حله رسیدیم و حچهار ساعت در راه بودیم. جلوی موکبی بزرگ ایستاد. همه پیاده شدند. مداحی زیبایی از باسم کربلایی پخش میشد و مرتب روی میزی تخم مرغ آب پز و نیمرو همراه گوجه و خیار می گذاشتند و مردم استفاده می کردند. نیم ساعت بعد به سمت نجف اشرف راه افتادیم و یک و نیم نیمه شب راننده همه را جلوی خانه ای که صاحب آن منزلش را در اختیار زوار قرار میداد پیاده کرد. همه خسته و کوفته خوابیدند. چهل نفر در خانه ای کوچک و محقر. مردها در سالن و خانمها در اتاق همسر صاحب خانه. چند نفر هم در حیاط کوچکش خوابیدند.
موقع خواب, خوابم نمی برد. پاهایم خسته و بدنم کوفته بود. ولی حس خوبی داشتم. بعضی ها سریع خروپفشان بالا رفت و صدای زمزمه زیارت عاشورای چند نفر هم مثل ویزویز زنبور شنیده میشد و با همین نوا خوابم برد.
ساعت هشت صبح
کوله و وسایلم در خانه, هنوز پاها دردآلود, اما سبک با ده نفر به سمت حرم امیرالمومنین علیه السلام راه افتادیم. جالب بود که صاحب خانه میگفت دو کیلومتر راه است و پیاده می توان رفت. مدتی که رفتیم فهمیدیم این عادت عراقی هاست و مسیری طولانی را باید برویم. دو تاکسی گرفتیم و در خیابانی که ابتدای ورودی به حرم مولا است پیاده شدیم. انبوه جمعیت شگفت زده مان کرد. آن خیابان اصلی ای بود که مردم بعد از زیارت مولا علی پیاده به سمت کربلای معلی به راه می افتادند. و من خوشحال که فردا در این مسیر خواهم بود. به سمت حرم راه افتادیم. جا به جای راه مساجد, هتل و پایگاههایی برای زوار قرار داشت. همین مسیر شاید حدود چهار کیلومتر بود و بعد از بازارچه اطراف حرم, به صحن ورودی رسیدیم. انبوه مردم که اصلا حس غربت هم به آدم دست نمی داد. اکثرا ایرانی, با لهجه های گوناگون. ترک, لر, کرد, خوزستان, شیرازی, یزد, کرمان, و به خصوص اصفهان. با انبوه جمعیت حیدر حیدر گویان پیش می رفتیم. چه حس فوق العاده ای بود حیدر حیدر گفتن. حس می کردم موجی نامرئی به وجود می آید و گره های جمعیت را باز می کند.
بعد از نماز ظهر و عصر و زیارت و درددلی با مولا علی علیه السلام, به وادی السلام قدم گذاشتیم. تقریبا خلوت بود. مرقد حضرت هود و صالح, مقام امام زمان عجل الله تعالی و برخی بزرگان را زیارت نمودیم. جالب شکل هندسی قبور آنجا بود که نیم الی یک متر از سطح زمین فاصله داشت.
بعد از مشورتی با دوستان, قرار شد به مسجد کوفه و سهله رفته و شب برای استراحت و کسب انرژی لازم برای روز بعد به خانه برویم و همین کار را کردیم.
ساعت دو بعدازظهر
با انبوه جمعیت وارد مسجد سهله شدم. حس غریبی بود. به یاد تشرفات مردم و بزرگان خدمت حضرت ولی عصر عج در این مسجد افتادم و بی اختیار بغض کردم. مسجد بزرگ و با شکوه. مقام های پیامبران و اعمالش به کنار, مقام امام زمان عج و حس غریبش به کنار. دلم نمی خواست از آنجا بروم ولی رفتنی باید برود.
پیاده به سمت مسجد کوفه رفتیم. وااای که چه جمعیتی را حس کردم. مردم حیدرگویان پیش می رفتند. زیارت حضرت مسلم و هانی, محل شمشیر خوردن بر فرق امیر عالم و بسیاری مسائل دیگر تاریخ صدر اسلام را در ذهنم تداعی می کرد. گفتگوهای مردم, راز و نیازها, زمزمه های سوزناک, دعاهای گوناگون از سمت دیگران هیچ وقت فراموشم نمی گردد و با روزی متفاوت نسبت به همه عمرم, آن شب را سر بر بالین گذاشتم.

۸ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • درباره مهدی بهرامی راد

    متولد 9/2/1359. ساکن اصفهان. نویسنده و تحقیق را بسیار دوست دارم. مذهبی هستم. از شطرنج و موسیقی متنفرم و عاشق اهل بیت علیهم السلام هستم. تلفن: 09386722122 ایمیل: Mahdi.bahrami.rad@gmail.com
    این نوشته در حرفای خودمونی, خاطرات, داستان, درد دل, زندگینامه, مذهبی, مسائل مربوط به نابینایان عزیز ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    13 پاسخ به سفرنامه کربلا, پیاده روی اربعین قسمت اول

    1. ریحان می‌گوید:

      سلام اقای بهرامی
      تشکر که از سفرتون به کربلا و حال و هوای خوب اونجا برامون نوشتید و قراره بنویسید! منتظر قسمت های بعد هم هستم. موفق باشید

    2. سلام داداش. خوش به حالت داداش. کاش آقا ما رو هم بطلبه.

    3. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام بر شما خیلی جالب بود, بنده سال ۹۰ از طرف سازمان بهزیستی استان مازندران هم به کربلا مشرف شده بودم. با مطالعه نوشته شما ذهنم رفت به اون موقع و خاطرات و مناجاتهای اون. یادش بخیر! عجب حال و هوایی بود! عجب خاطرات خوبی! حق مطلب همونی هست که شما نوشتید, نجف حرم امیرالمؤمنین, کربلا بینالحرمین, ضریح امام حسین, کف العباس, مدفن اصحاب امام, تل زینبیه, کاظمین, سامرا همش خاطره هست و بس, خیلی از چیزها و توصیفات رو نمیشه به رشته تحریر در آورد, خدا خیرتون بده. البته شما رو نمیدونم, یادم هست که در آخرین روز از سفر, مأمورین به ما اطلاع دادند که سامرا برای ۲ساعت بازگشایی شده و به عبارتی ما فقط ۲ساعت فرصت زیارت و خوندن نماز در اون مکان رو داریم! ما هم توفیق شد سامرا رو هم درک کردیم, یادش بخیر! درست بعد از بیرون اومدن از حرم, کنارش یه ایستگاه صلواتی هست که با چای گرم و نبات از زائرین پذیرایی میشه. در کل سفر کشور عراق برام سراسر خاطره هست و هرچی بگم و بنویسم کم گفتم و کم نوشتم. خیلی متشکرم آقای بهرامی عزیز. موفق باشید.

    4. حسین مهدوی می‌گوید:

      سلام مهدی جاان خیلی خیلی ممنونم یا حق پست جالبی بود

    5. بهنام نصیری بهنام نصیری می‌گوید:

      سلام.
      چه غریب مینویسی پسر.
      بغضم ترکیده.
      دارم کامنت مینویسم ولی تو دلم میخونم کربلا میخوام ابا الفضل.

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green