” به مناسبت بزرگداشت سلمان فارسی ( ره ) ” حکایاتی خواندنی از زندگانی سلمان فارسی


- 270 بازدید

بسم الله الرحمن الرحیم.
با عرض سلام و درود به خدمت یکایک شما گرامیان در
وبسایت شب روشن
امید که حال و احوالتون خوب باشه و در هرکجا که هستید همواره سالم و سلامت باشید و فصل پاییز رو با خوبی و خوشی و توام با آرامش سپری کنید.
دوستان من: فردا ما در تقویم ۲تا مناسبت مذهبی رو داریم.
اولین مناسبت شهادت مظلومانه ی امام حسن مجتبی ( ع ) هست که البته بنا به روایتی شهادت این امام همام هست. بنابر این به سهم خودم این مناسبت رو خدمت تمامی برادران و خواهران مؤمن خودم تسلیت و تعزیت عرض میکنم.
و اما مناسبت دوم: مصادف است با
•بزرگداشت سلمان فارسی
این صَحابی با‌وفا و مخلص نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی ( ص ) که همواره در خدمت اسلام بود, در خدمت اسلام ماند, و با دینی کامل هم به لقاالله پیوست.
در مورد سلمان فارسی بنظرم همین بس که: ایشان بهمراه تنی چند از اصحاب و یاران شبانه در مراسم تشییع و تدفین ام ابیها, حضرت فاطمه زهرا ( سلامالله علیها ) شرکت کردند که همین نشان از اطمینان قلبی امام علی علیهالسلام و نشان از اوج علاقه این بزرگ‌مرد جهان اسلام به خاندان عصمت و طهارت داره.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
به همین مناسبت یعنی روز بزرگداشت سلمان فارسی, بنده تعدادی از داستانها و حکایاتی پندآموز از زندگانی سراسر رحمت و پر خیر و برکت ایشان رو که از وبسایتهای مختلفی گردآوری کردم رو میخوام تقدیم به حضورتون کنم.
امیدوارم که همه ی ما با تأسی از زندگانی این بزرگان, عاقبت به خیر بشیم/انشاالله.
خب دوستان عزیز: بجهت طولانی شدن این پست, حکایات رو طوری تنظیم کردم که شما دوستان میتونید با تایپ حرف I بر روی اسامی این حکایات حرکت نموده و هر بخش رو جداگانه مطالعه بفرمایید.

سلمان در مدائن با پارسایی و مدیریت قاطع و حکیمانه به ‌رهبری و راهنمایی مردم پرداخت . در این عصر درخشان ‌، ماجراهایی که بیانگر شیوه ی رفتار نیک سلمان با
مردم ‌است، رخ داد. نمونه هایی از آنها در اینجا به عنوان
•داستان ‌های شنیدنی
می آوریم تا دورنمایی از حکومت داری ‌اسلامی را از چهره ی سلمان تماشا کنیم :‌

  1. اتکای سلمان به خدا در فتح مدائن
    در جریان فتح مدائن ، سعد وقاص، فرمانده ی سپاه اسلام ‌فرمان داد که سپاه از رود بزرگ دجله بگذرد. مسلمانان ‌شانه به شانه با اسبانی به آب زدند، با سختی حرکت
    می ‌کردند. سلمان نیز با جرأت و آرامش عجیبی از آب عبور ‌می کرد . در این گرفتاری ، سعد وقاص نگران بود که ‌چگونه سپاه از رودخانه بگذرد. سلمان که شانه به شانه
    ی ‌سعد عبور می کرد، به سعد دلداری می داد و می گفت:‌
    ‌«الاسلام جدید ذللت له و الله البحور کما ذلل له البر اما و ‌الذی نفس سلمان بیده لیخرجن منه افواجا؛ اسلام آیین نوپا ‌است، به خدا سوگند دریاها در برابرش
    تسلیم می گردند، ‌چنانکه خشکی ها تسلیم شدند. سوگند به خداوندی که جان ‌سلمان در اختیار او است، همه ی افراد سپاه به سلامت از ‌این آب بیرون می آیند.» ‌
    طبق پیش بینی سلمان همه ی افراد سپاه به سلامت از آب به ‌ساحل رسیدند و هیچکس از آنها درمانده نشد.
    سپاه اسلام همچنان که به پیشروی خود ادامه داد تا کنار ‌حصارهای مدائن آمده و اجتماع کردند. نگهبانان گارد ‌شاهنشاهی که در کنار قلعه ها پاس می دادند، هنگامی
    که ‌سپاه اسلام را دیدند که از رود دجله گذشتند، فریاد می ‌زدند: «دیوان آمدند، دیوان آمدند.»
    البته این تعبیر توهین آمیز از آن بردگان زر و زور دربار ‌ساسانی بود و گرنه این سپاه ، سپاه توحید بود که برای ‌نجات انسان های مستضعف از زیر یوغ طاغوتیان
    و دین ‌تحریف شده ی زرتشتی آمده بودند.

  2. تاج کسری بر سر سلمان
    روزی پیامبر ( ص ) به سلمان فرمود: «‌هنگامی که فارس به دست مسلمانان فتح شد، تاج کسری ( ‌شاه ایران) بر سر تو نهاده می شود.» ‌
    هنگامی که مدائن فتح شد و آن تاج به دست مسلمانان افتاد، ‌سلمان برای تصدیق سخن پیامبر صلی الله علیه اله لحظه ای آن تاج را بر ‌سر نهاد و سپس آن را برداشت
    و به زمین گذاشت و به ‌عمامه ی کرباسی خود اکتفا کرد. او با این عمل خود ‌خواست بگوید که ما برای تاج و تخت به اینجا نیامده ایم، ‌بلکه برای شکستن تاج ظلم
    و ستم آمده ایم، تاجی که به ‌گرانی چپاول اموال مردم و ریختن خون آنها به دست آمده ‌است و همیشه سنبل طغیان و غرور بوده است.‌

  3. پیشگویی سلمان در مسیر مدائن
    مسیب بن نجیه می گوید: من و جمعی، سلمان را هنگامی که ‌از مدائن به کوفه می آمد، استقبال کردیم. وقتی که در مسیر ‌راه به کربلا رسید، پرسید: «نام این سرزمین
    چیست؟» ‌
    گفتیم:« کربلا».‌
    فرمود:« اینجا محل کشته شدن برادران من است. اینجا جای ‌خیمه گاه و بارانداز آنها است. اینجا محل خواباندن شتران ‌آنها است. در همین جا خون های آنها می ریزد.
    در همین جا ‌بهترین فرد از پیشینیان و آیندگان کشته می شود.»‌
    از آنجا عبور کردیم. وقتی که به دو میلی کوفه رسیدیم، ‌پرسید: «این سرزمین چه نام دارد؟»‌
    گفتیم:« حروراء».‌
    فرمود:« در اینجا بدترین امت های پیشین خروج کرده اند و ‌بدترین افراد این امت، در همین جا خروج خواهند نمود.» (‌اشاره به شورش خوارج نهروان، برای جنگ با امیرالمؤمنین
    ‌علی علیه السلام کرد.)‌
    وقتی که کوفه رسیدیم، پرسید: «آیا این سرزمین کوفه است ‌؟» حاضران گفتند: «آری».‌
    فرمود: «اینجا قبه السلام ( بارگاه اسلام) است» (اشاره به ‌حکومت علی علیه السلام در آنجا و استقرار حوزه ی علمیه و … ‌کرد.)

  4. معنی صحابه و هدیه ی مبارک
    دو نفر به نام های اشعث بن قیس و جریر بن عبدالله (که از ‌سرشناسان سپاه اسلام بودند) به استقبال سلمان آمدند (به ‌گفته ی بعضی، این دو نفر قصد زیارت سلمان
    را نداشتند، ‌بلکه می خواستند با تظاهر خود را به سلمان نزدیک کنند و ‌بعدها بتوانند از وجود او سوء استفاده نمایند. ظاهرا این ‌استقبال ، در آن هنگام بود که
    سلمان سوار بر مرکب از ‌مدینه به سوی مدائن می آمد.) ‌
    نامبردگان به حضور سلمان رسیده و سلام کردند و ‌احترامهای مخصوص را انجام دادند. [گویی در آغاز وقتی ‌که سلمان را با ظاهری ساده و بدون تشریفات، مثلا سوار ‌بر
    الاغ دیدند، شک کردند که آیا این شخص همان سلمان ‌صحابی و نماینده ی خلیفه ی دوم است یا شخص دیگر؟]‌
    پرسیدند: «آیا تو سلمان فارسی هستی؟»‌
    سلمان گفت: «آری».‌
    پرسیدند: «آیا تو همان شخصی هستی که از اصحاب رسول ‌خدا صلی الله علیه وآله است؟»‌
    سلمان گفت: «آری».‌
    اشعث و جریر به شک افتادند و به همدیگر گفتند شاید این ‌شخص همان سلمان معروف، نماینده ی عمر بن خطاب ‌نباشد (ولی به زودی با توضیح سلمان، هم شکشان برطرف ‌شد
    و همه فهمیدند که سلمان فردی استوار و جدی و ‌پرهیزکار و هوشمند است) سلمان به آنها گفت: «من هم آنم ‌که شما در فکر دیدار با او هستید. همان سلمان صحابی ‌رسول
    خدا ( ص ) که هم رسول خدا ( ص ) را دیدم و هم با او ‌همنشین بوده ام، ولی این را بدانید که :‌
    ‌«انما صاحبه من دخل معه الجنه ؛ صحابی رسول خدا ( ص ) ‌کسی است که با او وارد بهشت گردد.» ‌
    اکنون بگویید از من چه می خواهید؟»‌
    آنها گفتند: «ما از شام، از جانب برادر دینی تو ابودرداء ( ‌که در آن وقت قاضی شام بود) آمده ایم.» ‌
    سلمان پرسید: «هدیه ای که او برای من فرستاده است، کجا ‌است؟»‌
    آنها گفتند: «او هدیه نفرستاده است.»‌
    سلمان گفت: «از خدا بترسید، هدیه ی او و امانت او را به ‌صاحبش برسانید، هر کس از جانب او نزد من آمده، هدیه ‌ای از سوی او آورده است.» ‌
    آنها گفتند: «ما هدیه از طرف او نیاورده ایم، اگر تو می ‌خواهی حقی را بر گردن ما بگذاری بگذار. ما آن را از مال ‌خود می پردازیم.» ‌
    سلمان گفت: «من از شما همان امانت را می خواهم.»‌
    آنها بازگفتند: «او چیزی به ما نسپرده است. آری ما هر ‌وقت نزد او می رفتیم، می گفت:سلمان مردی است که هر ‌وقت رسول خدا ( ص ) او را به خلوت می
    طلبید، در آن هنگام ‌هیچکس را نمی پذیرفت، سلام مرا به سلمان برسانید.»‌
    سلمان گفت: «منظور من از هدیه همین(سلام) بود. سلام ‌هدیه ای مبارک از سوی خدا است.»
    آنچه از این روایت قابل توجه است، معنی «صحابی بودن» ‌از دیدگاه سلمان است که صحابی حقیقی شخصی است که ‌با رسول خدا ( ص ) با هم وارد بهشت شوند.
    نه اینکه تنها او ‌را دیده و با او نشسته باشد، ولی احکام الهی را از یاد ببرد.‌
    به عبارت روشن تر، صحابی کسی است که تا پایان زندگی ‌بر طبق دستورهای پیامبر ( ص ) رفتار نماید. هرگز تغییر ‌روشن ندهد و از مرز دستورهای او خارج
    نشود.‌
    این پاسخ سلمان، سخن قاطعی بود که مبادا افراد فرصت ‌طلب ظاهر پیر و شکستگی جسمی سلمان را بنگرند و در ‌اندیشه ی خود تصور کنند که می توان در کنار فرمانروایی
    ‌سلمان سوء استفاده کرد، بلکه بدانند که سلمان قلب جوان و ‌پاک و اندیشه ی نیرومند و استوار دارد هرگز افراد سودجو ‌و بی لیاقت در دستگاه فرمانروایی او جایی
    ندارند.‌

  5. بار علف بر دوش سلمان
    روزی شخص غریبی از شام به مدائن آمد. او مسافری تازه وارد بود و سلمان فرمانروای مدائن را نمی شناخت. ‌بار علفی بر دوش کشیده و رنج سفر از یک سو و سنگینی بار
    ‌از سوی دیگر او را خسته کرده بود. منتظر بود از کسی ‌خواهش کند تا او را کمک نماید. ناگاه شخصی را که سیمای ‌ظاهرش به کارگرها شباهت داشت دید، او سلمان بود،
    صدا ‌زد: «ای بنده ی خدا بیا، این بار مرا تا فلان جا حمل کن.»‌
    سلمان بی آنکه خم به ابرو بیاورد، با کمال اشتیاق و ‌اخلاص، بار علف آن مسافر غریب را به دوش خود کشید و ‌به سوی مقصد حرکت کردند. در مسیر راه وقتی مردم ‌سلمان
    را می دیدند، احترام می گذاردند و در محلی در ‌مسیر راه، جمعی از مردم با تعظیم خاصی گفتند: «سلام بر ‌امیر، سلام بر امیر!»‌
    مسافر کم کم فهمید که آن شخص مورد احترام همه ی مردم ‌است و او را با عنوان امیر خطاب می کنند . ناگهان ‌دید جمعی به سرعت آمدند تا بار را از او بگیرند و به
    ‌مسافر گفتند: «مگر تو این شخص را می شناسی. این ‌سلمان فرمانروای مدائن است.»‌
    مسافر شامی، سخت شرمنده شد و به عذرخواهی پرداخت. ‌نزد سلمان آمد و عاجزانه خواست که او را ببخشد و بار را ‌به او تحویل دهد.‌
    ولی سلمان به او گفت: «تا این بار را به مقصد نرسانم، به ‌تو نخواهم داد.»

  6. تشویق سلمان به تحصیل دانش
    روزی سلمان در مدائن با مردی کنار رودخانه ی دجله ‌آمدند. آن مرد از آب دجله آشامید، سلمان به او گفت: «باز ‌هم بیا شام!»‌
    او گفت: «سیراب شدم، دیگر میل ندارم.»‌
    سلمان گفت: «آیا این مقدار آبی که از رودخانه دجله ‌آشامیدی، چیزی از آن کم شد؟»‌
    او گفت: «از این همه آب فراوان، مگر چیزی با نوشیدن من ‌کم می شود؟» ‌
    سلمان گفت: «علم و دانش نیز چنین است. هر چه از آن ‌بیاموزی، چیزی از آن کم نمی شود. بنابراین تا توان داری ‌در کسب دانش جدیت کن و از دریای علم بهره بگیر.»

  7. نجات سبکباران در قیامت
    هنگام ورود سلمان به مدائن، مردم به استقبال رفتند و او را ‌برای سکونت در کاخ سفید و ایوان مدائن دعوت نمودند. او ‌این دعوت را به شدت رد کرد و گفت: «یک مغازه مانند ، ‌در کنار بازار (محل اجتماع مردم) برایم اجاره کنید تا در ‌آنجا سکونت کنم و به تدبیر کارهایتان بپردازم.»‌
    حجره ی ساده ای در بازار برای او اجاره کردند. او هم در ‌آنجا سکونت داشت و هم آنجا را دادگاهی برای رسیدگی ‌امور مردم قرار داده بود.‌
    اتفاقا روزی بر اثر بارندگی بسیار و طغیان رود دجله، ‌سیلی آمد و آن حجره و بسیاری از خانه ها و باغ ها را ‌ویران کرد و مردم دچار سختی های طاقت فرسا شدند،
    ولی ‌در حجره ی سلمان جز یک فرش ساده و یک عصا و آفتابه ‌ی گلی و کاسه چیز دیگری نبود. سلمان آنها را برداشت و ‌به بالای بلندی که آب به آنجا نمی رسید، رفت
    و گفت:‌
    ‌«هکذا ینجوا المخففون یوم القیامه ؛ این چنین سبکباران در ‌روز قیامت، نجات می یابند.»‌
    سپس این دو بیت شعر را خواند:‌
    یا ساکن الدنیا تاهب و انتظر یوم الفراق ‌
    و اعد زادا للرحیل فسوف تهدی بالرفاق ‌
    و ابک الذنوب بادمع تنحل من سحب الاماق ‌
    یا من اضاع زمانه ارضیت ما یفتی بباق ‌
    ‌«ای کسی که در دنیا سکونت گزیده ای آماده ی سفر آخرت ‌و در انتظار جدایی و کوچ از دنیا باش و برای این کوچ ‌توشه ای فراهم کن که به زودی به کاروان های رونده
    به ‌سوی مرگ هدایت می شوی.‌
    برای گناهان خود گریه کن و اشک های خود را از پرده ‌های چشمانت سرازیر نما، ای کسی که فرصت وقت را تباه ‌ساخته ای آیا به چیزی که فناپذیر است، دل بسته و ‌خشنودی؟»

  8. استراحت سلمان در کنار درخت
    جریر بن عبدالله می گوید: به مدائن رفتم، برای استراحت از ‌کنار درختی می گذشتم، ناگهان دیدم شخصی در زیر آن ‌درخت خوابیده و پوست گوسفندی را روی شاخه ی درخت
    ‌انداخته تا در سایه ی آن بخوابد، ولی تابش خورشید از آن ‌پوست گذشته و بر روی او تابیده است. من آرام به جلو رفتم ‌و آن پوست را در جایی از شاخه ی درخت قرار
    دادم که ‌جلو تابش خورشید را بگیرد.‌
    در این میان ناگهان آن شخص خفته بیدار شد و برخاست، ‌دیدم سلمان است. به او گفتم تابش خورشید از روی پوست ‌گذشته بود، آن را در برابر تابش خورشید نهادم تا برای
    تو ‌سایه ای پدید آید.‌
    مرا شناخت و گفت: « ای جریر! در دنیا تواضع و فروتنی ‌کن، زیرا کسی که در دنیا تواضع کند، خداوند مقام او را در ‌روز قیامت بالا می برد.»‌
    آنگاه فرمود:‌
    ‌«اتدری ما ظلمه النار؟ آیا می دانی تاریکی آتش دوزخ ‌‌(نتیجه ی ) چیست؟»‌
    گفتم :« نه»‌
    گفت:« فانه ظلم الناس؛ این تاریکی دوزخ، نتیجه ی ستم ‌مردم به یکدیگر است.»

  9. عیادت سلمان از شاگرد خود
    روزی سلمان به شاگردان خود نگریست. یکی از آنها را ‌ندید، جویای حال او شد به او گفتند که بر اثر بیماری، در ‌خانه بستری است.‌
    سلمان گفت: « برخیزید به عیادت او برویم.»‌
    آنها برخاستند و همراه سلمان به بالین آن شاگرد بیمار آمدند، ‌سلمان دید او در حال جان دادن است. سلمان خطاب به ‌عزرائیل گفت: «ای فرشته ی قبض روح! به این دوست
    خدا ‌مدارا کن.»‌
    عزرائیل در جواب سخنی گفت که همه ی حاضران آن را ‌شنیدند. گفت:‌
    ‌«یا اباعبدالله انی ارفق بالمؤمنین و لو ظهرت لاحد لظهرت ‌لک؛ ای ابوعبدالله! من نسبت به مؤمنان، مهربان تر از ‌دیگران هستم و اگر بنا بود که برای کسی آشکار
    گردم، ‌برای تو آشکار می شدم.»

  10. دوستی سلمان با جوان خداشناس
    روزی سلمان از مدائن به کوفه آمد و در بازار آهنگران ‌کوفه عبور می کرد. ناگاه نعره ی جوانی را شنید که افتاد و ‌بیهوش شد. مردم در اطراف او اجتماع کردند، وقتی
    سلمان ‌را در آنجا دیدند گویی طبیب مهربان و انسان مستجاب ‌الدعوه ای را دیده اند، به سلمان گفتند: «بیا دعایی در گوش ‌این جوان بخوان، شاید بهبود یابد.»‌
    سلمان جلو آمد و همین که بر بالین جوان نشست، جوان ‌برخاست و با کمال هوشیاری در محضر سلمان ایستاد. ‌جوان نگاهش به جمعیت افتاد و دریافت که آنها برای چه ‌اجتماع
    کرده اند. رو به سلمان کرد و گفت: «این گونه که ‌این مردم خیال می کنند (که من بیماری صرع دارم) چنین ‌نیست، بلکه من در بازار آهنگرها عبور می کردم. نگاهم به
    ‌چکش های بزرگ و پتک ها افتاد که آهنگرها بر سر میله ‌های آهن گداخته می کوبیدند، با این نگاه به یاد این آیه ‌افتادم:‌
    ‌«و لهم مقامع من حدید – کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم ‌اعیبدوا فیها و ذوقوا عذاب الحریق ؛ و برای آنها ( مالکان ‌دوزخ) گرزهایی از آهن است – هرگاه بخواهند
    از غم و ‌اندوه های دوزخ خارج شوند، آنها را با آن گرزها باز می ‌گردانند و ( به آنها گفته می شود) بچشید عذاب سوزان ‌را.»
    از این رو خوف خدا حالم منقلب گردید. سلمان از حال ‌معنوی آن جوان خوشش آمد و او را به عنوان دوست خود ‌برگزید و با او رابطه دوستی برقرار کرد و از او دلجویی
    ‌می نمود. روزی او را ندید، جویای احوال او شد به او ‌گفتند: «بیمار است.»‌
    سلمان به عیادت او رفت، وقتی که در بالین او نشست، دید ‌در حال جان دادن است.‌
    سلمان گفت:‌
    ‌«یا ملک الموت ارفق باخی ؛ ای فرشته ی مأمور قبض روح ‌به برادر ایمانیم مدارا کن.»‌
    عزرائیل گفت:‌
    ‌«انی بکل مؤمن رفیق؛ من به همه ی مؤمنان مهربان ‌هستم.»

  11. نوشتن ترجمه ی سوره ی حمد
    ایرانیان تازه مسلمان که در جریان فتح مدائن به اسلام گرویده بودند، زبان عربی نمی دانستند. از این رو یاد گرفتن حمد و سوره ی نماز برای آنها مشکل بود. در این
    باره از سلمان استمداد نمودند و از او خواستند تا ترجمه ی سوره ی حمد را به فارسی بنویسد، سلمان ترجمه ی فارسی سوره ی حمد را برایشان نوشت. آنها در مدتی که
    هنوز سوره ی حمد را به زبان عربی یاد نگرفته بودند، ترجمه ی فارسی آن را در نماز می خواندند.

  12. کلاس درس سلمان در ایوان مدائن
    از طرف سلمان اعلام شد که در ایوان مدائن واقع در کاخ سفید ( که گاهی به عنوان مسجد و محل نماز جمعه و جماعت و مدرسه از آن استفاده می شد) کلاس درس تفسیر قرآن
    برقرار است.
    جمعی حدود هزار نفر در آن کلاس حاضر شدند. سلمان مدتی برای آنها سوره ی یوسف را تفسیر می کرد، (انتخاب این سوره شاید از این رو است که هم داستان شیرین و جالب
    و در سطح عموم مردم بود و هم درس کشور داری ، امانت ، عفت و تقوا ، تعاون و همکاری و توسعه ی کشاورزی را می آموخت و هم عاقبت ناخوشایند مجرمان را نشان می داد.)
    از آنجا که مردم تازه مسلمان بودند، زود خسته می شدند و مجلس درس خلوت می شد و سلمان اظهار تأسف می کرد و آنها مورد انتقاد قرار می داد که چرا به شنیدن کلام
    خدا عشق نمی ورزند.

  13. نامه ی ناصحانه ی سلمان به ابودرداء
    طبق بعضی از روایات، پیامبر ( ص ) در ماجرای عقد برادری، بین سلمان و ابودرداء، عقد برادری جاری ساخت و بعدا در زمان خلافت عمر، ابودرداء به عنوان
    قاضی شام، به شام رفته و در آنجا سکونت کرد.
    سلمان که در مدائن بود، روزی نامه ای را دریافت کرد، که ابودرداء از شام برای او چنین نوشته بود:
    «سلام بر تو، بعد از آنکه از همدیگر جدا شدیم، خداوند، ثروت و فرزندانی به من بخشیده است، و در سرزمین مقدس (شام و بیت المقدس) سکونت نموده ام.»
    سلمان در پاسخ او، در نامه ای چنین نوشت:
    سلام بر تو، برای من نوشته ای که خداوند ثروت و فرزند به تو بخشیده است، ولی بدان که سعادت ، در افزایش ثروت و فرزند نیست، بلکه سعادت در افزونی حلم و بردباری
    است و در این است که علم تو برای تو سودمند باشد. و نیز نوشته ای که در سرزمین مقدس (بیت المقدس و اطراف آن) فرود آمده ای، ولی این را بدان که :
    «ان الارض لاتعمل لاحد، اعمل کانک تری و اعدد نفسک من الموتی ؛ سرزمین برای کسی جانشین عمل نمی شود، کارهای نیک انجام بده آن گونه که گویی عمل خود را می بینی،
    و خودت را آماده ی مرگ کن که گویا در حال مرگ هستی، و باید از این سرا بروی .»
    آری، سلمان در موقعیتی قرار داشت که خود را موظف می دید تا در کنار ایرانیان تازه مسلمان بماند، و آنها را پله به پله در صراط اسلام، به پیش ببرد، او حتی مدینه
    را که مقدس تر از شام است، رها کرده و تا آخر عمر در مدائن می ماند، این رفتار او ، درسی به همه ی روحانیون و مبلغان متعهد می دهد که برای تبلیغ و ارشاد مردم،
    باید سفر کرد، و رنج دوری از دوستان را تحمل نمود، زیرا که هدف، مقدس تر از سکونت و دلبستگی به یک سرزمین، به خاطر امور مادی و رفاه طلبی است.
    قبر مقدس او در کنار مدائن بیانگر آن است که «سلمان محمدی» باید تا آخرین نفس، در جامعه حضور یابد، و در کنار مستضعفان بماند، و در نجات آنها همت گمارد.

  14. بینوایان در کنار سفره ی سلمان
    شخصی می گوید: سلمان را می دیدم که گاهی گوشت می خرید، و آن را می پخت، و بینوایان را دعوت می کرد، و آنها می آمدند و کنار سفره ی سلمان با شخص سلمان می نشستند، و از آبگوشت او می خوردند، و او شاد بود که با آنها
    مأنوس است و همنشینی با آنها را دوست دارد.

  15. راز گریه سلمان در بستر مرگ
    هنگامی که سلمان در بستر مرگ افتاد، سعد وقاص برای احوالپرسی، کنار بستر سلمان آمد و گفت: «خوشا به سعادت تو، به تو مژده ای می دهم که وقتی پیامبر صلی الله
    علیه و آله از دنیا رفت، از تو راضی بود و تو پس از مرگ به محضر آن حضرت می روی و در کنار حوض کوثر با او دیدار می کنی.»
    قطرات اشک از چشمان سلمان سرازیر شد و سخت گریست.
    سعد گفت: «چرا گریه می کنی، با اینکه مرگ تو سرآغاز سعادت و شادمانی تو ملاقات با پیامبر ( ص ) است؟»
    سلمان گفت:گریه ام برای مرگ و جدایی از دنیا نیست.
    «و لکن رسول الله عهد الینا، فقال: لیکن بلغه احدکم کزاد الراکب و حولی هذه الاساور؛ ولی رسول خدا ( ص ) با ما پیمان بست و فرمود: باید توشه ی
    هر یک از شما از دنیا به اندازه ی توشه ی یک مسافر باشد ولی در کنار من این اثاثیه ها را می بینی .»
    سعد می گوید: «در اطراف او نگاه کردم. یک تشت لباسشویی و یک سپر جنگ و یک آفتابه گلی و یک کاسه بیشتر نبود.»
    در عبارت دیگر آمده است: سلمان گفت: «نگران آن هستم که بیش از حدود پیمان رسول خدا ( ص ) در برگرفتن از توشه ی دنیا تجاوز کرده باشم.»

  16. گفتگوی سلمان با یکی از مردگان
    یکی از عجایب زندگی سلمان که از کرامات اوست، گفتگوی او با مردگان است که در اینجا نظر شما را به آن جلب می کنیم:
    اصبغ بن نباته از یاران نزدیک امام علی علیه السلام بود و در کوفه و مدائن رفت و آمد می کرد. او شنید سلمان در بستر بیماری است، چند بار به عیادت او آمد. اصبغ
    می گوید: بیماری سلمان سخت شد، به طوری که یقین به مرگ کرد. به من گفت: «پیامبر خدا ( ص ) به من خبر داد که هر گاه مرگم نزدیک شد، مردگان با من
    صحبت می کنند. مرا به قبرستان ببرند .
    این دستور انجام شد. سلمان در قبرستان رو به قبله نشست و خطاب به مردگان گفت:
    «السلام علیکم یا عرصه البلاء، السلام علیکم یا محتجبین عن الدنیا؛ سلام بر شما، ای همنشینان غمکده ی خاک، سلام بر شما، ای در حجاب و خفا فرورفتگان.»
    بار دیگر با صدای بلند گفت: «سلام بر شما ای کسانی که خاک زمین شما را پوشانده است و در کام زمین فرو رفته اید. شما را به خدای بزرگ و پیامبر اکرم صلی الله
    علیه و آله سوگند می دهم، پاسخ مرا بدهید. من سلمان فارسی غلام آزاد شده ی پیامبر ( ص ) هستم که به من وعده داده که هرگاه در آستانه ی مرگ افتادم،
    مرده ای با من سخن می گوید.»
    ناگاه از قبر این صدا برخاست:
    «السام علیک و رحمه الله و برکاته …
    سخن تو را شنیدم و برای پاسخ شما شتاب نمودم. خدا تو را رحمت کند، اکنون هر سؤال داری بپرس.»
    بین سلمان و او گفتگوی زیر ادامه یافت.
    سلمان: «تو اهل بهشت هستی یا اهل دوزخ؟»
    مرده: «خداوند بر من منت نهاد و مرا اهل بهشت کرده است.»
    سلمان: «مرگ را چگونه یافتی؟»
    مرده: «مرگ به قدری سخت بود که اگر مرا با اره می بریدند و با قیچی بریده بریده می کردند، برای من آسان تر از دشواری های مرگ بود. اینک داستان زندگی مرا بشنو:
    من در دنیا از افرادی بودم که خداوند توفیق علاقه مندی به نیکی ها را به من داده بود و واجبات را انجام می دادم. قرآن می خواندم، به پدر و مادر نیکی می کردم.
    از گناهان و ستم دوری می نمودم و در کسب روزی حلال سعی داشتم. در بهترین دوران زندگی که در رفاه بودم ، ناگهان بیمار شدم. پس از چند روزی شخص بسیار بلند قامتی
    را که منظره ی دهشتناکی داشت دیدم. به چشمانم اشاره ای نمود که نابینا شدم. به گوشم اشاره کرد، کر شدم. به زبانم توجه کرد، لال شدم و در این حال صدای گریه ی
    بستگانم را شنیدم. از آن شخص بلند قامت پرسیدم: «تو کیستی که چنین مرا در فشار قرار داده ای؟»
    پاسخ داد: «من عزرائیل هستم، آمده ایم که تو را به خانه ی آخرت ببرم، چرا که مدت زندگی تو در دنیا به آخر رسیده است.»
    در این هنگام دو نفر زیبا چهره و نورانی آمدند. یکی از آنها در جانب راست و دیگری در جانب چپ من نشسته، سلام نموده و گفتند: «ما نامه ی عمل تو را آورده ایم
    ، آن را بگیر و بخوان.» نامه ی نیکی ها را از فرشته ی رقیب گرفته و خواندم و شادمان شدم، ولی با دیدن کارنامه ی گناهان- که از فرشته ی دیگر گرفته بودم- گریه
    کردم. آنان مرا دلداری داده و از نگرانی بیرون آوردند.
    پس از آنکه عزرائیل جان مرا گرفت، صدای گریه و شیون از خانه ام بلند شد. عزرائیل به خانواده ام گفت:« گریه نکنید…. پس از آنکه مرگش فرا رسید، ناراحت نباشید
    که او به سوی خدای کریم کوچ می کند تا هر طور که بخواهد با او رفتار نماید. اگر شما صبر کنید، به پاداش آن می رسید…»
    آنگاه روح مرا بالا بردند… روحم در غسال خانه به غسال فریاد می زد: «ای بنده ی خدا، با این بدن ضعیف مدارا کن…»
    آنها پس از آنکه بدنم را غسل دادند و کفن کردند، بستگانم با من وداع نموده بر من نماز خواندند و مرا به سوی قبر حرکت دادند. هنگامی که مرا وارد قبر نمودند،
    ترس عجیب مرا فرا گرفت، مثل آنکه از آسمان به زمین افتادم، قبر را با خاک پر کردند. هنگامی که جمعیت به خانه های خود بازگشتند، به قدری وحشت زده شدم که با خود
    گفتم: «ای کاش به دنیا بر می گشتم.»
    شخصی در پاسخ به این آرزوی من گفت:
    «کلا انها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون؛ هرگز چنین نیست، این سخنی است که او به زبان می گوید (و اگر بازگردد، برنامه اش همان روش سابق است)
    و پشت سرآنها برزخی است تا روزی که برانگیخته می شوند.»
    از آن شخص پرسیدم: «کیستی؟»
    گفت: «مالک منبه هستم، خدا مرا مأمور مردگان نموده تا چگونگی اعمال آنها را به آنها خبر دهم.»
    او مرا نشانید و گفت: «بنویس.»
    گفتم: «فراموش کرده ام.»
    گفت: «هر چه را تو فراموش کرده ای، خدا همه ی آنها را مشخص کرده است.»
    بازگفت: «بنویس.»
    گفتم: «کاغذ ندارم.» گوشه ی کفنم را گرفت و گفت: «این کاغذ، بنویس.»
    گفتم:« قلم ندارم.» انگشت اشاره ام را گرفت و گفت: «این انگشت قلم است.»
    گفتم: «مرکب ندارم.»
    گفت: «آب دهانت مرکب است.»
    سپس او می گفت و من می نوشتم، تمام اعمالم از کوچک و بزرگ را شرح داد و من نگاشتم.
    آنگاه نامه ی مرا گرفت و مهر کرد و پیچید و به گردنم افکند. این نامه آنقدر بر من سنگینی کرد که خیال کردم تمام کوههای عالم را بر گردنم افکندند.
    سپس فرشته منبه از من دور شد و فرشته ی «منکر» با هیکلی بزرگ آمد و سؤالاتی از آفریدگار و پیامبر و امام و قرآن از من کرد، همه را درست جواب دادم…
    سپس مرا در قبرم نهادند و فرشته نکیر، به من بشارت داد و گفت: «با آرامش خاطر بخواب» و از جانب سرم دری به سوی بهشت و از طرف پاهایم دری به سوی دوزخ گشوده شده
    بود. فرشته ی نکیر گفت: «به آتش دوزخ نگاه کن که از آن نجات یافته ای .»
    آنگاه آن در را بست و در بالای سرم را که به سوی بهشت بود، گشود و قبرم را وسیع کرد. اکنون همواره از نسیم دل انگیز و نعمت های بهشتی بهره مند هستم، سپس آن
    فرشته رفت و غایب گردید. ای سلمان! حال من از وحشت و شادی این چنین بود… ای سلمان! مراقب باش و بدان که در محضر الهی هستی و روزی در درگاه الهی بازخواست می
    شوی.» آنگاه صدای آن مرده قطع شد.
    سلمان به همراهان گفت: «مرا بر زمین نهید و تکیه دهید.» درخواستش را انجام دادیم، رو به آسمان کرد و دعایی خواند. پس از آن که دعایش به پایان رسید، به لقاء
    الله پیوست. مضمون ترجمه ی دعای سلمان این بود:
    «ای خدایی که اختیار همه چیز در دست تو است و همه به سوی تو باز می گردند و به تو پناه می آورند، به تو ایمان آوردم و از پیامبرت اطاعت کردم و قرآنت را تصدیق
    نمودم. آنچه به من وعده دادی، به من رسید. آی خدایی که خلف وعده نمی کنی، روحم را به جوار رحمتت ببر و مرا در خانه ی کرامتت جای بده. من گواهی می دهم که خدایی
    جز خدای یکتا نیست.
    خدایی که بی همتا است و گواهی می دهم که محمد ( ص ) بنده و رسول او است… »

  17. امام علی علیه السلام در کنار جنازه ی سلمان
    اصبغ بن نباته می گوید: همین که سلمان از دنیا رفت و هنوز ما جنازه ی او را از قبرستان برنداشته بودیم، ناگهان مردی را سوار بر استر دیدیم که خیلی غمگین بود.
    از استر پیاده شد و بر ما سلام کرد و ما جواب سلام او را دادیم، گفت: «در مورد غسل و نماز وکفن و دفن جنازه ی سلمان، جدیت و شتاب کنید.»
    ما او را کمک کردیم، او برای حنوط و کفن و دفن، کافو آورده بود. به دستور او آب آوردیم، او جنازه ی سلمان را غسل داد وکفن کرد و نماز بر جنازه خواندیم و جنازه
    را دفن نمودیم.
    آن مرد، امیر مؤمنان علی علیه السلام بود که خودش لحد قبر سلمان را چید و قبر را پوشانید. آنگاه سوار بر استر شد که برود، در همین موقع به دامنش چسبیدم و گفتم:
    «ای امیر مؤمنان! چه کسی خبر درگذشت سلمان را به تو داد و چگونه (به این زودی از مدینه) به اینجا آمدی، با این که فاصله ی راه طولانی است؟)
    فرمود:« ای اصبغ! از تو پیمان می گیرم که در صورت آگاهی از این ماجرا تا زنده هستم به کسی نگویی.»
    گفتم: «ای امیر مؤمنان! من قبل از تو می میرم.»
    فرمود:« نه ، عمرت طولانی می گردد.»
    گفتم:« بسیار خوب، پیمان می بندم تا زنده هستی به کسی نگویم.»
    فرمود:« ای اصبغ! من هم اکنون در کوفه نماز خواندم و از مسجد به سوی خانه بازگشتم. در خانه خوابیدم، در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت: «سلمان از دنیا رفت.»
    بی درنگ برخاستم و سوار بر استرم شدم و آنچه برای تجهیز میت لازم است باخود برداشتم و به سوی مدائن آمدم. خداوند این راه دور را برایم نزدیک کرد و اکنون اینجا
    هستم. رسول خدا ( ص ) مرا از این ماجرا آگاه کرده بود.
    اصبغ می گوید: دیگر علی علیه السلام را ندیدم، نفهمیدم به آسمان رفت یا به زمین و سپس به کوفه آمدم. صدای اذان مسجد را شنیدم، به مسجد رفتیم، دیدیم امیر مؤمنان
    علی علیه السلام به نماز جماعت ایستاده است. این بود سرگذشت عجیب آمدن امام علی علیه السلام کنار جنازه ی سلمان.

  18. پاسخ به اعتراض خلیفه ی عباسی
    روزی مستنصر عباسی( یازدهمین طاغوت عباسی) به مدائن رفت و در آنجا کنار قبر سلمان آمد واندکی توقف کرد و گفت: «غلات شیعه دروغ می گویند که علی علیه السلام از
    مدینه به مدائن آمد و شخصا جنازه ی سلمان را غسل داد و برگشت. مگر می توان از مدینه تا مدائن یک شبه آمد؟»
    یکی از علمای شیعه به نام «سید عزالدین اقساسی» که در آنجا حضور داشت، در رد او این اشعار را سرود:
    انکرت لیله اذزار الوصی الی
    ارض المدائن لما ان لها طلبا
    و غسل الطهر سلمانا و عاد الی
    عراص یثرب و الاصباح ما وجبا
    و قلت ذلک من قول الغلاه و ما
    ذنب الغلاه اذا لم یوردوا کذبا
    فاصف قبل رد الطرف من سباء
    بعرش بلقیس و اقی یخرق الحجبا
    فانت فی آصف لم تغل فیه بلی
    فی حیدر انا غال ان ذا عجبا
    ان کان احمد خیرالمرسلین فذا
    خیرالوصیین او کل الحدیث هبا
    «اینکه انکار نموده ای که علی علیه السلام در یک شب به مدائن آمد و جنازه ی پاک سلمان را غسل داده و قبل از صبح به مدینه بازگشته است و گفته ای این دروغی است
    که غلاه ( و افراطیون ) شیعه ساخته اند. به تو می گویم اگر آنها سخن راستی گفته اند و دروغی در کار نیست. چه گناه دارند، از تو می پرسم که (مطابق قرآن آیه ۴۰
    نمل) قبول داری که «آصف برخیا» در یک چشم بهم زدن تخت بلقیس را از شهر سبا به بیت المقدس ( نزد سلمان) آورد.
    بنابراین عجبا، چگونه تو درباره ی آصف برخیا غلو نکرده ای و من درباره ی حضرت امام علی علیه السلام غلو کرده ام.
    به همان دلیل که پیامبر اسلام ( ص ) از همه ی پیامبران برتر است، وصی او علی علیه السلام نیز از همه ی اوصیاء برتر است وگرنه باید گفت: همه ی
    این حرف ها (حتی در مورد آصف ) نیز دروغ است.»

  19. شکایت از حاکم جدید مدائن و عزل او
    پس از وفات سلمان، عثمان(خلیفه سوم)، حارث بن حکم بن ابی العاص( برادر مروان و پسر عموی خود) را به عنوان فرمانروای جدید مدائن به سوی آنجا فرستاد، ولی طولی
    نکشید که نارضایتی مردم مدائن از حارث بالا گرفت و آرامش مدائن بهم خورد. آنها که در عصر حکومت سلمان، در کمال صفا، آرامش و عدالت به سر می بردند. اکنون خود
    را در برابر طاغوت‌چی خودسر می نگرند و همواره به یاد سلمان و فرمانروایی پر مهر و صفای او اشک می ریختند. گروههایی از مدائن به مدینه نزد عثمان آمدند و
    از حاکم جدید شکایت کردند و ستم ها و انحرافات او را بر شمردند. در این مورد گفتگو بالا گرفت و به خشونت انجامید، سرانجام عثمان مجبور شد که حاکم جدید را عزل
    کند و به جای او حذیفه بن یمان را که خوش سابقه و استوار بود، به مدائن بفرستد.
    حذیفه به سوی مدائن حرکت کرد و زمام امور استان مدائن را به دست گرفت.
    او همچنان در آنجا بود تا عثمان از دنیا رفت. پس از او، امام علی علیه السلام حاکمیت حذیفه را در مدائن تثبیت کرد. حذیفه در سال ۳۶ هجری، چهل روز پس از کشته
    شدن عثمان در زمان خلافت علی علیه السلام از دنیا رفت و قبرش در مدائن کنار قبر سلمان است.

  20. سعد بن مسعود، حاکم مدائن از طرف علی علیه السلام
    پس از وفات حذیفه، سعد بن مسعود، عموی مختار، از جانب امیر مؤمنان علی علیه السلام استاندار مدائن شد و همچنان بر سر کار بود تا امام علی علیه السلام به شهادت
    رسید. او در زمان امام حسن علیه السلام نیز همچنان به اداره ی حکومت مدائن می پرداخت.
    هنگامی که خوارج و منافقان به امام حسن علیه السلام لطمه زدند و مسلمانان سست عنصر کوفه نسبت به آن حضرت وفاداری نکردند، آن بزرگوار تصمیم گرفت، به مدائن برود
    و در آنجا دوستان خود را به گردهم آورد و برای مقابله با منافقان و سرسپردگان معاویه آماده گردد.
    هنگامی که با جمعی از یاران به سوی مدائن می رفت، در ساباط مدائن یکی از خوارج در تاریکی خنجری بر ران آن حضرت زد که مجروح شد. شیعیان آن حضرت را به خانه ی
    «سعد بن مسعود» در مدائن بردند و در آنجا زخم آن حضرت را مداوا کردند.
    در این تصویر نیز ایرانیان را می نگریم که در مدائن پیوند دوستی خود را با آل علی علیه السلام برقرار کرده اند و در راستای رهنمودهای سلمان به پیش می روند و
    آنچنان پایدار می مانند که امام حسن علیه السلام از همه جا ناامید شده و برای گردآوری سپاه به مدائن می رود.

  21. روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله به اصحابش فرمود: کدام یک از شما تمام عمرش را روزه مى دارد؟ سلمان فارسى عرض کرد: من ، یا رسول الله ! پیامبر صلى الله علیه
    و آله فرمود: کدام یک از شما در تمام عمر شب زنده دار است ؟ سلمان : من ، یا رسول الله ! حضرت فرمود: کدام یک از شما هر شب قرآن را ختم مى کند؟ سلمان : من ،
    یا رسول الله ! در این وقت یکى از اصحاب پیامبر صلى الله علیه و آله خشمگین گشته و گفت : یا رسول الله ! سلمان خود یک مرد عجم (ایرانى ) است و مى خواهد به ما
    طایفه قریش فخر بفروشد. شما فرمودى کدام از شما همه عمرش را روزه مى دارد. گفت من ، با اینکه بیشتر روزها را غذا مى خورد و فرمودى کدام از شما همه شبها بیدار
    است ؟ گفت من در صورتى که بسیارى از شبها مى خوابد و فرمودى کدام از شما هر روز یک ختم قرآن مى خواند؟ گفت من ، و حال آنکه بیشتر روزها ساکت است . رسول خدا
    صلى الله علیه و آله فرمود: خاموش باش اى فلانى ! تو کجا و لقمان حکیم کجا؟! از خود سلمان بپرس تا تو را آگاه سازد. در این وقت مرد روى به سلمان کرد و گفت :
    اى سلمان ! تو نگفتى همه روز را روزه مى دارى ؟ سلمان : بلى ! من گفتم . مرد: در صورتى که من دیده ام که بیشتر روزها تو غذا مى خورى . سلمان : چنین نیست که
    تو گمان مى کنى . من در هر ماه سه روز روزه مى گیرم و خداوند متعال مى فرماید: ((من جاء بالحسنه فله عشر اءمثالها)). هر کس کار نیکى انجام دهد ده برابر آن پاداش
    دارد. علاوه ماه شعبان را تا رمضان روزه مى گیرم بدین ترتیب من مثل اینکه تمام عمرم را روزه مى دارم . مرد: تو نگفتى تمام عمرم را شب زنده دارم ؟ سلمان : آرى
    ! من گفتم . مرد: در حالى که مى دانم بسیارى از شبها را در خوابى سلمان : چنان نیست که فکر مى کنى . من از دوستم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود:
    هر کس با وضو بخوابد گویا همه شب را احیاء کرده مشغول عبادت بوده است و من همیشه با وضو مى خوابم مرد: آیا تو نگفتى هر روز همه قرآن را مى خوانى ؟ سلمان : آرى
    ! من گفتم . مرد: در صورتى که تو در بسیارى از روزها ساکت هستى ؟ سلمان : چنان نیست که تو مى پندارى زیرا که من از محبوبم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم
    که به على علیه السلام فرمود: اى على ! مثل تو در میان امت من مثل سوره ((قل هو الله احد)) است هر کس آن را یک بار بخواند یک سوم قرآن را خوانده است و هر کس
    دو بار بخواند دو سوم قرآن را خوانده و هر کس سه بار بخواند همه قرآن را خوانده است اى على ! هر که تو را به زبانش دوست بدارد دو سوم ایمان را داراست و هر کس
    با زبان و دل دوست بدارد و با دستش یاریت کند ایمانش کامل است . سوگند به خدایى که مرا به حق فرستاده اگر همه اهل زمین تو را دوست مى داشتند چنانچه اهل آسمان
    تو را دوست دارند خداوند هیچ کس را به آتش جهنم عذاب نمى کرد و من هر روز سوره ((قل هو الله احد)) را سه بار مى خوانم . آن گاه مرد معترض از جا برخاست و لب
    فرو بست . مانند اینکه سنگى به دهانش زده باشند.

  22. سلمان” اهل جندیشاپور بود. با پسر حاکم وقت رفاقت و دوستى محکم و ناگسستنى داشت، روزى با هم براى صید به صحرا رفتند، ناگاه چشم آنها به راهبى افتاد که به
    خواندن کتابى مشغول بود، از او راجع به کتاب مزبور سؤالاتى کردند راهب در پاسخ آنها گفت: کتابى است که از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده
    و نهى از معصیت و نافرمانى او کرده است، در این کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است، این همان” انجیل” است که بر عیسى مسیح نازل شده.
    گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر بدین او گرویدند به آنها دستور داد که گوشت گوسفندانى که مردم این سرزمین ذبح مىکنند حرام است از آن نخورند.
    سلمان و فرزند حاکم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبى می آموختند روز عیدى پیش آمد حاکم، مجلس میهمانى ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد، در ضمن
    از پسرش نیز خواست که در این مهمانى شرکت کند، ولى او نپذیرفت.
    در این باره به او زیاد اصرار نمودند، اما پسر اعلام کرد که غذاى آنها بر او حرام است، پرسیدند این دستور را چه کسى به تو داده؟ راهب مزبور را معرفى کرد.
    حاکم راهب را احضار نموده به او گفت: چون اعدام در نظر ما گران
    و کار بسیار بدى است تو را نمىکشیم ولى از محیط ما بیرون برو! سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند، وعده ملاقات در” دیر موصل” گذاشته شد، پس از
    حرکت راهب، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفایش بود، تا آماده حرکت گردد، او هم همچنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود ولى سلمان بالاخره طاقت نیاورده تنها به راه
    افتاد.
    در دیر موصل سلمان بسیار عبادت مىکرد، راهب مذکور که سرپرست این دیر بود او را از عبادت زیاد بر حذر داشت مبادا از کار بیفتد، ولى سلمان پرسید آیا عبادت فراوان
    فضیلتش بیشتر است یا کم عبادت کردن؟ در پاسخ گفت:
    البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد.
    عالم دیر پس از مدتى به قصد بیت المقدس حرکت کرد و سلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسه درس علماى نصارى که در آن مسجد
    منعقد می شد حضور یابد و کسب دانش کند.
    روزى سلمان را محزون یافت، علت را جویا شد، سلمان در پاسخ گفت تمام خوبیها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بوده اند.
    عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیاء برتر است، عالم مزبور اضافه کرد من پیر شده ام، خیال نمىکنم
    او را درک نمایم، ولى تو جوانى امیدوارم او را درک کنى ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانههایى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمىگیرد،
    اما هدیه را قبول مىکند.
    در بازگشت آنها به سوى موصل در اثر جریان ناگوارى که پیش آمد سلمان عالم دیر را در بیابان گم کرد.
    دو مرد عرب از قبیله بنى کلب رسیدند، سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار نموده به مدینه آوردند و او را به زنى از قبیله” جهینه” فروختند! سلمان و غلام دیگر آن
    زن به نوبت روزها گله او را به چرا مىبردند، سلمان در این مدت مبلغى پول جمعآورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام ص را مىکشید.
    در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گله بود رفیقش رسید و گفت: خبر دارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصور مىکند پیامبر و فرستاده خدا است؟! سلمان به رفیقش گفت:
    تو اینجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پیامبر حضور پیدا کرد اطراف پیامبر اسلام مىچرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانه مخصوص
    را در شانه او مشاهده کند.
    پیامبر ص متوجه خواسته او شد، لباس را کنار زد، سلمان نشانه مزبور یعنى اولین نشانه را یافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد،
    پیامبر فرمود چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است، پیامبر فرمود: من به آنها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند.
    سلمان بار دیگر به بازار رفت مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم آورد، پیامبر پرسید این چیست؟ سلمان پاسخ داد هدیه است، پیامبر فرمود:
    بنشین. پیامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند، مطلب بر سلمان آشکار گشت زیرا هر سه نشانه خود را یافته بود.
    در این میان سلمان راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد، و نماز، روزه و ایمان آنها به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وى را شرح داد.
    کسى از حاضران به سلمان گفت آنها اهل دوزخند! این سخن بر سلمان گران آمد، زیرا او یقین داشت اگر آنها پیامبر را درک میکردند از او پیروى مینمودند.
    اینجا بود که آیه: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصارى وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً
    فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون [سوره البقره (۲): آیه ۶۲] بر پیامبر نازل گردید و اعلام داشت: آنها که
    به ادیان حق ایمان حقیقى داشتهاند و پیغمبر اسلام را درک نکردهاند داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.

  23. داستان عجیب سلمان و ابوذر
    حضرت عبدالعظیم حسنى از حضرت جواد و حضرت جواد از پدران معصوم و بزرگوارش روایت میکند:
    سلمان ابوذر را به خانه اش دعوت کرد و دو قرص نان جهت پذیرائى از میهمان بر سفره گذاشت، ابوذر دو قرص نان را برداشت و به زیر و رو کردن آن دو پرداخت، سلمان به
    ابوذر گفت: چرا دو قرص نان را زیر و رو میکنى؟ ابوذر گفت: ترسیدم که کاملاً پخته نشده باشد سلمان به شدت خشمگین شد و گفت: چه چیزى تو را به این جرأت و جسارت
    واداشته، به خدا سوگند آب زیر عرش در این نان مؤثر بوده، فرشتگان براى آن باد را به حرکت آورده، و باد ابر را جا به جا نموده، و ابر بر زمین باران ریخته و رعد
    و ملائکه فعالیت کرده تا آن را در جاى خود قرار داده اند، و زمین و چوب آهن و چهارپایان و آتش و هیزم و نمک و آنچه که قابل شمردن نیست در کار بوده اند تا این
    قرص نان سر این سفره قرار گرفته، چگونه میتوانى به شکر این همه نعمت برخیزى؟ ابوذر گفت به پیشگاه خدا توبه میکنم و از آنچه پیش آمده طلب مغفرت مینمایم، و از
    آنچه ناخوشایند تو بود و من سبب آن شدم از تو پوزش میخواهم.

  24. حضرت میفرماید روزى سلمان ابوذر را به میهمانى دعوت کرد، تکه نانى خشک را از کیسه چرمى بیرون آورد، و با آب کوزه به آن تکه نان رطوبت داد تا نرم شود، ابوذر
    گفت چه نان پاکیزه اى است اگر در کنار آن نمکى بود، سلمان از جاى برخاست و از خانه بیرون رفت و کوزهاش را در برابر گرفتن مقدارى نمک به گرو گذاشت و به نزد ابوذر
    بازگشت تا نان را با نمک بخورد، ابوذر نمک را به نان میپاشید و میخورد میگفت:
    خداى را شکر و سپاس که قناعت به نان و نمک را نصیب ما فرمود، سلمان گفت: اگر قناعتى در کار بود کوزه ما به گرو نمیرفت.  در هر صورت از آیات و روایات و نظرات
    محققین و عالمانى چون خواجه نصیرالدین طوسى که تحقیقاتشان برگرفته از آیات و روایات است روشن شد که شکر کامل با عمل و گفتار، و نیت و اجتناب از محرمات و تشکر
    از مردم در برابر احسانشان صورت میپذیرد، و در برابر نعمتهاى بیشمار حق، قناعت کردن به الحمدلله تنها شکر نخواهد بود، و جنبه سپاس واقعى نخواهد داشت.

  25. یه روز حضرت علی که بالا روی یه ایوان نشسته بودند و در حال استراحت بودند هسته چند خرما رو به طرف سلمان نشونه رفتند
    جناب سلمان که از لحاظ سن بزرگتر از امیرالمومنین بود به علی (علیه السلام ) عرضه داشت :  شمای جوان با منی که سنی ازم گذشته شوخی میکنین ؟
    علی (علیه السلام) یه نگاه به جناب سلمان کرد و گفت : سلمان جان فکر کردی که خیلی سن زیادی داری و اینقدر پیر شدی ؟
    امیر المومنین به جناب سلمان گفتند :
    سلمان اون موقع جوونیت یادته یه روز که هوا گرم بود کنار یه رود رسیدی وشروع کردی به آبتنی . وقتی کارت تموم شد تا خواستی بیای بیرون یهو دیدی یه شیر درنده
    میخواد نزدیکت بشه ؟
    سلمان : بله آقا   … ولی شما از کجا میدو….
    یادته سلمان همینطور که وحشت ورت داشته بود و مضطر شده بودی  چی فریاد زدی ؟
    سلمان : بله آقا دقیقا یادم . استغاثه ( فریاد جویی ) کردم یا فارس الحجاز ( ای اسب سوار سرزمین حجاز )
    یادته که یه اسب سوار سفید پوش به طرف تو اومد و تو رو نجات داد و اون شیر رو رام تو کرد ؟ بعد تو که نجات پیدا کرده بودی به منزله تشکر از اون اسب سوار چند
    شاخه از اون گلهای قرمز کنار رودخونه رو  جدا کردی و به اون هدیه کردی ؟
    بیا سلمان این گلهایی که  بهم داده بودی ببین هنوز تر و تازه نگهشون داشتم
    از اون روز به بعد جناب سلمان پشت اون شیر از بیابان هیزم بار میکرد و میاورد شهر و به مردم میگفت :
    این از عنایت آقام امیرالمومنین هست

  26. حاکمی که تنها دارایی اش یک عبا بود/ توصیه هنگام مرگ
    «سلمان» آزاد شده رسول خاتم(ص) است، کسی که افتخار شیعه به ویژه ایرانیان است، او همان کسی است که پیامبر و مولایش او را لایق نگهداری علم می‌دانستند و حاکمی
    که تنها دارایی‌اش یک عبا بود.
    در ششمین سده پس از میلاد مسیح، در حالی که سر تا سر جهان را تیرگی های جهل و ظلم فرا گرفته بود و مشعل هایِ هدایتِ الهی در همه سرزمین ها به خاموش می گرایید،
    آزاد مردی روشن ضمیر به نام سلمان در سرزمین ایران پا به عرصه هستی نهاد. نام اصلی او «روزبه» بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم او را سلمان نامید.
    کُنیه او را ابوعبداللّه ، ابوالحسن و ابواسحاق گفته اند. بنا بر قولی از کناره جِی اصفهان و به قول دیگر از رامهرمزِ خراسان بوده است. سلمان اگر چه در دامن
    پدر و مادری غیر مسلمان و زرتشتی پرورش یافته بود اما در سیمای نورانی اش، آثار یکتا پرستی کاملاً آشکار بود و در جواب کسانی که از دودمانش می پرسیدند، می
    گفت: «من سلمان، فرزند اسلام هستم».
    مورخان در مدّت عمر او اختلاف کرده اند، بر اساس روایاتِ او عمری دراز داشته است. وفات او، در سال ۳۵ یا ۳۶ قمری اتفاق افتاده و قبر او در مدائن در نزدیکی بغداد
    است.

در کتاب بحارالانوار،ج۲۲، ص۳۸۰ نقل شده که امیرالمؤمنین این شعر را بر روی قبر سلمان نگاشته است:

وفدت علی الکریم بغیر زاد *** من الحسنات والقلب السلیمی
وحمل زاد اقبح کل شیی *** اذا کان الوفود علی الکریمی
ترجمه: بدون هیچ زاد و توشه ای از حسنات و قلب سلیم بر شخص کریمی وارد شدم
و در پیشگاه کریم بردن زاد و توشه زشت ترین کار است

هزاران درود بر این فطرت پاک و اخلاق عالی اسلامی و ‌انسانی، ای سلمان قهرمان و پیشتاز ایرانی که هیچ مقام و ‌پستی تو را در مسیر الهی تغییر نداد.

منابع:
راسخون
انجمن گفتگوی دینی
عرفان
بیتوته
خبرگزاری تسنیم

۲ نفر این پست رو پسندیدن!

Print Friendly, PDF & Email



  • مهدی عزیززاده

    درباره مهدی عزیززاده

    بنام خداوند بخشنده مهربان ضمن عرض سلام و درود به خدمت بازدید کنندگان این جانب: مهدی عزیززاده خرمی هستم این جانب در روز شنبه مورخ 5 آبانماه سال 1363 هجری شمسی، 27 اکتبر سال 1984 میلادی و 2 صَفَر سال 1405 هجری قمری در استان مازندران شهرستان آمل متولد شدم. از همان ابتدای کودکی من نابینا به دنیا آمدم. دوران ابتدائی را در مدرسه استثنائی دین و دانش آمل به پایان رساندم. سپس مقاطع راهنمایی و متوسطه و پیشدانشگاهی را مثل خیلی از همنوعانم در مدارس عادی سپری کردم. این جانب در سال 81 در آموزشگاه شهید مدنی آمل همگام با گروهی از همنوعانم مهارتهای ICDL را زیر نظر خانم نائیجیان گذراندم. و در پایان آن دوره در امتحان مربوطه این جانب با نمره عملی 100 و نمره تئوری 99 به عنوان نفر اول انتخاب شدم. بعد از آن چون آن زمان من کامپیوتری نداشتم به مدت 5 سال از رایانه به اجبار فاصله داشتم. بعدها در سال 86 با تهیه کامپیوتر و تهیه بستههای آموزشی و راهنمایی دوستان خصوصاً دوست و یار با وفایم آقای عادل اکبری توانستم اکثر مهارتها را بیاموزم. در همینجا بر خود لازم میدانم در وهله اول از سرکار خانم نائیجیان که مهارتهای پایه و اساسی کامپیوتر را به بنده آموختند و در وهله بعد از جناب آقای عادل اکبری که با صبر و حوصله در راه یادگیری مهارتهای بیشتر کُمَکَم کردند و از هیچ کوششی دریغ نکردند و حتی هنوز هم من از محضرشان درس میگیرم صمیمانه و متواضعانه تشکر و قدردانی کنم. این جانب در سال 87 در خانه نور جانبازان آمل به مدت 3 ماه به تدریس کامپیوتر به جانبازان عزیز شهرمان اشتغال داشتم. همچنین در سال 89 در مدرسه استثنائی شهرمان به تدریس رایانه به دانش‌آموزان پرداختم. هماکنون نیز گاهاً جسته و گریخته به طور خصوصی به برخی از بچهها کامپیوتر میآموزم یا مشکلاتشان را در این حیطه برطرف میکنم. این جانب پس از اتمام دوره پیشدانشگاهی در سال 82 در آزمون ورودی دانشگاه شرکت نمودم. و با رتبه 47747 مجاز به انتخاب رشته شدم اما در انتخاب رشته پذیرفته نشدم. با این حال امیدم را از دست ندادم و مجدداً در سال 83 در آزمون شرکت کردم و با رتبه 23000 موفق به پذیرفته شدن در دانشگاه پیام نور شهرستان محمودآباد در رشته الهیات و معارف اسلامی با گرایش فقه و مبانی حقوق اسلامی شدم. و در سال 90 موفق به اخذ مدرک کارشناسی در رشته فوق گردیدم. من یک فرزند دختر به نام مریم دارم. که خیلی هم دوستش دارم! الآن که دارم اطلاعات بخش شناسنامه ام رو بروز میکنم مریم خانُمَم کلاس دوم دبستان رو تمام کرده و انشاالله در مهرماه امسال به کلاس سوم دبستان خواهد رفت. یک برادر نابینایی هم دارم اما متأسفانه خواهری ندارم البته خیلی دوست داشتم خواهر داشته باشم چون اعتقاد قلبی من این است که خواهر نعمتی بزرگ است چرا که میتوان در کنارش یا با حرفهایش یا با قربان صدقه رفتن برادرهایش یک تسکین دهنده روح و جان برایمان باشد. البته ما برادرها هم باید هوادار خواهرمان باشیم. میتوانید از دو راه ایمیل و تلفن همراه با من در ارتباط باشید البته من نیز مانند اکثر دوستان نابینا تلفن گویا دارم و با پیامک هم مشکلی ندارم البته کاربر اِسکایپ نیز هستم. از افتخارات معنوی من تشرف 15 مرتبه به مشهد مقدس و 4 مرتبه به حرم حضرت معصومه (سلامالله علیها) و همچنین سفر روحانی کربلای معلا میباشند. از غذاهای محبوبم ماکارونی و خوراک جگر البته جگر سیاه است. من آدم زیاد احساسی نیستم اما خیلی زود به اشخاص دلبسته شده و به آنها وابستگی عاطفی پیدا میکنم. به مباحث کامپیوتری و خصوصاً آموزشی در این حیطه علاقه دارم و تا آنجا که بتوانم پیگیری میکنم. این جانب مدت یک سال در گروه تواشیح سبحان عضویت داشتم و هماکنون مثل خیلی از همنوعانم در قرائت قرآن و خوانندگی دستی دارم. شاد باشید و سرفراز. راههای ارتباط با من: ایمیل m.azizzadeh.amol@gmail.com تلفن: 09114140583
    این نوشته در خاطرات, داستان, زندگینامه, مذهبی, مطالب تاریخی, معرفی ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

    12 پاسخ به ” به مناسبت بزرگداشت سلمان فارسی ( ره ) ” حکایاتی خواندنی از زندگانی سلمان فارسی

    1. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام سید جان مرسی از این که نظر دادی فدات

    2. مهدی بهرامی راد می‌گوید:

      سلام دوست عزیز
      ممنون از پست خوب و اطلاعاتی که در مورد سلمان محمدی به ما دادید. ایشان کسی بودند که معصوم فرمود اگر ایمان ده بخش داشته باشد سلمان در رتبه دهم بود و اگر خلافت امیرالمومنین را غصب نمی کردند همه مردم و امت ها به این درجه دهم ایمان می رسیدند.
      سپاس و موفق باشید

    3. مهدی عزیززاده مهدی عزیززاده می‌گوید:

      سلام آقای کیان عزیز متشکرم از دیدگاه بسیار بسیار خوبی شما امیدوارم مفید بوده باشه

    4. عباس می‌گوید:

      سلام آقای عزیز زاده تشکر. مطالب مفید و خواندنی بودن. التماس دعا.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Question   Razz  Sad   Evil  Exclaim  Smile  Redface  Biggrin  Surprised  Eek   Confused   Cool  LOL   Mad   Twisted  Rolleyes   Wink  Idea  Arrow  Neutral  Cry   Mr. Green